ماموریت غیرممکن

1- در فرایند تولید نرم افزار مفهومی وجود داره به اسم یونیت تست، یا تستِ واحد. به زبانِ ساده، به این معنیه که شما میای کدی که نوشتی تبدیل میکنی به کوچک‌ترین واحد های ممکن، که می‌دونی به ازای هر ورودی قراره چه خروجی‌ای ازشون دستت رو بگیره، مثلا هر یه تابع، یا هر یه ماژول. سپس تعدادی ورودی می‌دی دست این عزیزان، و اطمینان حاصل می‌کنی خروجی تولیدی‌شون با اون‌چه توقع داشتی، برابره. سپس فرض می‌گیری که چون به ازای این ورودی‌ها، خروجی‌های درستی تولید کرده، لابد اون واحد داره درست کار می‌کنه. پس می‌رم یه لایه بالاتر، اون کدی که این واحد ها رو به هم متصل کرده امتحان می‌کنم، اگر مشکلی هست از اون لایه به بعده.

البته اشتباه نکنید، تمام خطا‌ها رو نمی‌شه با دادنِ چند تا ورودی و مقایسه خروجی با آن‌چه توقع داشتیم رخ بده پیدا کرد. اثباتِ به درستی کار کردنِ یک ماژول، مثل اثبات کردنِ قضایا در ریاضیه. شما می‌تونی هزارتا مثلث بیاری که دو ضلع و زاویه بین اون دو ضلعشون با هم برابره، و خودشونم با هم برابرن. ولی اثبات نکردی که این شرایط برای هر دو مثلث دیگری ما رو مطمئن می‌کنه اون دو تا هم با هم برابر هستن. برای مثال، من همین هفته پیش رفتم شرکت محل کار سابق یه سی‌دی رو پس بدم، گفتن کشف کرده‌ن اون کد آخریه که از دلفی به سی ترجمه کردم به ازای ورودی‌ای که کاراکترِ Z توش داره، خروجیِ نادرست می‌ده. اون کد چهار ماه درست کار کرده، چون از شانسِ ما هیچ ورودی Z داری نه روش تست شده، نه به عنوان ورودی بهش ارائه داده‌ن. 


آدم یونیت تست نداره. آدم حتی خروجیِ درستِ ورودی‌هاش رو هم نداره. منظورم خروجی‌ایه که واقعا، با یقینِ صددرصد، درست باشه، نه اینکه توی طیفی از «احتمالا درست» ها قرار گرفته باشه. من وقتی کسی وسیله‌ای رو ازم قرض میگیره و در وضعیت متفاوتی نسبت به اون‌چه تحویل گرفته پسش میاره، به شدت برخورد می‌کنم. آیا این واکنش درسته؟ آیا غلطه؟ آیا من حساسم؟ آیا باید بی‌خیال باشم؟ کجا باید اعتراض کنم؟ کجا نباید اعتراض کنم؟ اگه این واکنش غلطه، خب چرا واکنش من اینه؟ من کجای مراحل تصمیم گیریم رو دارم غلط می‌رم که منتج به نتیجه نادرست میشه؟ اصلا از کجا مطمئنیم که غلطه یا غلط نیست؟ حالا تازه واکنش‌ها رو نشون می‌دیم و میشه نسبت به نتیجه‌شون نظر داد، اگه بدونین من سرِ هر‌چی که نسبت به محیط اطرافم/آدمای دوروبرم احساس می‌کنم چقدر از این درگیری ها دارم به حالم خون گریه می‌کنین. کجا باید به خودم حق بدم که ناراحت شم؟ کجا احساسم ناشی از عقده‌های دوران کودکیه؟ کجا ناشی از ناپختگیه؟ اینا فقط از این بابت مهم نیست که امتیازِ این مرحله رو کامل کسب کنم برم مرحله بعد، بلکه از این بابت هم مهمه که باید به کدوم رسیدگی کرد و نسبت بهش واکنش نشون‌ داد، کدوم رو باید محل نگذاشت یا برای تغییرش تلاش کرد. وقتی کسی به من میگه کینه‌ای، من چه معیاری دارم که بدونم کینه‌ای هستم یا نیستم؟ از چند تا چند کینه‌ایه، چند به پایین همواره معترض محسوب میشه، چند به بالا رو مستعد قتل‌های سریالی در نظر می‌گیریم؟ زنده بودن همه‌ش دردسره خدایی.


2- هیچی تو زندگی خط‌کشی صاف و شفاف نداره، و این خیلی اذیت‌کننده ست. شما مثلا ویولن رو در نظر بگیرید، نوازنده انگشتش رو روی یه محدوده ای از سیم بذاره، صدای نتِ x رو می‌ده؛ حالا ممکنه که یک دهم میلیمتر از اون محدوده عقب‌تر یا جلو‌تر گذاشته باشه، و گوشِ خودش و نود درصدِ آدم‌های جهان متوجه این تفاوت نشه، اما ده درصد از خارج زدنِ طرف زجر بکشن. همون ده درصد هم با درجات مختلفی خارج زدن رو متوجه می‌شن، و عملا نتِ x ِ بی نقص وجود نخواهد داشت، چون هیچکس دقیقا نمی‌تونه تشخیص بده تا کجا از x خارج شدیم و کی دقیقا روی خودِ x هستیم. 

یا اصلا حتی هیچ تضمینی نیست که مرزهای اون محدوده دارای خط‌کشی مبهمِ زندگی رو هم، همه یکسان درک کنن. مثلا الان من کدِ رنگِ 02dbd4 رو فیروزه‌ایِ روشن می‌بینم، ممکنه که اون رنگ در اصل یه چیزی تو مایه های eeff00 باشه و من به علتِ نقصِ یه سری سلولِ مخروطی/لوله‌ای/کره‌ای در چشمم، رنگ متفاوتی نسبت به نوری که اون رنگ بازتاب می‌ده دریافت کنم. ولی چون از اولش وقتی من اون رنگ رو دیده م بهم فیروزه‌ایِ روشن معرفی شده، هیچ راهی ندارین که تشخیص بدین آیا من دارم به همون چیزی میگم فیروزه‌ای که بقیه جهان میگه، یا فیروزه‌ای ای که من شناخته‌م زردِ دنیای شماست (البته این هیچ‌جوره توضیح نمی‌ده چرا من در ست کردن پوشیدنی‌ها با هم به اندازه یک والِ قاتلِ کور ناتوانم!). 



+مشکلِ حرف زدن از مشکلاتِ آدمی اینه که شروع می‌کنی به توضیح دادنِ آنچه در ذهنت می‌گذره، تلاش می‌کنی برای مخاطبت قابل فهمش کنی، موضوع رو از چندین زاویه مختلف مورد بررسی قرار می‌دی، و دست آخر پس از پی بردن به الکن بودنِ قلم و زبانت، ناامید از این‌که آن‌چه می‌خواستی بگی به طرف منتقل کرده باشی، کلا قضیه رو رها می‌کنی و بیش‌تر در خودت فرو می‌ری. اون توهمِ «هیچ‌کس نمی‌فهمه من چمه» که بعدش رخ می‌ده، از خودِ اون «چت»ی که هست، بد‌تره. میان شعارِ سال رو میذارن reach out, get help، فکر نمی‌کنن که بابا، نود درصد سختی زندگی همون مرحله «برو تعریف کن چته» ست.

++تازه شروع کرده‌م از نیم‌فاصله بهره بجویم، اگه دارم سوتی می‌دم، زیاده‌روی می‌کنم یا جایی جا‌انداختم، اصلاحم کنید لطفاً! ضمناً اگه بلدید بدون کنترل+شیفت+2 نیم‌فاصله بزنید (روش راحت‌تری ترجیحاً!) بهم بگید چطوریه، انگشتِ انگشتریم درد گرفت انقدر با پشت ناخنم شیفت گرفتم! (من هشت انگشتی تایپ می‌کنم، مرسی که می‌دونید باید از انگشت کوچیکه‌م کمک بگیرم، ولی نمی‌گیرم خب، راهِ جایگزین ارائه بدین!)

۳۳ نظر ۱۶ لایک

قارچ بخور تیرت عوض شه

در سه واحدی  مهندسی نرم افزار دو با اصطلاحی آشنا میشیم به نام analysis paralysis. بدین معنی که پروژه انقدر توی فاز آنالیز و دیزاین گیر می کنه و انقدر مدیر پروژه دچار ایده آل گراییه که نمیخواد کوچکترین چیزی از قلم بیفته و انقدر همه چیو تحلیل و مساله رو پیچیده میکنن که پروژه هرگز وارد فاز اجرا نمیشه.

بیاید یه کم غر بزنیم. در مورد کیفیت زندگی جنس مونث. چرا من نصف برادرم ارزش شهادت دادن دارم و چرا برای کار و سفر و خروج از کشور اجازه آقا بالاسرم لازمه و چرا من و آقای فلانی یه کار می کنیم ولی حقوق من کمتره و چرا ورود من به ورزشگاه ها ممنوعه و چرا شوهرم حق داره چهل تا زن صیغه کنه و چرا حق ارث من نصف برادرمه و چرا دیه من نصف قاتل مذکرمه و چرا اگه بیام بگم شش صبح تو خیابون پسری سینه منو دستمالی کرده اولین سوالتون اینه که شش صب تو خیابون چه غلطی میکردی و چرا من تا سی سالگی ازدواج نکنم ترشیده میشم ولی برادرم حرفی پشتش نیست و چرا من اگر کارمند هم باشم ازم توقع میره وقتی میرسم خونه عوض استراحت به فکر جلب رضایت شوهرم باشم و به خونه هم برسم ایضا و چرا اونی که باید بشینه خونه و مراقب نوزاد باشه منم و چرا من متاهل کمتر شانس استخدام دارم چون ممکنه بچه دار شم اصلا.
خب گمونم کافیه.

یکی از اینا رو به صورت رندوم انتخاب کنید و تو یه جمعی، مثلا وبلاگتون، مطرح کنید. هر کدومش. سر پس اندازم شرط می بندم این جواب قطعا مطرح میشه: آیا واقعا مشکل زنان ما اینه؟ آیا این اولویته؟ مگه این چقدر مهمه؟ من که تا حالا ندیدم پس حتما چیز مسخره ایه!
افرادی که این جوابو میدن، به جز آخری که بر کوته فکریش درود میفرستیم و خدا بهش بینش بده ایشالا، اونقدر به اینکه این الان مهم ترین مساله نیست پرداختن، و به اینکه ببخشید پس چی مهم ترین مساله س نپرداحته ن، که نتیجه شون شده اینکه  جلوی همه نق ها و غر ها و هشتگ ها و کمپین ها وایمیستن و ابراز بی ارزش بودن میکنن، بدون اینکه پیشنهاد جایگزینی ارایه کنن.

اما عزیزان. آنالایز پارالایز های من. آیا ما داریم میریم جنگ و نقاط استراتژیکی رو قراره با محدودیت موشک نابود کنیم؟ آیا ما در مرحله قبل همه تیرهامونو صرف کشتن غوله کردیم و الان باید دنبال آیتم تیر بگردیم؟ آیا اگه هم سعی کنیم وقتی دختری عصبانیه بهش نگیم تو پریودی و هم تو خیابون دنبال دختر مردم راه نیفتیم و هم بذاریم دوست دخترمون که اونم مث ما دانشجوعه دست تو جیبش کنه و فکر نکنیم مالکشیم یا باید خرجشو بدیم که خفن جلوه کنیم، تیرمون یا جونمون تموم میشه؟ آیا اگه همزمان چند همسری مومنین و محشرین(!) رو تقبیح کنیم و به خاطر زنانی که پشت در استادیوم موندن یه بار از عیشمون بزنیم و نریم استادیوم می میریم؟
نچ.
مهم ترین مشکل زنا احیای حقوقشونه، و حالا که فشار خاصی به جای خاصی نمیاریم و تظاهراتی هم قرار نیست رخ بده و نه ارتشی در کاره نه موشکی نه غولی نه قارچی، نگران نباشید. اگه همزمان به همه آیتم های پکیج حقوق زنا بپردازید، جونتون تموم نمیشه.

+همه پسرا نمیرن سربازی. ولی دیه همه دخترا نصف دیه همه پسراس. و الخ.
+برای بعضی مشکلا حتی ارتشم لازم نیست. مثلا همین که دون دون غیورمردان کشور رو متوجه کنیم پریود بودن کاربرد تو سری زدن نداره.
+یه چیزی که تو شش ماه اخیر زیاد به چشمم میخوره و نمیفهمم، جوابیه  نوشتن بلاگرا برای ژانر و طوفان های توییتره. چون تو تلگرام یه چیزایی خوندیم یا تو وحیدآنلاینی جایی عضویم. لا اله قضیه رو شنیدیم، الا الله ش به دستمون نرسیده.
۳۸ نظر ۲۳ لایک

چرا مراقب آنچه در فضای مجازی از خود به جا میگذاریم باشیم؟!

ما یک پسرخاله ای داشتیم(هنوز هم داریم!) که در برهه ای قصد ازدواج داشت(هنوز هم داره!) و مثل تمام پسر های دیگری که به سن ازدواج رسیده ند و براشون میرن خواستگاری، برای این پسرخاله ما هم میرفتن خواستگاری. روند خواستگاری رفتن ایشان هم بدین صورت بود که بعد از رفتن به خونه دختر و بالا پایین کردن خانواده و بررسی میزان هم کفو بودن دو طرف، میرفتن اسم دختر مورد نظر رو در فیس بوک سرچ می کردن تا ببین که:

الف:عروس آینده فیس بوک دارد؟

ب:اگر فیس بوک دارد در فیس بوکش دختر خوبی است؟!


و بدین شکل بود که دخترا یکی پس از دیگری رد می شدن؛ چرا که جز خانواده ما که فیلتر شکن نداره، و جز مقام معظم رهبری که فقط در توییتر فعالیت می کنند، از رییس جمهور و وزیر و وکیل و استاد و دانشجو گرفته تا princess Sarah که در بیو خود نگاشته ن I dont work Im a princess همه فیس بوک دارن، و هیچ کدام در فیس بوکشون دختر خوبی نبوده ن! خلاصه که با این نتایج، پسر خاله ما هنوز مجرد مانده(و بله، قصد ازدواج هم داره!) و حالا حالا ها هم عروس گیرش نخواهد آمد.


سرچ کردن افراد در اینترنت برای به دست آوردن اطلاعات در مورد اونها، امروزه یک مساله عادی محسوب میشه. خواستگار خانواده عروس رو سرچ می کنه، شرکت اسم کسی که قراره استخدام کنه، کارخونه اسم کارخونه ای که باهاش قرارداد می بنده و...! در مورد افراد، این مساله، یعنی اینکه آدم ها برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد شما توی اکانت های فیس بوک و توییترتون سرک می کشن، مفهومی رو ایجاد کرده به اسم digital dirt که چون معادل فارسی براش پیدا نکردم، میتونیم اسمشو بذاریم لکه مجازی.

digital dirt که زین پس بهش میگیم لکه مجازی- و میدونیم نه dirt معنیش لکه س نه digital معنیش مجازیه!- به دسته ای از اطلاعات شخصی شما اطلاق میشه که روی فضای مجازی به اشتراک گذاشتید ( و یعنی برای همه قابل دسترسه) و میتونه در حال یا آینده تصویر نامطلوبی ازتون بسازه. برخلاف شرکت ها و کارخونه ها که در مورد خودشون محتوای مجازی کنترل شده ای منتشر می کنن، افراد این کار رو برای تفریح انجام میدن. شما عکستون رو توی اینستاگرام آپلود می کنید و هشتگ میزنید یه روز خوب با دوستام، یه متن روشنفکری با هشتگ سیگار و خودکشی و مرگ و صادق هدایت میذارید تو فیس بوک، تو last.fm آهنگ های مثبت هیجده گوش میدید و اینا رو نمیذارید که مادرزن اینده تون بدونه آدم رفیق بازی هستید، یا کارفرمای آینده تون بدونه افسردگی حاد دارید! ولی شما میرید خواستگاریِ یه بنده خدایی، که مادرِ اون بنده خدا اینستاگرامتون رو دیده و این برداشت رو می کنه که «پسره همه ش پی رفیق بازیه» یا رفتید یه جا رزومه دادید بعد طرف اسمتونو که سرچ می کنه صفحه فیس بوکتون میاد که مزین کردید به یه شعر به این مضمون که آره من و تیغ و رگ و بهمنی که بابام روشن کرد و فلان(سلام می کنیم به مجید خراط ها در این بین:دی) و نتیجه میگیره که «این بابا افسرده س، میاد محیط کارمونو به گند میکشه» و غیره. بنابراین اون محتوایی که شما آپلود کردید، حالا ولو این کار رو در سال هزار و سیصد و پتروداکیل قمری انجام داده باشید، لکه ای خواهد بود بر رزومه حال حاضر شما!


متاسفانه خیلی چیزا رو از ورطه دنیای مجازی نمیشه پاک کرد. حتی خیلی چیزا رو خودت به اشتراک نمیذاری که بخوای پاک کنی یا نکنی! نمیتونی کامنت های توهین آمیزی که زیر یه پست تو یه سایت دیگه فرستادی پاک کنی. شاید بتونی اینستاگرامت رو بترکونی، اما اسکرین شات های ملت از صفحه اینستاگرامت رو نمی تونی پاک کنی. فیلم حیوان آزاریت رو از مموری میلیون ها گوشی نمیتونی برداری. تصاویری که آپلود می کنی-اعم از استفاده برای آواتار، بک گراند، یا متن-هیچ تضمینی وجود نداره که سیو نشده باشن و جایی منتظر نباشن که خفتتو بگیرن!

بنابراین، بر خلاف دنیای واقعی که میشه دهان باز کرد و هر آنچه در ذهن هست و نیست رو ریخت بیرون و بعد زد زیر همه چی، یا نهایتا عذرخواهی کرد و سر و ته قضیه رو هم آورد، اینجا از این خبر ها نیست! زندگی در مکانی که کوچکترین حرکت ساکنینش ثبت میشه، حداقل لازمه ش میزان زیادی احتیاط، تفکر قبل از انجام هر کار، حفظ آرامش و رعایت ادب، و نهایتا دیگه اگه هیچ کدوم در توانتون نبود، استفاده از هویت های مجازی ست.


بنابراین:

#از افشای اطلاعات خصوصی تون در فضای مجازی، حتی الامکان بپرهیزید. یا دستچین شده عمل کنید. ادوارد اسنودن و سازمان سیا و اف بی آی در کمین شما نیستند، همین اطرافیان خودتون در کمین شمان!

#حتی اگر در فضای مجازی با اسم مستعار فعالیت می کنید، از حالت عادیتون مودب تر و آروم تر باشید. یادتون نره حتی اگه با کسی که بهش پرت و پلا گفتید دوست باشید یا بعدا از دلش در بیارید، پرت و پلا به اسم شما ثبت شده خواهد بود و در انظار عمومی مشهود.

# و در انتها، در فیس بوکتون دخترای خوبی باشید:دی

۴۰ نظر ۲۱ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
من بیرانوندم!
بدون دعوت
سمت تو آمده ام حال دلم خوب شود
بیل
قانون سوم نیوتن
متشّعرم چه نامم!
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۷ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
قالب: عرفان و جولیک بیان :|