سانسور

دیشب که داشتم فالویینگ های اینستاگرامم رو بررسی می کردم، متوجه شدم تعداد زیادی از آنچه دنبال می کنم رو عکاس های طبیعت، آدم های جهانگرد و صفحه های تشویق به سفر تشکیل میدن. بیشتر چیزایی که دنبال می کنم از سال اول دانشگاه به جا مونده، بعد از اون موقع دیگه تقریبا هیچ صفحه جدیدی رو دنبال نکردم و به نوعی فالویینگ هام چیزهایی هستن که منِ هجده ساله دوست داشته دنبال کنه. یادم اومد که چقدر دوست داشتم برم سفر، برم جاهای سرسبز، کویر، جنگل، دریا. اما یادم نیومد کی دیگه همه چیز رو ول کردم و چسبیدم به صندلیم، به بالش و پتوم، به ماگ شیرکاکائوم روی میزِ خودم.

میدونین؟ من دوست دارم از زندگیم لاگ بگیرم. از اینکه روزام چطور میگذره. شاید هرروز تو سررسیدم ننویسم چی کار کردم، اما دوست دارم نشونه بذارم که چه اتفاقای مهمی، کی و کجا برام میفته؛ اینکه اولین سفر تنهاییم رو کی رفتم؛ اولین بار که رفتم سر کار کجا بود؛ اولین چیزی که با اولین حقوقم گرفتم چی بود. اما باز هم انگار بعضی چیزا از دستم در میرن. و من نمیفهمم که از دستم در رفتن، مثل مچ بندم که توی مترو از دستم افتاد و من نفهمیدم. بعد، یه جا در دوردست ها، یهو نگاهم میفته به خودم و میبینم یه تیکه م نیست، یه چیزیم کمه، یه جاییم عوض شده و من هیچ ایده ای ندارم چرا، کی و کجا.

۳۱ لایک
یه جایی خوندم که این که میگین عمرتون داره سریع میگذره واسه اینه که اتفاقات واستون سریع رد میشن. هر روز چند بار وسط هر کاری هستین، یک لحظه متوقف بشین و تصور کنین الان کجایین؟ با کیا هستین؟ حستون چیه؟ اون وقت لحظاتت موندگارتر می گذرن...

آره، این کار رو من خیلی می کنم، خیلی جوابه!

سلام
من تا دیروز پیجم باز بود ولی قفلش کردم به خاطر اینکه دوست نداشتم کسی از درونیاتم با خبر شه ، به هر حال یه جایی تو این دنیای بزرگ باید برای دل خود آدم باشه دیگه ، زمان زیادی نیست که

درونیات من تو وبلاگم وله، ایشالا که به جز jud که منو سر کلاس قرائت قرآن پیدا کرد آشنای دیگری نیست که منو ببینه:))

اینستاگرامم عمومیه ولی، وسط اون همه عکسِ «من و سگم و بشقاب سوشیم همین الان یهویی» احساس می کنم عکس/نوشته هام چیز مفیدیه:))

۱۳ تیر ۱۵:۲۵ بنفشه ❤
1.عنوان رو آسانسور خوندم و ترسیدم اتفاقی توش برات افتاده باشه:|
2.متن به شدت منو ترسوند.هیژده ساله.سفر.ددر.من.تو...
3.ماگت شیرکاکائو توشه یا رنگش شیرکاکائوییه؟

1-اگه اتفاقی هم برام افتاده باشه اینکه آپ کرده م نشون میده زنده م دیگه بابا :))

2-من و پگاه سال دوم دانشگاه با گروه دانشکده فیزیک رفتیم کویر رصد! خیلی خوش گذشت! سال آخر دانشگاه هم با گروه ایماگشت دانشگاه تهران رفتیم ماسال، اونم خوش گذشت! ترس نداره که! اصلا از وقتی که به من گفتن بیا پای برگه ثبت نامت رو امضا کن من فهمیدم که دیگه بزرگ شدم و دیگه اینکه از چیزی بترسم هیچ فایده ای نداره چون کسی پشتمو نمیگیره:))
3-ماگم شیرکاکائو توشه! ماگ قهوه ای ندارم اصن. :دی یه ماگ به شکل لنز دوربین دارم، یه شیشه ای آبی، یه سرامیکی آبی که توش لاجوردیه، یه سرامیکی مشکی که توش فیروزه ایه، یه فیروزه ای که تو و درش سفیدن، یه سفید کوچک که جاقلمیه، یه سفید کوچک که جاقلمی نیست، دو تا مشکی کوچیک که توشون سفیده و میخوام بذارم تو جهازم برای همین هنوز تو جعبه شونن، دو تا سفالی لاجوردی خفن که از لاجین خریدم، یه سبز که روش جغد داره و درش چوبیه و تهش از سرش بزرگ تره و دسته ش رو برعکس وصل کرده ن بهش، یه سبز که روش به فرانسوی چرت و پرت نوشته و توش سفیده، یه تاردیس مکعب مستطیل شکل عظیم که یه دستی نمیشه بلندش کرد وقتی توش پره، یه سفید که دسته و توش قرمزه و طرحش رو خودم زده م برای جشن روز معلم بهشتی، و یه سفید که روش راه راه رنگی رنگی آبرنگیه. :-" یه سفید طرح دار دهن گشاد هم داشتم که مامانم برام خریده بود، پارسال از تو کابینت لیوان ها افتاد پایین و شکست.

۱۳ تیر ۱۵:۳۸ . عارفه .
این پست خیلی واضح با صدا و لحن حرف زدن خودت برام خونده شد انگار!!!

خب این اتفاق برای پست های وبلاگ های دیگه هم میفته اما تو تصور منه.
ولی این پست خیلی عیان و واضح خیلی شدید، که انگار کاملا بیرونی باشه، نه تصور من ، این اتفاق افتاد براش! =)

زبونم سر کلمه خاصیش نگرفت؟:-"

۱۳ تیر ۱۵:۴۹ هانا :)
کامنت هوپ ..خیلی تامل برانگیزه منم انجامش میدم
واقعا درسته همه چی زود میگذره و گاهی نمیفهمیش اصن:/

خیلی روش خوبیه برای حس کردن گذران عمر، اصلا بهش نمیاد:))

۱۳ تیر ۱۵:۵۱ هلما ...
جمله اول کامنت عارفه!
من بعضا به سرم میزنه تو آرشیو وبلاگ خودم یا بعضی ها که دوست دارم، میگردم تا بدونم فلان روز در مورد چی فکر کرده، از چه کلماتی تو جواب کامنت ها استفاده شده.

میشه این کار رو تو وبلاگ من انجام ندی؟ من اون موقع دبیرستانی بودم، خز بودم:))))

۱۳ تیر ۱۵:۵۹ بنفشه ❤
نه منظورم از ترس ترس از سفر و اینا نیس:)))))منو اگه بذارن همین الان هم تنهایی می زی ام هم تنهایی میرم سفر.ترس از این بود وقتی شدم همسن جولیک میام یه پست بذارم که هیژده سالگی فلان و الان بهمان؟با تمام علاقه م به ماگ و تختم دلم نمیخواد به چیزای دیگه ترجیحشون بدم
+از ماگ هات به کسی نمیبخشی؟زیادن خب

نمیدونم، شاید تو خیلی هم عوض نشی. من زندگیم زیر و رو شد خب، شاید مال تو نشه.

+نه ولی اگه ماگ جالبی دارین به فرزندی می پذیرم:-"

۱۳ تیر ۱۵:۵۹ . عارفه .
اونجا که میگی: «هر روز تو سررسیدم‌ ننویسم...»رو «توسررسیدم»نزدیک بود گیر کنی، برا همین یکم سرعت بیانت رو آوردی پایین، بعد که گفتی‌این تیکه رو، دوباره با همون سرعت زیاد خودت بقیه رو گفتی! :)))

:))))) دمت گرم، خیلی خوبی :)))))

۱۳ تیر ۱۶:۲۶ هلما ...
چون خودت میخوای آره میشه :)

دمت گرم، خیلی بزرگواری:))

۱۳ تیر ۱۶:۳۹ لرد چیره
هرچی به وسایل کمتری وابسته باشی، خیالت راحت‌تر می‌شه. اگه وسایل مورد علاقه‌ت تو یه کیف جا نشه برای فرار از زلزله، رسما یور اسکرود.

چقدر لیوان داری! من دو تا لیوان داشتم. یکی رو رد کردم رفت. علاقه رو نمی‌شه تقسیم کرد بین لیوانا.

وسایل مورد علاقه من به معنی دقیق کلمه تو یه اتاق هم جا نمیشه! :)))

بعضیاش هدیه س. هر کدوم یه کاربردی داره. مثلا مشکیه که توش فیروزه ایه مال شیرکاکائوعه. فیروزه ای در سفیده و فیروزه ای در دار ساده هه مال نودلن.

۱۳ تیر ۱۸:۲۴ کیانوش کاظمی
اره منم بعضی از هدف هام یادم میره بدون اینکه بدونم دارم چکار میکنم .
:(:(:(

بعد تازه آدم نمیفهمه که یادش رفته، عجیبه!

۱۳ تیر ۱۹:۰۸ هانیه ☺
اولین ها و اتفاق های مهم تو ذهن من ثبت میشه و اصلا یادم نمیره

با ذکر روز و تاریخ و جزییات آقا! وگرنه منم به طور مبهم میدونم با اولین حقوقم یه عطر خفن خریدم:))

۱۳ تیر ۱۹:۵۵ آقاگل ‌‌
اگرچه چند وقتیه هم اینستاگرام دارم و هم توییتر و هم همۀ کوفت و زهر مارهای مجازی دیگه. ولی ماهیت اینستاگرام رو در نهایت درک نکردم. توییتر خب بیشتر جنبۀ خبری داره. تلگرام پیام رسانه. پینترسنت پر از ایده‌ها و عکس‌های خلاقانه است. گودریدز مبتنی بر کتاب‌خوانیه. ولی اینستا رو نمی‌گیرم. خب اینکه فلانی نهار چی خورد یا کجا رفت یا با کی نشست خب به من چه ربطی می‌تونه داشته باشه؟ محتوای آموزنده هم که جاهای بهتری برای ارائه‌ش هست. چرا اینستاگرام؟

اینستاگرام یه جور فیسبوکه. به دوستات بگو در چه حالی. منتها طوری طراحی شده که توش محتوایی که مرتب شده، قابل سرچه و بهت پیشنهاد میشه، عکسه، نه متن.

برای مثلا دنبال کردن عکاس های حرفه ای خب عالیه. یاا جمع کردن عکس طبیعت. :-"

@آقاگل
افراد اشتباهی رو فالو می کنی خب، مثلا من ناسا و یه سری چیزای فضایی دیگه و طبیعت گردی و تعدادی چیزای مربوط به استایل و مد
این طوری انگار مجموعه ای از چیزای دوس داشتنیم بود اونجا. صفحه ی Home ش لااقل.

منم همینا، به جز قسمت استایل و مد:-"

۱۳ تیر ۲۲:۰۲ پـــــر ی
از دست دادن ها خیلی سخت و زجرآوره.
و ممکنه این روزا دو چیز خیلی خیلی خیلی مهم زندگیم رو از دست بدم. و می ترسم و می ترسم و می ترسم :(

با آرزوی در امون موندن برای تو!

۱۳ تیر ۲۲:۳۸ رامین :)
احسنت. لاگ. خیلی لازمه. خیلی نیازه.

اپلیکیشن year in pixels رو پیشنهاد می کنم!

۱۴ تیر ۰۰:۴۲ نیمچه مهندس ...
ولی لاگ چت تون رو پاک کنین.هی میرین می خونین و حرص میخورین.حداقل من که میخورم.
منم تو اینستا پیج های سفر رو فالو می کردم بعد دیدم مقادیر زیادی شوق به من وارد میشه که با امکانات الانم هماهنگ نیست.آن فالو کردم.

وای نه من عاشق دوره کردن هیستوری مکالماتمم:))

۱۴ تیر ۰۱:۲۵ هولدن کالفیلد
حالا چی از دستت در رفته مگه؟

همین تغییرات شخصیتم دیگه!

سلوم:))
من همیشه یک سال بعد از شروع وبلاگام، وقتی میخونمشون، خیلی دوستشون دارم، خیلی از خودم خوشم میاد و اینا. سال بعدش، کلا پاکش میکنم یا ولش میکنم حداقل، چون از خودم حالم بهم میخوره، یا ازون موقعیت زمانی! راجب اینستام همینم، و هر چیزی ک توش میحرفم. اما، همیشه تغییر بوده. هیچ دو سالی یکی نبودم. حس میکنم تو هم همینی فقط فرقت با من اینه تو اینستات حالت از خودت بد نشده خخخخ! ولی اینکه تغییر کردی با منطق زندگانی من قابل توجیهه!

یه بزرگوار دیگری هم بود همینجوری! منتها در مورد خوندن وبلاگ این روند روداشت! یک سالش برا خوندن اینجا دو سه ماه پیش تموم شد خدافظی کرد رفت! :|

منم الان نسبت به آرشیوم حس خوبی ندارم:))
اینستای من بیشترش عکس با کپشن no edit بوده آخه! الان چند وقته شروع کرده م زیرشون پست هم می نویسم، سال دیگه از اینا پشیمون میشم:-"

با ذکر جزییات ولی تاریخ نه تاریخ رو می نویسم ماشا الله مامانم تاریخ و روز همیشه تو ذهن اش می مونه

من از دو سه ماه قبل به اونطرف هرچی برام رخ داده باشه پارساله.  در به خاطر سپردن تاریخ ناتوانم. کم توان نه ها، ناتوان!!

۱۴ تیر ۱۳:۱۳ چارلی ‎‌‌‌
فقط کافیه یه بشکه بنزین خالی کنید رو اتاقتون و کبریت رو بکشین :)) جهانگردِ درونِ شما آمادست D:

قبلش وسایلتونو بپیچین تو یه پارچه قرمز با توپ توپ های سفید و ببندین سر چوب، وقتی از خونه پرتتون کردن بیرون یه سری مایحتاج اولیه با خودتون داشته باشین:))

۱۴ تیر ۱۵:۵۹ پـــــر ی
مرسی عزیزم

^_^

چه قدر خوب و ملموس بود این پست

+گمونم اولین کامنتم اینجا باشه:)
از ماه رمضون افتخار اشنایی یافته ام:)

بعله اولین کامنته، خوش اومدی بزرگوار:دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|