غم شیرین بازگشت به خانه

اتفاقای مهم زندگیتونو بنویسین. جزییات ریزی که اون لحظه براتون مهمه. بوهایی که شما رو دوباره یاد اون اتفاق میندازه به خاطر بسپرین. آهنگایی که حس اون اتفاقو بهتون میده یادداشت کنین.

ذهن ما عادت داره جزییات رو حذف کنه. ذهن ما کم کم خود خاطره ها رو هم حذف می کنه. ذهن ما معلوم نیست حقوق میگیره چی کار می کنه خدایی.

ولی اگه یادداشت کنین، اگه مکتوب نگهشون دارین، بعدا یه ماشین زمان دارین که می بردتون به آخرین کادوی تولدی که از مادرتون گرفتین، به اولین باری که دست کسی که دوستش دارین تو دستتون نگه داشتین، به اولین روز کاریتون، به روز فارغ التحصیلیتون، به هر جای مهمی از زندگیتون که اراده کنین.

پی نوشت: نوستالژی، از ترکیب nostos به معنی "بازگشت به خانه" و algia به معنی رنج کشیدن ساخته شده.

پی نوشت: پس از رایزنی با همکاران عزیزم در پست قبل، عنوان های روزانه به 14 تا افزایش یافت و لینک های معمولی به قوت سابق باقی می مونه.

۲۰ لایک
۲۱ تیر ۰۰:۲۱ روُباست ‌‍
در همین راستا، موزیکی با همین نام از یانی عزیزمون

کو؟ لب چشمه می بری تشنه پس میاریمون؟ لینک بده دکتر!:دی

۲۱ تیر ۰۰:۲۲ هولدن کالفیلد
پس چرا ترکیبشون با هم نشده نوستوسالژیا؟ شده نوستالژیا؟ :|

من لاتین لا ادری:|

۲۱ تیر ۰۱:۱۴ فاطمه نظری
:)

:)

۲۱ تیر ۰۱:۲۵ چارلی ‌‌‌
به مغز حق بدین خب. بیچاره فایلای ده سال قبل رو برای چی نگه داره آخه؟ D:

باید هماهنگ کنه چیو میریزه دور !

۲۱ تیر ۰۱:۳۳ رستاک :)
مغزمون بی کفایته:/ عین‌زالو از تمام بدن میکَنه.آخرشم ادا درمیاره از خودش:/

تازه خودسرم هست، نمیپرسه چیا رو پاک کنم!

۲۱ تیر ۰۱:۴۹ هلما ...
بعضی وقتها بعضی بوها یه چیزا و یه جاهایی و یه آدما که ندیدم رو هم برام یادآوری میکنه حتی.

این دیگه عجیبه:دی

۲۱ تیر ۰۱:۵۳ رویا باف
جالبه ها...برعکسشم هست اتفاقاتی که نمیخوایم یادمون بمونه هرلحظه
جلوی چشممونه.

همین دیگه. معلوم نیست سازوکارش چیه دقیقا:|

۲۱ تیر ۰۱:۵۴ فرزانه شین
من همیشه می نویسم و تقریبا هر وقت که به نوشته هام بر می گردم از حجم همین جزییاتی که ذهنم حذف کرده بوده تعجب می کنم...

کار خوبی می کنی!

۲۱ تیر ۰۵:۱۷ روُباست ‌‍
http://s4.picofile.com/d/7759795050/92f0f795-3458-4eab-8030-7bad15c92615/nostalgia.mp3


حالا باز خودت nostalgia پلاس یانی رو گوگل کن چون این لینکه که بهت دادمو الان گوش کردم، دیدم یک دقیقه و چهل ثانیهٔ اولش با چیزی که تو ذهنم ثبت بود، مغایرت داشت :|

خب من از کجا بدونم اصلش چیه؟ :|

۲۱ تیر ۰۹:۲۸ هولدن کالفیلد
قطعه نوستالژی یانی که در آلبوم استفاده شده ۴:۳۰ زمانشه
https://mp3cc.biz/m/256303-yanni/6769645-nostalgia/

مرسی سرآهنگ! :)

۲۱ تیر ۱۰:۲۴ روُباست ‌‍
با تچکر از هولدن! همینی که هولدن گفت!

و با تچکر از شما:دی

خدا رو شکر خیلی چیزا رو حذف می کنه :)) وگرنه امیدی به آینده باقی نمی موند که :|

چیزای لازم رو هم حذف می کنه خب!

۲۱ تیر ۱۰:۵۵ بنفشه ❤
تا چندی پیش ازاین قابلیت همه چی نگه دار بودن مغزم شکایت داشتم و تو فیلما دیده بودم طرف تصادف میکنه به هوش میاد حافظه ش خراب شده و میخواستم خودمو بندازم جلو ماشین حافظمو پاک کنم:| خوب شد بهم گفتن فلج میشی میمیری حافظه ت هم هیچیش نمیشه!!

کم کم که بزرگ بشی حافظه ت هم داغون میشه. منم دارم این تواناییمو از کف میدم، نگران نباش!

خیلی خوبه که هنوز می‌نویسی. خیلی.

نوستالژیای مونو هم ضمیمه من به این پست.

دیگه سرمو بزنن تهمو بزنن بیخ ریش بلاگستان گیرم :دی

۲۱ تیر ۱۵:۲۴ ♫ شباهنگ
کشف سازوکار مغز یکی از بزرگترین آرزوهای علمیمه که فکر هم نمی‌کنم بهش برسم و تا جایی که تونستم تو مصاحبه‌ها حول این موضوع مانور دادم و هر استادی پرسید چرا علوم شناختی؟ اشاره کردم به سرم و گفتم می‌خوام بدونم این تو چی می‌گذره

دونسته هاتو بعدنا با ما هم به اشتراک بنه بی زحمت!

۲۱ تیر ۱۵:۵۵ گلبول سفید
حالا میگی «مغز خودسره، نمی‌پرسه چیا رو پاک کنم»، ضمیر ناخودآگاهت پوزخند میزنه میگه «این خودآگاه رو نیگا، چه حس خودشاخ‌پنداری بهش دست داده می‌خواد ازش اجازه هم بگیرم!» :دی

ایشون اخراجه اصن :))

۲۱ تیر ۱۹:۳۵ نیمچه مهندس ...
من اون پاراگراف دوم رو نیاز دارم.
نیاز دارم که یه چیزی سریع با تمام جزئیات از حافظه م پاک شه.منو غمگین و فلج میکنه.
+اعتراف میکنم موقع خوندن پست همش انیمیشن inside out تو ذهنم بود.اون قسمت که با جاروبرقی درس های کلاس پیانو و اسم عروسک های بچگی شو میفرستادن به زباله دان ذهن.
++من هنوز اسم عروسک هامو یادمه:|

با دقت و شدت و حدت بهش فکر کن. با تمام جزییات. بعد ذهنت دیگه پیروزمندانه رو نمیکنندش  که حالتو بگیره.

اینو یه جا خوندم و امتحان کردم رو خودم جواب بود:دی

۲۱ تیر ۲۱:۵۳ گندم بانو
چقد پشیمونم که مهم‌ترین اتفاقای زندگیمو ننوشتم :(

منم پشیمونم که زودتر ننوشتم!

۲۲ تیر ۲۰:۰۰ .: مهتاب :.
خیلی لایک...کاملا موافقم.

مخلصم!

نوشتن عالی ترین راه برای ثبت حس و حال آدمه.من از سوم راهنماییم تمام اتفاقات روزم رو شبا قبل خواب می نویسم.سال کنکورم هر وقت بی حوصله بودم برمیگشتم خاطرات گذشته رو میخوندم و انگیزه می گرفتم :)

ولی به من اگه بود آرشیو دبیرستان به بعدم رو تا سال اول دانشگاه زنده زنده می سوزوندم:))

در زمان‌های قدیم هم در علم روانشناسی به هوم‌سیک شدن نوستالوژی می‌گفتن. البته الان نمیدونم چی می‌گن... ناسازگاری نمی‌دونم چی‌چی.

غم غربت؟

((: نه ما میگیم غم غربت. روانشناسا میگن همون ناسازگاری بغمیماسصهلگنزکیب. آره همین بود فک کنم |:
+ من چوبم با چوب هری و دامبلدور سه‌قلوئه. چوبمم نباشه، جاروم حتما هست|:
( اینم محض احتیاط اگه یه وقت هولدن اومد، بتونم از خودم دفاع کنم)

تو هم به حای کلماتی که یادت نمیاد یه سری چیز جیبریش تو ذهنته؟:)))

((: آره... کیو‌ آر کد تو ذهنمه بعضی‌وقتا. ((:

من یه رشته در هم گوریده بی معنی:))

۲۴ مرداد ۲۱:۰۲ شیمیست خط خطی
دقیقا دیروز عمیقا به این نتیجه رسیدم و بسی خرسند شدم که چندساله وبلاگ می‌نویسم

من همزمان هم خرسندم هم پشیمان و شرمنده و اینا:))

یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
هنوزت پای در خار است؛ بنشین!
نجات دهنده
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|