ماجراهای ایتن

ایتن کانادییه و دکترا میخونه. قدیمی ترین دانشجوی استادمونه و خفن ترینمون. و تنها کسی که همیشه تو دفتره.

ایتن مصداق بارز اون دانشجو خارجیاست که درموردشون میشنویم. با استاد راحتن، جلسه ها رو با تی شرت میان، غیررسمی و صمیمانه با مدیر و استاد و رئیس دپارتمان حرف میزنن و تو مهمونی دمپایی پاشونه. ایتن همچنین از معدود کانادایی هاییه که من میشناسم و هیچی از ایران نمی دونن.


روز عید نوروز من ظهر رفتم دانشگاه و باقلوا بردم دفتر. کسی هنوز نیومده بود و فقط ایتن تو دفتر بود. باقلوا رو بردم گرفتم جلوش گفتم:

-هی! شیرینی! [افکار من: نمیدونه باقلوا چیه! بفرمایید به انگلیسی چی میشد؟]

+مرسی، نمیخورم.

-عه، چرا؟

...

[صدای جیرجیرک]

-[اینا نمیدونن تعارف چیه. یعنی چی چرا. الان چی بگه چرا؟ چرا گفتی چرا؟!]

+چون که...اولا خیلی دست و دلبازانه ست، و دوما نهار خوردم؟

-آم، باشه، پس من اینا رو میذارم رو میز و یدونه بردار حتما. سال نوی ایرانیه! [*میخوای توضیح بدیم که چرا شیرینی میدیم؟ **فقط خفه شو و فرار کن!]

+اوه، مرسی، سال نوت مبارک، گمونم؟

-آره آره مرسی! خدافس!


و من از دفتر بیرون دویدم و تا یک هفته برنگشتم.


امروز استادم به ایتن گفته بود باهام حرف بزنه درمورد پروژه ای که قراره پیاده کنم و ایتن داره رو چیزی مشابهش کار می کنه. ایتن اومد تو گروه و گفت:

+ مارتا گفته باهات حرف بزنم، کی دانشگاهی؟

-سلام، ممنون! من وقتم آزاده، کی بیام؟

+اوه، سلام، ببخشید من باید سلام می کردم. :| ممنون واسه چی؟ :|

...

[صدای جیرجیرک]

-چون که...چون پیشنهاد دادی باهات حرف بزنم؟ چه می دونم! تفاوت فرهنگیه! :| :| :|

+ :)) فردا صبح میای؟

-آره، میبینمت!

+و از تو هم ممنون. که قبول کردی حرف بزنی. :))

-باشه، باشه :|


و من از فردا یک هفته پامو تو دفتر نمیذارم.


پی نوشت: نکته آزاردهنده برای من اینه که من اولین ایرانی هستم که ایتن میبینه؛ و من اصلا تعارفی نیستم، تو تعارف کردن با ایرانی ها گند میزنم، و همیشه هرجا که کم میارم و میخوام مودب باشم، باربط یا بی ربط معذرت میخوام و تشکر می کنم. بعد این اگه تصورش از ایرانی ها این باشه که مثل منن، ما یه عالمه آدمِ عجیب معذب و بی ربطیم :))

۲۴ نظر ۳۸ لایک

Every inch a queen

victoria


من باب ارتحالیدیِ خودمون که امسال افتاد رو 15 16 خرداد و هدر رفت، عرض کنم خدمتِ شما که امروز در کانادا Victoria Day هست و تعطیل. بدین دلیل که ملکه ویکتوریا 24 می دنیا اومده. و اینا اولین دوشنبه ی قبل از 25 می رو به عنوان روز گرامیداشتِ این بزرگوار جشن میگیرن. جهتِ اینکه حتما بیفته رو دوشنبه. یعنی اول اینطوری بوده که 24 می رو تحت هر شرایطی تعطیل می کردن، مگر اینکه یکشنبه باشه که در اون صورت 25 می تعطیل می شده. بعد تصمیم میگیرن که اولین دوشنبه ی قبل از 25 می رو بگیرن که تکلیف جامعه معلوم باشه. به این تعطیلات میگن تعطیلاتِ طولانیِ می. (که کلا سه روزه، شنبه یکشنبه دوشنبه!). نکته مسخره اینکه تو کانادا، دوشنبه روز اول هفته نیست. روز اول هفته یکشنبه ست. یعنی روز آخر هفته شنبه س و تعطیله، روز اول هفته یکشنبه س و اونم تعطیله، روز دوم هفته دوشنبه س و ملت میرن سر کار!

این روز رو توی خود انگلستان جشن نمیگیرن. کانادا میگیره ولی. بعد تو کانادا هم، کبک جشن نمیگیره، چرا که اینا کلا با هر چی که انگلیسیه و مرتبط به فرانسه نیست سر لج دارن. (یکی نیست بگه خب برین کشور مستقل تشکیل بدین مستعمره فرانسه بشین، چه کاریه چسبیدین به مستعمره انگلستان و وانمود می کنین مال فرانسه این؟) لذا تو کبک بهش میگن National Patriot Day (روز دفاع مقدس :)) )

خلاصه که ما تعطیلیم و به به چه هوایی.



پی نوشت: هربار که یکی از نوه های ملکه الیزابت میزاد/مزدوج میشه، بعضیا میان مسخره می کنن که چرا اخبار خانواده سلطنتی انگلستان انقدر دست به دست می چرخه، واسه چی میشینین آمار ازدواج و زاد و ولد و مرگ و میر اینا رو دنبال می کنین؟ عارضم که ابتدا به ساکن بنده آمار یَکایَک خانواده های سطلنتی اروپا رو دنبال می کنم و برام همونقد جالبه که سرنوشت آریا استارک برا دنبال کنندگان گیم آو ترونز جالبه. دوما که اینم مثل یه سریاله که شخصیتاش اتفاقا برخلاف سریال های تلویزیونی واسه خودشون آدمن، گذشته دارن، پیچ و خم های زندگی خودشون رو دارن، داستان دارن و ما حالشون رو نگاه می کنیم که هرکی داره چی کار می کنه. فرقش اینه که ما خودمونم تو این سریال بازی می کنیم؛ ما اون سربازایی هستیم که اول هر اپیزود محض هیجان دادن به بیننده ها به صلابه می کشنشون میندازن جلو کفتارا.

پی نوشت: در همین راستا پیشنهاد می گردد سریال ویکتوریا رو درمورد ملکه ی 152 سانتی انگلستان نگا کنین. چرا که اگه منو ول کنین ساعت ها درمورد ملکه مورد علاقه م فک خواهم زد و چه کاریه؟ تصویری نگا کنین!

۹ نظر ۲۱ لایک

دیدم بعضیاتون فکر می کنین من فارسی فکر می کنم، خواستم خاطرنشان کنم که قضیه بسیور بغرنج تره

1- روز اولی که بالاخره بعد از یک ماه و نیم فاندمو ریختن، فاند کل اون چهل روز رو یکجا پرداخت کرده بودن که چیزی حدود هزار دلار بود. بعد من رفته بودم از خودپرداز چک کنم پول اومده یا نه، مبلغ رو که دیدم مطابق عادت همیشگیم در مواجهه با مبالغ بالای چهار رقمی، شستم(شصتم؟) رو گذاشتم روی صفر اخرش ببینم به تومن چند دلاره:| و خیلی جدی برای چیزی حدود یک دقیقه داشتم گیج و گنگ محاسبه می کردم چرا صد دلار ریختن، صد دلار برا چند روزمه :|


2-الان اینجا ساعت چهار و نیم صبحه و من داشتم روی یه پست وبلاگی کار می کردم برای وبلاگ استادم (بله :|). قول داده بودم دیشب تموم شه، تموم نشد و منم نشستم پاش تا الان که تموم شد و فرستادم. بعد الان پنج دقیقه س تو چتم با استاد کمین کرده م که استاد برا سحری و نمازْصب پامیشه، پیامم رو سین کنه ببینه خوبه یا نه.

پنج دقیقه ها، بی شوخی :|


3- تازه هنوزم ماه های میلادی رو که بهم میگن، از دی شروع می کنم دون دون میشمرم میام جلو، 

یعنی درواقع تقویمی که من تو ذهنم تصویری بهش فکر می کنم با ژانویه شروع نمیشه، بلکه با فروردین شروع میشه و این شکلیه که این زیر میبینین (رنگ شده به شیوه تقویم یه صفحه ای تبلیغاتیا). ضمنا همونطور که متوجه شدین تقریبا همه ماه ها رو با تلفظ فرانسه شون بلدم (چون تو هری پاترِ ترجمه ویدا اسلامیه اینجوری بودن!) بعد مه و ژوئن و ژوئیه و اوت رو انگلیسی حفظ کرده م. با اینکه اینا هم تو هری پاترِ ترجمه ویدا اسلامیه اون جوری بودن. اصن بساطی. :))


آوریل می جون
جولای آگست سپتامبر
اکتبر نوامبر دسامبر
ژانویه فوریه مارس

پی نوشت: کامنتا هم جواب میدم ایشالا! :-"
۱۹ نظر ۲۹ لایک

زین قند پارسی که به بنگاله می رود!

در این پست اشاره کردم که یکی از مهم ترین چالش هام اینجا اینه که چطور به زبون اینا مودب باشم. مشکلات اساسی دیگری هم هستن که باهاشون دست و پنجه نرم می کنم، و از این قرارن:


1- ضمیر جمع برای ابراز احترام وجود نداره!

به استاد میگیم تو، به همکلاسی میگیم تو، به فروشنده میگیم تو، به بچه های رهگذرا میگیم تو، و این باعث میشه من شدیدا حس گستاخی بهم دست بده. تازه این سوای این مساله س که استاد رو باید به اسم صدا کرد! یعنی اگه بگی «همونطور که استاد گفته فلان» تعداد عظیمیشون سردرگم میشن و حتما باید اشاره کنی که مثلا «تریستان گفت اینطور». بعد ما مثلا تو دفترمون بین خودمون به استادمون میگیم مارتا، ولی وقتی میخوایم صداش کنیم مثل این تازه عروسا که نمیدونن به پدر مادرِ شوهرشون چی بگن من من می کنیم، سرفه می کنیم، بال بال می زنیم، تهش صبر می کنیم توجهش بهمون جلب شه یهو میگیم «راستی!» که مجبور نباشیم صدا بزنیمش!


2- سوال های بله یا خیر رو با بله یا خیر جواب بدین!

مثلا خیلی مرسومه که فروشنده ها بعد از سلام میگن حالتون چطوره. و خیلی مرسومه که من بعدش با روی گشاده و خیلی مودبانه میگم ممنون، شما چطورین؟ و خیلی مرسومه که بعدش اونا سردرگم میشن که «That was a yes or no question» :|

یا مثلا وقتی همکلاسیم بهم سیب تعارف می کنه، میگم «ممنون» و منظورم «ممنون آره میخورم» نیست، آما در ذهنِ انگلیسی زبانِ اون، ممنون یعنی جوابت آره بوده و حالا که داری سیبش رو میخوری ازش متشکری که بهت سیب داده. :|


3- ابراز احساسات در انگلیسی یک عذاب مسلمه.

یه بچه ناز میبینین؟ نمیتونین داد بزنین «آخیییییی»! به فرانسه «آغِی» میشه گوش، و به انگلیسی هیچ معنی خاصی نمیده. واکنش های دریافتی همونقدر عجیبه که یه فضایی وسط میدون ولیعصر وایسه داد بزنه رموروکیوتابیانیستیچیکو! حالا اون بنده خدا منظورش این بوده که «گرمه خدایا!» ولی شما که نمیدونین. میدونین؟ در نتیجه باید داد بزنین «اوه مای گاد سو کیووووووووت!»

همگروهیتون یه جایزه بزرگ می بره و بهتون خبر میده؟ نمیتونین داد بزنین «وااااای!» چون وای حرف یکی مونده به آخر الفبای انگلیسیه و طرف مقابلتون نمیفهمه چرا دارین یکی از حروف الفبا رو با خوشحالی داد میزنین.

یه دستمال دماغی میفته رو کی بوردتون؟ نمیتونین داد بزنین «اَیییی»! اینا وقتی چندششون میشه میگن یایْکس!

همکلاسیتون اتفاقی پاتون رو لگد می کنه؟ نمیتونین داد بزنین «آخ!» باید بگین «آوچ!» که متوجه شه دردتون گرفته و پاشو برداره!

یعنی زمانی که احساسی بر شما غالب مِرِه، شما باید در لحظه آلت و شیفت بگیرین و دنبال نام آوای مربوطه ش تو زبونِ اینا بگردین، بعد همون رو تولید کنین، بعدش هم از اینکه وقتی گفتین «یایْکس» حسِ چندشتون تخلیه نشده تعجب کنین.


4- کلماتی که معادل ندارن...

مثال بارز و مسلمش «بابا» ست! همگروهیتون گیرِ سه پیچ داده به یه فیچرِ کوچیکِ کد؟ خیز برمیدارین که بهش بگین « Let it go baba» بعد متوجه میشین که اینا «بابا» ندارن! هروقت میخواین بگین «بیخیال بابا»، «کوتاه بیا بابا»، «من حساب می کنم بابا»، مثل اینا میشین که هکسره رو رعایت نمی کنن و مثلا به جای «حالم خوبه» میگن «حالم خوبِ». حس می کنین یکی آجر گذاشته ته جمله تون جمله حرکت نکنه و جمله وسط زمین و هوا وله.

همچین است دیگه (ول کن دیگه، خب دیگه)، پس (خب پس همون، پس چی؟، پ ن پ)، و خب (خبالا، خب منم همینو گفتم، خب چرا؟). حالا آدم مثلا میتونه به جای خب چرا بگه why و بیخیالِ تیکه ی «خب» بشه، ولی اصلا اون حس مورد نظر رو منتقل نمی کنه. اگه میکرد، ما هم نمیگفتیم خب چرا، میگفتیم چرای خالی.

تنها راه حل جوان آریایی تا کنون این بوده که به همه همگروهیاش یاد داده «بابا» چی میشه ( و به فلاکت! به بدبختی! به نکبت و سختی!) که یه کم بتونه نفس بکشه تو این محیط!


5-ترکیبی حرف زدن با انگلیسی زبون ها جواب نمیده.

اینایی رو دیدین که یه هفته میرن ترکیه، وقتی برمیگردن دلشون برای پرشن کباب با تومیتو و رایس تنگ شده؟ بنده خیلی، خیلی، خیلی برعکسم!

مثلا گاهی پیش میاد که وسط حرفم دارم از در و دیوار مثال میارم، میگم باید این کنیم، اون کنیم، این بشه، اون بشه، این بیاد، اون بره...بعد در انتها به یه جا می رسم که دیگه نمیخوام مثالا رو ادامه بدم چون حوصله ملت داره سر میره، و میخوام بگم فلان و بهمان. در زبان انگلیسی این کار رو با گفتنِ blah blah انجام میدیم. بنده چی کار می کنم؟ یک آن از دنده چهار میرم رو دنده یک، دریفت می کشم وسط مکالمه، میگم flan! دقت کنین که نمیگم فـــِــلان، میگم فْلان! یعنی با همون تلفظ blah blah فلان رو تلفظ می کنم! :|

یا مثلا دارم توضیح میدم که تو گفتی اینطور بشه، و ما هم اینطور کردیم پس الان مشکلت چیه. میگم you said this و طرف میگه yes. بعد من میگم khob؟

:|


6- چیزایی که هرگز فکر نمی کردی به کار بیاد..

مثلا بنده میدونم پرده به انگلیسی چی میشه، ولی هرگز فکر نمی کردم لازم باشه بدونم میل پرده به انگلیسی چی میشه! یا مثلا پریز برق و تبدیل دو شاخه رو هرگز تو مکالمه استفاده نکرده بودم، در نتیجه نمیدونستم که نمیدونم چی میشن و با ده درصد شارژ تو فرودگاه قطر فهمیدم که نمیتونم از کسی بپرسم پریز برق کجاست. (نکته: پاسخ اینه که «همه جا». به معنی واقعی کلمه همه جا. :)) )

یه چیزایی هم هست که چون کتابامون مال عهد دقیانوسه اصلا توشون نبوده که پیش بینی کنن لازممون میشه، یا چون خودمون تو فارسی کلمه انگلیسیش رو داریم فکر می کنیم با همون قاعده تو انگلیسی هم کاربرد داره. مثلا به ما گفتن کاپ میشه فنجون، گلس میشه لیوان. حالا به لیوان یه بار مصرف چی میگین؟ plastic glass؟ نه، به اونم میگیم کاپ! :|  یا مثلا شارژ کردنِ کارت مترو معنیش نمیشه اینکه پول بریزی تو کارت متروت. شارژ کردن در مراودات مالی معنی پول گرفتن میده نه پول دادن! اینجا باید از recharge استفاده کنی :|


ایشالا در پست های بعدی به مقوله هیجان انگیزِ «تعارف» خواهیم پرداخت!

۴۱ نظر ۴۱ لایک

یک اعصابی ازشون خرد میشه که نگو!

یکی از مهم ترین مشکلات من در این مملکت اینه که بتونم به زبون اینا مودب باشم. و یکی از مهم ترین مشکلاتم در مورد این مشکل اینه که یادم بمونه جوابِ «چطوری»، «مرسی» نیست. جوابِ «از خوراکیم میخوری؟»، «مرسی» نیست. جوابِ «میخوای برسونمت؟»، «مرسی» نیست. و اساسا جوابِ هیچی به جز «دوستت دارم» مرسی نیست، بلکه «آره یا نه» ست!

۱۶ نظر ۳۹ لایک

در سرزمین آن شرلی

اینکه پست جدید این وبلاگ تا الان به تعویق افتاده تنها یک مقصر داره و اون هم منم که به یه بزرگواری قول دادم تو پست بعدی دیگه به این قولم عمل کنم و از دانشگاه عکس بذارم و بعد دیگه گذارم به پردیسِ هاگوارتزِ دانشگاه نیفتاد تا جمعه هفته پیش!

(اخطار: حاوی کلی عکس، مراقب حجم اینترنتتون باشین!)

ادامه مطلب ۱۵ نظر ۳۰ لایک

بلاد کفر، افسانه ها و حقایق (1)

اکنون که به قول سعدی به درخت گل رسیدم و دو سه ماه هم در حالتِ «دامن از کف برفته» وبلاگ رو رها کرده بودم به امان خدا، اجازه میخوام که کمی در مورد این درختِ گل (خارجه، بلاد کفر، کَنِدَع) براتون صحبت کنم و «دامنی پر کنم هدیه اصحاب را». 


آیا من اولین ایرانی ای ام که آمریکای شمالی رو فتح کرد؟ آیا تنها ایرانی ساکن کِبِک هستم؟ آیا یگانه دانشجوی ارشد اینجام که استادش هزینه تحصیلش رو میده؟ آیا شرایط خاص و خفن و تکرار نشدنی ای دارم؟

خیر.

چیزهایی که در ادامه خواهم گفت، تجربیات شخصی منه. تجربه افراد دیگه ای که با شرایط مشابه اینجا اومدن یا اینجا زندگی می کنن ممکنه (قطعا) متفاوت باشه. اینها چیزاییه که به نظر من اومده، چون برای من مهم بوده و نگاهم دنبالشون چرخیده. تجربه آدم های دیگه از زندگی تو مونترآل یا زندگی دانشجویی در خارج میتونه متفاوت باشه و این به این معنی نیست که تجربه من یا اونها غلطه. بنابراین به عهده خود خواننده س که در نظر بگیره تفاوت ها می تونن ناشی از چی باشن و چه برداشتی از تجربیات متفاوتِ ملت داشته باشه.


با این مقدمه میریم که بپردازیم به دو باور عمومی در مورد بلاد کفر!


1- ایرانی ها پشت همو خالی می کنن. از ایرانی ها دوری کن! همه ایرانی ها... ما ایرانی ها همه مون...

ایرانی ها مثل هر ملیت دیگه ای، از آدم های خوب و بد تشکیل شده ن. آدم هایی که از ایران خارج شدن و تصمیم گرفتن جای دیگه ای زندگی کنن تنها توی یه چیز مشترکن: آینده شون رو توی ایران نمی دیدن. این میتونه به خاطر فشار مذهب و سنت ها باشه، میتونه دلایل سیاسی داشته باشه، میتونه به خاطر تحریم ها و محرومیت هایی باشه که ساکن ایران بودن بهشون تحمیل می کنه، میتونه به خاطر ثبات اقتصادی باشه یا هر چی. بنابراین نمیشه همه رو به یه چوب روند و گفت همه دزدن، همه تحصیل کرده ن، همه شاهنشاهی و ضد جمهوری اسلامی ان، همه لامذهبن، یا چی. 


مونترآل پر از ایرانیه. و دانشگاه های مونترآل هم پر از ایرانیه. احتمال خیلی زیادی وجود داره که اولین ایرانی ای نباشین که آدم هایی که باهاشون معاشرت می کنین، دیدن. و شکایت خاصی از ملیت ما وجود نداره. ما از بقیه بهتر یا بدتر نیستیم. ما همه قله های موفقیت رو فتح نکردیم. ما تنها آدمایی نیستیم که سیگارشون رو پرت می کنن گوشه خیابون. ما تحصیل کرده ترین و پولدار ترین مهاجر ها نیستیم. ما بی فرهنگ ترین خارجی ها نیستیم. ما هم یه ملیت مثل بقیه هستیم. بله، سالها قوانین احمقانه ای رو به ما اجبار کردن که دلیلش رو نمی دونستیم، نمیخواستیم رعایت کنیم و نکردیم و این رومون مونده که میشه قوانین رو دور زد. بله، به ما یاد ندادن حریم خصوصی ملت تا کجاست و اساسا حریم خصوصی در کشور ما خیلی محدود تر از کشورهای اروپایی و آمریکاییه. اما این باعث نمیشه ایرانی ها تنها کسایی باشن که از صف بیرون میزنن، یا مردهای ایرانی تنها کسایی باشن که وقتی کنار یه خانم میشینن پاهاشون رو صد و هشتاد درجه باز می کنن. از اون طرف بهش نگاه کنید، ما اینجا مهاجریم، و نگران تصویر ملت از ملیتمون هستیم. ما میخوایم که پذیرفته شیم. ما از همه قوانین آگاه نیستیم و نمیدونیم تا کجا پامون رو روی خط قرمز های قانونی یا عرفی یه کشور جدید نذاشتیم.


ایرانی هایی اینجا بودن که به من کمک کردن. زیر بال و پرم رو گرفتن. راهنماییم کردن. باهام دوست شدن. و هیچ نفعی از قدم مثبتی که در این راه برداشتن، نبردن. آدم هایی بودن که برام تولد گرفتن، آدم هایی بودن که راهنماییم کردن از کجا خرید کنم و کی چی رو بخرم، آدم هایی بودن که برای کمک بهم پیش قدم شدن. آره، آدم های آب زیر کاه عجیب هم پیدا میشه، ولی از این آدم های آب زیر کاه عجیب همه جا پیدا میشه. تو همه ملیت ها و همه جنسیت ها. گفتم جنسیت؟


2- مرد های ایرانی هیز ترین مرد های دنیان و پدرت رو در میارن!

نه لزوما. چیز مهمی که میخوام در نظر بگیرین تفاوت فرهنگیه. در فرهنگ اینا، نگاه خیره به آدم ها، نظر دادن در مورد ظاهرشون، زل زدن به لباس بدن نماشون، چه شما زن باشین چه مرد، چه طرف مقابل زن باشه چه مرد، چیز پذیرفته شده ای نیست. درواقع رویکردشون به آدم های اطراف رو با یه «به من چه» میشه خلاصه کرد. در مقابل، ما تو کشور خودمون هیچ عرف خاصی در مورد بد بودنِ زل زدن به آدم ها نداریم. اگه مثلا نیکی کریمی رو تو خیابون ببینیم زل نمیزنیم، میگیم زشته. ولی اگه کسی با موهای صورتی جیغ و چهره ای که به اندازه امیرتتلو خالکوبی شده تو خیابون ببینیم، به خودمون حق میدیم بهش زل بزنیم. چون همه زل میزنن. چون عجیبه خب. نکته بعدی اینه که تو یه کشور مهاجر پذیر، مشاهده های عجیب خیلی کم رخ میدن. سیاهپوست؟ دورگه؟ چینی؟ هندی؟ پانک؟ شیطان پرست؟ هندو؟ مسلمان؟ دوجنسه؟ همجنسگرا؟ موقرمز؟ کک مکی؟ معلول؟ پوشیه؟ تاپ و مینی ژوپ؟ بوسه؟ بغل؟ فرنچ کیس؟ همه چی روزمره مشاهده میشه. دیگه دیدن اینکه یه نفر با گرمکن آدیداس و شلوار جین زاپ دار یه عمامه نارنجی سرش گذاشته براتون اهمیت خبری نداره، چون یارو همکلاسیتونه و یه پروژه برنامه نویسی باهاش دارین!


تنها مشکل عمده ای که من اینجا با هموطنان دارم تعریف حریم فیزیکیه. در ایران، ما حریم فیزیکی خیلی محدود تری داریم تا اینجا، که یک دایره به شعاع یک دست باز دور آدم ها حریمشون محسوب میشه. اینا طبق مشاهدات من (و گفته های بعضیاشون) توی صف خیلی گشاد گشاد وایمیستن، وقتی باهاتون حرف میزنن با فاصله ازتون قرار میگیرن، وقتی کنارتون میشینن برای دست و پاتون فضا در نظر میگیرن. ما اینطور بزرگ نشدیم. ما تو تاکسی دو نفری جلو می شستیم یه موقعی :دی ما تو صورت آدم ها ایستادن رو لزوما تقبیح نمی کنیم، موقع حرف زدن میزنیم رو دست و پای همدیگه، همدیگه رو راحت لمس می کنیم و از سلام تا خداحافظیمون لمس توش داره و اینا همه ش چیز عادی ایه تو فرهنگ ما. من به عنوان کسی که الان مذهبی نیست و قبلا بوده، هنوز تماس داشتن با جنس مذکر برام عادی نیست و این قبیل تماس ها رو هم تو ایران فقط با دخترها داشته م، اونم بسیار محدود شده، چون از لمس شدن کلا بدم میاد :دی. بنابراین الان و اینجا، مقدار خیلی زیادی در مواجهه با آقایون هموطن معذبم، چون به نظرم میرسه به نظرشون تنها چیزی که ممکنه باعث شه کسی نخواد لمس بشه اینه که طرف (یا محیط) مذهبی باشه. بنابراین وقتی کنار همکلاسی های ایرانیم میشینم احتمال زیادی وجود داره که پاشون رو انقدر دراز کنن که بهم بخوره، یهو بیان تو بغل من که از اون طرف صندلی من چیزی رو بردارن، وقتی ایستادیم و حرف میزنیم یهو بغلم کنن، من رو یهو بکشونن طرف خودشون که چیزی رو نشون بدن، و من خوشم نمیاد از این کار. اما میدونم قصدشون کرم ریختن و تخلیه نیازهای جنسی نیست، صرفا نمی دونن که آدم ها بدون اینکه مذهبشون براشون خط قرمزی کشیده باشه، ممکنه نخوان لمس بشن.



اینا قرار نبود اینقدر طولانی بشن و چیزای دیگه ای هم بود که میخواستم بهشون بپردازم. اما به نظرم بهتره که نرم بالای منبر و فعلا همینجا توقف کنم تا اگه دوست داشتین بعدا بازم از این پست ها بذارم. اگر دوست دارین، بگین دیگه چیا هست که در مورد زندگی در خارج میشه بهشون پرداخت. و اگه دوست ندارین هم بگین که ادامه ندم. هوم؟

۴۰ نظر ۴۱ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|