آیا تو چنان که می نمایی...؟

من همواره این احساس رو داشتم که "از دور شبیه اقیانوسم، اما حقیقتم قد یه لیوانه".

۲۰ لایک
۱۴ تیر ۱۹:۳۴ دکتر سین
احساست تا قبل از «اما» تموم می‌شه، یا تا انتهای جمله جزء احساسته؟

تا انتهای جمله س!

۱۴ تیر ۱۹:۳۴ آسـوکـآ آآ
واسه ما همون اقیانوسی

شما تو دوردست ها نشستی آخه بزرگوار:))

۱۴ تیر ۱۹:۴۰ دکتر سین
نظر اونایی که نزدیکت هستن چیه؟
+ گیومه گذاشتی؟ :دی

نمیدونم!
+آره، دوباره خوندمش متوجه شدم کژتابی داره، اصلاحش کردم!

۱۴ تیر ۱۹:۴۷ حامد سپهر
یاد این شعر افتادم:

یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست من کیستم؟

گر او هست حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید

صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار

که شد نامور لؤلؤ شاهوار

بلندی از آن یافت کو پست شد

در نیستی کوفت تا هست شد

شایدم بی ربط بود:)

یه مقدار آره، بی ربط بود:)) حرف من بیشتر در مورد یکی نبودن ظاهر و باطنم و اینکه یقین دارم باطنم خیلی نابود تر از ظاهرمه بود!

۱۴ تیر ۱۹:۵۷ خانومی ...
من هنوز قسمت نشده ببینمت ولی دوستت دارم ^_^

همون دوردست ها وایسا از عظمتم لذت ببر :))

۱۴ تیر ۲۰:۰۳ . عارفه .
من از نزدیک دیدگانم و شهادت می‌دم که همون اقیانوسه! هر چی هم میگه الکیه، باور نکنید! :))

اذهان عمومی رو تشویش نکن!:))

۱۴ تیر ۲۰:۰۷ مهدی صالح پور
این جمله بیشتر از عدم اعتماد به نفس میاد... شایدم عدم عزت نفس. من هنوز فرق این دو تا رو کامل یاد نگرفتم :))

من اصلا نمیدونستم با هم فرق دارن :))))))

۱۴ تیر ۲۰:۰۷ مهر ارسنج
کدوم لیوان؟

لیوان شربتخوری مهمونی، از اینا که دراز و باریکه و سه قلپ توش شربت جا میشه :))

۱۴ تیر ۲۰:۱۲ مهر ارسنج
نگفتم از کدوم لیوانا، گفتم کدوم لیوان ؟ !

الان یعنی باید بگم The Great Livan, one livan to rule them all، اینا؟

یعنی چی خب؟ :))

۱۴ تیر ۲۰:۱۶ چارلی ‎‌‌‌
مگه همه همین حس رو ندارن؟ :/

نمیدونم، من همه نیستم :|

۱۴ تیر ۲۰:۱۶ مهر ارسنج
هیچی، بییخال :))
باز خوبه ی لیوانی برا خودت.

آها، کلا داشتی منکر وجود لیوان می شدی؟ :))))

۱۴ تیر ۲۰:۲۰ رامین :)
مطمئن نیستم که ماشین زیرپاتون رولز رویس باشه اما اخلاق‌تون اصلا شبیه پیکان نیست :))

آفرین، آفرین :))))

ماشین زیر پامون TWC هستن!!

۱۴ تیر ۲۰:۵۹ نیمچه مهندس ...
یعنی حس میکنی دورو هستی؟
من همش حس میکنم اون قدری که یه بیست و پنج ساله باید باشه نیستم.در مورد مهارت ها و دست آورد هام چنینم.

نه، یعنی ملت یه چیزایی در من میبینن که من آن همه نیستم :))

۱۴ تیر ۲۱:۴۳ کیانوش کاظمی
لیوان چینی یا شیشه ای؟

شربتخوری مجلسی!

۱۴ تیر ۲۲:۲۲ بنفشه ❤
اقیانوس از دور بودن و واقعا لیوان بودن
از دور سراب و از نزدیک هیچی نبودن بِه!
از لیوان بودنت لذت ببر:)))

جفتش یه اندازه گول زننده س. به قول نادر ابراهیمی غذای نیم پخته از خام بدتر است، چون می فریبد و فیلان!

۱۴ تیر ۲۲:۳۹ روُباست ‌‍
خیر (در پاسخ به سوال موجود در عنوان)

سه ستاره و یک چراغ روشن!

۱۴ تیر ۲۲:۴۱ دامنِ گلدار
هر حسی سرجای خودش درسته :)

وات؟

۱۴ تیر ۲۲:۴۵ دامنِ گلدار
اینجوریه که بیشمار جولیک در دنیا داریم، جولیک من، جولیک ایشون، جولیک اوشون، جولیک خودت ، جولیک پگاه، جولیک آقای برادر، و و و :)
مشکلی که نداری با این مسئله؟ :)))

چرا دیگه، مشکل دارم! بعد توقعاتی از من میره که در من نیست براورده کردنشون! بعد من هی سرخورده میشم!

اقیانوس از لیوان بهتره؟

در این قیاس، بله! اگه قرار باشه با خودتون ببرین پیک نیک، نه، لیوان بهتره!

۱۵ تیر ۰۰:۴۶ آقاگل ‌‌
شبیه اون جملۀ معروفیه که می‌گفت مرا از دور تماشا کن من از نزدیک غمگینم.

چه قشنگه، شعر بوده؟

۱۵ تیر ۰۰:۵۱ seashell ..
سلام شن های ساحل هستم.جواب پستت:
تو که خیلی خیلی خوبی کلی از حرف زدن باهات لذت بردم.
اون صدایی که بهت میگه اندازه یک لیوانی جدی نگیر قسمت خود تخریب کننده درونته.همه مون یکی ازش داریم همون فکری که وسط خوشحالی ذکر مصیبت میگه و میخواد ضد حال بزنه البته با صدای عقل فرق داره.فقط باید بتونی بین صداهای مغزت تشخیصش بدی بهش بگی ساکت بشه.

من صدای مغز ندارم، یکپارچه صدای دلم! :))

واسه حرف زدن آره، بامزه ام، ولی واسه مسائل عمقی تر عمقم همون 300 سی سیه.

۱۵ تیر ۰۱:۳۲ لرد چیره
ظهر اومدم این‌جا. 19 نفر آنلاین بودن. ن-و-ز-د-ه نفر!

یه لیوان، عکس اقیانوس این همه غرقه نداره. :/

نوزده نفر!

19 تا زیاده؟ اسم نمی برم، وبلاگای همسایه مینیمم رو 40 تان! :))

۱۵ تیر ۰۱:۳۸ مهر ارسنج
آره :))

بهترین خوانندگان بیان رو دارم من. میاین از اساس فلسفه نگارش پست رو زیر سوال می برین. یکی تونم که پرسیده اقیانوس بهتره یا لیوان:))

۱۵ تیر ۰۲:۲۶ مهر ارسنج
استدعا دارم :))

عزیزی:))

۱۵ تیر ۰۲:۴۹ آقاگل ‌‌
عباس معروفی یه سری جمله‌نوشت‌های شعرگونه(نمی‌دونم خودش بهش میگه شعر یا نه) این شکلی داره. این یکیش بود.

مرسی!

یا مثلا اون جمله که میگه به من نزدیک نشو ، من آوازِ دُهُلَم
اینو از پوریا عالمى خونده بودم به نظرم ، یادم نیست دقیقا
ولى حکایتِ خیلیامونه انگار
تو تنها کسى نیستى که همچین احساسى به خودت دارى ما نیز چون توئیم باور کن

مشعل ها را بیاورید!

سایز مهم نیست، محتوی مهمه!
مثلا من درونم یه جلاد به دنبال راهی برای جبران نشسته!
فقط دماغش بیرون من جا مونده!

دماغش؟!

۱۵ تیر ۰۶:۴۱ دامنِ گلدار
خب درسته بقیه ممکنه توقع داشته باشن، ولی ما مستقلیم و مسئول برآورده کردنشون نیستیم به نظر من، اصلا سر همین چیزهاست که برداشتشون از چیزی که هستیم یا دوست داریم باشیم اصلاح میشه.

کامنت اول منظورم این بود حتی اگر این احساس درست باشه، چیز بدی نیست. نمی‌دونم والا رسوندم یا نه.

خب همینجوری میشه که آدم تنها می مونه دیگه. اونچه درونش هست نمود پیدا نمی کنه، و کسایی که جذبش میشن جذب بیرونِ اشتباهیش میشن!

۱۵ تیر ۱۰:۱۱ رستاک :)
شکسته نفسی نفرمایید:)))

مخلصم:))

۱۵ تیر ۱۳:۴۸ فاطمه سادات
سلام امیدوارم دربهترین احوال باشین :)
ولی همون لیوان هم می تونه پر از بی نهایت مولکول آب یا شربت یا هرچیز دیگه ای باشه،برای شما -حتی اگر لیوان هم باشین-پر از بی نهایت مولکول مهربونیه :)
و نکته ی دیگه این که اقیانوس پر از رفت و آمد کشتی های جور واجوره،که ممکنه یکی شون خدای ناکرده یک لکه نفتی کوچولو به حیات اقیانوس و ماهی هاش اضافه کنه...اما اون لیوان بازوی امنیه که یه ماهی قرمز مادام العمر توش آرومه...بدون ناخالصی...
حال ماهی قرمز جاودان درون قفسه سینه تون خوب باشه الهی،حالا چه ماهی قرمز لیوانی چه اقیانوسی :)

آقا دیگه انقد فلسفیش نکنین، خود سیناحجازی هم انقدر عمیق منظور نداشت از این بیت:))

۱۵ تیر ۱۳:۵۵ یک عدد علی
اقیانوس مـثلا از نوع آرامش از مولکول های آبی تشکیل شده که قابل شمارش نیست مگر با نماد علمی و یک لیوان آّب (اگه نوشابه یا چایی در نظر نگیریمش ) هم از مولکول های آب به مراتب کمتری تشکیل شده . چرا فکر میکنیم لیوانیم یا اقیانوس ؟ شاید به این برگرده که اقیانوس نماد قدرت هست ، نماد آرامش ، کسی نمیتونه آرامشش رو بهم بریزه ، موجهاش میتونه فوق العاده مخرب باشه و هیچ وقت کدر نمیشه و در ظاهر هیچ وقت هم خشک نمیشه ،کلی هم ماهی و کوسه و نهنگ و اینا داره :) ولی یه لیوان آب کافیه کجش کنی همش میریزه ، موجی نداره ، با یک قاشق خاک رنگش برمیگرده ، به یک پیاله رنگ ماهیتش تغییر پیدا میکنه . اگه قوی باشیم و موجهامون بلند باشه در واقع اقیانوسیم و اگه بر مدار ضعف باشیم میشیم لیوان ، اینجاست بجای اقیانوس نمایی باید لیوان درونمون رو به اقیانوس تبدیل کنیم

من حقیقتا در برابر خفنیت شما خوانندگان عزیزم کم آورده ام:)))

من یه نظریه دارم.
کسایی که این آهنگ رو می‌شنون و هی ادعا دارن که ببین، این تویی ها! یا، یار قدیمی‌شون چنین بوده، یا همه‌ی هستی همچین انسان‌های تلخه فقط اسمش شیرینه‌ای هستن، خودشون غالباً آدم‌های ضربه‌زننده‌تری هستن و دوست‌نداشتنی‌تر می‌نماین.
اما کسایی که اینو به خودشون می‌گیرن و دائم می‌گن من در وجودم یک هیولا می‌زیه، اصولاً قابل اعتمادترن و بیشتر مرضشون اینه که فکر می‌کنن در حال آسیب‌زدن به تمام کائناتن، حال آنکه همه بعد از ابراز این عقیده فریادِ نه تو چنین نیستی و ای همه خوبی ز تو پیدا شده سر می‌دن‌. می‌دونی چی می‌گم؟ ناواضح نگفتم؟
حالا یا ما هیولاهای خیلی صادقی داریم که خودشون هی شخصیتشون رو جیغ می‌کشن؛ ولی مردم، ساده‌‌لوحانه همین ظاهر مهربان و شیرینشون رو باور می‌کنن، یا اینکه واقعاً مرضِ خوددراگون‌پنداری داریم.

نه، فهمیدم. شاید خوددراگون پنداریه. نمیدونم:-"

۱۶ تیر ۰۱:۵۰ خلیل چاوشی
احساسات واقعی می شوند اگر تلاش واقعی و صاقانه و بدون کبر و غرور داشته باشیم موفق باشید

یعتی اگه صادقانه تلاش کنم حقیقتم قد لیوان میشه؟

۱۶ تیر ۰۲:۲۱ Frozen Fire
آدما از دور قشنگ‌ترن همیشه انگار...
نمیدونم چه مَرَضیه این نزدیک شدنه :|

با ملت نمیشه از دور معاشرت کرد چون:| دانشجو ام هستی لابد:| متاسفم:| :))

۱۶ تیر ۱۶:۲۵ خلیل چاوشی
نه اگر برای اقیانوس شدن خالصانه تلاش کنی اقیانوس میشی
البته هدف و انتخابتم مهمه که یوقت لیوان نباشه

آخه من مگه چقدر توان دارم که تلاش کنم اقیانوس شم؟

۱۷ تیر ۰۳:۳۸ دامنِ گلدار
حوصله داشتی بخون، اگه نه هم که هیچ :)

این مشکل من هم بوده و هست. ولی داستان اینه که در برداشتی که دیگران از ما دارند، خودشون و محدودیتها و توانایی‌هاشون هم سهیم هستند. مثلا من چندین ترم تدریسیار بودم، چند ساعت در هفته وقتم میرفت که آماده بشم، سر کلاس چه همه سوالهایی میکردن که بلد نبودم و به بحث میذاشتم تا دسته‌جمعی نتیجه‌گیری کنیم، جقدر بچه‌هایی بودن زیر دستم که باهوشتر و درسخون‌تر بودن از من، ولی باز به نظر اونها من آدم خفنی بودم، آخرِ ترمها یا تا چند سال بعدش شده بیان بگن دستت درد نکنه ما ازت یاد گرفتیم. چرا؟ چون اون موقع اونها کوچولو بودن، کم‌نجربه بودن، نفهمیدن که چند سال بعد میشن یکی حتی بهتر از من. اما من خودم خبر داشتم که. حالا این وسط من براشون آدم خوبی بودم، برای خودم یک دانشجوی دستپاچه و سردرگم بودم. این خوب نیست که ما میتونیم تو دل آدمهای دیگه بهتر از خودمون باشیم، حتی اگر همیشه تو اون نقش نباشیم؟

برای تنهایی گفتی، شاید اولش تنها بشی ولی اگر سر خم نکنی به چیزی که تنها برداشت سطحی آدمهای دیگه است و سعی کنی در جهت چیزهایی که برایت مهمه و شاخصه‌ خودت و زندگیت هست بری، ارتباطات دیگه جایگزین اون آدم اشتباهی‌ها میشه. ولی اگر مشکلت اینه که چطور درون خودت رو به دنیای بیرون ابراز کنی، بیا با هم دست بدیم منم این مشکل رو دارم :)

بچه های ما از همون اول ترم میخوان بهت القا کنن که هیچی نیستی و خودمون بهتر از تو می فهمیم :)) رسما میان تو چشمات نگاه می کنن اینو میگن :))

خب وقتی کسی از بیرون اون لیوانی که من هستم رو نمیبینه، نهایتا هیچکسم با توقع اینکه با یه لیوان مواجه بشه بهم نزدیک نمیشه، در نتیجه من همواره در روابط اشتباهی دست و پا خواهم زد!

۱۹ تیر ۱۳:۱۲ دامنِ گلدار
درباره‌ی حرفت فکر کردم. به نظرم اومد که خیلی از رابطه‌ها همین ماهیت تناسب اقیانوس و لیوان رو از دور و نزدیک دارند. منظورم لزوما رابطه‌ی دو تا آدم هم نیست. مثلا رابطه‌مون با یک شغل جدید، یا شهر جدید. من شاید همیشه فکر کنم که اگر علوم کامپیوتر رفته بودم چقدر زندگی‌ام بهتر میشد..ولی واقعیت اینه که الان حداقل هفتاد درصد همبستگی دارم با یک علوم کامپیوتری، و در حال به صلح رسیدنم انشالا. یا فکر کنم وای کوهنورد بودن چه عالمی داره، در صورتیکه اگر واقعا میخواستم باید برنامه میریختم‌ و دست به تجربش میزدم. هر کسی با دید اقیانوس نزدیک بشه، خب گناهی نداره غیر از هوس :)، اما دنیا سیاه و سفید نیست و از بین همه این اشتباهی های فریب‌خورده، در یک ارتباط باکیفیت عده‌ای جلوتر میرن و به ماهیت واقعی لیوان پی میبرند. اون آدمها لیوانی که بهش اونقدر حس تعلق دارند و تازه کشف کردن با بی‌مرزترین اقیانوس دنیا هم عوض نمیکنن، چون اون اختصاصی نیست ؛)

+ قول میدم دیگه درباره لیوان و اقیانوس حرفی نزنم! :))

نه اتفاقا کامنت هاتو دوست دارم، یه جورایی حس می کنم داری منو توصیف می کنی، یا مشکلی که تو ذهن منه دقیقا فهمیدی و داری همونو بسط میدی. خیلی خوبی کلا، زیاد بیا!

۲۰ تیر ۰۷:۲۷ دامنِ گلدار
آخ جون، پس میام :) یک وقتهایی میترسم ناراحتت کنم اگر حرفی بزنم!
منم به اینجا و حرفهاش خیلی حس نزدیکی دارم :)

نه بابا ناراحتم بشم فوقش میزنم تو برجکت تو ام میزنی تو برجکم بعد خوب میشیم با هم:دی

۰۴ مرداد ۱۷:۱۴ خلیل چاوشی
خیلی توان داری باید باورش کنی

نه آقا اینا همه فسانه س!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|