اگر قاتل بودم (5)


اگر قاتل بودم فروشنده های گرون فروشِ این مرز و بوم رو می کشتم. شما تصور کن کاپشنی که من پارسال توی کورش قیمت کردم چهارصد هزار تومان با این ادعا که «از خودِ ایتالیا اومده» (به دلایل نامعلومی روی جیب هاش نوشته بود US ARMY اونوخ :| ) امسال با نوشته های مختلف روی جیب ها ( نظیرِ US CAMP یا BAD GIRL) در هفت تیر مشاهده کردم صد و هشتاد هزار تومان. تازه اون فقط سفید و سبز نعنایی داشت، این یکی گلبهی و بنفش و لیمویی و خردلیش هم موجود بود.

خب بزرگوار به گوشت هموطنت رحم نمی کنی به استخون های دندون خورده ش رحم کن. :|


+حالا هفته دیگه احتمالا همون صد و هشتاد هزار تومنیه رو هشتاد تومن میفروشن و ما هیچ ما نگاه میشیم. :|

۲۷ نظر ۲۲ لایک

اگر قاتل بودم (4)

اگر قاتل بودم اینهایی که دم در بی آی تی می ایستند، نه می آیند تو، نه میگذارند بروی بیرون، بعد خودت را که به صورت انتحاری و حسین فهمیده طور پرتاب می کنی بینشان شاکی هم می شوند و به کوله پشتی ات فحش می دهند، ...

نمی کشتم.

ولی آن راننده اتوبوسی که، در حالی که یک لنگه پای آدم روی پله اتوبوس، و پای دیگرش روی سطح ایستگاه و در حال جا باز کردن بین جماعتِ سوار نشونده ی کنار نرونده است، گازش را میگیرد میرود، قطعا زیر میگرفتم.


پی نوشت: بعد منِ خانم یک کوچه فرعی باریک را با خاموش کردن بند بیاورم مشمولِ بندِ «کی به تو گواهینامه داده» قرار میگیرم. راننده اتوبوسی که پایه n دارد و با درِ باز اتوبوسِ تا خرخر پُر را راه می اندازد و چک نمی کند کسی در حال پیاده شدن نباشد مشمولِ این بند نمی شود.

حتما باید بمیریم خب؟

۱۷ نظر ۲۲ لایک

اگر قاتل بودم (3)

DeathNote


اگر قاتل بودم قطع یقین باعث و بانی گران شدن کتاب را می کشتم.


+جزء از کل قیمت کردم چهل هزار تومان. :|

+بنده در کتابخونه م هری پاتر دارم سه هزار و هشتصد خریدمش!:|

۴۲ نظر ۹ لایک

اگر قاتل بودم(2)

قاتل بودم آدم هایی که با مرتب کردن وسایل آدم و دورریختن هر آنچه به نظرشان غیرضروری می رسد به آرامش دست پیدا می کنند، نه تنها می کشتم، بلکه حتی وسایلشان را مرتب می کردم و هر آنچه به نظرم غیرضروری بود میریختم دور. اینجوریاست.
۷ نظر ۶ لایک

اگر قاتل بودم(1)


اگر قاتل بودم یکی از دسته افرادی که می کشتم نره دودکش هایی بودند که درست وقتی باران بهاری به اوج رسیده و هوا غرق لطافت است سیگار به دست و معشوق بر کف(!) برای قدم زدن میایند بیرون.

۹ نظر ۰ لایک

ویرگول دارای انگیزه قتل ولی فاقد آمادگی لازم

به مرحله ای از بدبختی رسیدم که در اوج نشون دادن ری اکشن، فقط با بدبختی هام مواجه میشم. همین.

۴ نظر ۱ لایک
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
هنوزت پای در خار است؛ بنشین!
نجات دهنده
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|