ماموریت غیرممکن

1- در فرایند تولید نرم افزار مفهومی وجود داره به اسم یونیت تست، یا تستِ واحد. به زبانِ ساده، به این معنیه که شما میای کدی که نوشتی تبدیل میکنی به کوچک‌ترین واحد های ممکن، که می‌دونی به ازای هر ورودی قراره چه خروجی‌ای ازشون دستت رو بگیره، مثلا هر یه تابع، یا هر یه ماژول. سپس تعدادی ورودی می‌دی دست این عزیزان، و اطمینان حاصل می‌کنی خروجی تولیدی‌شون با اون‌چه توقع داشتی، برابره. سپس فرض می‌گیری که چون به ازای این ورودی‌ها، خروجی‌های درستی تولید کرده، لابد اون واحد داره درست کار می‌کنه. پس می‌رم یه لایه بالاتر، اون کدی که این واحد ها رو به هم متصل کرده امتحان می‌کنم، اگر مشکلی هست از اون لایه به بعده.

البته اشتباه نکنید، تمام خطا‌ها رو نمی‌شه با دادنِ چند تا ورودی و مقایسه خروجی با آن‌چه توقع داشتیم رخ بده پیدا کرد. اثباتِ به درستی کار کردنِ یک ماژول، مثل اثبات کردنِ قضایا در ریاضیه. شما می‌تونی هزارتا مثلث بیاری که دو ضلع و زاویه بین اون دو ضلعشون با هم برابره، و خودشونم با هم برابرن. ولی اثبات نکردی که این شرایط برای هر دو مثلث دیگری ما رو مطمئن می‌کنه اون دو تا هم با هم برابر هستن. برای مثال، من همین هفته پیش رفتم شرکت محل کار سابق یه سی‌دی رو پس بدم، گفتن کشف کرده‌ن اون کد آخریه که از دلفی به سی ترجمه کردم به ازای ورودی‌ای که کاراکترِ Z توش داره، خروجیِ نادرست می‌ده. اون کد چهار ماه درست کار کرده، چون از شانسِ ما هیچ ورودی Z داری نه روش تست شده، نه به عنوان ورودی بهش ارائه داده‌ن. 


آدم یونیت تست نداره. آدم حتی خروجیِ درستِ ورودی‌هاش رو هم نداره. منظورم خروجی‌ایه که واقعا، با یقینِ صددرصد، درست باشه، نه اینکه توی طیفی از «احتمالا درست» ها قرار گرفته باشه. من وقتی کسی وسیله‌ای رو ازم قرض میگیره و در وضعیت متفاوتی نسبت به اون‌چه تحویل گرفته پسش میاره، به شدت برخورد می‌کنم. آیا این واکنش درسته؟ آیا غلطه؟ آیا من حساسم؟ آیا باید بی‌خیال باشم؟ کجا باید اعتراض کنم؟ کجا نباید اعتراض کنم؟ اگه این واکنش غلطه، خب چرا واکنش من اینه؟ من کجای مراحل تصمیم گیریم رو دارم غلط می‌رم که منتج به نتیجه نادرست میشه؟ اصلا از کجا مطمئنیم که غلطه یا غلط نیست؟ حالا تازه واکنش‌ها رو نشون می‌دیم و میشه نسبت به نتیجه‌شون نظر داد، اگه بدونین من سرِ هر‌چی که نسبت به محیط اطرافم/آدمای دوروبرم احساس می‌کنم چقدر از این درگیری ها دارم به حالم خون گریه می‌کنین. کجا باید به خودم حق بدم که ناراحت شم؟ کجا احساسم ناشی از عقده‌های دوران کودکیه؟ کجا ناشی از ناپختگیه؟ اینا فقط از این بابت مهم نیست که امتیازِ این مرحله رو کامل کسب کنم برم مرحله بعد، بلکه از این بابت هم مهمه که باید به کدوم رسیدگی کرد و نسبت بهش واکنش نشون‌ داد، کدوم رو باید محل نگذاشت یا برای تغییرش تلاش کرد. وقتی کسی به من میگه کینه‌ای، من چه معیاری دارم که بدونم کینه‌ای هستم یا نیستم؟ از چند تا چند کینه‌ایه، چند به پایین همواره معترض محسوب میشه، چند به بالا رو مستعد قتل‌های سریالی در نظر می‌گیریم؟ زنده بودن همه‌ش دردسره خدایی.


2- هیچی تو زندگی خط‌کشی صاف و شفاف نداره، و این خیلی اذیت‌کننده ست. شما مثلا ویولن رو در نظر بگیرید، نوازنده انگشتش رو روی یه محدوده ای از سیم بذاره، صدای نتِ x رو می‌ده؛ حالا ممکنه که یک دهم میلیمتر از اون محدوده عقب‌تر یا جلو‌تر گذاشته باشه، و گوشِ خودش و نود درصدِ آدم‌های جهان متوجه این تفاوت نشه، اما ده درصد از خارج زدنِ طرف زجر بکشن. همون ده درصد هم با درجات مختلفی خارج زدن رو متوجه می‌شن، و عملا نتِ x ِ بی نقص وجود نخواهد داشت، چون هیچکس دقیقا نمی‌تونه تشخیص بده تا کجا از x خارج شدیم و کی دقیقا روی خودِ x هستیم. 

یا اصلا حتی هیچ تضمینی نیست که مرزهای اون محدوده دارای خط‌کشی مبهمِ زندگی رو هم، همه یکسان درک کنن. مثلا الان من کدِ رنگِ 02dbd4 رو فیروزه‌ایِ روشن می‌بینم، ممکنه که اون رنگ در اصل یه چیزی تو مایه های eeff00 باشه و من به علتِ نقصِ یه سری سلولِ مخروطی/لوله‌ای/کره‌ای در چشمم، رنگ متفاوتی نسبت به نوری که اون رنگ بازتاب می‌ده دریافت کنم. ولی چون از اولش وقتی من اون رنگ رو دیده م بهم فیروزه‌ایِ روشن معرفی شده، هیچ راهی ندارین که تشخیص بدین آیا من دارم به همون چیزی میگم فیروزه‌ای که بقیه جهان میگه، یا فیروزه‌ای ای که من شناخته‌م زردِ دنیای شماست (البته این هیچ‌جوره توضیح نمی‌ده چرا من در ست کردن پوشیدنی‌ها با هم به اندازه یک والِ قاتلِ کور ناتوانم!). 



+مشکلِ حرف زدن از مشکلاتِ آدمی اینه که شروع می‌کنی به توضیح دادنِ آنچه در ذهنت می‌گذره، تلاش می‌کنی برای مخاطبت قابل فهمش کنی، موضوع رو از چندین زاویه مختلف مورد بررسی قرار می‌دی، و دست آخر پس از پی بردن به الکن بودنِ قلم و زبانت، ناامید از این‌که آن‌چه می‌خواستی بگی به طرف منتقل کرده باشی، کلا قضیه رو رها می‌کنی و بیش‌تر در خودت فرو می‌ری. اون توهمِ «هیچ‌کس نمی‌فهمه من چمه» که بعدش رخ می‌ده، از خودِ اون «چت»ی که هست، بد‌تره. میان شعارِ سال رو میذارن reach out, get help، فکر نمی‌کنن که بابا، نود درصد سختی زندگی همون مرحله «برو تعریف کن چته» ست.

++تازه شروع کرده‌م از نیم‌فاصله بهره بجویم، اگه دارم سوتی می‌دم، زیاده‌روی می‌کنم یا جایی جا‌انداختم، اصلاحم کنید لطفاً! ضمناً اگه بلدید بدون کنترل+شیفت+2 نیم‌فاصله بزنید (روش راحت‌تری ترجیحاً!) بهم بگید چطوریه، انگشتِ انگشتریم درد گرفت انقدر با پشت ناخنم شیفت گرفتم! (من هشت انگشتی تایپ می‌کنم، مرسی که می‌دونید باید از انگشت کوچیکه‌م کمک بگیرم، ولی نمی‌گیرم خب، راهِ جایگزین ارائه بدین!)

۱۷ لایک
۲۵ خرداد ۰۱:۲۸ امید ظریفی
در راستای + باید بگم که پاراگرافِ دومِ بندِ 2 برای من هم موضوع جالبی بوده همیشه. واقعن نمی‌دونم میشه جوری به اطمینان رسید یا نه!

واسه کوررنگی های مختلف تست داریم. ولی اگه کسی کوررنگ نباشه، صرفا رنگ‌ها رو متفاوت ببینه (مثلا نگاتیو ببینه!) نمی‌دونم چطور میشه تشخیص داد.


یه سری دانستنی ول بدم؟ :دی
تو شیمی دبیرستان یه جان دالتون داشتیم اگه یادتون باشه (مبحث گازها)، اون بنده خدا کوررنگ بود، فقط آبی و بنفش و زرد رو میدید. خودش تشخیص داد که چیزی که میبینه با مال بقیه متفاوته، چون مثلا سبز و نارنجی رو از هم تشخیص نمی‌داد (اون زمان اینجوری نبود که مردم مجبور باشن فرق بین سبز کله غازی و آبی پر طاووسی رو تشخیص بدن، زندگی‌ها بسیور ساده‌تر بوده!) و یه رنگ میدیدشون. توصیفش از اونچه میدیده اونقدر دقیق بوده که به عنوان رفرنس و توصیف رسمیِ اون نقص بینایی استفاده می شده. :دی
یه بزرگوار طفلکی به نام پیتر...میلتون؟ هم بود که علیرغم کوررنگی نقاش بود، بعد از اینکه فهمید تو یه سری نقاشی منظره ش بقیه رنگ هایی میبینن که خودش نمی دیده (مثلا تو منظره دشت و دمنش ملت رنگ های گرم تو طیف صورتی می‌دیدن در حالی که خودش تصور نمی‌کرده چنین رنگ‌هایی استفاده کرده باشه) رفت تست داد فهمیدن کوررنگی سبز-قرمز داره. کلا رو آورد به نقاشی سیاه-سفید!

۲۵ خرداد ۰۱:۳۱ پشمآلِ پشمآلو
تنها راهنمایی ای که دارم اینه که کنترل شیفتو با هر عددی بگیری نیم فاصلس درنتیجه هرکدوم راحت تری بگیر
یا نیم فاصله رو اگه میشه کپی کن فق کنترل وی بزن

ببین کنترل شیفت یک این‌جوری می کنه: ب->ی‍

کنترل شیفت 3 نیم‌فاصله س ولی. اونم از دو دورتره، به کارم نمیاد!

۲۵ خرداد ۰۱:۵۵ امید ظریفی
بسی ممنون بابت توضیحات...

+ من هم دورهمی‌طور یه چیز بگم!
بنده هنوز با این «بسیور» جور نیستم! هی توی نوشته‌هاتون می‌رسم بهش، مکث می‌کنم، با اِعراب مختلف می‌خونم‌ش و بعد وقتی همه‌ی تلاش خودم رو کردم و به نتیجه‌ای نرسیدم، می‌رم سراغ کلمه‌ی بعد و اون‌جاست که می‌فهمم ای بابا، باز همون «بسیارِ» خودمون بوده (-:

Besyoor خونده میشه:دی

یه چرو هم داریم که charoo خونده میشه!

۲۵ خرداد ۰۳:۲۱ سید طاها
من خیلی وقته که یه کیبردی نصب کردم روی ویندوزم که جای پ و ژ رو اصلاح می‌کنه و نیم‌فاصله‌ش هم با شیفت + اسپیس هست و خیلی خوب و راحته. الان که گشتم لینک اونو پیدا نکردم، ولی مشابهشو میشه پیدا کرد. مثلا اینو تو سرچ پیدا کردم ولی نمی‌دونم خوبه یا نه:
http://khabgard.com/2118/

لی اوت کی بورد رو عوض کنم قاطی می کنم، یه ماه به جای ویندوز لینوکس مینت داشتم، کی بورد فارسیش یه سری چیزا مثل ویرگول و کسره و دو نقطه ش جابجاست. پست های اون یه ماهم اف-ت-ضا-حن:))

من همیشه فکر می‌کردم از تو کنترل پنل میشه کاری کرد که شیفت+اسپیس رو نیم‌فاصله بزنه. نمیشه؟

البته خیلی مسئله‌ای نیست. اولش سخته، بعد عادت می‌کنی. بنده در طی هلاکیت در تایپ یه پایان‌نامه‌ی شونصد صفحه‌ای (که مال من نبود، ما از این سوادا نداریم) عادت کردم و الان واقعا خیلی متوجه نمی‌شم کی دارم رنج نیم‌فاصله زدن رو متحمل می‌شم.

+اما متن: رنج مشابه من، اینه که دردم در وهله‌ی اول چندان مهم نیست، و چیز قابل حلی به نظر می‌رسه. پس توضیحش میدم، و فکر می‌کنن دارم چرت و پرت می‌گم، بعد واکنشی که در برابر چرت و پرت باید از خود نشون داد رو ارائه میدن.
بعضی وقتا reach out خودش سرکنگبینی‌ست که صفرا می‌فزاید!

امتحان نکردم لی اوت کیبورد رو تغییر بدم، دنبال این بودم که خودش یه چی داشته باشه جایگزین!

من الان با شصتم کنترل میگیرم، با پشت ناخن انگشتریم شیفت، با انگشت بلنده 2. وجدانن عادت نمی کنم به چنین آکروباتی!:))
+دقیقا!!!

۲۵ خرداد ۰۷:۰۷ ♫ شباهنگ
اینکه نمیشه آدما رو پیش‌بینی و در نتیجه رفتارشونو برای ساخت ربات شبیه‌سازی کرد یه زمانی دغدغهٔ منم بود
چند روز پیش یه کتابی می‌خوندم (همون تحلیل گفتمانی که شن‌های ساحل برای تولدم گرفته بود) پیشنهاد نمی‌کنم بخونیش چون خودمم با کلی پیش‌زمینه و پس‌زمینهٔ زبانی ده درصدشو فهمیدم. لیکن از یکی دو پاراگرافش خوشم اومد و عکس گرفتم برای خودم که بیشتر روش فکر کنم. یه جا راجع به ناتوانی زبان در بیان مقصود و چته میگه و یه جا راجع به برداشت‌های متفاوت از یک چیز. و زیبایی دلبران دورهٔ قاجارو مثال می‌زنه و مقایسه‌ش می‌کنه با دلبران الان.
برات فرستادمش. وسط خیابون لپ‌تاپ همرام نیست آپلود کنم اینجا، با تلگرام می‌فرستمش
+ از سلسه کامنت‌هایی که وسط خیابون در حال روندگی و دوندگی تایپ کردم و نیفتم تو جوب و ماشین لهم نکنه صلوات

شیخ سالمه بچه ها، در چت خصوصی اطمینان حاصل کردم، نگران نباشید!

۲۵ خرداد ۰۹:۴۷ ستوده ••
همیشه گفتم
ادمیزاد فرمول ریاضی نیست که یه الگوی ثابت رو بشه براش در نظر گرفت
ادمیزاد از جنس پوست و گوشته و طبیعتا هیچ دوتا انسانی شبیه به هم نیستن پس ورودی ها و خروجی هاشون متفاوت خواهد بود

خب همینش رو اعصابه. من الان از کجا بدونم دارم درست زندگی میکنم یا نه؟

منطق فازی نخوندی مگه ؟ خیلی به درد تفسیر رفتار ادم میخوره!!!

من چرا باید منطق فازی خونده باشم؟ مگه شماها الگوریتم دایجسترا خوندین همه تون؟:)) یه کم از حلقه اطرافیانت فاصله بگیر خواهرم، آدمای جدید ببین، برخی از ما در رشته های متفاوتی از آنچه شما خوندین تحصیل کردیم:))

بعدشم بیا بگو چی هست اینکه گفتی!

۲۵ خرداد ۱۲:۵۷ هانیه ☺
میدونی منم همیشه فکر می کنم دنیا چرا مثل ریاضی و کامپیوتر قطعیت نداره ولی کار دنیا اصلا برعکس دنیای برنامه نویسی و کامپیوتر قابل پیش بینی نیست و باید قبول کرد

مساله من پیش بینی کردن نیست، ارزیابی کردنه. اینکه الان من رفتارم چند درصد درسته، شخصیتم چند درصد درست شکل گرفته، واکنش هام به آنچه رخ میده چقدر صحیحه!

سلام جولیک جان.
هر چند وقت یه بار که میام و غرق در لذت میشم و خوشحالم که همچنان می نویسی و یهو یه نصف روز میشینم میخونمت. [بوس و قلب و این چیزا]

ای بابا، لطف داری. پست بنویسیم یا خجالت بخوریم:))

ی سری مسائل با توجه ب نقش در خانواده قابل توجیه هست. من فرزند سوم خانواده چهار نفره، نامرئی هستم، ینی انقدر سالها خودمو دور کرده بودم از خانواده، ک بعد از خوابگاه و دوباره اجتماعی شدن خانواده منو نمیپذیرن، ی کلمه حرف میزنم یا شوخی میکنم، بم میگن خفه شو. راحت میگن، خوب این نقش منه، نقش من نبودن در جمع خانواده است. فک‌کن ببین نقشت چیه، یا سرچ کن، این برای خانواده خوبه،و کلیم راهکار هست تو سایتای خوب خارجی براش.
البته ی جاهاییم اینکه ما ناراحتیم برمیگرده ب دو مسئله، یک بد بیان میکنیم چ ناراحتمون کرده، وقتی بد بیان کنیم طرف ارزشی برامون قایل نمیشه رعایتش کنه. دوم طرف بی شعوره. وقتی بیشعوره، باید بش بفهمونی بیشعوره.
من ب علت مطالعه فراوان در مبحث روانشناسی، رفتار های غلط ملتو زود ریشه یابی میکنم. ببین ریشه یابی کنی نصف مشکلاتت حله.
ی مسئله ی دیگه ایم من بش اعتقاد دارم، وقتی دل شکستی باید بخاطرش معذرت بخوای، مهم نیس چقدر حق با توعه. مهم اینه حقتو با صدمه زدن ب یکی دیگه میخواستی بگیری.
نظرت؟

اون رفتار های غلطو کی تعیین کرده غلطن و معیارش چی بوده؟

نظر خاصی ندارم:دی

۲۵ خرداد ۱۵:۵۳ . عارفه .
پارگراف سوم شماره1 بخش زیادی از درگیری های منو نیز شکل می‌ده!
و اینکه فکر کنم تا حدی نزدیک بهت، می‌فهممش... :/

راه حلی هم داری برایش؟ احساس می کنم وسواس فکری گرفته م:|

نصف شب اومدم پستت رو بخونم تا رسیدم به ماژول و اینا دیدم این پستی نیست که خواب آلود بخونمش. باید درکش کنم.
الان خوندم و میتونم بگم میفهمم چی میگی، تلاشت در قابل فهم کردن اون چیزی که تو ذهنته، قابل تحسینه :-)
یه وقتایی میشینم فکر میکنم چی شد که من اون رفتار رو کردم؟ چرا واکنش من و مثلا همخونه ام به یک ماجرای یکسان انقدر متفاوته؟ رفتار من درسته یا رفتار اون؟ منم ازین درگیریا زیاد دارم.
درباره ی اون رنگ و اینا، نمیدونم چند سال پیش کجا خوندم که میگفت این سبزی که توی نوعی میبینی و به عنوان سبز قبولش کردی با اون سبزی که من توی مغزم پردازش میشه و درکش میکنم متفاوته. و از اون موقع ذهن من هم درگیر این مسئله است که یعنی مثلا اون رنگی که من به عنوان سبز هرمیونی می بینم، ممکنه تو به عنوان آبی که من درک میکنم، ببینی؟! خیلی عجیبه که اینطوری! :-)))

من اولین بار سر انتخاب پالت رنگِ قالبِ یه وبسایت این به ذهنم رسید. پالت تو مانیتور من یه جوری دیده می شد، تو تبلت رنگ ها جیغ و ضایع بودن، تو گوشی رنگ ها غنی و ده برابر قشنگ تر از مانیتور. بعد اینا رو نشون رییسم می دادم کلا یه چیز دیگه می دیدشون. مثلا پس زمینه کرم رو میگفت صورتیش زیاده!!اونجا بدین نتیجه رسیدم که ما جهان رو شبیه هم نمیبینیم گویا، چه به خاطر استفاده از دستگاه های مختلف، چه به خاطر جهان بینی مون:|

۲۵ خرداد ۱۶:۵۴ نیمچه مهندس ...
خب جالبیش همینه که آدما با هم فرق دارن.اگه همه شبیه هم بودیم چه حالی داشت؟میشد یه دنیای خُنُک.
رو همین حساب فکر میکنم اگه فکر کنی درست زندگی کردی حله.یعنی میگم قرار نیست با جهان بینی بقیه درست و غلطت رو حساب کنی.البته برای اون قسمت هایی که با آدمای دیگه مرتبطه ایده ای ندارم.
#مهندسی_که_خودش_لالایی_بلده

من اصلا فکر نمی کنم درست زندگی می کنم، اتفاقا فکر می کنم در چاه ضلالت دست و پا میزنم! مشکل اساسیمم اینه که نمیدونم کدوم یکی از هزار راه دیگه ای که برای زندگی وجود داره، درسته! می ترسم از چاه بیفتم تو دره!

۲۵ خرداد ۱۷:۲۶ مصطفا موسوی
توی word میشه کلیدهای میانبر رو تغییر داد. میتونی بری اونجا یه کلید مسانبری که راحتی برای نیم فاصله تعریف کنی. بعد متنتو توی ورد بنویسی توی وبلاگ کپی کنی.
)فقط یادت باشه توی word دو نوع نیم فاصله داریم. یکیش با انتقال متن از word به مرورگر منتقل نمیشه و یکیش میشه. فکر کنم اونی که پی فرض با کنترل منفی تعریف شده منتقل نمیشه اون یکی میشه.)

مرسی، سخته اینجوری ولی:-"

۲۵ خرداد ۱۹:۰۱ مصطفا موسوی
دیگه سخت که هست کلا. چون نیم فاصله توی انگلیسی کاربرد نداره و دغدغه شون نیست!
اگه با گوشی پست بذارین دکمه نیم فاصله داره راحت!

اتفاقا کامنتا رو همیشه با گوشی جواب میدم و کیبوردم نیم فاصله نداره:))

۲۵ خرداد ۲۰:۲۴ ستوده ••
میدونی به نظرم هرکسی که رد دلشو بگیره درست زندگی میکنه

دل من خرابه درست آنتن نمیده:|

۲۵ خرداد ۲۲:۱۹ بنفشه ❤
تو سه خط جمع بندی و خلاصه این پستو مینویسی؟

در سه کلمه: با خودم درگیرم.

اگه حوصله نداری بخونی، سه خط هم زیاده، همین سه کلمه برات کفایت می کنه!

۲۵ خرداد ۲۳:۵۵ مصطفا موسوی
باید کیبور گوگل رو دانلود و نصب کنید

آره حریر بهم گفت، گوشیم بازی در میاره هیچ چیز جدیدی نمیتونم نصب کنم روش. اسیرم:|

یکی از مسائل اساسی در جهان امروز عدم وجود معیار است متاسفانه در حال حاضر هر کسی عقیده خودش را درست می داند و تقریبا هیچ معیار ثابتی وجود ندارد
یکی از کار هایی که تعلیم و تربیت می خواهد بکند همین پیش بینی پذیر کردن افراد است که باز هم به معیار نیاز دارد.
به نظر شما چه چیزی می تواند معیار قرار بگیرد؟
من فکر می کنم اگر دین معیار انسان ها قرار بگیرد می تواند افراد را پیش بینی پذیر کند چون یک سری مبانی ارائه داده که انسان می تواند در شرایط مختلف از آنها در زندگی استفاده کند.(یعنی حتی من هم می دانم شما که یک فرد متدین هستید در مقابل خطای من چیکار می خواهید بکنید)
البته شاید بگید در جامعه امروزی نمی شود افراد را مقید به دین کرد، به نظرم می شود حداقل یک تجربه اخلاقی ناب داشت. انسان ها اگر انسانیت خودشان را فراموش نکرده باشند مطمئنا به اخلاق پیابند خواهند بود و در نهایت به اعتقاد شهید مطهری:
هر تجربه اخلاقی نابی هموراه تجربه دینی است.

من کجا حرف از پیش بینی زدم که این تعداد کامنت با محوریت پیش بینی پذیری انسان دریافت کردم؟ یکی نشونم بده:|

دین معیارهاشو عوض می کنه، مسیحیتی که زمانی مخالفینش رو زنده زنده کباب می کرد میشه دین مهر و مهربانی، اسلامی که شطرنج رو حروم می دونست شرط بازی کردنشو میذاره حجاب! و هیچ دینی نداریم که کامل با اون "انسانیتی" که میگید باید تو "فطرت" انسان ها باشه جور باشه - لااقل با "فطرت" من جور نیست که هیچ کدوم از ادیان الهی منِ مونث رو انسان مستقل دارای عقل و نیازمند احترام نمی شمارند*، نظرِ فطرت شمای مرد مسلمان هم محترمه برا خودتون:)) - حالا شما بیا پیرو استدلال های لرزان و نااستوار چهار تا انسان مثل خودت بشو، که تنها برتریشون برت اینه که تعمق می کنن درمورد مسایل نظری بدن که از نظر پیشینیانشون ملهم باشه یا باهاش منافات نداشته باشه. اسمشم بذار پیروی از دین. هرکس هم بچه خوبی بود بگو آها این از ماست، اینم دین داره!

*بچه ها میگن انقدر نگو تو اسلام برده داریم، گفتم به یه جای لنگِ نوین اشاره کنم:دی

۲۶ خرداد ۰۱:۳۴ نیمچه مهندس ...
هیشکی نمیدونه کدوم یکی از صد تا راه رو به روش درسته.یه زمانی با یه دلایل و منطق و دانشی یه تصمیمی می گیری که تو اون برهه به نظرت از بقیه درست تره.شاید هم درست ترین نباشه و صرفا توان یا امکاناتت همون باشه.خب چرا باید بعدا خودتو اذیت کنی که اینم راه بود من انتخاب کردم؟
منم گاهی اوقات حس در چاه ضلالت افتاده بودن دارم.حتی حس میکنم همه ی مردم دنیا همه چیز رو بلدن و همه امکاناتی دارن و خوشبختن،بدبخت و بد تصمیم گیرنده شون منم:|

من شب ها یه دوره خودآزاری دارم که هر آنچه طی روز انجام دادم زیر سوال می برم و خودمو شماتت میکنم که چرا نمیمیری که انقدر خرابکاری نکنی. :| دلیل خاصی نداره، کلا دوست دارم خودمو اذیت کنم:|

۲۷ خرداد ۰۱:۰۷ نیمچه مهندس ...
میدونی یه مقوله ای وجود داره به اسم نشخوار فکری؟
من کردم،تو نکن.
در سه کلمه:آدمو داغون میکنه.

آره، پگاه متاسفانه دستی بر آتشِ روان شناسی داره و هی سیخونک میزنه بهم یاداوری می کنه چه مرض هایی دارم :)))) درواقع برای یکی از آشناهاشون که روان شناسه تعریف می کنه و اون بزرگوار تشخیص میده که من چیا دارم:))

ببین ی چیزی هس ب اسم نظریه یا مسئله ی تراموا. مسئله اینجوریه ک فرض کن یه قطاره تو ی مسیری داره میره، که پونصد متر جلوتر پنج نفر ب ریل بسته شدن، حالا دویست متر مونده ب اون پنج نفر، یه دونه ازین اهرما هست ک میتونیم مسیر قطارو عوض کنیم و بندازیمش روی ریل دیگه ای، با این تفاوت ک اگر قطار رو اون ریل قرار بگیره، دویست متر جلوترش دونفر به ریل بسته شدن.
فرق کن تو ایستادی سر اهرم، قطارم داره میاد، آیا مسیر قطارو عوض میکنی یا نه؟
اینو جواب بده:)
+میانبر ممنوع. نگران و پیگیر راه های نجات یافتن ملت نباش(کسی در واقعیت رو ریل نیست!) فقط بگو اهرم را میفشاری یا نه.

آره. مشخصا. وقتی وقت نیست که بفهمی اون پنج نفری که به ریل بسته شده ن قاتلن و اون دو نفری که به اون یکی ریل بسته شده ن شرلوک و دکتر واتسونن، یا برعکس، مجبوری به شانست اطمینان کنی. و وقتی همه چی شانسیه، خب جون پنج نفر بیشتر از دو نفر مهمه. :|
احتمالا سوال بعدیت اینه که اون دو نفر زن و بچه خودم هستن، حالا چی. در اون صورت احتمالا از قطار می پرم بیرون، سه تایی با هم بمیریم. :|
سوال دیگری بود در خدمتم!

نه سوال دیگه ای ندارم. حرفم همینه. ببین این سوال برای خیلی ها جوابش همینه ک میفرمایی اما در برابر خیلی ها هم بیان میکنن ک ب من چ؟ اگر من اهرم را بپبچونم من قاتلم وگرنه اون پنج نفر ب مرگ طبیعی مردن.
یه سرچ اگر بکنی، میبینی ازین مسئله ب عنوان مسئله ای ک هیچ جواب درست یا غلطی نداره یاد شده، افرادی مث شما نتیجه گرا هستن، و بقیه انسانهایی مسیر گرا، ینی اینا علاوه بر نتیجه نحوه ی رسیدن ب نتیجه هم براشون مهمه.
مثال خنده دار یک فرد نتیجه گرا، مائو تشریف دارن، قطعا باش آشنایی:))
بلی گاهی غلط یا درستی نیست، درک میکنم این گیج شدن رو، انگار غلط یا درست رو منطق من و تو تعیین میکنه. ب نظرم شاید گاهی چیزی رو ما نگاه کنیم میبینیم از یه بعد حق با ما بوده از ی بعد حق با ما نبوده، اما اینجور مسائل ب نظرم نه حق با ما بوده نه حق با ما نبوده.
ی چیز علمی و طبیعیه. میگم علمیه، منظورم اینه هست. ینی وقتی علم مسئله ای رو پیدا میکنه ک جواب درستی نداره، میتونه بسطش بده و قبول کنه که وجود مسائلی که جواب قطعی ندارن غیر ممکن نیست. مثل اون یارو گربه شرودینگر.
++ ببین بازم رو حرفم هستم ک اگر دل شکست باید عذر خواهی کرد، دزدی چرا بده؟ اینکه پول یکیو ورداری بذاری جیبت چیش بده وقتی خودت خوب میزی ای؟ فرق این با اون مسائلی ک ما بشون شک میکنیم چین؟ ب نظرم شدت اثرش رو بشریت.
باز من میگم نظرت؟ و تو هیچی نمیگی:))
-عایا احساس میکنی خیلی بی ربط بود حرفم ب پستت؟

حالا تو فکر می کنی اهرم رو نکشی قاتل نیستی؟ نخیر عزیزم، شما همچنان با انفعالت پنج نفر رو کشتی. :| اهرم کشیدن یه انتخابه، وایسی هیچکار نکنی هم یه انتخابه. جفتش تو رو قاتل می کنه، تفاوتِ مسیری وجود نداره که بخوای به مسیر متفاوتی بگرایی! :|
+اینکه اگه دل آدما بشکنه باید عذرخواهی کرد استثنا ساختنِ غلطه. برای کارِ غلط باید عذرخواست، حالا تو میتونی اینطور جمله ت رو تصحیح کنی که «شکستن دل آدم ها تحت هر شرایطی غلطه». که من قبولش ندارم، برخی افراد رو باید از روشون رد شد له کرد، از بس که بی شعورن. ما سر مهندسی اینترنت همگروهی سوممون تمام وقت نشسته بود بالاسر لپ تاپش میگفت من نمیتونم کد بزنم. تنها کاری که کرد تغییر دادنِ یک متغیر کد من بود به شکلی که کد دیگه کار نمی کرد و نمره اون بخشی که منِ گردن شکسته انجام داده بودم شد صفر! نه تنها خیرش بهمون نرسید که شر هم رسوند. حالا من برم به این طرف بگم به استاد میگم یک خط هم کد نزدی، و برم به استاد بگم نمره گروه ما رو به سه تقسیم نکن به دو تقسیم کن، بله، دلش میشکنه، ولی به من ربطی نداره وجدانن. دیگه مهربان و مردم دار بودن رو نباید تا مرز در اومدنِ شورش پیش برد! :|

۲۷ خرداد ۰۹:۰۸ گیوم اِوار
در ورد بنویسید و خودکار نیم فاصله ها را به کمک نرم افزار ویراستیار اصلاح کنید.

ممنون! :)

درست و غلط تعریفی و نسبی هستن! و صفر و یک(صد) نداریم تو رفتار آدم ها.
سال اولی که رشته عوض کرده بودم این جمله ی معروف استادها به من بود: "وقتی میخوای رفتار انسانی رو تحلیل کنی، ذهن مهندسیت رو بذار کنار"
نمی تونی کانتر بذاری واسه تعداد معترضین و تو شرط بررسیش کنی که اگه تعدادشون از n گذشت دیگه رفتارت نادرست میشه!
علاقه ی شدید به شبیه سازی دنیای واقعی داریم واسه یادگیری درست و غلط و تصمیم گیری، ولی شدنی نیست!
غلط و درست بودن یک تعریف درونی واسه هرکسی داره(نمی گم شرایط بیرونی و معیارهای اطرافیان و مذهب و ... بی تاثیر هستن ها! نه! اونا تاثیر دارن ولی نهایتا واسه هرکسی تعریفش فرق داره)

++ واسه گوشی اگه نمی تونی صفحه کلید جدید نصب کنی که دیگه راهی نمی شناسم. البته من نصب کردم ولی اینقدر راحت نبودن باهاش دوباره حذف کردم! خیلی هم چیزی رو از دست ندادی به نظرم D:
واسه لپ تاپ، توی ورد میتونی تو بخش سیمبل ها، واسه نیم فاصله کلید میانبر جدید تعریف کنی(راحت ترین هم شیفت+اسپیس هست) . واسه تایپ های طولانی مث پایان نامه لازم و ضروری میشه! چون وقتی بهش عادت کنی خیلی بهتر از اینه که بعدا با ویراستیار درستشون کنی.

بله خودم میدونم، مشکل منم همینه :)))
آدم نمیتونه همیشه به معیار درونیش اعتماد کنه. هیتلر از درون معتقد بود آدم خوبیه و مسیرش درسته. تهش چی شد؟ من هر کی هر توصیفی از شخصیتم می کنه باور می کنم، من تهش چی شدم؟ :|

+والا ما تو پایان نامه هامون نیم فاصله نداشتیم. بابا بچه های ما هنوز تو هکسره گیرن، خوشحالیا!:))

اوومم می بینم که خیلی فلسفی شده این پست !
رجوع می کنم به نظریه نسبیت آقای انشتین ؛ حالا چرا نسبیت ، الان توضیح میدم ؛
اولا در اصل نسبیت داریم که همه چیز نسبی هست و چیزی مطلق وجود ندارد ، پس چیزی که برای فرد A خوب است برای فرد B بد باشد ، ممکن است رنگ 02dbd4 برای فرد A آبی باشد و برای فرد B قرمز حتی ، پس در واقع می شود گفت که نه فرد A مشکل دارد نه فرد B ، تنها با هم تفاوت دارند.
ممکن است جامعه افراد همانند A ، ان میلیون نفر باشند و افرادی مانند فرد B ، ان پرایم میلیون نفر باشند ؛ حضور فرد A در جامعه B یک ناهنجاری از نظر جامعه B قلمداد خواهد شد و البته بلعکس ، در صورتی که هر کدام در جامعه خود فردی سالم هستند.
این که جامعه حضور یک فرد متفاوت رو چطور می پذیرد ملاکی برای سنجش مترقی بودن آن جامعه می باشد ، اگر فرض کنید جامعه B حضور فرد A را ، یک جور خلاقیت در وی ببیند ، فرد A رشد خواهد کرد و مترقی خواهد شد ، حالا فرض کنید جامعه A حضور فرد B را یک جور عقب افتادگی و نقض برداشت کند ، جامعه او را حذف خواد کرد.
پس به صورت کلی مهم نیست چه اخلاقیاتی داریم ، از چی خوشمون میآد یا بدمون میآد ، از کی متنفریم و عاشق کی هستیم. مهم اینه که این مساله چطور دیده بشه و قضاوت بشه
+ میدونم زیادی بی ربط بود :/ ، اولش قرار نبود اینطور بشه ولی خوب جریان اینطور پیش رفت و کنترلش از دستم خارج شد :|

آخه همه تفاوت های آدم ها که به سادگیِ چه رنگیِ دیدنِ فلان کد هگز یا چپ دست بودن نیست. مثلا تو یه جمع خشن، کسی که از سر قطع شده دشمنانش گردنبند ساخته شاید تحسین بشه، ولی خب فکر کنم همگی توافق نظر داریم که طرف اگه اومد تو یه جمعِ آروم، در اون زمینه تفاوتش رشد و ترقی نکنه بهتره :|  اینکه از چی خوشمون میاد و نمیاد باشه، ولی اینکه چه اخلاقی داریم تو کتم نمیره!

۲۷ خرداد ۱۶:۰۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
چجوری ده انگشتی تایپ میکنن آخه؟! انگشت کوچیکه من نمیرسه:|

والا منم نمیدونم. :دی
من مشکلم اینه که انگشت کوچیکه م آسیب دیده، وقتی می کشمش که به جای خاصی برسه تو هوا گیر می کنه و با صدای تق دردناکی آزاد میشه. برای همین عادت کرده م دو تا انگشت کوچیکه م رو میگیرم تو هوا موقع تایپ!

خخخخ
آ خو اون مثالی ک شما فرمودی،جزو این مواردی ک داشتم راجبش میگفتم قرار نمیگیره، من عرضم تو مواردیه ک‌نمیشه گفت حق با کیه یا چیزی غلط یا درسته، عرضم خدمتتون اینه همچی مواردی وجود دارن عجیب نیست، نه اینکه هر نوع شکاف و مشکلی تو رفتار های اجتماعی رو بشه زیر مجموعه این مسئله قرار داد. و من خودمم اهرمو میکشم، اما کسایی ک نمیکشن با این منطق قانع نمیشن. چرا؟ چون طرز فکر اونام نوعی طرز فکر منطقیه. عرض کردم طرز فکر منطقی مسیرگراس اسمش. اینا معلم بشن به جواب آخر نمره نمیدن خخخ!( طراحای امتحان نهاییم تو همین رسته ان)
+ یک سوال بی ربط! آیا مباحث علوم انسانی را شبه علم میپنداری؟ آیا اگر مطالعه داشتی چیزی داری بم معرفی کنی؟ منظورم کتابای پارانرمالی مثل بیشعوری یا قورباغه بخور نیست، چیزایی ک ی مقدار از بعد علمی ب قضیه نگاه کنن یا مرجعی واسه آزمایش ها و نظریه ها باشن.( روانشناسی و منطق کمتر باز ی دید کلی ازینا دارم، بیشتر فلسفه؟)

این بحثای علم و شبه علم و تکنیک و فن و حرفه رو ببر وبلاگ هولدن، ید طولایی در شرح و بسط دادن این مباحث داره. من بسیور از بند کلمات رها عمل می کنم، اینکه فرض کنم علوم انسانی شبه علمه چی بهم می افزایه؟ اینکه فرض کنم علوم انسانی علمه چه تغییری در من میده؟ هچ. :| من حتی رشته خودمم نمی دونم تو این دسته بندی مسخره کجا قرار میگیره، برامم مهم نیست :))

۲۹ خرداد ۲۰:۵۶ سارا خانی
سیب زمینی بودن بهترین راهه :/
هویج یا خیار هم بد نیستن. میتونی از بینشون انتخاب کنی:|
خیلی وقتها ورودی های که می رسن به آدم، از اساس غلطه و بی خودی بهمت میریزه. پس برای اینکه از خودت و روح و روان حمایت کنی، باید راه ورود داده رو ببندی و لباس مبدل سیب زمینی رو به تنت بکشی و به درون خودت برای یافتن جواب رجوع کنی. البته این نظر کسی هستش که به تازگی طریقت سیب زمینی رو در پیش گرفته

درونم هم خرابه بابا. من از درون اون ورم پیداست، پوسیده م چون!

۳۰ خرداد ۱۶:۳۵ فروشگاه جزیره
عجب حوصله ای داری شما ، این همه جواب مفصل برای هر نظر !!!
کلا حرفم از مخم پرید (:

دیگه آدم وقتی وبلاگ می نویسه، و ملت وقت میذارن میخوننش، کمترین کاری که میتونه انجام بده اینه که جواب کامنتاشو بده :))

۰۱ تیر ۰۲:۰۹ لوسی می
عهههههههه! اصلا باورم نمیشه این همه ای که نوشتی دغدغه های روانی و ذهنیِ منه.
یعنی اون تیکه ای که گفتی "اگر بدانید به حالم خون گریه می کنید" عین جمله ای بود که من بارها به اطرافیانم در مورد همین مدل افکارم گفتم و بیماری بنده توسط ایشان نوعی از سندروم حاد خود درگیری به صورت مزمن تشخیص داده شده.
این نظریه ی حقیقت رنگ ها رو دقیقا ده سال پیش در سلسله مباحثی خود ساخته تحت عنوان "تفاوت حقیقت و واقعیت" با همان زبان الکن برای ملت توضیح میدادم! هههه هه. یادش بخیر.
خوب میشیم. نگران نباش :دی

پگاه میگه من common sense ام خرابه برای همین انقدر درگیرم. :|

۱۷ تیر ۱۰:۲۵ پرفیـ.) ــوم
هولی شت
من در تمام لحظات زندگیم تو سرم همه‌ی این خود در گیریا هست و همیشه هم تهش به این نتیجه میرسم که اگه یکی دیگه (مثلا یه سوپر هیروی خفن ) جای من زندگی میکرد هیچوقت با انتخاباش زندگیش به این سمتی که الان زندگی من هست سوق پیدا نمیکرد و نتیجه میگیرم که من گند زدم.
( ولی جدا چرا هیچ میزان سنجشی نیس)

منم همیشه فکرم اینه که پس چرا بقیه از این درگیریا ندارن :|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|