ولایت (2)

آنچه گذشت!

چندین بار سعی کردیم با پدر تماس بگیریم و هر بار به در بسته‌ی خانمِ اپراتور برخوردیم. هی فکر کردیم خدایا، برای نماز که بیدار میشه گوشیش شروع می کنه تواشیح و اذان و سوره دسر! می‌خونه، یعنی یه بار هم نگاه نکرده گوشی رو؟ زنده‌س اصن؟ نکنه خبری شده به ما نمی‌گن. :|

سپس، از اونجا که آدم ساعت پنج و بیست دقیقه صبح زنگ نمی‌زنه خونه کسی که خبر بده من تو خیابون گیر افتاده‌م و از دار دنیا یک عدد کوله همراهمه که داد می‌زنه من مسافرم و ای غارتگران و راهزنان و مرادبیک ها بیاین منو از هم بدرین(!)، و البته تر با توجه به این مهم که نه من نه آقای برادر پول نقد چندانی همراه نداشتیم برای گرفتن ماشین و روحمون هم خبر نداشت در ولایت میشه اسنپ گرفت (خدایی؟! اااا!) در راستای همون خیابون راه افتادیم تا الف) به یک بانک یا خودپرداز برسیم و پول بگیریم یا ب) به حراست دانشگاهه که گَلِ خیابون بود برسیم و ازشون بخوایم ما رو پناه بدن تا طلوع آفتاب. ایده الف مال آقای برادر بود که معتقد بود از رو نقشه می‌تونه خونه یکی از عمو ها رو پیدا کنه چون یادشه که نزدیک یه نهر آبه، و وسط گرگان به این کوچیکی و خلاصگی مگه چند تا نهر هست اصن؟ (پاسخ: یدونه، که طویله، و از روستای جنوبی گرگان (قلعه حسن) تا مرزهای شمالی گرگان کشیده شده، و اینکه نهر آب گرگان رو نشون کنی برای پیدا کردن خونه‌ی کسی همونقدر کارامده، که خیابون ولیعصر تهران رو نشون کرده باشی!!) ایده ب مال من بود که معتقد بودم باید انقد بمونیم تو خیابون که یا بابامون بیدار شه و گوشی رو روشن کنه، یا استخونامون تا ابد تو حفره اسرار می‌مونه چون هیچ‌کس دیگه ای نمی‌دونه ما قرار بوده امروز برسیم ولی کسی نیومده ما رو برداره. :|

انقدر رفتیم تا رسیدیم به یه عابربانک تنها. از اینا که بانک شهر بعضی جاها زده، یه اتاقه، توش پر عابربانکه. با این تفاوت که اولا این یکی مال بانک مسکن(؟) بود، دوما تو اتاقه کلا یدونه عابر بانک بود و درش قفل بود، سوما و قدرتِ خدا تو دیوار بیرونی اتاقک هم یه عابربانک بود و در نداشت. :| یعنی شما از هر طرف به این سازه نگاه می کردی نمی‌تونستی نسبت به سازنده‌ش تفکر مثبتی پیدا کنی!! رفتیم از عابربانک بیرونیه که اتفاقا سخنگو هم بود و با صدای بلند اعلام می‌کرد بیاین نگاه کنین اینا دارن پول می‌گیرن پول گرفتیم(حالا نه که کسی تو خیابون بوده باشه اون موقع، صرفا این مساله که عابربانک ها اعلام می‌کنن پول برداشتی یا داری کارت به کارت می کنی مساله مریضیه و لطفا مسئولین رسیدگی کنن) و کمی که جلوتر رفتیم رسیدیم به یک عدد مسافرخونه.

مسافرخونه در شیشه ای داشت و توش که چراغ ها روشن بودن پیدا بود، ولکن در قفل بود و با توجه به پلکانی که جلوی دیدمون رو می گرفت فقط نصف پیشخوان پذیرش دیده می‌شد که کسی پشتش نبود. با آقای برادر چک کردم، گفتم مطمئنی میتونی پیدا کنی دیگه؟ همونطور که سرش تو گوشیش بود و گوگل مپ رو چک می کرد گفت آره اینم خیابونِ فلان، قشنگ یادمه اینو، همینجاس. لذا بنده به وی اعتماد کرده، خطر کرده و زنگِ آیفونِ مسافرخونه رو به صدا در‌آوردم.

بعد از حدود یک دقیقه، یه صدای بسیار خواب‌آلود پاسخ داد:

-بلههعع؟!


من و آقای برادر که ابدا توقع نداشتیم در مسافرخونه ای با چراغ های روشن مسئولین خواب باشن، لحظاتی کپ‌مرگ شده، و بعد بین فرار، عذرخواهی و درخواست کمک سومی رو انتخاب کردیم. بدین شکل:

-ببخشید قربان خواب بودین؟! بیدارتون کردم؟!

-بلههه...!بلهههه؟

-ام...والا...میشه یه لحظه بیاین پایین یه صحبتی باهاتون داشته باشم؟


تو گویی من مدیر دبستان پسرانه امام جعفر صادق سه هستم و دارم محمدباقر از کلاس یکِ یک رو به دفتر فرا می خونم. :| اون بزرگوار ده دقیقه بعد با یک تیپِ کلاسیکِ «مردِ خوابِ ایرانی در سریال های شبکه یک» اومد پایین؛ دمپایی پلاستیکی، پیژامه راه راه، زیر‌پیرهنی، و یک عدد پوشش ربدوشامبر مانند کرم رنگ روی همه اینها! بنده خدا حتی شبیه سعید پورصمیمی هم بود!!

موقعیت رو برای آقای پورصمیمی شرح دادیم و گفتیم اگه ممکنه برای ما یه آژانس بگیرن. ایشون اشاره کردن به کوچه بغلی، که از این کوچه‌ها بود که درِ هیچ خونه‌ای بهش باز نمی‌شه و پنجره هیچ خونه‌ای به سمتش نیست و فی‌الواقع یه زمین خالیه بین دو تا خونه که جون میده برا خفت‌گیری و اینا... و گفتن که تهِ کوچه، دستِ راست، یه آژانس شبانه‌روزی هست، میتونیم بریم اونجا ماشین بگیریم. از لطف ایشون تشکر و بابت بیدار کردنشون عذر خواستیم و ایشون برگشت داخل، ما موندیم همینطور تو خیابون. به آقای برادر گفتم بریم دیگه. گفت چی چی بریم، کجا بریم، بریم تو کوچه به این تاریکی و خلوتی چی‌کار؟! گفتم بابا کلا سر و ته کوچه بیست قدم هم نیست، من الان به پشتوانه تو دلم گرمه، تو مردی همراه منی، بعد اصن ما دو نفریم همینطوری تنها خفتمون نمی‍کنن که! گفت دکی، معلومه که تو دلت گرمه، تو تحت حمایت منی، من که دارم حمایتت می کنم باید بترسم، کسی بیاد سمتمون بخواد چاقو بزنه من وایمیستم چاقو می‌خورم تو در میری! 

و من هنوز که هنوزه اینطوری ام که...واعت؟! :|

خلاصه آقای برادر رو راضی کردم بریم تو کوچه. زدیم به دل خطر. رفتیم تو دل تاریکی. شیرجه رفتیم تو ترسمون. شمشیر برداشتیم و با نگرانیامون مواجه شدیم.

و رسیدیم اون‌ور کوچه. هیچ اتفاقی هم نیفتاد. دست چپ هم اتفاقا آژانس بود، باز هم بودن.:|

رفتیم رو نقشه به آقای آژانس نشون دادیم که آقا ما میخوایم بریم اینجای خیابونِ فلان که نزدیکِ نهره. آقای آژانس هم رفت بیرون با یک آقای راننده برگشت گفت بفرمایید ایشون خدمت شما، و ما رو با هم تنها گذاشت. آقای راننده نقشه رو نگاه کرد، ما رو نگاه کرد، دوباره نقشه رو نگاه کرد، گفت خب این خیابون که درازه، کجاش؟ آقای برادر اشاره کرد به کوچه بهمانش، گفت اینجا، سرش هم مدرسه داره! آقای راننده که خوشبختانه گرگانی بود و چون گرگان قد کف دسته کوچه‌هاشم بلد بود گفت اونجا مدرسه نیستا، کوچه بیساری رو نمیگی؟ آقای برادر گفت نه بابا همین کوچه بهمانه، شما حالا حرکت کنین پیدا میشه ایشالا!

سیزده ریزنز وای وقتی گم شدین عقلتون رو ندین دست مردها. اصن یه جوکی بود میگفت نیاکان ما هزاران سال آواره دشت و بیابون بودن چون مردان اولیه هم وقتی گم می شدن نمی‌رفتن آدرس بپرسن. :|

ساعت دیگه شده بود یه ربع به شیش. سوار شدیم و من شروع کردم زنگ زدن به هر کی که شماره‌ش رو داشتم و فکر می‌کردم اون ساعت بیداره. که یعنی عمویی که در راه خونه‌شون بودیم (ایشالا!) که قطع می کرد(:|)، بابام (که خاموش بود) و بالاخره عموم که تهرانن ولی قرار بود اون موقع گرگان باشن و خونه عمه‌م اینا. خود عمه هام رو هم نداشتم حتی! این یکی عموم گوشی رو برداشت و با صدای آدم بازنشسته‌ای که یه ربع به شیش صب قصد نداشته بیدار شه ولی بیدارش کردن گفت:

-سلام عمو، چی شده؟!

-سلام عمو، بیدارتون کردم؟ [کوبیدن به پیشانی]

-نه من همیییییشه پنج صب بیدارم :| چی شده؟!

-هیچی بابا ما قرار بود یه ساعت دیگه برسیم گرگان، الان رسیدیم، بابام نیومده دنبالمون، هیشکی جواب ما رو نمی‌ده، ما ماشین گرفتیم بریم خونه اون یکی عمو، اون یکی عمو هم بر‌نمی‌داره، ما کجا بریم عموووو [افکت اشک و زاری]

-والا ما که الان ساری ایم...

- شعت :|

-شما الان کجایین؟


شرح دادم که نمیدونم تو کدوم خیابونیم ولی میدونم از کجا راه افتادیم و داریم میریم خیابون فلان چون محمد فکر می کنه بلده مسیر رو ولی عمرا بلد باشه، نشون به اون نشونی که همون موقع رسیدیم به خیابون فلان کوچه بهمان و سرش مدرسه ای نبود که نشون کرده بود!! عمو هم گفت تا خیابونِ فلان رو درست اومدیم، ولی اسم کوچه ها رو بلد نیست و همیشه چشمی رفته و تنها کاری که میتونه بکنه اینه که زنگ بزنه به موبایل اون یکی عمو بلکم بیدار شه یا بابام رو بیدار کنه. گفتم باشه، فقط یه کاری کنین ما تو خیابون نمونیم که نه بابام بلده آدرس بگیره نه ما بلدیم آدرس بدیم و اینجوری جدی جدی استخونامون تا ابد فلان میشه.

آقای راننده که گرگان و کوچه هاش رو بلد بود، پیشنهاد داد که گفتم یه کوچه‌ بیساری نامی تو این خیابون هست سرش مدرسه داره، بریم اونجا؟ گفتیم باشه، ما که فعلا اسیر خیابونیم، بریم. رفتیم سی تا کوچه بالاتر رسیدیم به مدرسه‌هه، و آقای برادر یهو شروع کرد به به خاطر آوردن مسیر. گفت آقا بریم که زین پس رو بلدم! کلی کوچه پس کوچه و جاهای عجیب غریب رد کردیم تا رسیدیم دم یه خونه ای، گفت همینجاس! من که نمیشناختم خونه رو، جدید بود چون. ولی شکمون هم با دیدن ماشینمون که بیرون درش پارک بود برطرف شد. پول آقای راننده رو دادیم و رفتیم سمت ساختمون. پرسیدم زنگ چندن؟ گفت ندانم، فقط میدونم طبقه اوله. گفتیم خب هر طبقه دو واحد، پنجاه پنجاه شانس داریم زنگ درست رو بزنیم، رندوم یکی رو می‌زنیم.

زنگ همسایه رو زدیم. :|

یه خانمی اومد آیفون رو برداشت و عذرخواهی کردیم از ایشون هم. :| اون یکی زنگ رو زدیم، لا پاسخ. :| هی زدیم، هی هیچ. :|

رفتیم سمت ماشین، گفتم بیا صدا دزدگیر اینو دراریم، بابا رو صدای این حساسه. شروع کردیم لگد زدن، تکون دادن، هل دادن، ور رفتن به دستگیره ها و قفل ها، تو بگو ذره ای این ماشین صدا بده. چراغ بزنه. لااقل خش برداره احساساتمون تخلیه شه بابا اه گندشو دراوردین:|:| داشتم کم کم از تو کوله م چنگال در میاوردم بزنم شیشه ها رو بشکنم که صدای خوابالویی از پشت سرمون گفت:

-چه وقت رسیدنه؟!


و ما برگشتیم و دیدیم عمومون با همون تیپ مردِ خوابِ کلاسیکِ ایرانی، و البته بدون شباهت به سعید پورصمیمی، پشت سرمون ایستاده. :دی


پی نوشت: بله، بله، خیلی طول کشید...به جوونیم رحم کنین، منو نکشین :-"

پی نوشت تر: پست بعدی 999اُمین پست اینجا خواهد‌بود و بعدش هزار پستی میشم. طی مدتی که در غیبت صغری به سر می‌بردم و در جهان موازی مشغول یادگیری جادوی سیاه بودم پونصد فالوئری هم شدم حتی. کیکی، کادویی، چیزی نمی‌دن؟ :دی

۱۷ لایک
۰۸ شهریور ۰۲:۰۳ سینگ ‌‍
بازم خداروشکر که الحمدلله!
سیزده ریزنز وای که وقتی تنهایی میرید مسافرت کلاً قرار باشه همه چیشو تنهایی برید!
مرسی که زنده‌ای! (الکی مثلاً من نمی‌دونستم زنده‌ای)

وگرنه که والا به خدا! :))

سوره دسر صبحونه ناهار شام؟

آخرش این شد چه وقت رسیدنه؟

* به مناسبت پست هزارم و پانصد تن دنبال کننده ایده خلاقانه ای اجرا کنید خستگی از تنمون در بره‎:D

یه اپی نصب کرده بابام، قبل اذان تواشیح میگه، بعد اذان میخونه، بعدشم غلط نکنم یه دعایی پخش می کنه که چون مطمئن نیستم دعاس یا سوره س گفتم سوره دسر هم داره. :دی

صبحونه یه دور خونه این عموم خوردم، یه دور خونه عمه م. :دی برادرمم خونه این عموم خوابید تا لنگ ظهر، کلا صبونه نخورد:))

۰۸ شهریور ۰۷:۱۵ ♫ شباهنگ
مراد بیگ راهزن نیست :|
جا داره حالا که تریبون دستمه از مسئولین صداوسیما هم گله کنم که چرا اسم هر چی دزد و معتاد و قاطله؟ قاتله! (با ط نوشته بودم اول) رو می‌ذارن مراد و فری و منوچ. چرا می‌خوان ذهنیت منی که از کودکی با شخصیت‌های پهلوانی شاهنامه انس و الفت؟ (یه مدت ننوشتماااا حس می‌کنم حروف الفبا یادم رفته) گرفتم و عاشق فریدون و ایرج و منوچهرم و مراد شوهرمه رو تحت‌الشعاع قرار بدن. علی ایُ حال مراد بیگ راهزن نیست.

اون سریاله بود خسروشکیبایی و محمود پاک نیت توش راهزن بودن، از اون گفتم:دی اسم اون یکی یادم نمی اومد، حسام بیک بود؟

من فقط یه قسمتشو دیدم، اونجا که به یه کاروانی نامه میده که رفتن تو قلمرو حسام بیگ در امان باشن:دی
+بیگ یا بیک؟

گرگان اون قدام که اصرار داری کوچیک نیست. یعنی کاش کوچیک می موند و شهر این جور جنگل رو نمی بلعید.
میدون بسیج هم این قدر ترسناک نیست بابا. میشستید یک ساعت خواهر و برادر گل می گفتید تا شهر بیدار شه. یک شهرو از خواب پروندین. ببینین چقدر گرگانیا صبورن که بهتون بد و بیراه نگفتن :-)

سر تا تهش رو نیم ساعته می شه رفت خب. جمع و جوره قشنگ! 

آره خیلی رفته تو جنگل، اینش خیلی رو اعصابه :|
تازه بعدش همه معتقد بودن باید زنگ می زدم به خودشون و اشخاص اشتباهی رو برا بیدار کردن برگزیدم:))

۰۸ شهریور ۱۰:۴۷ آسـوکـآ آآ
طولانی بودن این قسمت به دیر کردنت میچربه!
فقط سعید پورصمیمی ها :))))))

آقا تبریک 500 تایی شدنت! والا کیک و شیرینی هم تو باید به ما بدی :دی

مخلص:دی

کجا به من جایزه میدن بگین من در همون زمینه فعالیت کنم:دی

۰۸ شهریور ۱۱:۴۲ بَلـ ـوط
:)))

به امید حق که هپی اِندینگ شد...؟!

آره دیگه عموم ما رو برد تو طبیعتا:))

۰۸ شهریور ۱۲:۴۲ آقاگل ‌‌
ولی من هنوزم شک دارم آخرش زنده بمونین. :)))

تموم شد دیگه این قسمت آخر بود:)) بردنمون تو و بابامونو بیدار کردن که بیا بچه هاتو تحویل بگیر!

خدا رو شکر که جمیع وابستگان تو همین حوزه استحفاظی تبریزن و ما به چنین دردسرهایی هیچ وقت نمیوفتیم :)

اینم یه جور ماجراجویی فقیرانه س به هر حال، من راضی ام:))

۰۸ شهریور ۱۳:۲۴ مهر ارسنج
بابا میرفتید وسط طبیعت اونجا ی آتیشی درست می کردید، عشق و حال می کردید، ظهر میشد خودشون میومدن دنبالتون میگشتن :))

والا ما با طبیعت گرگان پیاده یک ساعتی فاصله داشتیم:دی آقای برادر هم معتقد بود چون کوله هامون و ظرف خوراکی اتوبوسمون لو میده مسافریم، تو خیابون هدف متحرک خفت گیری محسوب میشیم و بهتره سریع تر برسیم به یه جای امن:دی

۰۸ شهریور ۱۵:۰۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
عه چه زود تموم شد؟ D:
کیک رو که شما باید بدی:-)

از گرگان تا ساری مردم رو بی خواب کردیم:))

پس کی به من جایزه میدن؟ روز تولد حضرت سارا؟:))

۰۸ شهریور ۱۵:۰۷ ♫ شباهنگ
بیگ یه پسوند (لقب) ترکیه. به‌معنای امیر. ما خودمون بَی می‌گیم. فارس‌زبان‌ها بیگ می‌گن. فکر کنم بیک رو عرب‌ها میگن چون گ ندارن.
ندیدم این فیلمو. حتی یک سکانسشو.

آها، مرسی شیخ:دی

سریال بوده، قدیم ندیما.

۰۸ شهریور ۱۸:۲۱ گندم بانو
وای کاش هنوز چند قسمت دیگه هم داشت!!! خیلی باحال بود :))))
وای تالار اسرار! :))))
۲۰ واقعا ^__^
هزارتایی و پونصدتایی شدنتم مبارک ♡♡

نه دیگه اگه بیشتر ادامه داشت من یکسره برمیگشتم تهران :))

اقا من هی منتظر بودم وسطش یه جای دیگه باز تموم شه :))
فقط دلِ نگران پدرت :))

نه دیگه گفتم گناه دارین دو هفته تو خماری بزی این:))

بعدش رفتیم بالا بابامو بیدار کردیم:))))

من هدایایی دارم برات
فقط چون دزدی ن حرومن
میخوایشون؟=))))))

گناهت گردن خودته، چی هستن حالا:-"

http://bayanbox.ir/view/908001896118516255/B612-20180823-195358-084.jpg
یکی دیگه با کلی عشق واس یه سارای دیگه نوشتتش.ولی خب من علی رغم نسبتا تنفرم به تقریبا همه ساراها اینو با عشق تقدیمش میکنم بهت:دی

چشمت دراد، هر سال هزاران سارا به جمعیت ایران افزوده می گردد!

و ممنون:دی

۰۹ شهریور ۰۲:۵۴ زِدْ عِِـچْ آرْ …
می‌تونستین چوب دستیاتونو در بیارین و بگین: اکیو عمو

آکسیو نبود مگه؟

۰۹ شهریور ۲۲:۳۷ زِدْ عِِـچْ آرْ …
یادم بود که تو کتاب نوشته بود آکسیو ولی یهو یاد این افتادم که تو فیلم گفته بود اکیو و اینو نوشتم

آوه!

من گرگانیم
و خیلی وخته نوشته هاتو میخونم
اینجا اعلام میکردی میای گرگاااااان خب >_<

داشتم میومدم دیدن فک فامیل، میتینگ نبود که:دی شرمنده، سری بعدی!

۱۸ شهریور ۲۳:۴۹ چارلی ‌‌‌
آقا پس این تگِ نشنال جولیکرافیک چی شد؟ :))

هیس، نگارنده مریضه:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|