ولایت (1)

سه شنبه اون هفته، من و آقای برادر تصمیم گرفتیم اتوبوس گرفته، بریم ولایت، پیش پدرمون که مدتیه اونجاست دنبال یه سری کار اداری. مقصود از ولایت، خطه سرسبز شمال، و منظور از خطه سرسبز شمال شهر پدریمون گرگان هست! هماهنگی های لازم انجام شد، کیف و کوله ها چیده شد، ساعت حرکت به اطلاع آقای پدر رسانده شد، ساعت رسیدن به مقصد از آقای کمک راننده پرسیده شده و مخابره شد، و به توصیه آقای پدر قرار شد آقای راننده به جای ترمینال گرگان، ما رو فلکه بسیج پیاده کنه که بیان دنبالمون و ما رو در این شهر که دو وجب بیشتر نیست ولی ما فقط نهارخورانش رو بلدیم(:|)، تحویل بگیره. به عمه ها و عموها خبر دادیم که میایم، ولکن نگفتیم چه ساعتی، چرا که بعدش همه شروع می کردن به آماده شدن برای مهمونی و مجبور می شدیم خونه هر چهارتاشون صبحونه بخوریم :دی

طی مسیر بنده با جدیت بیدار موندم و در حالی که آقای برادر با دهن باز کنار دستم به خواب اصحاب کهف فرو رفته بود و بمب هم تکونش نمی داد، هر نیم ساعت یه بار وضعیت رو به اطلاع بابام می رسوندم که «الان بابلیم»، «ساری رو رد کردیم»، «گلوگاه زدیم بغل»! البته بابام جوابی نمی داد، ولی من مصرانه همچنان با همون فرکانس مکانمون رو اعلام می کردم. از گلوگاه به بعد صحابی کهف عزیز بیدار شد و بی سیم رو تحویل گرفت تا من چرت بزنم.

ما ساعت ده و نیم از تهران راه افتاده بودیم و طبق گفته آقای کمک راننده، ساعت شیش و نیم اینطورا می رسیدیم میدون بسیج.  ولکن، ساعت پنج و بیست دقیقه آقای برادر زد رو شونه م که رسیدیم! آقای راننده ما رو که خوابالو و کشان کشان از در خارج می شدیم با تعجب نگاه کرد، گفت مطمئنین همینجا، ما هم گفتیم آره بابا میان دنبالمون، اونم گفت باشه و گازشو گرفت و رفت. حالا ساعت پنج و بیست دقیقه، هوا نسبتا تاریکه. میدون بسیج هم یه جاییه تو مایه های بلوار دانشجوی تهران. این دستش یه دانشگاه عظیم (و البته تخت!) هست، اون سمتش نشونه های کمرنگی از تمدن و آدم و خونه و اینا. یعنی به جز ما و میدون و جیرجیرکای درختای دانشگاه، تقریبا هیچ جنبنده ای، خواب یا بیدار، تو میدون نبود و خب موقعیتی نیست که آدم دلش بخواد یک ساعت توش منتظر بشینه تا بیان دنبالش. گوشیمو دراوردم تا موقعیت نهایی رو مخابره کنم و:

-دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد!


به آقای برادر نگاه کردم، آقای برادر منو نگاه کرد، هر دومون به ظلمات و برهوت اطرافمون نگاه کردیم و آب دهنمونو قورت دادیم.


ادامه دارد!


پی نوشت: سفرنامه ها رو تگ کنم؟ :دی

۲۹ لایک
۲۷ مرداد ۱۶:۳۲ مرتضا دِ
بی سیم قشنگ بود :)

:صدای خش خش

منم از گرگان فقط نهارخوران رو میدونم و روستای زیارت! خیلی سال پیش شمال رفتم اما یادمه این جنگلای گرگان رو خیلی دوست داشتم!
منتظر ادامه هستیم! "آنچه در آینده خواهید دید" نداره؟!

تو همنقد بدونی خوبه، منی که نصف خانواده م ساکن اونجان باید لااقل آدرس خونه هاشون رو بدونم:))))

خیر، تعلیق در این حد!

۲۷ مرداد ۱۶:۴۳ سیدفاضل سجادی
خیلی قشنگ
ادبیات عالی
تیکه کلام ها بسیار جالب

با تشکر :-؟

خونه مام بیا سارا :) خیلی دلم برا بچه های وبلاگی تنگ شده وقت کردی و اگه گذاشتن(: پیش ما بیا

قربانت عزیزم، ایشالا :دی

۲۷ مرداد ۱۶:۴۹ مرتضا دِ
بیسیمتون از اون کوله پشتی ها نداشت؟
مثل مال فیلما

نه بابا دورشم نوارچسب زدیم :))

۲۷ مرداد ۱۶:۵۴ نیمچه مهندس ...
اگه تگ کردی بیا وبلاگ منم درست کن.تنبلی میکنم پست های جدید رو وصل کنم به موضوعات:|
شماره ی عمو عمه ها رو میگرفتین.آدرس رو بلد نبودین انگار که بشه تاکسی تلفنی گرفت.

سیستم تگ وصل کردن بیان هم خیلی مزخرفه. :|

من شماره یه عمو و دو تا دخترهاشو دارم که تهران زندگی می کنن، و یه دختر عمه م. :دی تلفن فامیلا رو اصلا ندارم!

۲۷ مرداد ۱۷:۰۴ زِدْ عِِـچْ آرْ …
نزدیک گرگان یه روستا هست که اسمش یه چیزی شبیه «بش اوغلی» ـه
تنها جایی که من رفتم اونجائه به علاوهٔ اون آبشاره که اسمشو بلد نیستم:|

لووِه؟ کبودوال؟

کبودوال اونه که آبشار خزه ایه، پله های سنگی می خوره تا بالا. لووه تا جایی که یادمه پله نداشت، چون پله نداشت هم ما رو نبردن گفتن سر می خورین می میرین:))

۲۷ مرداد ۱۷:۲۴ פـریـر بانو
من ده سال پیش تو مسیر مشهدرفتنمون از گرگان گذشتم در نتیجه همون ناهارخوران هم بلد نیستم :))

اینجاها (معمولا) ۵ صبحش خطری نیست. چرا آب‌دهن قورت دادی؟ :)) البته اینجا نیست شاید گرگان باشه! نمی‌دونم! (نگاه مظلوم و مردد به دوربین)

خیلی خوب می‌نویسی، ایول! :دی

نهارخوران یه جای سرسبزی بود برا خودش که من هیچوقت نفهمیدم پارکه، پارک جنگلیه، جنگله، چیه :دی یه قوری بزرگ توش داشت که گویا رستوران بود، از اون خاطره دارم. :دی الان شده یه خیابون پهن تو شهر که دو طرفش جنگل طوره و رستوران و کافه و سوپر داره :|

مخلص :دی

۲۷ مرداد ۱۷:۲۴ ♫ شباهنگ
منم وقتی میرم جایی یکی هست (نباشه هم پیدا می‌کنم) که موقعیتمو مخابره کنم براش. ولی هیچ وقت بازخوردی دریافت نمی‌کنم ازشون. و برای اینکه پیام‌هام به یه دردی خورده باشه بعداً می‌شینم زمان ارسال پیام و فاصله مکان‌ها رو می‌نویسم رو کاغذ و با فرمول طلایی دلتا ایکس مساوی وی دلتا تی سرعت متوسط وسیلهٔ نقلیه رو محاسبه می‌کنم و الکی ذوق می‌کنم که فهمیدم با چه سرعتی رفتیم و رسیدیم.

و آیا می‌دانید؟
تو اون کامنت بالایی بش اوغلی ینی پنج پسری، پنج پسره، پنج پسر؟ اممم پسوند پسرو نمی‌دونم. باید دید اوغلی چه جوری تلفظ میشه

من میدونستم اوغلی میشه پسر. چون بابام وقتی حرفشو گوش نمیدادیم بهمون میگفت کر اوغلی و معنی می کرد یعنی پسره ی کر. :|

۲۷ مرداد ۱۷:۵۶ نیمه سیب سقراطی
تو رو خدا بگو گرگان بوده اصلا اونجا که پیاده شدین؟ 😂😂

عمرا لو بدم:دی

مشتاقانه منتظر ادامه اش هستم :)

منتظرررررر بمانید!

الان رسیدین به خونه هم ولایتی ها یا تا قسمت بعدی استرس بکشیم؟!

استرس بکشین >:)

۲۷ مرداد ۲۰:۳۳ . عارفه .
تگ کن! :|
و من هنوز گرگان ندیده ام! :|

چشم! :|

بیا تا جنگلاشو کچل نکردن و زیارت رو بیشتر از این ویلایی نکردن و نهارخوران بیش از این نیومده وسط شهر ببینش! :|

۲۷ مرداد ۲۱:۲۸ آقاگل ‌‌
فلکه بسیج زیاد هست تو همه شهرا. مطمئنی گرگان بوده؟ زنده موندین آخرش؟ :-)

همین که من دارم پست میذارم خودش بزرگترین اسپویله!

+آره اتفاقا داشتم به آقای برادر میگفتم هرشهری گم بشی میتونی بگردی دنبال خیابون ولیعصر، خیابون امام خمینی، یا خیابون بسیج، احتمالا خیابون اصلی باشن و به مرکز شهر نزدیک و نام آشنا و محل قرار و اینا:دی

ممنون که می نویسی
خیلی خوبه و آدم از خواندنش لذت میبره

چاکرم!

۲۷ مرداد ۲۳:۰۵ کروکدیل بانو
همین که الان داری مینویسی برا ما امیدوار کنندست :)))
فلکه بسیج علی آباد بود؟ :))

بله این نشون میده که آخر قصه من زنده می مونم و این خودش بزرگ ترین اسپویله:))

+اتفاقا اتفاقا، تازگی رفتی علی آباد؟ لب سد کبودوال یدونه از این چیزا که یه متنی می نویسن با حروف سه بعدی به ارتفاع آدمیزاد، گذاشته ن، نوشته ALI ABAD KATOOL 97 و کتول، حرف A اش قلبه :))) بسیار اروپا طور و توریست جذب کن:))

۲۷ مرداد ۲۳:۱۳ بنفشه ❤
آبجیتون رو چرا نبردین با خودتون؟!

بچه های کلاسش امتحان داشتن موند امتحان بگیره :دی

نمیدونم چرا از دیدن اسم شهرم بابل ذوق کردم :دی

هوای شهرتون بسیار خوب بود :دی

۲۸ مرداد ۰۰:۵۴ ♫ شباهنگ
کراغلو نداریما. کر یا ناشنوا رو ما کار می‌گیم. کور و نابینا رو کُر می‌گیم. فکر کنم منظورشون کوراغلو بود که پسر کوره
https://fa.m.wikipedia.org/wiki/کوراوغلو

اوغلو هم نه حتی، اوغلی! کر + اوغلی!

حالا بابای من که ترک نیست، اینم احتمالا یه ترکی مسخره ش کرده یادش داده، یا خودش خودآموز به غلط یاد گرفته:))

۲۸ مرداد ۰۱:۰۴ کروکدیل بانو
نه من تا حالا علی آباد نرفتم و احساس میکنم علی آباد نرفته میمیریم حتی...ناراحتم بابتش

ما هر سال سر راه مشهد ازش رد می شدیم و می خندیدیم به اسمش. بعد امسال رفتیم دیدیم ااا چقد خوبه :دی

دانشگاه آزادش هم تقریبا به اندازه دانشگاه ما مساحت داشت و ساختمون های شیک و بزرگ و مجلسی توش بود :|

۲۸ مرداد ۰۲:۲۴ زِدْ عِِـچْ آرْ …
نمی‌دونم ولی به احتمال زیاد کبودواله چون نسبت به اون یکی اسمش واسم آشناتره:|

من هرسال میخوام برم لووه، میگن سر می خوری می میری، نمی برنم:)) باید صبر کنم مستقل شم تنها برم، آخرشم سر می خورم می میرم:))

مثل love می نویسنش، فینگیلیش می خوننش ولی:دی

۲۸ مرداد ۰۲:۵۰ دلی دینگ
بنده خدا باباتون هم نذاشتید شب بخوابه:/

گوشیش خاموش بود بابا، چی چی رو نذاشتیم بخوابه:))

۲۸ مرداد ۰۲:۵۵ دلی دینگ
آخه هی گزارش کار میدادید بهش،گفته شاید از نگرانی نخوابیده:)))
۲۸ مرداد ۰۲:۵۶ زِدْ عِِـچْ آرْ …
الان یادم اومد
من خود کبودوالو ندیدم، پارک جنگلیشو دیدم
فکر کنم منم با همین استدلال سر می‌خوری می‌میری نشوندن اونجا خودشون پیچیدن رفتن‌

یاد فیلم Ouija افتادم که اینجوری نوشته می‌شه اما ویجا خونده می‌شه:|
۲۸ مرداد ۰۲:۵۷ زِدْ عِِـچْ آرْ …
الان یادم اومد
من خود کبودوالو ندیدم، پارک جنگلیشو دیدم
فکر کنم منم با همین استدلال سر می‌خوری می‌میری نشوندن اونجا خودشون پیچیدن رفتن‌

یاد فیلم Ouija افتادم که اینجوری نوشته می‌شه اما ویجا خونده می‌شه:|

پارک جنگلی نداره که...قرق پارک جنگلی داره. اونجا که رفتی النگدره نبوده؟

یه جنگلی قبل آبشار هست ولی پارک نبود، یعنی اصلا امکانات پارکی مثل نیمکت و آلاچیق نداشت.

پیشنهاد میکنم برید دنبال پیدا کردن خونواده واقعی تون. :)

تا هفده هجده سالگی عمیقا معتقد بودم منو از تو جوب پیدا کردن:)))

۲۸ مرداد ۱۲:۲۳ نیمچه مهندس ...
بهترین کار! شماره شون رو داشته باشی انتظار دارن باهاشون تماس بگیری.

حالا صحبت می کنیم:))

حداقل بگو سالمید یا نه؟ :دی

بله بله:))

۲۸ مرداد ۱۶:۲۴ زِدْ عِِـچْ آرْ …
فکر کنم جنگل بود

خب پس نمی دانم:دی

۲۸ مرداد ۱۷:۰۷ گندم بانو
^___^
شدیدا مشتاق ادامه ماجرااااام

منتظرررر بمانید!

۲۸ مرداد ۲۰:۳۴ خانم فـــــ
امنیت داره بابا، تهران نیست که:))))

پنج صب هیچ جای مملکت امنیت نداره:))

۲۸ مرداد ۲۲:۳۰ دُختَرِ هَیولا
(موزیک متن ترسناک از پشت صحنه پلى مى شود و پرده ها مى افتند)

و پس از دو هفته پرده ها با کلی خاک و تارعنکبوت و پیکسی های خانه خراب بالا می رود :))

ادامه ش رو بنویسید :دی

بی سیم :))

نوشتم :-"

با اکسپلورر اومدم. 
#هار
#جوک های دست چندمی

۲۹ مرداد ۰۸:۱۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
این مدل پست‌هات رو خیلی دوست دارم.

مخلصم!

۲۹ مرداد ۰۹:۲۱ دامنِ گلدار
چه پایان‌بندی مهیج و ماجراجویانه ای :)
ازین داستانها فقط در نوجوانی خوندم، مدل اونها که کانون فرهنگی ناشرش بود و کاراکترهاش بچه‌هایی بودن که یک روز تصمیم می‌گرفتند برن از دروازه شهر اونطرفتر و ببینن چه خبره!

+ مثال: قرمز کوچکه، بهمن، سری کوههای سفید

من هیچ کتابی از کانون پرورش فکری نخوندم. یادمه یه کتابی داشت به اسم با یک گل بهار نمی شود که جلدش برام عجیب بود و دوست داشتم بخونمش ولی نخوندیم دیگه...

من کتاب کودک خیلی کم داشتم، از همون اولش یهو کتابخونه بابام رو گذاشتن جلو من گفتن بیاه :))

۲۹ مرداد ۱۷:۴۲ دامنِ گلدار
اوه، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو با کانون فرهنگی آموزش اشتباه گرفتم!
حتما تگ کن، مرسی :)

متوجه شدم:دی

چشم..فرصت کنم:-"

این مطلب ولایت خیلی بدرد من خورد دمتون گرم

من حاضرم به شما یه جایزه حسابی بدم فقط بگو دقیقا به چه دردیت خورد مومن!!

۲۹ مرداد ۲۱:۰۰ آسـوکـآ آآ
تگ کن آقا، تگ کن :دی

چشم خانوم، چشم:دی

۲۹ مرداد ۲۱:۰۹ شیمیست خط خطی
گرگاااان ^__^ ما دو ماه پیش اونجا بودیم، عاشق طبیعتش شدیم. ناهارخوران نرفتیم ولی یه شب رو تو یه کلبه روستایی وسط جنگل های رامیان گذروندیم. بازم دلم گرگان خواست :)

آقا من یه سوال ازت دارم، تو بقیه شمال هم این صدای جیرجیرکا که تو گرگان خیلی هست، میاد؟ یکی به من گفت از گرگان تنها خاطره ای که داره اینه که هر شب همه خواب بودن و این از صدای جیرجیرکا نمیتونسته بخوابه. من دقت نکرده بودم به صداشون، تو صداهای پس زمینه بود برام همیشه، امسال که رفته بودیم دقت کردم دیدم آره ها چقد صدا جیرجیرک هست! بعد به هر کی گفتم گفت تو بقیه شمال هم هست!

دقت کردی به این؟ هست واقعا؟

۲۹ مرداد ۲۱:۴۶ بانوچـ ـه
آغا فیلم ترسناک شد... زودتر قسمت دوم رو بنویس :دی

چقدر هم که زودتر نوشتم واقعا :))

۳۰ مرداد ۰۴:۵۴ چارلی ‌‌‌
چه تعلیقِ فرجامِ خفنی داشت آخرش D:
و اینکه حتما تگ کنید :) اسمشم میتونید بذارید نشنال جولیکرافیک :-"

و ایشالا بعدنا اینترنشنال جولیکرافیک:))

خوبه، اسمش خوبه:دی

هنوز نرسیدید؟!! D:

والا وقتی شروع به نوشتن کردم برگشته بودیم :-"

۳۱ مرداد ۱۲:۳۳ موزیلاگ ..
عیدتون مبارک (:

من به معنی دقیق کلمه رفتم با عید بعدی اومدم پایین:))

۳۱ مرداد ۲۱:۳۰ سارا خانی
یعنی کل راه تلفن پدر خاموش بود؟
قاعدتا نباید کل اس ام اس ها به دستش میرسید و اون گوشه یه علامت باید میزد که پیام مخابره نشده ها !!! :)))) زنگ زدی به فک و فامیل اینا؟ همه فهمیدن؟ هر چهارجا صبحونه خوردین؟ :))) بیا تعریف کن دیگه...

والا گوشی من دلیوری نمی زنه، فقط وقتی ارسال شد میگه ارسال کردم. وقتی رسیدیم و بهش گفتم که آقا من کل راه اس ام اس می دادم کجاییم، گوشیش رو روشن کرد، دلنگ دلنگ همه اس ام اس ها با هم رسید بهش :))

من فقط موبایل دو تا عمو هام و دو تا دخترهای یه عموم و یه دختر عمه م رو دارم. اهل شماره گرفتن از افرادی که کار روزمره باهاشون ندارم نیستم، و گروه خانوادگی هم نداریم :))

۰۳ شهریور ۱۸:۳۳ حامد سپهر
یه همچین موقعیتی رو یه بار تجربه کردم ، با دوستم با قطار میرفتیم عجب شیر دیدن یکی از دوستان تو خواب موندیم راننده قطار گفت چند ایستگاه رد شدیم اگه میخوایید اینجا پیاده شید برگردید یا تا تبریز بیایید ما هم از همه جا بیخبر ساعت 5 صبح از قطار پیاده شدیم یعنی یه جایی بود مثل ایستگاههای قطار تگزاس که هیچ جنبنده ایی توش نبود و باد خار و خاشاک رو این طرف اونطرف میبرد
ولی خاطره شد

منتظر ادامه ش هستم

حالا ما بعدا که تعریف کردیم گفتن اگه جهت عکس این مسیر رو می رفتیم یه صد متر اونور تر می رسیدیم به کمپ مسافران تابستانی و کلی چادر و پلیس و امنیت و اینا:))

تا پایین اومدم تیترتو یادم رفت حالم ندارم برم بالا همون ۲ کی منتشر میشود؟

سال ها بعد...فار فار اِوِی:))

آقاا حداقل میگفتی تا کی منتظر ادامش باشیم

قرار بود تا پس فرداش منتظر باشین، منتها من هی تنبلی کردم و در نتیجه تازه الان که نمیدونم چندم و چندشنبه س ولی می دونم سالها بعده دارین میبینین بقیه ش رو!

لطفا زود بقیه اش بگو، تگ هم بکن لطفا

سلام:-""""

اصن شیطونه میگه کامنتاتونو جواب ندما همه تون گفتین زودتر بگو:))

۰۷ شهریور ۰۰:۵۴ پـامـ ـوک
پس چرا بقیه اش رو نمی نویسی؟ نکنه گرگا خوردنتون؟

تنبلوچگی خواهرم، تنبلوچگی!

توی همه ی شهرا یه فلکه بسیج هست که نرسیده به ترمینال نصف جمعیت اونجا پیاده میشن:))

واقعنی؟ من تجربه اولم بود با اتوبوس:))))

^_^

من قصد ادامه تحصیل دارم :|

۰۹ شهریور ۱۱:۵۲ شیمیست خط خطی
منم تا حالا به صدای جیرجیرکا دقت نکردم! اصلا همچین چیزی یادم نمیاد! اون سه چهار شب که گرگان بودین اینقدر خسته بودیم که غش میکردیم :)

فقط شب ها صداشون نمیاد، روزها هم میاد:دی

۰۹ شهریور ۱۳:۵۲ شیمیست خط خطی
:))) متشکرم دقت! حالا یه کاری کن این دفعه که رفتیم شمال همش حواسم پیش جیرجیرکا باشه!

خیلی هم صداشون دلچسب و جذابه:دی دلتم بخواد:دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|