ولایت (2)

آنچه گذشت!

چندین بار سعی کردیم با پدر تماس بگیریم و هر بار به در بسته‌ی خانمِ اپراتور برخوردیم. هی فکر کردیم خدایا، برای نماز که بیدار میشه گوشیش شروع می کنه تواشیح و اذان و سوره دسر! می‌خونه، یعنی یه بار هم نگاه نکرده گوشی رو؟ زنده‌س اصن؟ نکنه خبری شده به ما نمی‌گن. :|

سپس، از اونجا که آدم ساعت پنج و بیست دقیقه صبح زنگ نمی‌زنه خونه کسی که خبر بده من تو خیابون گیر افتاده‌م و از دار دنیا یک عدد کوله همراهمه که داد می‌زنه من مسافرم و ای غارتگران و راهزنان و مرادبیک ها بیاین منو از هم بدرین(!)، و البته تر با توجه به این مهم که نه من نه آقای برادر پول نقد چندانی همراه نداشتیم برای گرفتن ماشین و روحمون هم خبر نداشت در ولایت میشه اسنپ گرفت (خدایی؟! اااا!) در راستای همون خیابون راه افتادیم تا الف) به یک بانک یا خودپرداز برسیم و پول بگیریم یا ب) به حراست دانشگاهه که گَلِ خیابون بود برسیم و ازشون بخوایم ما رو پناه بدن تا طلوع آفتاب. ایده الف مال آقای برادر بود که معتقد بود از رو نقشه می‌تونه خونه یکی از عمو ها رو پیدا کنه چون یادشه که نزدیک یه نهر آبه، و وسط گرگان به این کوچیکی و خلاصگی مگه چند تا نهر هست اصن؟ (پاسخ: یدونه، که طویله، و از روستای جنوبی گرگان (قلعه حسن) تا مرزهای شمالی گرگان کشیده شده، و اینکه نهر آب گرگان رو نشون کنی برای پیدا کردن خونه‌ی کسی همونقدر کارامده، که خیابون ولیعصر تهران رو نشون کرده باشی!!) ایده ب مال من بود که معتقد بودم باید انقد بمونیم تو خیابون که یا بابامون بیدار شه و گوشی رو روشن کنه، یا استخونامون تا ابد تو حفره اسرار می‌مونه چون هیچ‌کس دیگه ای نمی‌دونه ما قرار بوده امروز برسیم ولی کسی نیومده ما رو برداره. :|

انقدر رفتیم تا رسیدیم به یه عابربانک تنها. از اینا که بانک شهر بعضی جاها زده، یه اتاقه، توش پر عابربانکه. با این تفاوت که اولا این یکی مال بانک مسکن(؟) بود، دوما تو اتاقه کلا یدونه عابر بانک بود و درش قفل بود، سوما و قدرتِ خدا تو دیوار بیرونی اتاقک هم یه عابربانک بود و در نداشت. :| یعنی شما از هر طرف به این سازه نگاه می کردی نمی‌تونستی نسبت به سازنده‌ش تفکر مثبتی پیدا کنی!! رفتیم از عابربانک بیرونیه که اتفاقا سخنگو هم بود و با صدای بلند اعلام می‌کرد بیاین نگاه کنین اینا دارن پول می‌گیرن پول گرفتیم(حالا نه که کسی تو خیابون بوده باشه اون موقع، صرفا این مساله که عابربانک ها اعلام می‌کنن پول برداشتی یا داری کارت به کارت می کنی مساله مریضیه و لطفا مسئولین رسیدگی کنن) و کمی که جلوتر رفتیم رسیدیم به یک عدد مسافرخونه.

مسافرخونه در شیشه ای داشت و توش که چراغ ها روشن بودن پیدا بود، ولکن در قفل بود و با توجه به پلکانی که جلوی دیدمون رو می گرفت فقط نصف پیشخوان پذیرش دیده می‌شد که کسی پشتش نبود. با آقای برادر چک کردم، گفتم مطمئنی میتونی پیدا کنی دیگه؟ همونطور که سرش تو گوشیش بود و گوگل مپ رو چک می کرد گفت آره اینم خیابونِ فلان، قشنگ یادمه اینو، همینجاس. لذا بنده به وی اعتماد کرده، خطر کرده و زنگِ آیفونِ مسافرخونه رو به صدا در‌آوردم.

بعد از حدود یک دقیقه، یه صدای بسیار خواب‌آلود پاسخ داد:

-بلههعع؟!


من و آقای برادر که ابدا توقع نداشتیم در مسافرخونه ای با چراغ های روشن مسئولین خواب باشن، لحظاتی کپ‌مرگ شده، و بعد بین فرار، عذرخواهی و درخواست کمک سومی رو انتخاب کردیم. بدین شکل:

-ببخشید قربان خواب بودین؟! بیدارتون کردم؟!

-بلههه...!بلهههه؟

-ام...والا...میشه یه لحظه بیاین پایین یه صحبتی باهاتون داشته باشم؟


تو گویی من مدیر دبستان پسرانه امام جعفر صادق سه هستم و دارم محمدباقر از کلاس یکِ یک رو به دفتر فرا می خونم. :| اون بزرگوار ده دقیقه بعد با یک تیپِ کلاسیکِ «مردِ خوابِ ایرانی در سریال های شبکه یک» اومد پایین؛ دمپایی پلاستیکی، پیژامه راه راه، زیر‌پیرهنی، و یک عدد پوشش ربدوشامبر مانند کرم رنگ روی همه اینها! بنده خدا حتی شبیه سعید پورصمیمی هم بود!!

موقعیت رو برای آقای پورصمیمی شرح دادیم و گفتیم اگه ممکنه برای ما یه آژانس بگیرن. ایشون اشاره کردن به کوچه بغلی، که از این کوچه‌ها بود که درِ هیچ خونه‌ای بهش باز نمی‌شه و پنجره هیچ خونه‌ای به سمتش نیست و فی‌الواقع یه زمین خالیه بین دو تا خونه که جون میده برا خفت‌گیری و اینا... و گفتن که تهِ کوچه، دستِ راست، یه آژانس شبانه‌روزی هست، میتونیم بریم اونجا ماشین بگیریم. از لطف ایشون تشکر و بابت بیدار کردنشون عذر خواستیم و ایشون برگشت داخل، ما موندیم همینطور تو خیابون. به آقای برادر گفتم بریم دیگه. گفت چی چی بریم، کجا بریم، بریم تو کوچه به این تاریکی و خلوتی چی‌کار؟! گفتم بابا کلا سر و ته کوچه بیست قدم هم نیست، من الان به پشتوانه تو دلم گرمه، تو مردی همراه منی، بعد اصن ما دو نفریم همینطوری تنها خفتمون نمی‍کنن که! گفت دکی، معلومه که تو دلت گرمه، تو تحت حمایت منی، من که دارم حمایتت می کنم باید بترسم، کسی بیاد سمتمون بخواد چاقو بزنه من وایمیستم چاقو می‌خورم تو در میری! 

و من هنوز که هنوزه اینطوری ام که...واعت؟! :|

خلاصه آقای برادر رو راضی کردم بریم تو کوچه. زدیم به دل خطر. رفتیم تو دل تاریکی. شیرجه رفتیم تو ترسمون. شمشیر برداشتیم و با نگرانیامون مواجه شدیم.

و رسیدیم اون‌ور کوچه. هیچ اتفاقی هم نیفتاد. دست چپ هم اتفاقا آژانس بود، باز هم بودن.:|

رفتیم رو نقشه به آقای آژانس نشون دادیم که آقا ما میخوایم بریم اینجای خیابونِ فلان که نزدیکِ نهره. آقای آژانس هم رفت بیرون با یک آقای راننده برگشت گفت بفرمایید ایشون خدمت شما، و ما رو با هم تنها گذاشت. آقای راننده نقشه رو نگاه کرد، ما رو نگاه کرد، دوباره نقشه رو نگاه کرد، گفت خب این خیابون که درازه، کجاش؟ آقای برادر اشاره کرد به کوچه بهمانش، گفت اینجا، سرش هم مدرسه داره! آقای راننده که خوشبختانه گرگانی بود و چون گرگان قد کف دسته کوچه‌هاشم بلد بود گفت اونجا مدرسه نیستا، کوچه بیساری رو نمیگی؟ آقای برادر گفت نه بابا همین کوچه بهمانه، شما حالا حرکت کنین پیدا میشه ایشالا!

سیزده ریزنز وای وقتی گم شدین عقلتون رو ندین دست مردها. اصن یه جوکی بود میگفت نیاکان ما هزاران سال آواره دشت و بیابون بودن چون مردان اولیه هم وقتی گم می شدن نمی‌رفتن آدرس بپرسن. :|

ساعت دیگه شده بود یه ربع به شیش. سوار شدیم و من شروع کردم زنگ زدن به هر کی که شماره‌ش رو داشتم و فکر می‌کردم اون ساعت بیداره. که یعنی عمویی که در راه خونه‌شون بودیم (ایشالا!) که قطع می کرد(:|)، بابام (که خاموش بود) و بالاخره عموم که تهرانن ولی قرار بود اون موقع گرگان باشن و خونه عمه‌م اینا. خود عمه هام رو هم نداشتم حتی! این یکی عموم گوشی رو برداشت و با صدای آدم بازنشسته‌ای که یه ربع به شیش صب قصد نداشته بیدار شه ولی بیدارش کردن گفت:

-سلام عمو، چی شده؟!

-سلام عمو، بیدارتون کردم؟ [کوبیدن به پیشانی]

-نه من همیییییشه پنج صب بیدارم :| چی شده؟!

-هیچی بابا ما قرار بود یه ساعت دیگه برسیم گرگان، الان رسیدیم، بابام نیومده دنبالمون، هیشکی جواب ما رو نمی‌ده، ما ماشین گرفتیم بریم خونه اون یکی عمو، اون یکی عمو هم بر‌نمی‌داره، ما کجا بریم عموووو [افکت اشک و زاری]

-والا ما که الان ساری ایم...

- شعت :|

-شما الان کجایین؟


شرح دادم که نمیدونم تو کدوم خیابونیم ولی میدونم از کجا راه افتادیم و داریم میریم خیابون فلان چون محمد فکر می کنه بلده مسیر رو ولی عمرا بلد باشه، نشون به اون نشونی که همون موقع رسیدیم به خیابون فلان کوچه بهمان و سرش مدرسه ای نبود که نشون کرده بود!! عمو هم گفت تا خیابونِ فلان رو درست اومدیم، ولی اسم کوچه ها رو بلد نیست و همیشه چشمی رفته و تنها کاری که میتونه بکنه اینه که زنگ بزنه به موبایل اون یکی عمو بلکم بیدار شه یا بابام رو بیدار کنه. گفتم باشه، فقط یه کاری کنین ما تو خیابون نمونیم که نه بابام بلده آدرس بگیره نه ما بلدیم آدرس بدیم و اینجوری جدی جدی استخونامون تا ابد فلان میشه.

آقای راننده که گرگان و کوچه هاش رو بلد بود، پیشنهاد داد که گفتم یه کوچه‌ بیساری نامی تو این خیابون هست سرش مدرسه داره، بریم اونجا؟ گفتیم باشه، ما که فعلا اسیر خیابونیم، بریم. رفتیم سی تا کوچه بالاتر رسیدیم به مدرسه‌هه، و آقای برادر یهو شروع کرد به به خاطر آوردن مسیر. گفت آقا بریم که زین پس رو بلدم! کلی کوچه پس کوچه و جاهای عجیب غریب رد کردیم تا رسیدیم دم یه خونه ای، گفت همینجاس! من که نمیشناختم خونه رو، جدید بود چون. ولی شکمون هم با دیدن ماشینمون که بیرون درش پارک بود برطرف شد. پول آقای راننده رو دادیم و رفتیم سمت ساختمون. پرسیدم زنگ چندن؟ گفت ندانم، فقط میدونم طبقه اوله. گفتیم خب هر طبقه دو واحد، پنجاه پنجاه شانس داریم زنگ درست رو بزنیم، رندوم یکی رو می‌زنیم.

زنگ همسایه رو زدیم. :|

یه خانمی اومد آیفون رو برداشت و عذرخواهی کردیم از ایشون هم. :| اون یکی زنگ رو زدیم، لا پاسخ. :| هی زدیم، هی هیچ. :|

رفتیم سمت ماشین، گفتم بیا صدا دزدگیر اینو دراریم، بابا رو صدای این حساسه. شروع کردیم لگد زدن، تکون دادن، هل دادن، ور رفتن به دستگیره ها و قفل ها، تو بگو ذره ای این ماشین صدا بده. چراغ بزنه. لااقل خش برداره احساساتمون تخلیه شه بابا اه گندشو دراوردین:|:| داشتم کم کم از تو کوله م چنگال در میاوردم بزنم شیشه ها رو بشکنم که صدای خوابالویی از پشت سرمون گفت:

-چه وقت رسیدنه؟!


و ما برگشتیم و دیدیم عمومون با همون تیپ مردِ خوابِ کلاسیکِ ایرانی، و البته بدون شباهت به سعید پورصمیمی، پشت سرمون ایستاده. :دی


پی نوشت: بله، بله، خیلی طول کشید...به جوونیم رحم کنین، منو نکشین :-"

پی نوشت تر: پست بعدی 999اُمین پست اینجا خواهد‌بود و بعدش هزار پستی میشم. طی مدتی که در غیبت صغری به سر می‌بردم و در جهان موازی مشغول یادگیری جادوی سیاه بودم پونصد فالوئری هم شدم حتی. کیکی، کادویی، چیزی نمی‌دن؟ :دی

۱۹ نظر ۲۱ لایک

ولایت (1)

سه شنبه اون هفته، من و آقای برادر تصمیم گرفتیم اتوبوس گرفته، بریم ولایت، پیش پدرمون که مدتیه اونجاست دنبال یه سری کار اداری. مقصود از ولایت، خطه سرسبز شمال، و منظور از خطه سرسبز شمال شهر پدریمون گرگان هست! هماهنگی های لازم انجام شد، کیف و کوله ها چیده شد، ساعت حرکت به اطلاع آقای پدر رسانده شد، ساعت رسیدن به مقصد از آقای کمک راننده پرسیده شده و مخابره شد، و به توصیه آقای پدر قرار شد آقای راننده به جای ترمینال گرگان، ما رو فلکه بسیج پیاده کنه که بیان دنبالمون و ما رو در این شهر که دو وجب بیشتر نیست ولی ما فقط نهارخورانش رو بلدیم(:|)، تحویل بگیره. به عمه ها و عموها خبر دادیم که میایم، ولکن نگفتیم چه ساعتی، چرا که بعدش همه شروع می کردن به آماده شدن برای مهمونی و مجبور می شدیم خونه هر چهارتاشون صبحونه بخوریم :دی

طی مسیر بنده با جدیت بیدار موندم و در حالی که آقای برادر با دهن باز کنار دستم به خواب اصحاب کهف فرو رفته بود و بمب هم تکونش نمی داد، هر نیم ساعت یه بار وضعیت رو به اطلاع بابام می رسوندم که «الان بابلیم»، «ساری رو رد کردیم»، «گلوگاه زدیم بغل»! البته بابام جوابی نمی داد، ولی من مصرانه همچنان با همون فرکانس مکانمون رو اعلام می کردم. از گلوگاه به بعد صحابی کهف عزیز بیدار شد و بی سیم رو تحویل گرفت تا من چرت بزنم.

ما ساعت ده و نیم از تهران راه افتاده بودیم و طبق گفته آقای کمک راننده، ساعت شیش و نیم اینطورا می رسیدیم میدون بسیج.  ولکن، ساعت پنج و بیست دقیقه آقای برادر زد رو شونه م که رسیدیم! آقای راننده ما رو که خوابالو و کشان کشان از در خارج می شدیم با تعجب نگاه کرد، گفت مطمئنین همینجا، ما هم گفتیم آره بابا میان دنبالمون، اونم گفت باشه و گازشو گرفت و رفت. حالا ساعت پنج و بیست دقیقه، هوا نسبتا تاریکه. میدون بسیج هم یه جاییه تو مایه های بلوار دانشجوی تهران. این دستش یه دانشگاه عظیم (و البته تخت!) هست، اون سمتش نشونه های کمرنگی از تمدن و آدم و خونه و اینا. یعنی به جز ما و میدون و جیرجیرکای درختای دانشگاه، تقریبا هیچ جنبنده ای، خواب یا بیدار، تو میدون نبود و خب موقعیتی نیست که آدم دلش بخواد یک ساعت توش منتظر بشینه تا بیان دنبالش. گوشیمو دراوردم تا موقعیت نهایی رو مخابره کنم و:

-دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد!


به آقای برادر نگاه کردم، آقای برادر منو نگاه کرد، هر دومون به ظلمات و برهوت اطرافمون نگاه کردیم و آب دهنمونو قورت دادیم.


ادامه دارد!


پی نوشت: سفرنامه ها رو تگ کنم؟ :دی

۵۳ نظر ۳۰ لایک

اولَسبِلنگاه (3)

خب تا اینجای کار دیدیم که توپ به تیردروازه برخورده و واکاشیمازو طی یک حرکت ژانگولری اونو مهار کرده و برای تاکشی در اون سوی زمین پرتاب کرده. اینک تاکشی صاحب توپه و کاکرو داره میدوعه که خودشو بهش برسونه.


---

نزدیکای غروب رسیدیم به محل اقامتمون. یه مجموعه کلبه بسیار تمیز، روی یه تپه کوتاه، مشرف به یه دره باحال پر از درخت های بلند که تمامش زیر مه بود. انگار بالای ابرها باشی تو سرزمین لوبیای سحرآمیز! تقسیم شدیم و وسایلمون رو ولو کردیم تو کلبه ها و از اونجا که اونقدر روشن نبود که بشه رفت پیاده روی، و انقدر شب نبود که وقت شام باشه، و انقدر تاریک هم نبود که بشینیم ستاره ببینیم، به اقدامات جانبی مشغول شدیم. ابتدا به ساکن این مساله پیش اومد که گونی پیاز ها گم شده بود. بنابراین از اونجا که ابتدایی ترین مرحله درست کردن تمام غذاها خرد کردن پیازه، نزدیک به یک ساعت جماعتی با دیگ و روغن و رب و نون سرگشته ایستاده بودیم تا پیازا گیر بیاد. در این مرحله ما متوجه مساله جالبی شدیم؛ من و پگاه معتقد بودیم که وقتی من دارم کوله بر پشت از تپه میرم بالا و دستم خالیه چرا یه باکس آب معدنی نبرم که کمک کرده باشم؟ و دخترایی که ما رو تو مسیر میدیدن میگفتن «برا چی داری آب معدنیا رو میاری بالا؟! پسرا باید بیارن!» و خب عملا یه سیلی به برابری جنسیتی و یه لگد به جنبش های فمنیستی سراسر ایران می نواختن میرفتن :))

بعد پلیسای قسمت قبل تا اینجا دنبالمون اومده بودن که «شما که پنجاه نفر رو تو یه وانت سوار کردی، اینجا میخوای چیکار کنی!؟» و هی برادران میومدن تو کلبه ها میگفتن بچه ها خواستین برین بیرون حجاب کنین و اینا. :)) ببینید من یه چیزی میدونم میگم وانت خوب نی. :|

پس از گیر اومدن پیازا رفتن که گوشت هارو بخوابونن تو پیاز که کباب درست کنن و ما بیکار شدیم لذا نشستیم به مافیا بازی کردن. نیمی از جمعیتی که ابراز علاقه کردن مافیا بازی کنن بار اولشون بود، و من که بار دومم بود بار اول تو تولد فراری بازی کرده بودم که انقد سوتی دادم منو گذاشتن خدا که درگیر بازی های پیچیده بینشون نشم :)) و اون رو هم نتونستم درست انجام بدم و مجبور شدن یه نقش جدید تعریف کنن که سروش الهی بود و به من میگفت باید چه جمله هایی رو کی بگم. بنده خدا سروش الهی خودش عضو مافیا هم بود، باید در حالی که نقشه می کشیدن یکی رو بکشن، به منم میگفت حالا چشماشونو ببندن، حالا دکتر رو بیدار کن، حالا فیلان، همه هم بهش مشکوک بودن تنها دفاعشم این بود که من سروش الهی ام :)) خلاصه با همین وضع این دوستانمون بازی رو شروع کردن و از شش تای مافیا، چهار نفرشون تازه کار در اومدن. :| بعد اینا مافیاشون ورژن advanced بود، فقط شهروند و مافیا و دکتر و کاراگاه نداشتن. یه گادفادر داشتن (!) که تنها فرقش با بقیه مافیا این بود که کاراگاه نمیتونست بفهمه مافیاست و شهروند عادی معرفی میشد، و یه ناتاشا هم بود که میتونست یه نفر رو ساکت کنه یه دور و اون یه نفر اون یه دور حق حرف زدن نداشت. من و پگاه مافیا بودیم، و تا آخر هم تنها نقش مفیدمون رای دادن بود :)) و به شکل عجیبی شهروندان دونه دونه خودشونو کشتن و ما با تنها یک نفر تلفات موفق شدیم بر اونها پیروز بشیم. :دی بعد من از اونجا که بلد نیستم استراتژی بچینم کاملا حسی و شانسی رای می دادم و هر سری که رای می دادم یکی از شهروندان که بازیکن حرفه ای بود با پشت دست میخوابوند تو پیشونیش که اینا چرا اینطوری رای میدن من چرا سر در نمیارم :))

پس از شکست دادن شهروندان گاتهام سیتی و صرف شام که کباب و نون و گوجه و ماست تو لیوان بود، برخی چادر علم کردند و برخی رفتند تو کلبه ها که بخوابن. من و پگاه قدری ستاره دید زدیم، قدری با گاو صاحب کلبه ها مکالمه برقرار کردیم و سر انجام رفتیم تو کلبه که بخوابیم. ولی شما اگه رفتید نرید تو کلبه ها. چادر بزنید. ستاره ببینید. صب هم زود بیدار شید طلوع رو از لای ابرا و مه تو دره ببینید. اگه هم عکسی از من به دستتون رسید که چهارزانو کف زمین ولو شده، خوابش برده، مسواکش رو عین توت آنخ آمون به دست گرفته و حتی شال و کاپشنش رو هم در نیاورده، من کاملا تکذیبش می کنم. تنها اتفاقی که اون بین افتاد این بود که رهبر تور در زد، ما در رو گشودیم، یه دست با پنج تا سیخ کباب اومد تو که «اینا زیادی اومده! نفری یدونه بکنین بخورین!» و ما هی از پشت در انکار که آقا ما گشنه نیستیم صاحب دست از اونور در اصرار که بخورین تعارف نکنین :))

صبحگاهان با حمله مسلحانه فرد یا افرادی به در کلبه از جا پریدیم. البته خیلی هم صبح نبود، هفت اینطورا بود. خورشید در اومده بود، بچه ها یه سری رفته بودن طلوع رو دیده بودن، الان میخواستن برن صعود به بالای کوه های پشت سرمون برای دیدن مناظر هیجان انگیز تر. صبحونه نخورده راه افتادیم و با ذکر «بیست دقیقه مونده» «بیست دقیقه ای رسیدیم» و «همین بغله» شیب پیمایی طولانی ای رو آغاز کردیم که تا ده و نیم صبح به طول انجامید. اینطوری بود که یه نفر آمپلی فایر به دست جلو می رفت، یه عده بندری زنون پشت سرش، و من و پگاه در حال لذت بردن از مناظر مستقلا به پیش میرفتیم. :دی از این مسیر تعداد زیادی سلفی موجوده که خب ما توش نیستیم چون  تف به ریا ما دانشجوی بهشتی هستیم و به شیب عادت داریم و تف به ریا تر، اون موقع که ملت خسته میشدن وایمیستادن سلفی بگیرن ما داشتیم میرفتیم بالا برسیم به نوک قله. :دی

لکن ما نرسیدیم به نوک قله. نیم ساعت مونده به رسیدن به اصل قضیه ملت دیگه واقعا بریدن و ایستادیم کلی عکس گرفتیم و برگشتیم پایین. :|


صبحونه پنیر محلی و مربای محلی و نون محلی و چای کیسه ای خوردیم. بسیار خوشمزه و بسیار مناسب :) بعد ملت نشستن پانتومیم بازی کنن و پگاه منو برداشت بریم ماجراجویی. در دانشگاه، پگاه به خاطر کشف کردن مسیر های عجیب و ناشناخته از دانشکده ایکس به دانشکده ایگرگ، به فرد-جرج ویزلی شهرت داره(اگه هری پاتر نخوندید، حقتونه، بهتون توضیح نمیدم یعنی چی تا دلتون آب و جیگرتون کباب شه. :دی) لکن در این مسیر من به این حقیقت پی بردم که وی در واقع یک ایندیانا جونز درون داره که کلا دوست داره به جای عبور از مسیرِ صافِ موجود، مسیرِ ناصاف و پر از پستی بلندی و بعضا غیرقابل عبورِ ناموجود رو بپیمایه. :| با همون آل استارِ کف تختی که ذکرش رفت، پگاه رو در تپه ها دنبال نمودم و از سمت راست تپه رفتیم پایین، تپه بغلی رو دور زدیم، از یه گاو عصبانی فرار کردیم، و از لای فنس های سمت چپ تپه سر در آوردیم که میشد پشت جایی که ملت داشتن سیب زمینی پوست میگرفتن برای ته دیگ نهار. من و پگاه هم که بسیار بچه های کاری و با ویجدانی هستیم، رفتیم کمکشون. مامانِ اون خانواده ای که همراهمون بودن یه ماهیتابه عظیم پیاز داد به من و من بردم که تفتشون بدم، و پگاه هم چاقو جیبیش رو دراورد نشست سیب زمینی پوست بگیره. یه سری هم آبلیمو زیادی آورده بودن میخواستن نفری یه قاشق بدن به بچه ها(!)، شربت آبلیموش کردیم ریختیم تو بطری نوشابه ها و تا خود تهران هم همراهشون بود و فکر کنم تهش یکی برد خونه انقدر زیاد شد:)) یه شیشه آبلیمو رو میخواستن برنگردونن، عوضش سه تا بطری شربت به بارشون اضافه شد:)) نارخاتون هم در آن سوی کادر مشغول درست کردن سالاد شیرازی و تقسیمش در لیوان های یکبار مصرفی بود که نقش کاسه رو بازی می کردن.

نهار ماکارونی بار گذاشتن با ته دیگی که هرگز به دستمون نرسید ( :دی ) و ما رفتیم به پانتومیم بپیوندیم که به جز تشخیص کلمه «سمپوزیوم» ، به شخصه هیچ نقش مفیدی در بازی نداشتم :دی در حین بازی متوجه تور دانشجویی دیگری شدیم که بچه هاشونو رو سوار کامیون کرده، همون مسیری که ما صبح رفتیم رو داشتن جیغ و هلهله کشان به پیش میرفتند. :| بعد بچه های تور ما رو تا ولشون می کردی شروع به رقص می کردن و هر کی از بغل ما - در نقش تدارکات آشپزخونه- عبور میکرد یه نگاه به عروسیِ اونور (:دی) و یه نگاه به ما میکرد و می پرسید «شما تورید یا خانوادگی؟!» و مامانِ جمع سریع میگفت «خانوادگی!» و طرف سری به تاسف تکان داده و رد میشد. نتیجه ای که میگیریم اینه که اگه خانوادگی بزن برقص کنید مشکلی نیست، سعی کنید خانوادگی باشید همیشه. :دی


پس از نهار هم ما رو ریختن تو اتوبوس و تا خود تهران تاختیم-تو مه، تو مه بارش، تو آفتاب، تو ابر، زیر نور ماه- و ساعت دوی صب رسیدیم سر خیابون ما. پگاه رو سوار اسنپ نموده، خودم چاقو جیبی پگاه در این دست و قمقمه آب یخ در اون دست دویدم تا خونه. چون برادرم فکر کرده بود من تا صب نمیام و عوض اینکه بیاد سر خیابون دنبالم، خوابیده بود. :)) نتیجه اخلاقی این قسمت هم اینکه ساعت دوی شب نرید دور دور، شاید یه دختر تنهایی با یه کوله پنج کیلویی داره میدوعه بره خونه و تنها وسیله دفاعی همراهش چاقو جیبی رفیقشه و با دیدنتون زهره ترک میشه. :))


آیا اینطوری سفر رفتن رو توصیه می کنم؟

اگر سخت گیر نیستید، مذهبی نیستید، ضعف بدنی ندارید، پایه بزن برقصید، کفشِ مناسب دارید، عاشق داشتن عکس از خودتونید، آره.


آیا پشیمونم؟

نه. هرچند دلم برای گوشیم تنگ شده. هق.


آیا خوش گذشت؟

بله، صد البته. ولی اگه دوباره برم:

1- اون کوهی که صعود نیم ساعت آخرش رو بیخیال شدیم تا تهش میرم. تا بقیه بخوان برسن پایین و ده بیست تا سلفی دیگه بگیرن، ما سه بار رفته و برگشته بودیم :))

2-خودم دوربین می برم که از مناظر اطراف عکس بگیرم. تقریبا اصلا مورد توجه کسی واقع نشد که ما داریم از یکی از بکر ترین مسیر های شمال عبور می کنیم و با وجود داشتن نزدیک به ده عدد دوربین عکاسی حرفه ای در جمع، تقریبا هیچ عکسِ «فقط منظره» ای بین عکس ها نیست که من بخوام نشونتون بدم. :دی


پی نوشت: گوشی رو باز کردیم، پنیرهایی که توی مدار هاش تشکیل شده بود تمیز کردیم، دوباره بستیم و روشن کردیم، لکن دیگه به اینترنت وصل نمیشه، صداش بالکل از دست رفته، و شارژ هم نمیشه. کلا بیست درصد شارژ داشت که طی عملیات بک آپ گرفتن از دیتای داخلش تموم شد و دیگه روشن نمیشه. روحش شاد و یادش گرامی.

پی نوشت تر: شرمنده که عکس نمیذارم، متاسفانه بیشتر عکس ها حالت سلفی داره، ملت توشن، نمیشه گذاشت! عکسای گوشی پگاه هم که پگاه بهم نمیدتشون. :|

۹ نظر ۷ لایک

اولَسبِلنگاه (2)

با تشکر از شما خوانندگان گرامی که یک هفته بنده و توپ و کاکرو رو تو هوا تحمل کردید تا ببینید این هفته کی شوت می زنه و گل میشه، با قسمت دوم سفرنامه در خدمت شما هستیم.


بالای کوه، در حالی که پگاه بر اثر فشار ناشی از صعود همزمان با هل دادن من پاهاش داشت می لرزید و دیگه رمق براش نمونده بود، اعلام کردن که دیر شده و با وانت برمیگردیم پایین. پنجاه و یه نفر، در معیت تعدادی کوله، پشت یه وانت. در اینجا لازم به ذکر می دونم که اولا، سوار کردن ملت پشت وانت، از نظر قوانین راهنمایی رانندگی غیرقانونیه. چه یک نفر، چه پنجاه و یک نفر. دوما، پشت وانت نهایتا بیست تا گوسفند جا میشه، نه پنجاه و یک نفر.

قسم می خورم که مقاومت کردم و نخواستم سوار شم. و پگاه شهادت میده که منو به زور سوار کردن و وقتی ما سوار شدیم، ده نفر تصمیم داشتن پیاده بیان. وقتی نهایتا اون ده نفر هم سوار شدن، من یه پام کف وانت بود، سمت لبه وانت بودم و کمر به بالام به هیچ جا وصل نبود، یه کوله عظیم پشت سرم کف زمین بود که عملا امکان انداختن وزنم روی نفر عقبی رو منتفی می کرد، و آرنج یکی از پسر ها که خدا می دونه چی رو دو دستی نگه داشته بود، وسط جناغ سینه م بود. از اون طرف پگاه سه کنج دیواره و در وانت بود، در همون شرایط، و منو از پسِ گردن گرفته بود که نیفتم. خودش به چی بند بود؟ به هیچی. رهبر تور دستشو دراز کرده بود حمایل کرده بود بین پگاه و فضای آزاد پشتش، و با توجه به اینکه یه نفر بینشون ایستاده بود، هیچ گونه تضمینی نمیشد داد که میتونه نیروی کافی وارد کنه برای نگه داشتنش.

حالا من نمیدونم وانتیه میخواست جیغ ما رو دراره یا توجیه نبود یا چی، ولی با سرعت پنجاه-شصت-هفتاد تا راه افتاد و همه به جهت های گوناگون پرتاب شدن. شاید برای یه عده بامزه یا خنده داره که در حال حرکت از پشت وانت پرت شن بیرون، ولی برای من نیست. من عملا به هیچی وصل نبودم به جز دست رفیقم که منو از ته دره به دندون کشیده بود بالا و خودش جون نداشت هیچ، به هیچ جا هم بند نبود. بسیار سعی کردم اشک بریزم و ادای غش و صعف درارم تا مدیر تور که تو صورت من ایستاده بود بترسه من بمیرم و بندازنم پایین، لکن افاقه نکرد. لذا، چند متر جلوتر که طرف زد رو ترمز که یه عده دیگه رم بچپونه بین ما، من پریدم بیرون.

حالا در اینجا راویان دو دسته میشن: از زاویه دید من، من پریدم پایین، و یکی از رهبران تور پشت من پرید پایین که عه تو چرا پیاده شدی؟ من بسیار محترمانه عرض کردم که شرمنده بزرگوار، من ترجیح میدم دیر برسم پایین، ولی زنده برسم پایین. ایشون عرض کرد که عه خب اگه می ترسی بیا برو جلو بشین. بنده عرض کردم که خیر، شما میخوای یکی دیگه رو به جای من به کشتن بدی، نمیخوام آقا. من پیاده میام. ایشون گفت باو وانت امنه، و در این مرحله من منفجر شدم. با پشت دست کوبیدم به کابین وانت و جیغ زدم این امنه؟! این امنه؟! فیزیک خوندی؟! این امنه؟! سپس در حالی که رهبر تور ماتش برده بود که «فیزیک خوندی چه ربطی داشت؟» من راه افتادم که برم. پگاه هم در حالی که داد میزد «اون دوربین کیه دستت؟ بیا لااقل پسش بده به صاحبش!» دنبالم راه افتاد و رهبر گرامی هم در حالی که عذرخواهی می کرد که بابا ببخشید حالا خودتو ناراحت نکن دنبالمون می دوید. 

از زاویه دید پگاه، من پریدم پایین، دیالوگ بولد شده بالا رو داد زدم، دوربین رو پرت کردم سمت آقای رهبر، و در حالی که جیغ می زدم من یه پام رو زمین بود، دور شدم و پگاه در حالی که آقای رهبر رو بین من و خودش حمایل کرده بود که ترکش هام بهش نخوره، دنبال من راه افتاد. لکن مشخصه که زاویه دید من بسیار معتبر تره.

وانت هم پشت سر ما گازی داد و در حالی که ملت جیغ زنان و خوشحال مشغول سلفی گرفتن بودن، دور شد. هی در طول مسیر پگاه سر صحبت رو با آقای مسئول تور باز می کرد و هی آقای مسئول تور در مورد درختان موجود در مسیر توضیح می داد، لکن من همچون برج زهرمار جلوتر از این دو می رفتم و خشم از وجودم شعله می کشید. بابا آخه گرامی، دیر شده که شده. سر یکی از پیچ های اون جاده اگه یارو یه کم تیز بپیچه نصف حضار پرت میشن پایین. اصلا دو دسته می کردی ملت رو. دو سری میفرستادی. یعنی واقعا هیچ راه حل بهتری به ذهن هیچکس نمیرسید؟ انصافا؟ خدایی؟ وجدانا؟

علی ای حال ما در طی مسیر به یک خانواده از اعضای تور برخوردیم که بی خبر از همه جا جلوتر از ما پیاده راه افتاده بودن و بندگان خدا بسیار هم پروانه ای و آروم حرکت می کردن. به گونه ای که اگه من پایکوبان از کنارشون رد نمیشدم و اون دو تا همراهم دنبالم نمی دویدن، این عزیزان عمرا تحریک می شدن تند تر حرکت کنن و تا دو ساعت دیگه هم به اتوبوس نمی رسیدن:))

تنها مزیت این پیاده روی این بود که ما در طی مسیر خشک شدیم. اشاره کردم که هی گفته بودن سرده و یخ میزنید و اینا؟ آفتاب بود آقا. چه آفتابی. مانتو به تن آدم می چسبید. خود این بزرگواری که دنبال ما حرکت می کرد آستین حلقه ای تنش بود. :)) 


شاید تصور کنید که بعدش اتوبوس راه افتاد و ما رو رسوند ماسال و ما رفتیم ستاره تماشا کردیم تا شب و خوابیدیم تا صبح فردا. لکن زهی خیال باطل. وسط جاده، در حالی که همسفرمان مشغول رقص بودن و من مشغول بافتن موهای خیس پگاه، پلیس نگهمون داشت. دو تئوری اینجا محتمله: الف-بچه ها رو در حال رقص دیده بودن. ب-یکی راپورت وانت رو داده بود. جفتش رو به عنوان دلیل توقف ذکر کردن و هیچکس نمیدونه کدوم صحیحه. :دی آقایون پریدن پایین که ببینن چرا آخه اینجوری شد، و یکیشون که برگشت بالا هر دو تئوری رو مطرح کرد. در اینجا ما کشف جالبی کردیم: تور، مجوز نداشت. :| آقای پلیس اومد تو، یه نگاه به ما کرد، یه نگاه به مدیر تور، و در حالی که میگفت «اینجوری تور میاری توقع داری چی بشه؟» پیاده شد. آقای راهنمای تور دوم پرید بالا و گفت چند نفر با هم فامیلن؟ اگه زیاد باشیم میگیم تور فامیلیه ولمون می کنن. در پاسخ، ما همه به هم نگاه کردیم، و خب تقریبا هیچکس با هیچکس فامیل نبود. یه خانواده داشتیم، یه جفت تازه نامزد، یه خواهر و برادر و تعداد زیادی جوان مجرد بی کس. :)) یه عده از پسرا معتقد بودن هر کی قصد ازدواج داره الان وقتشه، دوست عزیزی تز داد همینطوری یه عده رو خواهر برادر اعلام کنیم و اگه سوالی چیزی ازتون پرسیدن که مطمئن شن و جوابشو بلد نبودید تشنج کنید :))، در ادامه این پیشنهاد مطرح شد که پرده ها رو بکشیم اگه خواستن با اسنایپر بزننمون نتونن ردمونو بزنن و نهایتا هیچ پیشنهاد عملی ای ارائه نشد:)) از اون طرف اقای پلیس دو تا سنگ آورده بود نشون آقایون داده بود که «شما این دو تا سنگ رو با هم بذاری یه جا میتونی تضمین بدی نمیخورن به هم؟» و یکی از پسرا برگشته بود گفته بود «آیا پایه روابط انسانی واقعا اینه؟!» و پلیسه چلیده بود:)) از این طرف پگاه خیلی جدی رفته بود آیین نامه پلیس راهنمایی رانندگی رو دانلود کرده بود که بخونه ببینه پلیسه حق داشته ما رو نگه داره یا نه :| دیگه بالاخره با تو بمیری من بمیرم و سبیل گرو گذاشتن، پلیسه که معتقد بود ما باید برگردیم و عمرا بذاره از این مسیر بریم و دامان پاک و مطهر گیلان رو به لوث وجودمون بیالاییم، رها کرد و ما دوباره حرکت کردیم. بین راه فقط یه دور وایسادیم هندونه بخوریم و سریع همونم جمع کردیم تا برسیم به محل اقامتمون، که مجموعه ای از کلبه ها بود روی تپه ای.


همچنان ادامه دارد!

۲۲ نظر ۱۵ لایک

اولَسبِلنگاه (1)

خدمت شما عارضم که، ما از ابتدای مرداد ماه که پس از پانزده سال درس خواندن بی وقفه، بالاخره فارغ التحصیل شدیم و به وادی تعطیلات قدم نهادیم، برنامه داشتیم با رفیق فابمون و رفیق فابش بریم سفر. از این ماجراجویی دو سه روزه ها. هی یه روز من نمیتونستم، یه روز این نمی تونست، یه روز اون ژوژمان داشت، یه روز این عروسی بود، جور نشد. تا اینکه سر انجام هفته پیش به صورت چریکی تصمیم گرفتیم بریم اولسبلنگاه.

اولسبلنگاه چیست؟

اولسبلنگاه چیز نیست خواننده عزیز. همونطور که از جمله «بریم اولسبلنگاه» مشخص بود، مکانه. ییلاقیست در ماسال، و ماسال بخشی از استان گیلان می باشد.

قضیه به این صورت جور شد که من شنبه به پگاه و رفیقش گفتم فلان گروه ایرانگردی تور گذاشته آخر هفته، شمال. میاین؟ پگاه گفت آره. رفیقش گفت نه. پس از آره ی پگاه، رییسم از من خواست آخر هفته یه پروژه مهم رو برسونم دستش، جلسه هماهنگی جشن فارغ التحصیلی مون افتاد دقیقا روز حرکت تور، استاد تری دی مکسمون گفت هفته بعد از سفر باید دو تا تکلیف گنده بزنید و هرکس نزنه نمیذارم بیاد، و از آموزش دانشکده زنگ زدن گفتن هفته دیگه باید بیای امتحان مهندسی نرم دو بدی. اما ما که از اول تابستون مدام برنامه هامون کنسل شده بود، رو به تمام این اتفاقات ناخونده یک «برو تا زیر پات علف سبز شه» حواله کردیم و کمر همت بستیم که این سفر کذایی رو بریم. کائنات هم رو به ما یه «باش تا حالیت کنم» حواله کرد که جاش تا الان درد می کنه.

چطور؟ عرض می کنم.

روز حرکت بنده باید میرفتم سر کار در مرکز تهران، کلاس تری دی مکس در پردیس گیشای دانشگاه تهران، و از اونجا پایانه اتوبوس مترو صادقیه به قصد حرکت به سوی سفر. بنابراین از اول کوله سفرم رو بردم سر کار که در انتهای روز با همون خودمو برسونم پایانه. از اونجا که مدام از طرف مدیر تور به ما تاکید شده بود که سرده و یخ می زنید، من یه مانتوی پاییزه تنم بود، و یه سوییشرت زمستونه و یه پالتوی ولنجک پیمایی برداشته بودم. از سویی  قرار بود بریم آبشار آب بازی، و من تصورم از آب بازی یه عده کاسه به دست بود که دنبال هم می دون، در نتیجه یک عدد بارونی تمهید اندیشیده بودم برای این موقعیت. خواهیم دید که من سخت در اشتباه بودم و شروع یک سلسله اشتباه دیگه بود.

پس از پایان کلاس تری دی مکس، من و پگاه دو تا پاکت شیر  و یه پاکت بادوم زمینی و یه بسته قیسی خریدیم برای توی راه. مانتوی من جیب نداشت، و گوشیم از صب تو دست و پا بود، بنابراین از خدا خواسته گوشیم رو -و گجتی که به پشتش وصله و پول هام و کارت هام توشه- انداختم تو اون کیسه خوراکیا. ما خودمونو رسوندیم به پایانه و سوار اتوبوس شدیم-نارخاتون رو هم دیدیم و به ابعاد کوچک دنیا ایمان آوردیم!-و کیسه خوراکیا رو هم گذاشتیم رو پامون. دو تا دونه قیسی خوردیم و من که خسته بودم و از صب دویده بودم اینور اونور، سرم رو تکیه دادم به شیشه که بخوابم، و ناگهان...

-گوفش دیری دیری گوفش دیری دیری آآآآآآآآه بیا وسط!

بله، بزرگواران که گویی نفری یک عدد ردبول نوش جان کرده بودن و حسابی شارژ بودن، رقص نور اتوبوس رو روشن کرده-وجدانا چرا اتوبوس باید رقص نور داشته باشه؟!- یک موزیک بندری گذاشته و شروع به رقص کرده بودن. حالا من که رییسم پشت سرم میشینه و روزی نود و هشت بار با صدای کاسکوی سرما خورده داد میزنه «عاااااغااااا!» و بقیه هم تکرار می کنن، عادت دارم به محیط های پر سر و صدا و باکمم نبود و همونجوری تو همون شرایط خوابیدم-تصاویرش هم به دست نارخاتون ثبت شده و موجوده :)) - لکن پگاه برخاست و رفت جلوی اتوبوس که از مرکز سر و صدا ها دور باشه و بتونه بخوابه.

این اولین اشتباه ما بود.

من کیسه رو گذاشتم رو صندلی پگاه که کسی نشینه جاش و منو از خواب نپرونه، و خوابم برد.

و این دومین اشتباه ما بود.

دو ساعت بعد پگاه با هول و ولا بیدارم کرد. یکی نشسته بود روی کیسه، یکی از پاکت های شیر ترکیده بود، و گوشیِ خاموشِ من که توی اون کیسه انداخته بودم روشن شده بود و داشت ویبره میزد که منو بیارید بیرون. پول هام خمیر شده بود، توی پاکت قیسی ماست تشکیل شده بود، و کارت محل کارم توی بسته ش کرال پشت میرفت. معلوم نبود چه کسی و کِی نشسته روی اون کیسه. پگاه برمیگرده که بشینه سر جاش، کیسه رو برمیداره میذاره رو پاش و به محض نشستن متوجه میشه سر تا پاش شیری شده.

دو ساعت بعدی رو خشمگنانه صرف تفکر به این مساله کردم که آیا چیز مهمی تو گوشیم داشته م یا نه. به جز شماره هام، و اس ام اس هام، چیز دیگه ای نبود که بک آپ نداشته باشه. اولش خشمگین بودم که چرا اون کسی که نشسته روی صندلی و قطع یقین به اندازه پگاه خیس شده، به روش نمیاره که گند زده به وسایل ما. اما خب،  ما خیلی تلاش کرده بودیم به این سفر برسیم و حالا کاینات داشت به ما بیلاخ نشون می داد.  اگه تسلیم می شدیم، پررو میشد سری بعد دیگه تا همینجا رو هم نمیذاشت بیایم. بنابراین کیسه رو انداختیم دور، گوشی من رو تیکه تیکه کردیم، خشک کردیم و انداختیم تو کوله پگاه، و تصمیم گرفتیم به رو نیاریم. حالا بماند که گوشی من هنوز از دورش داره سفیدک خارج میشه و دیگه روشن نشده و من داشتم پول جمع میکردم به یه کار مهم برسم و اصلا در شرایطی نیستم که بخوام گوشی بخرم. این یه فداکاری بزرگ بود که حال قوانین مورفی گرفته بشه و می ارزید.

اتوبوس دیگه ساکت شده بود، بنابراین من و پگاه دوباره خوابیدیم. ساعت چهار، یه بندری دیگه با صدای بلند، اعلام کرد داریم به طلوع نزدیک میشیم و بیدار شید که میخوایم بریم ساحل و طلوع نگاه کنیم.

ساحل گیسوم پیاده شدیم. پگاه رو از سر تا پا شستیم. پول ها رو پهن کردیم تو آفتاب که خشک شن، و رفتیم تو ساحل آب بازی و بعدشم صبحونه. ساحل به شکل عجیبی تمیز بود، و همسفران شدیدا با نشاطی داشتیم که هنوز-خدا رو شکر- شروع به آب بازی نکرده بودن. به جز پگاه که معتقد بود  هنوز بوی شیر میده، همه چیز خوب بود. :))

بعدش مسابقه طناب کشی برگزار کردیم که با استقبال خانواده های حاضر در ساحل روبرو شد، و چندین پدر سیبیلو و عضلانی ما رو همراهی کردن و پا به پای تیم برنده دور افتخار زدن و جیغ شادی کشیدن. در اونجا بود که من پی بردم پگاه همه چی رو مهندسی می کنه. درواقع، زمانی که نشست با حوصله دونه دونه اعضای تیم ما رو یکی در میون چپ و راست طناب چید تا بتونن با آزادی عمل بیشتری بکشن. و خب تیم مقابل با جذب چندین بازیکن تنومند اثبات کرد مهندسی رو بذا در کوزه آبشو بخور، f=ma رو بچسب. :))

در این مرحله من و پگاه متوجه شدیم که کفش مناسب برای ساحل نوردی نداشتیم و بعدش که میخواستیم بریم آبشار، حکما بدبخت خواهیم شد. من که کتونی آل استار پام بود و خیلی با روحیه قصد داشتم با همون برم تو آب! بنابراین یک جفت دمپایی لا انگشتی ابتیاع نمودیم برای مرحله آبشار.

این سومین و مهلک ترین اشتباه ما بود.

اتوبوس جایی نزدیک آبشار نگه داشت، چون جاده خیلی باریک بود. و ما یکی دو کیلومتر پیاده رفتیم تا به نزدیک آبشار برسیم. این مرحله، قسمت مورد علاقه من بود، جایی که عیار من و پگاه به عنوان دانشجوی دانشگاه بهشتی، با بقیه-که عمدتا دانشجوی تهران و شریف و دیگر دانشگاه های تخت مملکت بودن!- به خوبی مشخص شد، و ما سربالایی ها رو چونان بزکوهی می پیمودیم در حالی که بقیه به نفس نفس می افتادن. وقتی تازه رسیدیم دم آبشار، یه جا اون پایین مایین ها تو دره نشونمون دادن گفتن میریم اون پایین نهار!


لوگوی عکس رو میبینید؟ یه کم راست ترش ما بودیم! :|

پگاه، متاسفانه، کوه نورده. کفش مناسب کوه هم به همراه آورده بود. در مقابل من، از هرگونه صعود یا سقوط شدیدا وحشت دارم، در شیب های بالای چهل و پنج درجه پاهام قفل می کنه، و از اون مزخرف تر، فقط یه جفت ال استار و یه جفت دمپایی لا انگشتی کف تخت همراهم داشتم! :| بنابراین روند پایین رفتن ما از اون دره اینطوری بود که سر هر تخته سنگ من با دیدن دخترا که پسرا می گرفتن می بردنشون پایین، میگفتم «این سوسول بازیا چیه؟ خودم میرم بابا!» پگاه هم میگفت باشه پس دنبالم بیا و عین جت میرفت پایین. بعد من یه قدم به پایین میذاشتم، می چلیدم، جیغ میزدم «پگااااه!» و پگاه چونان جت برمیگشت بالا، منو از اون تخته سنگ رد می کرد، و دوباره میرفت پایین. :))

به هر فلاکت و جون کندنی بود پگاه موفق شد منو سالم برسونه پایین و لب ساحل. یه صخره خوش دست پیدا کردیم روش سکنی گزیدیم و بساط نهارمونو گستردیم. بعد از نهار اعلام کردن که پاشین بریم تو ...ام...کاسه آبشار؟ آب بازی.

متوجهید دوستان؟ من برای کاسه و آب پاشیدن خودمو آماده کرده بودم. ملت داشتن میرفتن زیر آبشار دوش بگیرن! اما آیا ما نشستیم رو صخره خوش دست و گفتیم نمیایم؟ نخیر. دمپایی لا انگشتی رو کشیدیم به پا و راه افتادیم تو آب یخ. آب یخ. آب به واقع یخ. کف رودخونه، همونطور که طبیعیه، سنگ های صیقلی و لیزی داشت. پگاه که کفشاش از رو و جلو بسته بود، همچنان عین جت به پیش می رفت، و من در حالی که با توسل به قدرت انگشت شصت  پام و کناریش-سبابه پا؟ :))- دمپایی رو سر جاش نگه داشته بودم پشتش کرال می زدم :))

زیر آبشار صحنه ترسناکی بود. آب سرد از بالا روی ملت میریخت، ملت از پایین رو هم آب میریختن، هر از گاهی یکی با سر میرفت زیر آب و کیلومتر ها اونور تر در میومد، یکی جیغ میزد دمپاییم و در جهت آب شنا می کرد تا به لنگه دمپایی نگون سارش برسه، و تو این شرایط ما وارد اون کاسه زیر آبشار شدیم. وسط راه، نارخاتون جلوی راهمون سبز شد و سلام کرد. ما هم دوستانه سلام کردیم. و نارخاتون دوستانه گفت یا خودمون با پای خودمون میریم زیر آبشار، یا -در این مرحله یکی از دوستای نارخاتون چونان لئو د پروفشنال شنا کنان از سمت چپ کادر وارد میشه و نگاه خفنی به ما می کنه- می کننمون زیر آب. و در مرحله بعد، من دهنمو باز می کنم که بگم « نه قربونت ما خودمون میریم»، و پام به دلایل نامعلومی سر می خوره، دمپایی از توی پام در میاد، و با سر میرم زیر آب.

یاداوری می کنم، آب یخ.

به این نتیجه رسیدیم که چیزی برای از دست دادن نداریم! بنابراین دمپایی رو از پا کندیم و پابرهنه راه افتادیم دنبال ملت که بیشتر خیسشون کنیم. ملت هم متقابلا کم نذاشتن و از خجالتمون در اومدن. پس از اینکه حسابی شسته شدیم و پگاه هم دیگه عمرا بوی شیر نمی داد- :)) - راه افتادیم که برگردیم بالا. همونطور که لینک دادم، من شاید بتونم از دره برم پایین، ولی تحت هیچ شرایطی، هرگز، never, ever، از دره بر نمیگردم بالا.

مگر اینکه خب، پگاه از پشت سر مشغول هل دادنم باشه. :-"

ادامه دارد...

۲۹ نظر ۱۹ لایک

سفرنامه کیش فاز 2

فاز اول!
فردا صبحش ساعت هفت و نیم با دوچرخه از خونه دوست زهرا زدیم بیرون و زدیم به جاده(!) برای رسیدن به لب دریا. خیابونا خلوت و خالی بود و تنها برخوردمون با دیگر انسان ها چهار پنج تا ماشین بود که در جهت مخالف ما میومدن و برامون بوق و چراغ زدن! بخش زیادی از مسیرمون از کنار گله های بز و چمنزارهای آهو دار رد میشد و کلا فضا فضای کلاردشت بود بیشتر!(آخه کیش مگه گله بز داره؟!:|) یه قسمت هایی از مسیر هم گم شدیم و با این حال، وقتی رسیدیم به ساحل فقط خودمون بودیم و دریا و سه تا ماهیگیر در دوردست! کفش و جورابمون رو درآوردیم و رفتیم روی شـ...خب، راستش، اون چیزی که لب ساحل بود شن نبود، مرجان های خرد شده و صدف های شکسته بودن:| بنابراین میتونین ما رو تصور کنید در حالی که عاشقانه چشم به موج ها دوختیم و راه میفتیم که بریم تو آب و با اولین قدم روی این شن نما ها، اینجوری میشیم:
با خودتون دمپایی لاانگشتی ببرید خب...دع:|

بعد خب من از اونجا که بیشتر معتقد به «لذت بردن از صحنه» هستم تا «عکس گرفتن از صحنه»، زدم به آب و زهرا و دوستش شروع کردن از من و خودشون عکس گرفتن. بنابراین جز یکی دو تا عکس از بالا به پایین که نشون میده من تا مچ توی آبم، و خب پاچه هام رو زده م بالا بنابراین نشونتون نمیدم :دی ، از صحنه ای که پشت به دریا ایستاده بودم تو آب و دوست زهرا داشت عکس میگرفت و یه موج اومد منو تا کمر خیس کرد، از صحنه ای که من نشسته بودم تو آب که صدف بردارم و شال و بند و بساطم فرو رفت تو دریا، از اونجا که توی تای پاچه شلوار من پر از همون شن نما ها شده بود، و از بقیه کولی بازی هایی که تو موج ها در آوردیم تصویری در دسترس نیست:دی چند تا صدف ریزه میزه برای دوستام و یه تیکه شیشه لاجوردی رنگ برای خودم برداشتم!:)
بعد تصور کنید من همونطور که تا کمر خیس آب بودم سوار دوچرخه شدم که برگردیم خونه...:| :دی به همون ساحل قسم هنوز کمر و پاهام از این حرکت درد می کنه:دی

یه ساعتی تو پیست لب ساحل رکاب زدیم و مرغای دریایی و مرغابیا و لک لک ها رو ترسوندیم و از خنکای هوا لذت بردیم. همچنان خودمون سه تا تنها بودیم و فقط پرنده پر میزد اون حوالی! در نتیجه همچنان به جیغ جیغ و حرکات خزی نظیر سلفی گرفتن پشت فرمون و افتادن تو باقالیا ادامه دادیم:دی بعد مسیرمون به جاده اصلی وصل شد، نون تازه خریده برگشتیم خونه دوست زهرا که مادرش برامون نیمرو تهیه دیده بود^_^ آقایونمونم که از شب قبل بدون ما تنها مونده بودن، رفته بودن غواصی! منم میخواستم برم خب:( ولی جور نشد برم!:دی دوست زهرا رو برداشته، به سوی خرید راه افتادیم تا وقتی آقایونمون به ما ملحق بشن:دی
بعد کلا من از این تیپ آدم هایی هستم که از خرید کردن می ترسن:| برعکس من خواهرم از ایناییه که تو هر مغازه ای یه چیزی می پوشه و احتمالا همونم می خره:| بعد این منو میکشوند این سو و اون سو که تو بااااااااااااااید خرید کنی!:دی
در نتیجه من یه کیف دستی زنونه قهوه ای رنگ خریدم (چرا که در این اتفاق اخیری که مرداد ماه افتاد فهمیدم دیگه تیپ اسپرت از جانب من در مراسم های رسمی پذیرفته نمیشه، وگرنه گور بابای کیف دستی، مگه کوله چشه!؟) و دیگه بعدش فقط دنبال زهرا اینور اونور میرفتیم:دی از جانب بابا هم یه مقدار پول به زهرا داد که به وسیله ش اینا به کادو تولد هام افزوده شد:دی



قبلا تو یکی از وبلاگ هام گفته بودم عاشق آل استارم ولی نمیتونم بپوشم؟ حالا باید سعی کنم بتونم بپوشم:دی

بعد آقایونمون زنگ زدن که ما رفتیم شهر زیر زمینی شما هم بیاین! ما هم که تا آخرین ساعات کاری مرکز خرید مونده بودیم توش و زیر نور پیشخون رستوران داشتیم سیب زمینی سرخ کرده تناول می کردیم، تاکسی گرفته، خرید ها رو دادیم دوست زهرا برد، خودمون رفتیم شهر زیر زمینی! حالا این شهر زیر زمینی شهر نبود اصلا، یه قنات باستانی بود که تو سقف و در و دیوارش مرجان و صدف دیده میشد، و در جاهاییش با صدای مرحوم اینانلو توضیحاتی در مورد بافت قنات و یه فسیل لاک پشت که تو اتاق سومی توضیحش پخش میشد ولی خودش تو اتاق آخری واقع شده بود، ارائه می دادن! جا به جاش هم ملت فهیم ایران کنده کاری کرده بودن:| یعنی یه دیواری بود مثلا، این دیواره در ارتفاع سه متری از قنات که پر آب بود، و در حالی که با پلِ روی قنات لااقل یک متر فاصله داشت، روش چش چش دو ابرو کنده بودن:| خدایی طرف چقدر به خودش زحمت داده اون یک متر فاصله بین پل و دیوار رو تو هوا بمونه که اون اثر مااندگار رو خلق کنه؟!:|
نکته جالب در این قنات این بود که کله محمد-با یک متر و نود و دو سانت قد-یه جاهایی کشیده میشد به سقفش:دی و اینکه توش صنایع دستی صدفی میفروختن که با توجه به دست ساز بودنشون، بعضیاشون به طرز وحشتناکی در جزییات فوق العاده بودن! یه صدف گرفتیم که از عرض برش خورده بود و توش بابا اعداد فیبوناچی میدید-خود فروشنده نمیدید:|-، قراره قابش کنیم بزنیم تو اتاق محمد که ریاضی می خونه، فرو بره تو چشش:دی
در انتهای قنات هم یه چایخانه مانند بود که وسط آب واقع شده بود، یعنی برای رسیدن به تخت ها و نشستن روشون باید از یه سری راه باریکه سنگی وسط آب رد میشدی! برای چهارتا آدم خسته از دوچرخه سواری و غواصی عالی بود، ولو شدیم همونجا و چایی خوردیم که کیسه ای و کمرنگ بود، و نسکافه بی مزه که اصلا مهم نیست، خوش گذشت:دی

بعد راه افتادیم که بریم، و من عینک دودی مامان رو که به جای عینک دودی شکسته خودم میزنم جا گذاشتم اونجا:| اون خانواده محترمی که داشتن روی اون تخت از بچه شون عکس میگرفتن، بابت اون شبح ابی رنگی که پرید توی کادر تا عینکش رو برداره منو ببخشن!

بعد دوباره رفتیم خرید:| چرا انقدر خرید می کنید خب؟:)) دستاورد بزرگ این خرید یه بسته کاپوچینو-هات چاکلت بود که مزه فوق العاده ای داره، و یه سوغاتی که از اول سفر دنبالش میگشتم و پیدا نمیکردم:دی شام رو هم همون کنار منار ها تناول کردیم و بعد رفتیم وسایلمون رو جمع کنیم که بریم. پروازمون ساعت ده و نیم بود، و ما چون خانواده پاولی که فیل دنبالشون کرده باشه، چمدونا رو از انبار هتل گرفتیم، تاختیم به سوی خونه دوست زهرا و چمدون ما رو هم گرفتیم، تاختیم به سوی فرودگاه و ساعت نه فرودگاه بودیم:| و پرواز یک ساااااااعت تاخیر داشت!:)) بعد ما توی این دو ساعت و نیم آقای بهمن هاشمی رو دیدیم فقط:دی تنها جاذبه ش همین بود:))

ساعت یک و چهل و پنج دقیقه رسیدیم خونه، در حالی که من توی هواپیما نتونسته بودم بخوابم و در حال مررررگ بودم-وقتی خیلی خسته ام دهنم موقع خواب باز می مونه و وقتی دهنم باز میشه از خواب می پرم:| سیستم کاملا هوشمندانه ست، نه؟- چمدونا رو پهن کردیم تا وسایلمون رو جمع کنیم. داشتم لباس و حوله به دست خودم رو میکشوندم تا اتاق، که محمد با یه اسپری برف شادی، یه کتاب و یه کیسه بهم حمله ور شد!:دی لطفا ساکنین پلاک 12 کوچه *** هم بابت جیغی که بیدارشون کرد منو ببخشن!:دی تتمه کادو های تولدم این کتاب و این کیسه بزرگ پاستیل، شکلات تلخ و شکلات ترقه ای از طرف داداش کوچیکه شیطونم بود، که به تنهایی میتونست تولدمو برام بسازه^____^

بهترین تولدی بود که میتونستم داشته باشم، ممنون از هولدن، از منیک، از مگهان، از سرهنگ، از مهندس جان کاکتوس، بابت هدیه هاشون...و همه اونایی که تولدم رو تبریک گفتن...:)
تنها چیزی که کمه، یه نفره وسط همه عکسا، که جاش خالیه...:)
۱۲ نظر ۴ لایک

الوعده وفا، یا سفر نامه کیش فاز 1

قضیه از اونجا شروع شد که قرار بود بعد امتحانای من، به مناسبت تعطیلات بین دو ترم(!) ما خانوادگی پاشیم بریم سفر. تحویل پروژه حضوری من که افتاد بیست و ششم و انتخاب واحد که تا بیست و هفتم طول کشید و از طرفی آغاز ترم بعدی که افتاد سوم بهمن، تعطیلات ما رو به عدد شگفت انگیز «5 روز» کاهش داد. عصر روز 29 دی، که مسافرت رسما کنسل شده به نظر میرسید، من در حموم به سر می بردم و با طیب خاطر مشغول کف مالی کردن خرمن گیسوانم بودم که ناگهان یکی با مشت و لگد به جون در حموم افتاد، و اعلام کرد یا ظرف یک ساعت آینده چمدون به دست و لباس پوشیده دم در خونه ام، یا ظرف یک ساعت آینده چمدون به دست و لباس پوشیده دم در خونه ام:|

همونطور که میتونید حدس بزنید من کدوم گزینه رو انتخاب کردم، یک ساعت بعد همگی چمدون به دست و لباس پوشیده، دم در خونه بودیم!! قبل از اینکه راه بیفتیم یه بسته پستی از طرف دوست مکاتبه ایم برام رسید که شامل یه عروسک جادوگر اسلیترینی-خیر، من هافلپافی ام!-، یه فکت گرافی رنگی رنگی و چندین کاغذ یادداشت ژیگولی بود!:قلب

چندی بعد بابام با سرعت آسافا پاولی که یک گله فیل دنبالش کرده باشن خودش رو به ما رسوند و ما همگی با سرعت خانواده پاولی که از یه گله فیل فرار می کنن به سمت فرودگاه تاختیم تا برسیم به پروازی که ساعت هفت و نیم می پرید. ساعت چند بود؟ شش!:))نیم ساعت بعد رسیدیم ، و ظرف یک ساعتی که در فرودگاه بیکار بودیم و ملت رو دید میزدیم کاملا برخورد همه اعضای خانواده یه جوری بود که انگار فقط روز غزه ست و اصلا تولد من نیست که:| ناامیدانه از محمد درخواست کیک تولد کردم که خیلی رله رفت از یکی از کافه ها یه برش مثلثی کیک شکلاتی با لیموناد گرفت برام آورد و این شد تولد من! به من گفتن که داریم میریم قشم ، اما ساعت ده شب تو کیش فرود اومدیم!:دی به تنها هتلی که تونسته بود ما رو اسکان بده پناه بردیم و ولو شدیم تو چهارتا تخت اتاق و همه خوابشون برد. من بیدار مونده بودم زیر پتوی دو نفره ای که اون ورش زهرا داشت خواب رولت خامه ای میدید و هی غلت میخورد و پتو رو می پیچید دور خودش:)) و سعی می کردم به حس سرخوردگی درونم غلبه کنم!

خانواده ما اصولا در سفر چونان یه جوخه کوچیک سربازه، زیر دست سرهنگ پدر! ساعت هفت بیدار باش اعلام شد و ما رفتیم آشپزها و پذیرش و مستخدمین هتل رو بیدار کردیم و زدیم بیرون:)) تو محوطه هتل رونمایی شد که زهرا کادو گرفته ولی بابا ازش خواسته که رو نکنه، بنابراین در این لحظه باشکوه از صبح، بنده با این ساعت مچی ژیگولی روبرو شدم! :قلب


بعد از اون، و بعد از اینکه راس ساعت هشت صبحونه خوری هتل رو افتتاح فرمودیم، از اونجا که محمد فراموش کرده بود برای بابا چمدون بپیچه و بابا رسما خودش بود و لباس های تنش که باهاشون از سر کار اومده بود دنبال ما، رفتیم براش مسواک و تی شرت بخریم-دمای هوای کیش 25 درجه بود!- و همونجا برای من هم دو تا لاک و یه شیشه عطر-ادوکلن؟- خریدن به عنوان کادوی تولد؛ چون وقت نکرده بودن چیزی بخرن. ما هم شادمان شدیم که بالاخره یادشون افتاده:دی از اونجا که جمعه هفته قبلش یه تولد خیلی خوب با هولدن داشتم و روحیه م بالا بود، سرخوردگی دیشبم رو فراموش کردم و با همون شیشه بوی خوب(!!) به خوشحالی پرداختم:دی 

اتاقی که در هتل گرفته بودیم، فقط همون شب جا داشت و بعد از اون هم به شکل شگفت انگیزی کل هتل های کیش( :| ) دیگه برامون جا نداشتن! بعد از کلی گشتن فهمیدیم دوست زهرا که اونجا خونه دارن هم اومده ن کیش، بنابراین یه اتاق دو تخته یافتیم برای آقایون و قرار شد من به همراه زهرا زحمت بدیم به دوستش و اونجا مستقر شیم. نهار رو توی رستوران شاندیزشون خوردیم با موسیقی زنده و کیفیت متوسط-پرسش: وااااقعا، انصااااافا، فقط خانواده ماست که همیشه تو عروسیا و این رستوران ها با صدای بلند موزیک مشکل داره؟ یا اونایی که با جیغ و کف و سوت تشویق می کنن هم مشکل دارن فقط به روشون نمیارن؟:|-تا عصر از هوای تمیز و خنک کیش لذت بردیم و بعد از اونجا که کیک میک نداشتیم، به مناسب تولد رفتیم به سوی دلفیناریوم!

حالا من نمیدونم همیشه اینطوریه یا نه، ولی اینجوری که ما بلیت گرفته بودیم، قبل از دلفیناریوم کلی برنامه دیگه رو باید میدیدیم-یعنی تا نمیدیدیم، دلفینا شروع نمیشدن!-ابتدا به ساکن وارد پارک پرندگان شدیم که یه محوطه محصور بود که توش کلی طاووس رها کرده بودن:دی البته تعدادی فلامینگو و قو و اردک و مرغابی و درنای ژاپنی هم توی برکه های گُله به گُله ش بود، ولی بیشتر جمعیتشون رو طاووس تشکیل میداد! بعد از اون خزندگان بودن که یکی درمیون از کفچه مار و چی چی دم قرمز و قفسه خالی تشکیل شده بودن، و نبودنشون به از بودنشون بود!:/ بعد از اون یک کلاسیک شو-تقلیدی از این برنامه ای سیرک که دیدنی ها نشون میده- بود که مجریش به شکل جالبی از دور شبیه هولدن بود( :دی ) و همون برنامه اول که دلقک ها بودن، یکی از آقایون رو از بین تماشاچیا بلند کردن و بنده خدا رو وادار کردن پشت به جمعیت خم شه، یه حلقه هولاهوپ انداختن دور باسنش که اونو بچرخونه:| بعد یه سری آکروبات با طناب داشتن که همون دلقک ها عین شمع گل پروانه طناب می چرخوندن و ده تا مرد گنده که گروه آکروباتشون بودن سعی می کردن با حرکات آکروباتیک(مثلا یه پایی، دو پایی، با دست، با کمر و غیره) از روی این طنابه بپرن و هی هم گیر میکردن به طنابا:)) از خیر بقیه ش بگذرید، فقط این یه تیکه دیالوگ رو داشته باشید:


مجری: این طوطی ها که براتون برنامه اجرا کردن هشتاد سالشونه! خیلی شل تشویق کردید، این تشویقتون به درد عمه من میخوره!

یکی از تماشاچیا: ....!

مجری: نشنیدم چی گفتی، ولی داد نزن، خب؟ (آیکن مجری با لحن یک دختر لوس دبیرستانی)

همون تماشاچی با صدای بلند تر: میگم عمه ت چند سالشه؟

مجری: :| عمه م پوسید، خدا بیامرزش. شما که انقد در مورد عمه م کنجکاوی بیا بعد برنامه با هم یه حرفی بزنیم، فقط فرار نکنیا دوستم، باشه؟

ملت: :|


بعد از این خنک بازار، دلفیناریوم بود که یه فُک به اسم سارا داشتن( :| ) و ملت باهاش عکس مینداختن، و یه گربه که چونان جت بین صندلیا در تردد بود! 

نمایی از جناب گربه در مسیر جایگاه VIP


برنامه خود دلفین ها هم، بی اغراق بگم، عالی بود. یعنی اصن برید مربی دلفین شید! هیجان برنامه شدیدا بالا بود، مجریش هم کاملا قابلیت داشت با علی ضیا وارد رقابت بشه:دی یه دلفین نقاش هم داشتن که یه نقاشی از دریا برامون کشید، و نقاشیه رو طی یک مزایده به یه آقای تهرانی فروختن یک میلیون تومان! :| نوش جونش:دی


بعد از اینکه این برنامه هم تموم شد و انقد جیغ و دست زده بودیم که رسما در حال مرگ بودیم، من کاملا متقاعد شده بودم که یه تولد آرمانی داشتم و اصلا به درک که وقت نکردن کادو بخرن!:دی راه افتادیم که برگردیم، و باید از توی همون پارک پرندگان خارج می شدیم...تو راه داشتم با صدای بلند به محمد میگفتم که مجری کلاسیک شو در حد مجری برنامه هاونگ لوس و بی مزه بوده و اگه این بابا شبی چهل میلیون تومان داره درامد زایی می کنه-محاسبه کردیم:دی- پس هاونگ بدبخت هم توجیه منطقی داره که دو ساله داره اجرا میشه حالا هرقدر هم بی مزه...در میانه سخنرانیم همون آقای مجری که نمیدونم داشت به کجا میرفت، با شتاب از بین من و محمد رد شد، محکم خورد به هر دومون، ایستاد، معذرت خواهی خالصانه ای کرد و دوان دوان دور شد:)) :|

محمد و بابا رو در هتل ترک گفتیم و به سوی خونه دوست زهرا راه افتادیم، شام رو تو یه رستوران نزدیک ساحل مهمونشون بودیم، شب هم که پیششون موندیم تا فردا صبح که برنامه دیگه ای داشتیم...

۱۵ نظر ۱ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|