در خود فرو

به واقع چرا انسان وقتی کسی بیرون منتظرش نیست، استادی قرار نیست براش غیبت بزنه، صاحب کاری نیست که منتظر ارائه کار باشه، امتحان نداره، زمان تحویل پروژه ش هم نیست، از خونه بره بیرون؟

اون بیرون چی بهتر از خونه به این گرم و نرمی، به این امن و دنجی، به این راحتی و یله ای هست؟ چیگونه میتونید راحتی تون رو بذارید کنار، این زمان های ارزشمندی که جهانِ بیرون بهتون نیاز/کار/آزار نداره تو خونه سر نکنید؟


+نامبرده از اسفند پارسال تا کنون به تعداد انگشت های دست از خانه به بیرون قدم گذاشته است.

++من درونگرا نیستم، در خود فرو هستم!

۳۲ لایک
۱۰ خرداد ۱۵:۲۳ جادوگر قبیله ی موهاتاک
هیچ جا اتاق ادم نمیشه
و حتی تخت ادم
:)))

و پتوی آدم، و به خصوص بالش آدم! 

۱۰ خرداد ۱۵:۲۶ خانم کوچیک
بخدا.
(تندیس تنبلی در نوشتن کامنت‌ روهم باس داد به من)

نفرمایید قربان شما کلاس کاریتون بسیور بالاتر از این حرفاس:))

همش میگم این کنکورو بگذرونم بعدش میرم در جهان بیرون حل میشم! :دی

ما هم ازا این آینده نگریا زیادداشتیم. سنگ بزرگ برندار که علامت نزدنه!

۱۰ خرداد ۱۵:۳۴ جناب دچار
من درونگرا نیستم بیکارم :)

خب شاید میرن دنبال کار میگردن!

شاید!

۱۰ خرداد ۱۶:۰۱ خانومی ...
منم دوست ندارم از خونه برم بیرون . اینکه توی خونه به کارهام رسیدگی کنم برام لذتبخشه

والا به خدا!

۱۰ خرداد ۱۶:۱۸ بوبک جان
من ولی خانوادم بهم میگن خیلی دَدَری هستم :دی
از بچگی حتی گریه میکردم که حداقل هفته ای یک بار باید بیرون برم وگرنه به شدت افسرده میشم ۰ همین که آدم ها و درخت ها و خیابون هارو ببینم حس میکنم زنده م و زندگی جریان داره ۰ توی خونه حس میکنم بخشی از لوازم خونه میشم :/

دختر خاله یکی به آخری من اینجوریه. فکر کن فقط یه سالش بود، هروقت زیاد گریه می کرد می بردیمش تو خیابون آروم میشد!

من فکر میکردم این حالتم بخاطر نزدیک شدن به 30 ساله
الان پست تورو که خوندم میبینم نه، گرچه گذر سن موثره، ولی دید آدم به زندگی م کاتالیزورشه، که تو بدلایل متعدد (شاید)، زودتر فهمیدیش
...
هرکی صبح تا شب سینه خیابون باشه رو بهش میگن برون گرا؟!
افرادی رو میشناسم صبح تا شب سینه خیابونن، ولی افسرده ن به نظر من به واقع!
ولی سوای مزاح، ماها از وقتی بهم ریختیم که هرکی یه رواشناس درون پیدا کرد که نشست هی رفتار بقیه رو تحلیل کرد تز داد!
یه کلیپ بود، هدفش این بود نشون بده افراد برای اینکه در جمع مقبولیت پیدا کنن، رفتاری که حتی دلیلش رو نمیدونن از خودشون بروز میدن، ماجرای کلیپ:
لوکیشن، یه کلینیک درمانی با یه سالن یه یه نفر اونجا نشسته فقط (یکی از افراد تیمی که کلیپ رو ساختن، لازم به ذکره دوربینه مخفی بود)
سکانس اول: یه نفر وارد میشه و میشینه کنار فردیکه از قبل اونجا بود، بعد از چند دقیقه یه زنگی زده میشه، فردی که از قبل اونجا بود، بلند میشه وایمیسته، بعد میشینه. فرد تازه وارد متعجبانه نگاش میکنه...بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زده میشه، دوباره فرد اولی بلند میشه وایمیسته، فرد تازه وارد با تردید نگاش میکنه و اونم با تردید بلند میشه
سکانس دوم: نفر سوم وارد میشه، بعد از چند دقیقه صدای زنگ میاد، نفر سوم میبینه دو نفر بلند شدن وایستادن، بعد نشستن و باز با صدای زنگ بلند شدن
سکانس سوم: چندین نفر اونجا نشستن و یه نفر تازه وارد میاد، با صدای زنگ میبینه همه بلند میشن، باز میشینن، باز با صدای زنگ بلند میشن باز میشینن، اون فرد به نظرش عجیب میاد حتی تردیدو وقتی میبینه همه بلند میشن کامل میشه تو رفتارش دید، ولی باز تکرارش میکنه
...
حالا اگه تو ذاتا آدم کم حرفی تو جمعی، و از نظر بقیه این ایراد رفتاریه، الزاما ایراد رفتاری نیست صرفا چون یه اکثریت بهش معتقدن! و به همین ترتیب سایر موارد مشابه
اونجور راحتی زندگی کن سارا:دی

من که راحتم، از اینکه بقیه ناراحتن در عجبم!

منم همینم:/
فقط مپباید زووری از خونه بیرونم کنن

منو با خودشون می برن مهمونی:(

۱۰ خرداد ۱۸:۳۹ رفیعه ...
البته سینگل بودن هم بی‌تاثیر نیست :|

شوهرم بخواد منو ر به ر ببره مهمونی میفرستمش خونه باباش:-/

یه سری درونگرای در خود مانده دور هم جمع شدیم خوشحال و شاد و خندان :دی

خیلی هم مناسب!

۱۰ خرداد ۱۹:۱۵ ** دلژین **
اصلا نمیتونم تحمل کنم که بمونم خونه !
شاید باورت نشه ، خسته و کوفته از دانشگاه بیام ؛ غمم میشه که باید بمونم خونه :))
برم بیرون هم رسما دیگه با کتک برمیگردم !
در این حد مثال بزنم که مثلا چند روز پیش ساعت ۶ از خونه زدم بیرون تا برم خونه ی بانو ، پیاده فاصله امون یک ربعه ‌‌...
من ساعت ۸ دم افطار رسیدم ؛ از بس که وسطش اینور و اونور رفتم :))

آخه میری بیرون چی کار می کنی مومن؟ تازه با لباس بیرون، مانتو، کفش، شلوار جین...ایح!

۱۰ خرداد ۱۹:۲۱ نیمچه مهندس ...
روی منو سفید کرد.دوستان جمع هم همین طور
من وقتی یه مدت بیرون نمیرم بعد هم دلم نمیخواد برم جایی و چند روز هم که برم بیرون دیگه نمیشه جمعم کرد.مورد اولی رو ما بهش میگیم خنکی (khanaki). مامانم قبلا ها منو با این لفظ صدا می زد.
ولی خودم معتقدم کاملا هم ددری هستم.فقط باید ددر مورد علاقه م وجود داشته باشه.

یعنی بهت می گفت خنک؟ یا خنکی؟

یعنی من باید بگم خنکم یا خنکی ام؟

۱۰ خرداد ۱۹:۵۷ آقاگل ‌‌
اصلاً چرا عاقل کند کاری؟
.
یاد ترم یک ارشد افتادم. از اول ترم تا آخر ترم از داانشگاه خارج نشدم. :|
و البته الان هم اگه کوه و شب شعر رو از برنامه حذف کنم تقریباً چنین وضعیتی توی خونه دارم. وقتی کارمم تو خونه است چرا ازش خارج بشم خب؟

اصن برا چی آدم ببینیم؟ شب شعرم از طریق کنفرانس مسنجر برگزار میشه کرد:-"

قبلا اینجورى نبودم اما هرچى بیشتر میگذره و دنیاى بیرون بیشتر خسته ام میکنه هى ثانیه ها رو میشمرم تا تموم بشه و برسم به خونه و بگم آخیش راحت شدم..هرچند در کل ذاتم به شدت درونگراست.

تو خونه کسی هست درونت رو بهش بگرایونی؟

۱۰ خرداد ۲۰:۱۵ خانم فـــــ
منم مجبور نباشم بیرون نمیرم:/
ولی گاهی مجبورم الکی بیرون برم:/
همش جبره

جمع کنیم بریم :|

۱۰ خرداد ۲۰:۱۹ آسـوکـآ آآ
کامنت پریسا :-D:-D

:دی

من در عنفوان کودکی اینجوری بودم که وقتی موقع خواب میشد نمی خواستم بخوابم و به هر ضرب و زوری خودمو بیدار نگه میداشتم، وقتی میخوابیدم دیگه دلم نمی خواست بیدار شم.
بعد الان این خصوصیت موو شده رو بیرون رفتنم. وقتی خونه م باید با کلنگ بیرونم کنن، وقتی میرم بیرون فکر میکنم حالا برم خونه چیکار کنم. هستیم دیگه. مخصوصا اگر مسیری هم پیش روم باشه و بشه یه عالمه پیاده رفت

من الان در مورد خواب اینجوری ام. اینرسیم بالاست!

تمایل به خفه شدن در هوای مثلا آزاد برای مثال :|

نیست چقدرم هوا تمیزه:دی

۱۰ خرداد ۲۳:۱۱ آقای رایمون
ولی روانی میشه آدم خب

من هنوز نشده م:دی

ی مسیری هست در محل زندگی بنده، بسی مسیر قشنگی است، رفت و برگشتشم برام میشه حدودا شش هزار قدم، دار و درخت دارد و خو منم عشق پیاده رویم، هر وقت حال کنم( حالا شاید گاهی بشه ماهی یبار حتی، بستگی ب حوصله ام داره) میرم واسه خودم تنهایی راه میرم و مغزمو خالی میکنم! در گذشته ک اتاق شخصی داشتم تو همون اتاقم درو میبستم راه میرفتم. الان اتاقمونو دیگران کش رفتن و بنابراین مجبور بیدیم بریم بیرون راه بریم.

منم بیرون قدم میزنم وقتی عصبانی یا ناراحتم، ولی اگه اتفاق خاصی نیفتاده باشه، مثلا حوصله م سر رفته باشه، خب برا چی برم بیرون؟ بشینم سریال ببینم مثلا:|

والا...
هی کافه، پارک، خیابون، پاساژ. بگیر بشین خونه لذتتو ببر بابا :/

مهمونی آقا مهمونی!

۱۱ خرداد ۰۵:۵۷ سارا خانی
هوای تازه، باد خنک، صدای شرشر آب، صدای جیک جیک گنجشکا ...
خش خش برگ درختا که همراه با نسیم، سمفونی آرامش بخششون رو می نوازند ...
راه رفتن زیر نم نم بارون یا توی یه روز ابری و خاکستری ... یعنی حتی اینا هم باعث نمیشه که بخوای بری بیرون؟

آخه ما بیرون از این چیزا داریم خواهر من؟ نهایت چارتا پاساژ و پنج تا کافه دور و برمونه!

+طبیعت دوست می دارم، لکن اگه تو طبیعت یه کلبه ای چادری غاری چیزی بهم بدین که توش سکنی بگزینم بیشتر دوست می دارم :-" 

۱۱ خرداد ۰۷:۰۱ دکتر سین
من زمانی که بیرون بهم نیاز دارن هم جدیداً تو خونه سر می‌کنم! :|
:دی

نه دیگه درین حد:|

۱۱ خرداد ۱۱:۳۸ نار خاتون
بعد اسم سفر میاد میگه من کار دارم😑

اون موقع که اسم سفر میومد من واقعا کار داشتم، هم شغل، هم کار:)) تعدیل نیرو کردنم دیگه نرفتم بعدش سر کار، اینه که الان در منزل در خدمت شمام:دی

۱۱ خرداد ۱۲:۵۶ آقای رایمون
میشی میشی :)))))

اصن نباید برای شماها چیز تعریف کرد، منو دارن عصر امروز میبرن مهمونی:)))

۱۱ خرداد ۱۲:۵۹ آقای رایمون
ببین خدایی این از مشیت های الهی بوده. بهش ایمان بیار که اگر نمیرفتی روانی میشدی. برو برو:)))

نههههه....نهههههه:)))

نه دیگه.کسى نیست.

خب پس چیجوری برونگرایی می کنی در منزل؟

۱۱ خرداد ۱۳:۳۸ هانیه ☺
من که 4 روز تو خونه بمونم خفه میشم و حوصله ام سر میره خب آدم میره بیرون به مغزش هوا بخوره دو سه تا آدم ببینه فقط کار که نباید داشته باشه.

آخه آدم ببینی بعد چی میشه؟ مامان بابات رو نگاه کن :|

اینقدر کار رو سر آدم ریخته که نمیشه رفت بیرون. لپ تاپو با کدوم پریز شارژ میکنن این بیرون روندگان؟
بیرون فقط جنگل، زیر بارون بشینی و فکر کنی.

برا فکر کردن کویر مناسب تره، جنگل یهو یه جونوری چیزی میاد می خوردت شهید راه تفکر میشی :|

۱۱ خرداد ۱۴:۰۸ نیمچه مهندس ...
بهم می گفت خنکی.بعد مرغ رو هم مثال می زد.
خنه=خانه.کی هم که پسونده.
فکر کنم این طوری یادت نره.
ددری رو هم میگیم گزه گن (gaze gan) این یکی دیگه ترکیه.حالا شاید با مال شباهنگ شون فرق کنه.
+ مهمونی خوش بگذره:)
هشتگ بدجنسی

مچکرم!
+تولد یک نی نی بود که فی ذاته خوش میگذره، لکن من به عشق دیدن دخترخاله کوچیکه م رفته بودم که در جمع نبود :|

۱۱ خرداد ۱۵:۳۲ نیمه سیب سقراطی
کی جز خودم بلده حالمو؟ خوشم با خودم توی همین اتاق که برام پر از آرامشه … حتی یه وقتا مهمونی میشه غصه میکنم که قراره از خودمو اتاقم جدا بشم :دی

همتون شیرکاکائوهایی هستین که خودتونو نگه داشتین برا خودتون، فقط من چون جار میزنم اینو، بهم میگن نه به ما هم شیرکاکائو بده :))

۱۱ خرداد ۱۷:۲۳ بنفشه ❤
جدای از اینکه امسال کنکوری ام و بخوام نخوام جام گوشه اتاقه،ولی اگه خواستن و نخواستن دست خودم بود انتخابم همین بود. فکر میکردم فقط منم که تمایل دارم به کنج عزلت گزیدن،خوابیدن و فیلم دیدن و کارای این چنینی اما کامنتا یه چیز دیگه میگه.مهمونی هم که بدترین عذاب غیرالهیه که میتونه نازل شه اما میپیچونیم:دی
برادرم معتقده من افسردم و باید برم دکتر که انقد حال جمع و ددر ندارم:|و چیز دیگه ای که هست از نور متنفرم:|و یکی از دلایل بیرون گریزیمه.نور به چشام بخوره پلاناریا وار*میگریزم تو سایه و خونه

یه چیز دیگه هم که من کشف کردم اینه آدمای بیرون گرد بیرون دوست عموما وبلاگ ندارن اصن.چون اولا بیرونن و وقت ندارن بنویسن،دوما جنسشون طوریه به نوشتن نمیخورن.درونشون تراوش کرده به بیرون چیزی ندارن از دل برآورن رو کیبورد.


*پلاناریا از اثرات سو زیست خوندن محسوب میشه:| همون کرمی که از نور فرار میکنه و من عشق میکنم برا این موجود.

آقا منو این همه بردن روان شناس، بیست و چهار سالمه، هنوز ترجیح میدم کنج اتاقم زیر پتو کز کنم صدا گربه درارم تا اینکه برم مهمونی :)) هر کی یه جوره و لزوما جور هایی که با محیط اطرافشون فرق دارن، غلط یا روانی نیستن. این پاسخ رو بزن تو دهن داداشت :|

یه جوری میگی همون کرمی که از نور فرار می کنه انگار من تجربی خونده م میدونم داری از چی حرف میزنی!

۱۱ خرداد ۱۸:۳۰ פـریـر بانو
منم اینجوری بودم خب؟ از یه جایی به بعد دیدم دارم خل می‌شم تو اتاق و خونه. :|
البته همچنان نمی‌تونم زیاد تو جمع و مهمونی باشم. مثلا اگه ۳ یا ۲ روز در هفته رو مهمونی باشم یا بیرون برم، به همون اندازه نیاز دارم تو اتاق تنها باشم تا قوای روحیم حفظ شه. یعنی جفتشون رو باید با هم داشته باشم. یکیشون نباشه افسرده می‌شم. :|

من دقیقا در احتماع رُسم کشیده میشه، انقدر که هی باید یه جوری رفتار کنی که نیستی :|

۱۱ خرداد ۱۹:۰۲ بنفشه ❤
http://bayanbox.ir/info/6527432027058089687/%D9%BE%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7

ولی کامل بود توضیحم راجبش ها!

کامل که نبود، کافی بود. همین که من بدونم یه کرمه که از نور خوشش نمیاد کفایت می کنه :دی

۱۱ خرداد ۲۰:۳۸ مستر علی
صدها درصد موافق!

فیو و لایک :|

راست میگی ولی همین که میرم بیرون روحیه ام خیلی خوب میشه بعد جالب اش اینه خیلی وقت ها آدم نمیدونه کجا بره تابستون داره میاد من حوصله ام تو خونه سر میره:((

سریال دانلود کن سریال ببین، یه سری ده جلدی کتاب بخر کتاب بخون :|

اصلا فکر نمیکردم از اون تیپ های در خود فرورفته باشی! آخه میدونی آخر این وضعیت به جایی میرسه که لغات تو ذهنت رو همش عوض میکنی .یه خود درگیری ذهنی که به مرور رو سایلنت میبرت ، من خودمم این مشکلو ازبچگیم داشتم؛ همیشه سعی میکنم هرجا باشم خودمو به خونه برسونم ،برم بین تخت و یه رابط قرار بگیرم که بشه باهاش گوشی رو شارژ کرد. .با خوندن این متن وکامنتا برای اولین بار احساس کردم تنها نیستم :-)
به قول خیام:
(دلا خو کن به تنهایی
از این تن ها بلا خیزد)

یعنی چی لغات تو ذهنم رو همه ش عوض می کنم؟

اصلا اهل دیدن سریال و سینمایی تو نیستم کتاب هم بیشتر از نیم ساعت در روز نمی تونم بخونم چون زیاد خوندم

نمیدونم پس :|

فقط و فقط چون خودم تصمیم گرفتم که تلاش کنم و زندگی بهتری برای خودم بسازم میخوام کامل زندگی کنم نمیخوام دو روز دیگه پشیمون بشم که می تونستی و تلاش نکردی چرا از اون همه سلامتی و جونی و انرژی استفاده نکردی! یه ضرب المثل قدیمی میگه سقف خونه رو وقتی تعمیر می کنن که هوا آفتابیه

آقا خب وقتی بیرون کار و درس و پروژه نداری خونه موندنت به معنی تنبلی و کاهلی که نیست، مشخصا داری میری بیرون تفریح یا ول چرخیدن، میتونی به جاش بمونی خونه قلاب ببافی :| وگرنه من که نگفتم چرا کلا پاتونو از خونه میذارین بیرون و چرا همه تون نمیمونین خونه! چرا فلسفی می کنی جریانو!

ضرب المثلت رو هم دوست میداشتم :دی

گفتی سریال، اسکورپیونو دیدی؟

نوچ

۱۲ خرداد ۱۰:۲۴ سارا خانی
اون باد و اینا رو که گفتم مال پارک نزدیک خونمونه : ))) پاتوق منه که هفته یکی دوبر حداقل میرم از موارد نام برده شده لذت میبرم : )))

کجا می زی ای مگه؟!

آقااااا :| منظور از میهمانی چیست؟:| آیا از بودن در جمعِ دوستانه که همه این‌قدر می‌رقصند که بمیرند سپس جمع شده آواز می‌خوانند و بازی می‌کنند می‌نالید؟:/ یا مهمونیای عمه اینا رو می گین؟:/
چطور کسی می‌تونه از مهمونی متنفر باشه آخه :))

مهمونیای عمه اینا. بعدم اصلا عزیزم دامنه حرکتی من به اندازه پرچم در روز آفتابیه، رقص نه بلدم نه میاد :))

۱۲ خرداد ۱۱:۲۶ فربانو ...
اخ گفتی منم اینطوری ام. برعکس خیلی از دوستام که هی زنگ میزنن میگن فرزانه بیا بریم بیرون حوصله مون سر رفت من تو خونه بودن رو دوست دارم

والا بیرون انگار چه خبره!

۱۲ خرداد ۱۲:۵۶ سارا خانی
جای دوری نمی زی ام : ))) پارکی که یافته ام بسی زیباست و همه این مزیت ها رو داره

خوش به حالت، لو نده کجاس که همینطوری زیبا بمونه پاتوق نشه:))

اینو از گیس طلا یاد گرفتم، جاهای دنجی که پیدا می کنه رو لو نمیده که ملت نریزن خرابش کنن!

۱۲ خرداد ۱۴:۳۱ Nelii 💉📚
من اصلا تحمل خونه موندن ندارم. وقتی میخوایم برگردیم خونه هی میگم حالا یه دور دیگه بزنیم،آخرشم از اینکه اومدم خونه ناراحت میشم:)
+ما هم میگیم گزه گن(gaze gan)

من انقدر از نظر روحی بهم فشار میاد وقتی بیرون از خونه ام که حد نداره. لهِ له میشم.

+نادرابراهیمی یه کلمه مشابه این استفاده می کرد تو آتش بدون دود، به پرسه زدنِ بی هدف میگفت گزمه رفتن!

خب حوصلت سر نرفته اونوقت؟
هیچ کار جذابی نداری بکنی؟؟؟
از خود خروج کن خب:/

این همه کار جذاب میشه در منزل انجام داد! بافتنی می بافتم و کتاب می خوندم و گیم میزدم:دی

۱۲ خرداد ۱۸:۰۸ مهدی صالح پور
آدم میره به سرش باد بخوره البته!

+ من برعکسم؛ از عید تا الان، یعنی در سال جدید به تعداد انگشتان یک دست هم خونه نبودم (عیر از بازه 22 تا 8 صبح فردا)!

باد به سر خوردن رو من در بالکن بهره مند میشم، بیشتر از اون به دردسرش نمی ارزه:))

من هیچ وقت تصور خونه نشینی نداشته و نخواهم داشت ..
با این ک کنکوریم ولی هفته ای ی بار میزنم بیرون حداقلللل
و تابستون بعد کنکور پارسال حتی یک روز نشد من بیرون نرفته باشم
آخ دلم خوااااس😥

ببین منم اگه بیرون مثلا بخوام برم سفر، یا برم سر کار و اینا، میرم. ولی وقتی هدفی پشتش نیست، نمیرم بیرون که رفته باشم بیرون:دی

یه بار تو جلسه آشنایی به یکی گفتم ایده آل من اینه دکتری بگیرم، بعد بشینم تو خونه. اینطوری شد بنده خدا: 0_o
به سلامت عقلیم شک کرد فکر کنم :))))

منم با اون بنده خدا در تعجب کردنش موافقم :دی

۱۳ خرداد ۱۳:۵۲ گندم بانو
اینقدر این مدت دربه‌درکوچه و خیابون بودیم که جو گفت این چند روز تعطیلی رو بریم مسافرت؟ گفتم نه بمونیم خونه!!!
ولی بدیش اینه که خیلی میخوابم!! دیگه شورشو در آوردم در واقع :/

من خیلی نمی خوابم، صرفا برعکسِ ساعتِ کشور می خوابم. شیش صبح تا دوازده ظهر خوابم!

۱۳ خرداد ۱۵:۳۷ سید علیرضا امامی
نمیدونم چرا این اومد تو ذهنم:
توبه کردم که دگر می نخورم در همه عمر
به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر...

می خوردن معادل بیرون رفتن در نظر گرفته شده؟

۱۳ خرداد ۲۱:۴۲ ♫ شباهنگ
درخودفروتر از من که نه می‌دونستم امشب شب قدره و نه خبر داشتم فردا و پس‌فردا چهارده و پونزدهمه و تعطیله؟

تو از جهان بریده ای شیخ:))

تو خونه زمان دیر میگذره
اینقدر که بعضی وقتا فکر می کنم تو سیاهچالم

اگه کار داشته باشی اونم سریع میگذره! مامانم همیشه سر نهار شروع میکرد می پرسید شام چی بخوریم، و ما همیشه میگفتیم ای بابا کو تا شام چرا انقدر عجله؟! الان که خودم غذا درست می کنم میدونم واقعا انقدر وقت نیست که از نهار باید بشینی مقدمات شام بچینی. تازه من بافتنی می بافم، کتاب می خونم، گیم میزنم، زمانو می چلونم استفاده مفید صورت بگیره!

۱۴ خرداد ۱۷:۴۴ گیوم اِوار
درونگرایی خوبه اما نه زیاد

درونگرایی هم یه مدله، مثل رنگ چشم میشی. خوب و بد نداره که رنگ چشم، داره؟

۱۴ خرداد ۲۲:۴۶ دامنِ گلدار
پست جدید نمیگذاری چرا؟ :)

قهرم چون:))

سلام
جولیک خوبی؟
زنده ای؟
شمالی؟
🙃

زنده ام، سفر بودم، درگیر کارای اداری و اسباب کشی و اینا. :|

۱۶ خرداد ۰۰:۲۳ علی خراسانی
بی خود از خویشیم

موجیم و خاموشی ما عدم ماست!

-وی یه چیزی شنیده فقط-

دیوونه کننده ست

چی؟ کی؟ چرا؟

۱۷ خرداد ۰۳:۳۹ هانیه شالباف
والا!

با این نوناشون؟ :دی

۱۷ خرداد ۱۲:۰۹ پـــــر ی
نگاه کن تو پیش نرفتی
تو فرو رفتی

فروغ جان.
منم همینطورم. واقعا برا چی بریم بیرون

:))))) اون دو خط اول رو که نوشتی یاد یه چیزی افتادم، کلاس شنا که میرفتیم آخر تابستون امتحانمون این بود که شیرجه بزنیم از سمت عمیق، کرال سینه بریم تا ته، کرال پشت برگردیم. بعد دو به دو ما رو با هم مسابقه طور میذاشتن لب خط که این روند رو طی کنیم. من رو با یه بنده خدای بسیار ضعیف همگروه کردن، اینطوری شد که ایشون شیرجه زد تا عمق کمی رفت پایین و شروع کرد به پیش رفتن رو به جلو، من شیرجه زدم فروووو رفتم تا کف عمیق(که کار خیلی سختیه چون تو ریه آدم هوا هست و بدن مقاومت می کنه نمیره پایینتر از یه عمقی، باید شخصا تلاش مضاعف کنی تا برسی به کف :)) ) بعد از اون کف اومدم بالا :)))) و دو دقیقه دیر تر از طرف رسیدم به خط پایان، سر همین جریان:))

کلا به کف استخر علاقه زیادی دارم، بیشتر وقتم رو توی استخر زیرآبی میرم نزدیک به کف، اشیا قیمتی نظیر گوشواره و النگو هم پیدا می کنم گاهی :|

۱۷ خرداد ۱۳:۵۴ خورشید ‌‌‌
کامنت‌ها و جواب کامنت‌ها... =)))))

و وبلاگ، و نگارنده وبلاگ، و کلا چقدر خوبیم ما! =)))

۱۷ خرداد ۱۵:۰۲ هانیه شالباف
با این نوناشون :D

من نمیدونم جریانِ این چیه، فقط هرکی میگه منم همراهی می کنم، اگه چیز بدیه بگین من نگم:))))

۱۷ خرداد ۱۹:۳۶ هانیه شالباف
و همین‌طور به منم بگین :))

البته من از افراد موجه و مودبی شنیدمش. به این‌خاطر با خیال راحت می‌گم‌ :D

من از افراد نامطمئنی شنیدمش و الان هم گندم اومد برام گشود جریانو و پشیمون شدم:))

۱۷ خرداد ۲۳:۱۱ هانیه شالباف
چیه جریانش؟ :D

من همین‌جا اعلام پشیمونی می‌کنم :))

برو خصوصی از گندم بپرس:|

۱۸ خرداد ۱۴:۴۱ پـــــر ی
من تنها کاری که تو استخر ازم برمیاد اینه که توش راه برم. شنا هم بلد نیستم. چی بلدم من واقعا؟ :/

بلدی تو آب راه بری:-"

خدا آدم را بدون دغدغه نکند، زندگی خیلی سخت می شود

کی گفت من دغدغه ندارم؟ دغدغه هام منزل تشریف دارن!

وای نکنه زیادی در خودت فرو رفتی غرق شدی؟ دوتا پست بذار ببینم زنده ای یا نه؟

این همه کامنت رو پاترونوسم جواب داده؟ 

۱۹ خرداد ۱۳:۰۴ امیــ دوار
سلام:)
خوبه که باز
من از 12 سالگی جز مدرسه,تقریبا 95% تو خونه بودم:|
یک عدد فرا‌خود‌فرو رفته:|

باشه

۱۹ خرداد ۱۳:۲۲ امیــ دوار
:|

(。ŏ_ŏ)

۱۹ خرداد ۱۴:۴۰ محیا ساعدی
راستش منم موافقم
ولی آدم باید بره بیرون
تا قدر خونه رو بیشتر بدونه : ))

نمیخوام، من همینجوری میخوام قدر خونه رو بدونم:))

۱۹ خرداد ۱۸:۳۲ امیــ دوار
😂😂

خوب حداقل میگفتید :
"سلام,باشه"
یا
"باشه:|"
ادم نابود میشه وقتی بره اولین بار اینجوری ج میدید:)

خو بزرگوار اومدی گفتی "اینکه چیزی نیست، منم عینا همین که گفتی!" توقع داری من جز تایید چه بکنم؟ سلفی بگیرم باهات به عنوان دریافت کننده کاپِ کی بیشتر از همه تو خونه مونده؟ :))

۱۹ خرداد ۱۹:۲۳ امیــ دوار
:)

¯\_(ツ)_/¯

این چه وضعیه نمینویسی! -_-

- وی اعصاب ندارد...

قهرم:))

چلا آخه؟ لب تر کنی ما جوجولیتی ها اقدامات دلجویانه اتخاذ خواهیم نمود ^_^

:))

احساس به بیراهه رفتگی می کنم و دارم سبک سنگین می کنم که نوشتنو ادامه بدم یا نه، برم مرخصی :دی

۲۰ خرداد ۱۳:۰۵ پـــــر ی
:)))))))))))

اینم خودش تواناییه بالاخره، آکواوومن:))

۲۱ خرداد ۲۳:۱۳ دامنِ گلدار
عرض به حضورتون :) هفته قبل خواب دیدم تلفنی دارم با تو صحبت میکنم، بعد میگی دیگه هم فکر نکن قهر کردم، خب؟ :)) منم رو زمین دراز کشیده بودم یک دستم داشت مشق مینوشت یک دستم هم گوشی تلفن بود :دی

تلاش قشنگی بود، لکن من همچنان قهرم:)))

مرخصی نمیدیم بزرگوار، حتی ساعتی !

-قاچاقی از مرز خارج می شود-

-صدای شلیک گلوله-

خب دیگه، زین پس عذرم موجهه. به پیشگاه خداوند پیوستم، آپ نمی کنم! :))

۲۴ خرداد ۱۳:۱۷ سجاد عبدی
خواب فقط تو خونه و اتاق خود آدم
باقی روزمرگی ها بیرونم باشه بد نی :)

اصن کلا فقط اتاق آدم، بیرون که حلوا نمیدن:دی

۱۰ تیر ۱۱:۱۷ ناشناس
تو فقط خودشیفته‌ای.

حدود پنج دقیقه ست به این کامنت و به پست زل زده م و متوجه نمیشم که چه ربطی داشت. خداییش.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|