تولدِ هفته

سکانس اول :

بنده امسال قصد داشتم به مناسبت فارغ التحصیلی و ورق خوردن برگ مهمی از زندگیِ کوتاهم، تولدم رو خودم برگزار کنم و دوستام رو ببرم بیرون دور هم به صورت مجردی/فارغ التحصیلی/عقده گشا طوری (!) خوش بگذرونیم. لکن از آنجا که نه آنچنان تولد دعوت میشم، نه آنچنان تولد برگزار می کنم/ می کنیم(خانوادگی)، هیچگونه سررشته ای از اینکه باید چه خاکی به سر، کجا باید اون خاک رو به سر، چه تاریخ و ساعتی میتوان خاک به سر و برای چه مدت باید خاک به سر ریخت، نداشتم. بنابراین هی همه چی عقب افتاد و منم از کوچکترین بهانه ای برای عقب افتادنش استقبال به عمل آوردم. بیست و نه دی گذشت و بچه ها امتحان داشتن، اولای بهمن تحویل پروژه بود و بچه هایی که تهران نبودن نمیرسیدن بیان، وسطای بهمن خودم تعدیل نیرو شده بودم حوصله نداشتم، آخرای بهمن باید میفتادم دنبال کارای فارغ التحصیلیم و بالاخره کاملا فارغم کردن، این شد که نهایتا هفته پیش و در آستانه نیمه اسفند تونستم ملت رو هماهنگ کنم که جمعه بیان جمع شیم بریم کوروش، نهار بزنیم و میلاد فرخنده من رو گرامی بداریم. از اونجا که فقط یدونه پسر تو جمع داشتیم که آقای پویا بود که شما نمیدونید کیه و منم توضیح نمیدم بهتون، گفتیم آقای برادر رو هم می بریم که جمع تعدیل شه و آقایون رو با تحلیل مسائل روز خاورمیانه تنها بذاریم خودمون به تولد برسیم. :دی

اون طبقه کوروش که رستوران هاش هست، بغل دستش یه مجموعه اتاق فرار تعبیه شده. اتاق فرار به گونه ای بازی دستجمعی گفته میشه که شما رو حبس می کنن تو اتاق و باید یه سری معما و قفل و دریچه مخفی رو حل کنید/بگشایید/کشف بنمایید تا تکه های پازلِ معمای اصلی اتاق رو پیدا کنید و راه خروج بر شما عیان بشه. پگاهمون از دهه ها قبل گیر داده بود که بریم اتاق فرار. منم از دهه ها قبل خشمگنانه پاسخ میدادم نوموخوام. چرا که بنده از قرار گرفتن در موقعیت های غریبه و مستاصل شدن در حضور جمع بسیور بدم میاد و در تمام بازی های معمایی زندگانیم هم همواره آقای برادر کنترل بازی رو از منِ مستاصلِ گیر کرده در موقعیتِ غریبه گرفته، مرحله رو رد نموده و کنترل رو به من پس داده. با این وجود، پس از اینکه ما دور هم جمع شدیم، نهار خوردیم، به شکل مشکوکی با تاخیر پگاه و تماس های مخفیانه فراری مواجه شدیم و یک عدد دلستر استوایی رو طی فرایند خارج کردن گازش ریختیم زمین، ملت گفتن جمع کنین بریم ما اتاق فرار رزرو کردیم بازی کنیم! و اینجانب رو در حالی که آقای برادر از پس یقه م گرفته بود روی زمین دنبال خودش می کشید با خودشون بردن.


سکانس دوم، خطر اسپویل بخش هایی از معمای هتل بوداپستِ اتاق فرارِ کوروش:

 ما رو -در حالی که من سعی داشتم در پناه آقای برادر قرار بگیرم- حبس کردن تو یه اتاق خوابی، گفتن آقای آنتونی صاحبشه، شما همسایه شین، از اینجا یه سری سر و صدا میاد که شما رو کنجکاو کرده ببینین تو اتاقش چیه. لکن وقتی اومدین تو در پشتتون قفل شده. یه ساعت و ربع دیگه برمیگرده، سعی کنید رمزِ درِ خروجی رو کشف کنید که قبل اینکه سر برسه بزنید به چاک. صاحب بازی رفت بیرون و ملت مثل فرفره شروع کردن به باز کردن در کشو ها و کمد ها و رمزگشایی از آنچه در کشو ها و کمد ها به دست میاوردن. منم نشستم روی تخت و سعی کردم با دقت همه چی رو زیر نظر بگیرم اگه چیز خفنی به ذهنم رسید ارائه کنم. :دی آقای برادر یک عدد چمدون دو قفله کشف نمود که رمز یکی از قفل هاش رو پیدا کرده بودیم و سریع تونستیم بازش کنیم. داشتیم برای رمز دومی تو سر و کله هم میزدیم که راهنمای بازی تماس گرفت و ما گذاشتیم رو اسپیکر که همه مون بشنویم، گفت من صدا ندارم، گوشی رو بدین به اون خانومی که قفل اول رو گشود. خانمی که قفل اول رو گشود کسی نبود جز پروفسور سمیعی. پگاه. پگاه گوشی رو گرفت رفت یه گوشه وایساد به مکالمه، ما هم همونطور دور چمدون دست به کمر منتظر. اقای راهنما قفل دوم رو راهنمایی نمود و پگاه به ما گفت اینجوری باز میشه و ما هم گشودیمش و باهاش یه سری چیز دیگه رو باز کردیم و یه دریچه مخفی از پشت یه جایی پدیدار شد. فراری خزید رفت تو دریچه مخفی، از اونور یه سری تابلو و کلید و دستگیره فرستاد برا ما، بعد صدا زد که دوری* تو هم بیا! بعد از چند لحظه گفت نه پگاه تو بیا!  من موندم بیرون با آقای برادر و پویا، هاج و واج، پگاه رفت تو. همینطوری دور هم وایساده بودیم یگان ویژه از دریچه مخفی بیاد بیرون که دستگیره در خروجی شروع کرد به چرخیدن. :|

موقعیت در این لحظه: پویا در حال مکالمه با شخص احتمالیِ بیرونی که آقای آنتونی غلط کردیم خودمون میایم بیرون، من در حال بررسی احتمال اینکه آیا این جزو بازیه و آیا آقای آنتونی یه روح سرگردانه و آیا الان یکی با ماسک قاتل سریالی می پره تو ما رو بترسونه و آیا باید جیغ بزنم یا متانتمو حفظ کنم پوکر فیس شم، و آقای برادر در حال انتقال اطلاعات به دوستانِ پشت دریچه. حالا در هم این وسط باز نمی شد :| دیگه من بیخیالِ در شدم رفتم به ملت بگم از تو دریچه بیان بیرون، در باز شد، روم رو برگردوندم دیدم یک آقایی با کیکِ دکترهویی وایساده جلوم و تولدم رو تبریک میگه. :|:|:|


CAKE


یگان ویژه عملیاتِ دریچه مخفی هم با یه لوله بلند در ابعاد بازوکا از توی دریچه خزیدن بیرون و لوله رو به من تقدیم کردن و شروع کردن تولدت مبارک خوندن. :|

و من

همچنان 

در شوک 

فرو

رفته

بودم :| :| :|


[بعدها پگاه توضیح داد که آقای راهنما پس از لو دادن قفل دوم پشت تلفن، داشته اطلاع می داده که کادوتونو گذاشتم تو دریچه مخفی و پیداش که کردین کیک رو میارم تو اتاق، و فراری شرح داد که در جریان نبوده من قرار نیست برم اون تو، برای همین منو صدا کرده  تا کادومو نشونم بده :)).]


*فراری از بچه های جادوگرانه و منو به اسم دوری میشناسه. خیر، من تو جادوگران دوری نبودم، الادورا بلک بودم. خیر، بقیه جادوگران به من نمیگن دوری. خیر، این دوری به در جستجوی دوری ربط نداره. :دی


سکانس سوم: 

پس از اینکه ملت و آقاهه دیدن من از شوک بیرون نمیام، کیک و کادو ها رو دادن آقاهه -در حالی که صدای تمِ دکتر هو در پس زمینه ش شنیده میشد- با خودش برد بیرون تا بقیه معما ها حل بشه.

و بعد از اینکه ما ساعت ها بعد (!) به فلاکت از اون اتاق خارج شدیم دیدیم سالنِ بیرون پر از بادکنک شده و همچنان با تمِ دکترِ یازدهم داره از ما استقبال به عمل میاد و کیکمونم نشسته رو نیمکت دلبری می کنه.

و ما نشستیم عکس بگیریم.

و پویا و فراری شروع کردن جنگ بادکنکی و همه عکس ها رو پر از لرزش و بادکنک نمودن.

و توی اون لوله یک عدد برچسب دیواری غول آسا با نشانِ گروهِ هافلپاف بود. به علاوه یک عدد رنگ شبرنگ مخصوص کشیدن ماه و ستاره روی در و دیوارِ اتاق.

و ما رفتیم توی کافه کفِ کوروش نشستیم کیک رو خوردیم با چایی و قهوه و دمنوش.

و بعد برگشتیم خونه ما اون ترقه هه که قرار بود از توش زرورق و قلب و ستاره بپاچه بیرون و کافه هه نذاشت بترکونیم تو کوچه ترکوندیم.

و بدینسان پرونده بیست و سه سالگیم رو به خفن ترین شکل ممکن بستیم.

از من به شما نصیحت، سرمایه زندگانیتون دوستای درجه یک باشه، باقی همه فسانه است.



تعارف زدم گفتم خودتون انتخاب کنین جای کله تون چی بذارم، اینجوری شد. :)) خودمم که در بند مال دنیا نیستم :))


پشت صحنه:

اینا خودشون از قبل هماهنگ کرده بودن که تولد کی باشه. ولی واسه اینکه من توهمِ مدیریت قضایا رو داشته باشم، هفته پیش  پگاه به من گفت از بچه ها بپرس کی میان که همین هفته من سرم خلوته بریم، منم از همه پرسیدم، خیلی طبیعی هر کدوم یکی دو تا آپشن در اختیارم قرار دادن که اشتراکشون فقط میتونست جمعه باشه :|

بعدم من می گشتم دنبال جایی که بتونیم بشینیم، خیلی طبیعی پیشنهاد دادن بریم کوروش و منم در توهمات خودم تصمیم گرفتم که بریم همون کوروش :|

بعد ترش که من داشتم ساعت تنظیم می کردم، باز با همدیگه هماهنگ کردن ساعتی که انتخاب میشه با اتاق فرار تلاقی نداشته باشه :|

این وسط هی سوتی هم می دادن که مثلا پویا شماره پگاه رو نداشت، یهو میومد به من میگفت پگاه گفته دیرتر میاد و من چهارشاخ می شدم که تو پگاه رو از کجا داری اونم میگفت دنیا کوچیکه بهرحال. لکن من ذره ای شک نکردم کاسه ای زیر نیم کاسه شونه. :|

حتی آقای برادر رو هم وارد بازی کرده بودن. :|

من امنیت ندارم اصن بین اینا. :| :))


+جای موژانمونم که مریض شد نتونست بیاد خالی :(

++گوشی ببرین تو اتاق فرار از خودتون سلفی بگیرین در حال استیصال. :دی

۳۲ نظر ۲۶ لایک

تلخند هفته

از واقعه پست قبل جان سالم به در ببری، خیس و خسته برسی خانه. بعد اولین سوالش ازت این نباشد که زنده ای یا نه، سالمی یا نه، سرما که نخوردی مثلا؟ بلکه خیلی حیاتی تر، این:
-واسه پست خاله زنگی هولدن کامنت نمیذاری؟ سردسته تونه آخه.

ویران شود این شهر که میخانه ندارد. :|
۳۱ نظر ۱۵ لایک

کارناوال برتر هفته

راهپیمایی روز قدس که به جشن آب بازی ملت همیشه در صحنه تبدیل شده:|
به شخصه حس اون لحظه بچه زرد پوش عکس بالا رو خریدارم!

+در همین حال آب هم هست ولی کم هست. :|
+حالا جاش نیست اینجا ولی همین پارسال پیارسال نبود فلسطین کمک های مردمی ما رو پس فرستاد گفت شکرخوری مملکت ما به شما نیومده؟:|

پی نوشت: اگه درست بگم اولین غذایی که تو پختش به مامانم کمک کردم کتلت بود. هنوزم هروقت کتلت درست می کنم هی دستامو بو می کنم و خوشحال میشم. انگار مادر جان بهارم در بوی کتلت خلاصه بشه. امشب کتلت داشتیم و من هی دستامو بو می کنم...
۱۴ نظر ۱۲ لایک

تو روحی هفته

پرشین بلاگ لعنتی.

۲ لایک

سورپریز شیرین هفته

تا تولدم یک روز و یک هفته مانده و بچه ها به خاطر اینکه توی این یک روز و یک هفته دانشگاه تعطیل است،‌ به جایش امروز ناغافل کشاندنم کافه بهشتِ دانشگاه، به صرف کیک و شکلات گلاسه و کادو...و من خوشحالم الان، بی نهایت!

+وسط مراسم درست لحظه ای که آقای مسئول کافه یه آهنگ شاد برامون گذاشت، برق رفت! خوراکیا رو تو نور شمعِ کیک خوردیم!

۹ نظر ۰ لایک

درد، غم، بلا،خدو بر تو ای روزگار ِ هفته

اینکه چیزایی که ناراحتت می کنه به نظر دیگران مسخره ست، چیزایی که دوست داری به نظر دیگران مضحکه، کلا موجودی هستی که مهم های زندگیت واسه هیچکس مهم نیست و «پس من درد دلامو پیش کی ببرم آخه؟».

۱۰ نظر ۰ لایک

شوک هفته

شش سال پیش، همچه آدمی بودم من!

+اند رمزنگاری اینه که من نگفتم ساسکه، گفتم برادر ایتاچی!خنثی

+حالا کسی جوابشو میدونه؟ من لازم دارم برم تو این ایمیل کذایی!خنثی

۱۰ نظر ۰ لایک

سردرگم هفته

روزنامه همشهری و نیازمندیهاش. که هنوز نمیدونم هدفم چی بود از خریدنش. اقدام خاصی نکردم باهاش فعلا! قاایمش کردم زیر کیفدونیم.

۰ لایک

سوال سخت هفته

مامان...خوشالی که منو داری؟

+آره، معلومه.

مامان...من به چه دردی می خورم؟

+این چه حرفیه...معلومه که به درد می خوری!

یه دردی رو بگو که من بهش می خورم مثلا...؟

+... سوال سخت نپرس دیگه، مطمئنم بالاخره یه روز یه دردی پیدا میشه که بهش بخوری:)

۵ نظر ۱ لایک

"صداقت"ِ هفته

گزارشگر رادیو: آقا شنیدین که بعضیا پول میدن به بعضی جاها و کارت معاینه فنی میگیرن؟

راننده: بله بله خودم دیدم اصلا، واقعا جای تاسف داره، به فکر خودشون نیستن! این کارت برای ایمنی خودشونه!

- شما اسم این کار رو چی میذارین؟

حق خوری از مردم!

-حق خوری از مردم...خب اگه خودتون میتونستید مثل بعضی ها پول بدین به بعضی جاها کارت معاینه فنی بگیرید آیا این کارو می کردید؟

بله چرا که نه! تو وقتم هم صرفه جویی میشه تازه!

-خنثی

 

+دارم میرم سفر! اگه برنگشتم عطیه جانم رو دلداری بدین!

۲ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|