قاتل سریالی!

من هر چند وقت یکبار خواب می بینم دارم میرم روستامون تو شمال عروسی. با اتوبوس هم دارم میرم. تنها فرد فامیل که تو اتوبوسه هم منم. بین راه اتوبوسه که خیلی بد میرونه و نمیدونم کی بهش گواهینامه داده میزنه به ماشین عروس و داماد و جفتشون می میرن.

بعد من میرم به محل عروسی و دم در به خان قبیله میگم همچی شده. بعد با گریه و زاری میگم بذارین برم به پدر مادرشون بگم. بعد خان برمیگرده به یه حاجاقایی که نمیدونم نسبتش با من چیه، میگه ببین میخواد آبروی منو ببره!


حالا هر سری که این خوابو میبینم تمهیدشون بعد این دیالوگ یه چیزه. یه سری رفتم افتادم به دست و پای پدر مادره که منو حلال کنین بچه تونو کشتم، از روستا انداختنم بیرون گفتن هرگز برنگرد و تف به قبرت و اینا. یه سری بردن سوزوندنم:| یه دفعه دادنم پلیس! دیشب نشوندنم جلوشون که اول زار بزن هی بپرسن چی شده، بعد که دل همه رحم اومد خبر بده که عروس داماد روستا رو کشتی.

بعد هیچی دیگه من دیشب داشتم مدت مدیدی زار میزدم تا دل همه رحم بیاد بپرسن چی شده. وسط مهمونی نشسته بودم رو یه تک صندلی جلوی پدر مادرای عروس و داماد، صورتمو پوشونده بودم با دست، با شدت و حدت اشک میریختم!! تازه آخرش که دلشون نرم شد زهرا در سن هفت سالگی پرید وسط که ببینید برا عروس چی خریدم و یه لباس نقره ای دراز دراورد و شروع کرد به شادی کودکانه و من از اول شروع کردم به زار زدن:|


+معمولا هم قبل این خواب یه سری اتوبوس سواری طولانی مدت داشته م:|

+اگه همون بار اول عوض بیرون کردن من، گواهینامه اون راننده رو میگرفتن، اینجوری نمیشد!:|

+حالا نمیدونمم کدوم روستا تو شمال کشور هست که خان توش لباس بختیاری می پوشه و شبیه آقای پورصمیمی با سبیل سیاه نیچه ای عه:|

۱۸ نظر ۸ لایک

رویا

وسط روز و در حال انجام یه کار بی ربط یادم افتاد چرا ساعت نه صبح که از خواب پاشدم دوباره گرفتم خوابیدم.
داشتم خواب میدیدم مامان اومده نشسته پیشم و داره تعجب می کنه که من فکر می کنم مرده.
به ضم میم.
۹ لایک

کجات ترسناکه آخه تو؟!

یک خانم با پیرهن آبی و روسری سرخابی و دامن تیره، که صورتش آفتاب سوخته است و قدر دو انگشت از موهایش از زیر روسری زده بیرون، راه خروج از «کابوس دونی» من را گم کرده.

۰ لایک

حاضر جواب

تو دانشگاه شریف درس می خونم و بابام استادمه. یه روز وسطای درس بودیم که استاد بابام اومد سر کلاس. یه آقای مسنی بود با کت و شلوار مشکی. اومد برامو صحبت و نصیحت کنه مثلا. حرف تو حرف شد و بحث کشید به رانندگی خانم ها و آقایون. یکی از پسرا از دست راست سالن گفت شونصد سال هم بگذره خانما نمیتونن رانندگی کنن، خلقتشون چنینه. دخترا سکوت کردن و پسرا تایید، اساتید هم که یون ناظرن کلا! من در اومدم که که مهارت در رانندگی مقوله ایه که به اعتماد به نفس بیشتر مربوطه، ولی بی شعوری کاملا به ژنتیک انسان بستگی داره احتمالا.

بابام دستاشو برد بالا گفت هورا، و من در میان هلهله ی دختر ها و آب شدن پسرها، پیروزمندانه از کلاس میومدم بیرون که یکی صدام کرد. حضور غیاب نکردیم دختر جان!

+تگ!

۰ لایک

ویولن عزیزم...

یه دسته ویولن شکسته روی میزم بود...

+اگه یه روز وقت و پولش رو پیدا کردم که برم دنبال کارای نصفه کاره م، اولیش رو میذارم ادامه دادن ویولن. شایدم پیانو. بیخیال انگشت ناقصم!

۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک