خبر مهم دارین بدین پدر من برسونه!

نشسته بودم عقب ماشین و بابام پشت فرمون بود. داشتم میگفتم از دیشب که تا صبح پای برگه های بچه های کلاسم بودم و اعتراض جواب می دادم، چشم راستم تیر می کشه، و الان هم نور بیرون زیاده و دارم اذیت میشم.

از توی آینه نگاهم کرد، گفت "همون چشمت که غده اشکیش نصفه کار می کنه؟"

-جاااان؟!

+یکی از چشمات هست، نمی دونم کدومشه، همون که از اون یکی کوچیکترم هست، بچه بودی مشکل پیدا کرد غده اشکیش درست کار نمی کنه. وقتی گریه می کنی از کدوم چشمت کمتر اشک میاد؟

-چپ :|

+خب همونو میگم. اون درد می کنه؟

-نه، اون یکی:|

فرمون رو پیچوند. "هاه خب مهم نیست پس".


پی نوشت: و من این همه سال گفتم چشمام تا به تاست، یَک یَکتون تکذیب کردین :|

۳۰ لایک
۲۲ تیر ۱۳:۴۶ بنفشه ❤
غده اشکی نصفه ؟:)))))))))مریضی هاتم خوشگل و با کلاسه!!

غده اشکیم نصفه نیست که:)))) به اندازه نرمال اشک تولید نمی کنه ظاهرا:))

۲۲ تیر ۱۴:۱۰ ابوالفضل ...
واس همین اذیت شدن چشمات پس دایم العینک الدودی بودی!
امیدوارم ازین به بعد زیاد اذیت‌ات نکنه. خودت هم مراقبشون باش.

نه عینک دودیم به خاطر حساسیت شدید به آفتابه. با کلاه و دستکش و عینک باز هم می سوزم. الان سه هفته از میتینگ چیتگر گذشته، من یه ساعت دستکشامو دراوردم گوجه سیخ کنم، انگشت اشاره م هنوز پوست نبسته رو آفتاب سوختگیش:))

۲۲ تیر ۱۴:۲۹ چارلی ‌‌‌
احتمالا اگه ادامه میدادین بحثو حتی مشخص میشد که بچه واقعیشون نیستین D:

دیگه خودم از ترسم ادامه ندادم!:))

۲۲ تیر ۱۴:۴۲ رستاک :)
وا تکنولوژی‌ها
چه بیماری ها:))
من غدد اشکیم کلا کار نمیکنه-_-
کلی باید زور بزنم تا اشکم دربیاد:/

قدرت خدا، میبینی؟:))

۲۲ تیر ۱۴:۴۲ آقای سر به هوا :)
چشای من به طور غیرنرمال اشک تولید میکنه
حتی وقتی میخندم

اینم غیر عادیه؟:دی

با خودشون تا حالا اینو در میون نذاشته بودی که بهت بگن؟ :))

چرا بابا من از شش سالگی که بردنم آتلیه یه عکس تمام رخ ازم گرفتن بزرگ چاپ کردن زدن به دیوار خونه فهمیده بودم یکی از چشمام پلکش افتاده تره، هی هم به مامانم میگفتم میگفت همه همینجوری ان:))

۲۲ تیر ۱۶:۲۶ گندم بانو
مثلا عموی یکی فوت کرده باشه و ندونه...

+میخوام برم خونه عموم.
-همون عموت که مرده؟
+جاااان؟
-عموت مرده! ما بهت نگفته بودیم!
:))))

همینطوری الکی اومد تو ذهنم :دی

جدی چه بسا حقایق مهم تری رو از من مخفی کرده باشن:)))

مامان من بیماری قلبی داره ،وقتی پدرش فوت کرد به بابام گفته بودن خودت یه جوری بهش بگو که حالش بد نشه ...بابام اومد خونه گفت حاضر شو بریم کرج ، حال بابات بد شده .مامانم گفت کدوم بیمارستان بردنش ؟ بابام گفت دیگه به بیمارستان نرسیده زودتر حاضر شو !
همینقدر صادقانه !

به من خبر ندادن مادرم رفته. من بیست قدمی مادرم داشتم ماکارونی می پختم. هیچکس بهم نگفت. از ورود سرزده پدر گریانم به منزل فهمیدم.

۲۲ تیر ۱۹:۰۵ . عارفه .
ولی غالبا همه آدما چشماشون تابه تاست، همیشه یکی‌ش کوچیکتره، همون‌طور که هیچ دو ابرویی از یک آدم، دقیقا کپی پیستِ هم نیستن، همیشه یکی ش هشتی‌تره! :|

نه من به شکل خیلی تابلویی اینجوری هستم، یکی از پلکام افتاده تره کلا!

ولی این قضیه ابرو خیلی رو اعصابه خدایی:|

۲۲ تیر ۲۲:۱۱ آقاگل ‌‌
غدد اشکی نصفه رو با رسم تصویر میشه شرح بدی؟ :)

غده اشکی نصفه نیست، نصفه کار می کنه!

۲۲ تیر ۲۲:۳۱ آقای رایمون
چشات رو تابه تا ساختن؟ :دی

خیر، حین مصرف تا به تا شده شامل گارانتی نبوده تعمیر و تعویض نکرده ن:))

۲۲ تیر ۲۲:۳۵ پریسا ..
یاد یاسی اشکی افتادم :-|

یاسی اشکی چیه؟

۲۳ تیر ۰۰:۱۰ نیمچه مهندس ...
منم یه انگشت پام کوچیکه.به مامانم میگم تو بیمارستان ندیدی این جوریه؟میگه نه.میگم کی دیدی؟ میگه یادم نیست.میگم اگه یه دستمم نبود فک کنم نمی دیدی.
+پلکت وقتی گریه می کنی یا صبح که پا میشی یا وقتی ناراحتی افتاده تر میشه؟

آره آره، چطو؟

۲۳ تیر ۰۰:۳۲ آسـوکـآ آآ
نمیشه یه کاری کرد غده ها از کار بیفته؟نمیشه غده ت رو با غده م عوض کنی؟:-D

نه، نمیشه :| هربار که پلک میزنی یه لایه نازک اشک میاد رو کره چشمت، اگه از کار بیفته چشمت عین آلو خورشتی چروک میشه :|

۲۳ تیر ۰۱:۱۳ دنیای کامپیوتر ...
☻.

والا!

۲۳ تیر ۰۲:۳۳ روُباست ‌‍
چرا نپرسیدی بچه بودی چه مشکلی پیدا کرد؟!

این جزو سوالاتیه که تو از پدر مادرت پرسیدی؟:)) یعنی بعد از داستان آشناییشون و اینکه کی دنیا اومدی و چرا اسمتو گذاشتن فلان می پرسی اگه مشکلی چیزی داشتم بهم بگین؟:))

۲۳ تیر ۱۰:۰۴ پریسا ..
اسم یه نفره، فقط به خاطر فامیلش و غدد اشکی :-)
پست دکتر میم درباره واکسن گارداسیل رو بخونی می بینی که بوده، ولی مهم نیست خیلی

من هیچ وقت احساس تا به تایی نداشتم از دیدنت، بیشتر حس نیکی کریمی داشتم :-)

لطف داری شما:دی

۲۳ تیر ۱۴:۵۴ هانیه شالباف
چه شیک! :))
مثل یکی از بستگان من که دو سال پیش به‌خاطر یه مشکل دیگه می‌ره دکتر و به این‌واسطه توی پنجاه و اندی سالگی متوجه می‌شه یه کلیه داره :))

چرا این چیزا رو به آدم نمیگین خب:)))

۲۳ تیر ۱۵:۳۲ هانیه شالباف
حالا خداروشکر مسئله‌ی جدی و خطرناکی نیست.
همیشه سلامت باشی جولیک‌جان :)

زنده باشی خواهر، ایشالا چیزای مهم و حیاتی رو گفته ن دیگه:))

۲۳ تیر ۱۵:۴۱ هانیه شالباف
حالا تو هم دیگه خیلی پیگیر نشو :))

فوقش سی سال دیگه میفهمم قالبم با باتری کار می کنه مثلا:))

۲۳ تیر ۱۶:۱۰ روُباست ‌‍
نه نه اونجا که پدرت گفتن بچه بودی یه مشکلی پیدا کرد چرا رها کردی موضوعو!؟ میپرسیدی چه مشکلی؟ ماجرا چی بوده؟! و ازین صحبتا!

از قبل میدونستم بچه بودم یکی از چشم هام عفونت کرده بوده، بعدم بابام اگه میدونست مشکل چیه در ادامه همینا که بندشونو آب داد اونم لو می داد:))

ما متاسفانه تمام تاریخچه پزشکی خانواده مون رو به حافظه مادر جان بهار سپرده بودیم. الان سه چهار ساله هیچکس هیچی در مورد بیماری های سابقش نمیدونه:))

۲۳ تیر ۱۶:۲۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
خب مهم نیست پس:-))))))

هلاک تشخیص پزشکیش شدم:))

۲۳ تیر ۱۶:۴۶ چوگویک ...
تا حالا نگفته بودن؟!!!

+ به دستت وازلین بزن یا اگه بدت نمیاد دنبه بمال زخم حاصل از آفتاب سوختگی رو کمک میکنن خصوصا اگه تو ناحیه بند انگشت باشه

نه!

۲۳ تیر ۱۹:۴۴ نیمچه مهندس ...
فقط خواستم به اطلاعت برسونم دردتو میفهمم.منم پلک هام همین طوریه و یکی بیشتر از اون یکی.
به دستت پماد زینک اکساید زدی واسه آفتاب سوختگی؟

مال تو ام درمان نداره؟:(

والا، نه. هیچی نزدم روش. فقط ضدآفتاب و مرطوب کننده:-"

خوش به حال شاگرداتون
مطمئنا خیلی معلم خوبی هستید

والا همه شون ناراضی بودن که چرا بهت ناسزا میدیم امام کاظم طور رفتار نمی کنی و پدرمونو در میاری:)) ایشالا کیفیت آموزشم مناسب بوده باشه لااقل:))

۲۳ تیر ۲۳:۴۷ سارا خانی
ما که اصن ندیدیم به خدا!! بگو یه ذره معلوم باشه!
یه ذره بین گرفتی دستت و وایستادی جلوی آینه، هی میگی من اینطوری من اونطوری :|

خیلی از خودم ایراد گرفتم؟:-"

۲۴ تیر ۰۰:۴۹ نیمچه مهندس ...
والا برای من با گذشت زمان از بیدار شدنم هی لیفت میشه و عصر به خوشگل ترین حالت چشم هام میرسه.
افتادگیش رو بیشتر یه مدل چشم می پندارم تا بیماری.کما این که سرچ هم کردم به مدل پلکم میگن hodded
املاشو مطمئن نیستم.

من ر طول روز دقت نکردم بهش ولی شبا که دیروقت میخوابم دقت کرده م افتادگیش خیلی واضح تر میشه!

عه اسم داریم؟ ^ω^

چرا نیکى کریمیا رو میریزى تو تا به تاها؟
ببین منم به نظرم چشام تا به تاست
یکیش پلکش افتاده تره
حتى یه وقتایى که خیلى حساس میشم روش احساس میکنم یه چشم افقیه یکیش عمودى :|
[حضار با ذکر بلا به دور (شاید هم خدا به دور ) حد فاصل شست تا انگشت اشاره خود را گاز گرفته و فوت مینمایند ] :|

:))) وقتایی که حساس میشی یه بررسی بکن چیزایی که میخوری/خوردی توش مواد توهم زا نداشته باشه:-"

ببین ی چیزی
مال همه همینه. مال منم همینه. مادرت درست میگفتن. مال منم هست.
ینی سایز ی چشمم کوچکتر از اونیکیه. پلکشم افتاده تره.
فقط لازم میدانم بپرسم که نحوه ی عملکرد غدد چشمیتو ک ب سایز چشمت ربط نمیدی؟
چون نده، ربط نداره.

والا من اصلا نمیدونستم اون چشمم که کمتر اشک میاد مشکل مزمن داره، نهایتا ربطش می دادم به سینوزیتی چیزی:))

ولی ظاهرا ربط داره، یعنی بعد از اینکه اینجوری شده پلک اون چشمم اون شکلی شده:دی

متاسفانه با این وضعیت ناسماعد بازار کار و کم رونق شدن تحصیلات دانشگاهی، دانش آموزان هم انتظار دارند سخت گیری کمتر بشود.
ولی واقعا اگر مطالب، با توجه به علائق دانش آموزان و نیاز انها ارائه بشود، دانش آموز خودش از معلم کار می کشد.

دانش آموز نیستن ذلیل مرده ها، دانشجو ان!

این کامنت بالاییه جدی چی داره میگه ؟؟؟
:))))))

در مورد بی انگیزگی دانش آموزانه!

اهان راجع به برگه‌ها و شاگردات و ایناس. ولی یهو بعد اونهمه بحث راجع به غده‌ی اشکی و افتادگی پلک، جا خوردم دیدم یهو بحث بازار کار اومد وسط.
جدی بخش کامنت‌هات از خود پست‌ها، جدابترند. :))

اصن من چندی پیش یه پست نوشتم، توش گفتم از دور شبیه اقیانوسم اما حقیقتم قد یه لیوانه، بعد چه بحث های فلسفی که زیرش در نگرفت، حتی مورد داشتیم منکر وجود لیوان شدند!:))

یک مشکلی که در سیستم کامنت هست اینه که پاسخ به کامنت وجود ندارد و پاسخ کامنت در جای مناسب قرار نمی گیرد.

پاسخ دارم می دهم کامنتا رو دیگه بزرگوار، یعمی چی پاسخ وجود ندارد؟

منظورم قسمت پاسخ به کامنته.
یعنی در همان قسمت کامنت شما، فقط پاسخ شما را بدهم.(به طور مشخص)
در پاسخگویی و لطف شما هم شکی نیست.

آها، یعنی مکالمه رو زیر همون کامنت ادامه بدیم؟

قربون شما!

دقیقاً

این قابلیت رو من تو خبرگزاری ها دیدم تقریبا فقط، حتی فروم ها هم فقط قابلیت نقل قول کردن پیام رو دارن!

الان احتمال داشت بین پاسخ من به کامنت شما یک عالمه کامنت قرار بگیرد بعد دوستان بگند که این "دقیقا" چی بود که طرف گفت.

من اینطوری راحتم راستش، خوشبختانه اینجا انقدر کامنت نمیخوره که اگه کسی شک کنه این کامنت دنباله کامنت دیگری بوده نتونه سررشته ماجرا رو پیدا کنه. اگه رسیدیم به بازدید هزارتایی و کامنت صدتایی اونجا معضل میشه:دی

مگه چشمای همه تا به تا نیست؟؟
تو‌رو خدا بگید من طاقتشو دارم😱

نمیدونم، مال افرادی که من دقت کردم نیست اکثرا!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|