بر باد رفته

در راستای پست قبل که مقادیری به علایق انیمه ای من پرداختیم، از اولین میتینگِ انجمنی که رفتم براتون بگم.


میتینگ دخترای انیم ورلد توی پارک بانوان. دوم دبیرستان بودم، از مدرسه رفتم و مانتو مقنعه تنم بود. خود میتینگ محتوای خاصی نداشت به جز چیپس و پفک خوردن، بحث کردن سر اینکه بلیچ بهتره یا ناروتو و کلی راه رفتن. اما آخر میتینگ وقتی داشتیم از بالای مجسمه مادر میومدیم پایین و راه میفتادیم بریم خونه، و نیم ساعت مونده به اینکه درهای پارک رو به عموم مردم باز بشه و به دلایل نامعلومی بانوان محترم به همراه شوهراشون بیان تو پارک (این همه پارک، چرا باید ساعت پنج عصر پارک بانوان رو مختلط کنن یهو!؟) متوجه شدیم مقنعه من گم شده.

وسایل همه رو گشتیم. مسیر برگشت رو زیر و رو کردیم. نبود. زنگ زدم به مامانم که پایینِ تپه منتظر بود من و همکلاسیم رو برگردونه خونه و شروع کردم زار زدن؛ نیم ساعت وقت داشتم تا وقتی بنیان دین و ایمان و آبروم بر باد بره، بندازنم جهنم، درها باز بشه و مردا بیان بهم تیکه بندازن(خیر، بنده هنوز با مفهوم تحریک شدن آشنایی نداشتم و تنها چیزی که بهم گفته بودن این بود که قراره مزاحمم بشن :)) ) و دنیا تموم شه.

رسیدیم به مامانم. مامانم رو گشتیم. التماسش کردم منو قایم کنه زیر مانتوش. گفت جا نمیشی. به همکلاسیم که چادری بود گفتم مقنعه ش رو بهم قرض بده. گفت موهاش میریزه بیرون و با یه چادر تنهایی، گیسوان تا کمر رو نمیشه کنترل کرد.حالا این وسط پنج دقیقه از زمانمون مونده بود و یک جمعیتِ همکاری نکن دور من رو گرفته بودن به مولا! در حالی که در نظر بگیرید که من جوری مثل ابر بهار اشک میریختم که قبل از اینکه بقیه به مامانم توضیح بدن من صرفا لچکم گم شده، فکر می کرده خورده م زمین و دست و پام شکسته، اما با این وجود، دل هیچکس به رحم نمی اومد که منو پناه بده یه جا که بتونم موهای لعنتیم رو بپوشونم و از مقام بنده مقرب الهی به فرشِ فرعونِ ملعونِ مصر نائل نیام.

بالاخره خانمِ مسئول بوفه ای که اون نزدیکی داشت سیب زمینی سرخ می کرد، ما رو دید و جویای حالمون شد. گفتیم قراره منو بندازن تو آتیش جهنم و به جای موهام مار سبز شه شب و روز نیشم بزنن. رفت تو بوفه و یه روسری کهنه سفید و مشکی آورد داد به من. گفت من این رو میارم برای زاپاس که اگه روسریم روغنی شد اینو سر کنم. با این برو. اگه بعدا برگشتی اینجا، پسش بیار. نیومدی هم مهم نیست.

من با روسری خانم بوفه دار، پنج دقیقه مونده به باز شدن درهای پارک، از مجازاتِ آویزون شدن از گیس نجات پیدا کردم.


ما دیگه برنگشتیم پارک بانوان، و چون نه خانمه رو میشناختیم نه میدونستیم بوفه ای که توشه مال کجای پارک بود، برگشتنمون هم به دردی نمیخورد به هر حال. من اون روسری رو هنوز نگه داشتم، و هرروز که میبینمش از دل و جان از خانمِ مسئول بوفه تشکر می کنم که جونِ منِ شونزده ساله رو نجات داد. منِ شونزده ساله اون روز هنوز باور داشت خدایی هست که عرشش با هوا خوردنِ موهای اون به لرزه در بیاد، هنوز میخواست خدایی که هست دوستش داشته باشه و با تمام وجود تلاش می کرد تو چارچوبِ عرش خداهه که قطع یقین وجود داشت دیگه، بگنجه. لکن خدا که لم یلد و ولم یولد است، لم کراش و لم مکروش هم هست. هرچقدر من سعی کردم نزدیک شم، حس بگیرم، بفهمم و مطیع باشم، با پشت دست خوابوند وسط زندگیم. نه خدا روی من کراش پیدا کرد، نه من تونستم کراشم رو به خدا بفهمونم.

مادر جان بهارم رو گرفت، دیدیم اصلا ما برا هم ساخته نشدیم. به هم زدیم و خلاص.


+از وقتی که من یادم میاد تا به همین امروز، استدلال خانواده ما برای اینکه نذاشتن ما بریم تولد دوستامون، نرفتیم میتینگ یا تو کوچه، این بوده که می کشنت تیتر اخبار میشی و چند تا روزنامه حوادث هم جلو رومون تکون تکون می دادن. تنها واکنش من هم بعد از پایان دبیرستان این بوده که اعلام می کردم دارم میرم فلانجا و کجاها دنبال جنازه م باشن :))


+امروز ماشین گرفتم برم جایی، صد متر دویست متر جلوتر سیم کلاچش پاره شد و راننده همه مون رو پیاده کرد وسط خیابون. عجله داشتم، از صبح هیچکدوم کارام پیش نرفته بود و داشتم همونطور که دنبال یه ماشین دیگه میگشتم نق میزدم که «خدایا کلا امروز گیر دادی آزار بریزیا». بعدا فکر کردم که بابا مگه نمیگی کلا ولت کرده/ولش کردی، چی عادت کردی هر اتفاق بدی میفته میگی خدایا امروز گیر دادیا؟ بیا برو رد کارت با اون عرش پروردگار مجازیت :))

۱۲ لایک
۰۹ خرداد ۰۲:۱۳ بهروز ...
بعد فوت مادرجان، بی خدا شدی؟

نمی دونم چه برداشتی از خدا داشتی که انتظار داشتی کراشت رو به  خدا بفهمونی!
----
به احتمال 99% حوصله شنیدن استدلال ها رو نداری. اگر 1% داشتی بگو تا بگم!

قبلش به تیپ و تار هم زده بودیم، قهر بودیم لکن حرف میزدیم با هم. زان پس دیگه کامل کات کردیم، چرا که خدایی که صدای دعای مادر جان بهار منو نشنید، برای هر معتقد به مذهبی که در شعاع محل زندگی ما بود نشونه فرستاد بعد کشید زیر میز و همه چی رو تکذیب کرد، یا کر بود، یا خر بود. هر کدومش بود ارزش خدا بودن نداشت.

نه تنها حوصله استدلال رو ندارم، بلکه معتقدم اصلا استدلالی که میخوای بیاری استدلال نخواهد بود. این راهی که شما توشی که میخوای منو به سوی خدا برگردونی من سه بار رفته م برگشته م. از هر کس که منو از دوازده تا بیست  سالگی میشناخته بپرس براتون تعریف می کنه بزرگوار! پایه هاشو سفت بگیر مال خودت نلرزه:))

۰۹ خرداد ۰۲:۲۵ هولدن کالفیلد
اتفاقا من همین امروز داشتم فکر میکردم یکی که دیگه با خدا حال نمیکنه به هر نحوی،میخواد غر بزنه چی میگه جای ای خدا؟ یا مثلا یهو یه اتفاق استرس زا میفته جای اینکه بگه یا حسین و یا اباالفضل چه میکنه؟ :|
خلا بدی داری تو زندگیت :| یه چیزی بذار جاش!
یا پاتر؟ یا هرمیون؟ یا چی؟ :|

ای فلک؟ تفو بر تو ای چرخ گردون؟ یا آسمان های بالای سر؟ یا قمر سوم سیاره ساتورن؟


حالا شاید بقیه جور دیگه ای برخورد می کنن با نادی و منادا های اینجوری، ولی من اصلا اون موقع که عیسی مسیحِ مقدسی بودم هم، یا فلانی و یا بهمانی استفاده نمی کردم به منظور کسب آرامش یا طلب مدد، در حدِ افکت تعجبی چیزی بود. مثلا میگم به مولا منظورم قسم به علی مولای متقیان نیست، منظورم اینه که یعنی مثلا باور کن، جدی! :| یا مثلا تعجب که می کنم وقتی میگم یا خدا منظورم چیزی تو مایه های «اوه شت» ئه :| یعنی آخه کلا یعنی چی، من مثلا یه چیزی از دستم میفته میگم یا خدا، بعد خدا میاد میگه «جانم بنده عزیزم...عه باز تو داشتی لیوان می شستی ماگِ بابات از دستت سر خورد وحشت کردی؟ اخی اخی!»؟ 
اصلا برام جا نمی افته که چرا آدم باید بگه یا فلانی. بعد فلانی چه واکنشی میده. اون موقع ها هم جا نمی افتاد، ولی من فکر می کردم شاید قلبم تیره تر از اونه که با زلالیِ اینجاهای دین و ایمون در هم بیامیزه و احساس گناه می کردم بابتش:))

۰۹ خرداد ۰۳:۵۳ آسـوکـآ آآ
با مقنعه چیه خواهر من:-|
تو عکسی که من دیدم یه عالمه 12 13 ساله بودن که همه آرایش خفن انیمه ای داشتن
خدایی شبیه دورهمی شاخای اینستا بود .

من از مدرسه رفته بودم مستقیم، لباس فرم مدرسه داشتم! نگفتم بقیه هم با لباس مدرسه بودن که!

ووای اونجا که نوشتی مردا قراره تو جهنم بیان مزاحم شن من بلند خندیدم :)) ساعت 4 و نیم صبح :|

منم استدلالای خانواده م مبنی بر اجازه ندادن تولد رو هیچوقت نفهمیدم و نمیدونم چرا همیشه هم گوش کردم حرفشونو. و شاید باورت نشه، اون تولدی که باهم بودیم اولین تولد دوستانه ی زندگی من بود -_-

+آقااااا گفتم تولد یاد اون گندمیه افتادم که گفتم کشتمش، یادم افتاد من یه کاکتوس هم داشتم اون موقع و چندوقتیه نیست، خلاصه تو پذیرایی پیداش کردم در حالی که یکیشون غش کرده بود (ازین درازا ن) و یکی شون همونجوری استوار سرجاشه. البته اون غش کرده هه هنوز ریشه ش توی خاک بود و جفتشون خیلی سبز و زنده بودن و هنوز در عجبم چگونگی شم -_- سه چهار ماهی میشد مطلقااا ازشون بی خبر بودم -_-
البته چون کنار بنت قنسوله بودن نور بهشون میخورده و احتمالا یکی بهشون آب می داده. ولی واقعا، این کاکتوسا از بدو ابتیاع (بجز هفته ی اول :|) بسیااار بهشون کم محلی و بی محلی شده، چطوری میتونن همچین شخصیت محکمی داشته باشن؟ گرچه تو این دو سال دو میلیمتر هم رشد نکردن، اما خب همین که زنده ن شبیه معجزه س

من دست به کاکتوس نگه داشتنم شدیدا ضعیفه لذا ایده ای ندارم چه بلایی سرشون آوردی:))

سلام
یه بابایی تعریف میکرد میگفت داشتم شکایت میکردم که خدا چرا خانوادمو ازم گرفت
یکی بهم گفت قبول داری خدا پیامبرشو دوست داشت؟ دوست داشت دیگه
باباشو که اصلا ندید
مامانشم تو همون مایه های ندیدن ازش گرفت
بابابزرگشم گرفت
بزرگ شد ازدواج کرد، همسرش که عاشقش بودهم ازش گرفت
عموشم که خیلی خوب بود گرفت...
* شاید خدای ذهن تو مایه های سادیستیک داشته باشه، ولی فکر میکنم آدمها وقتی از دست میدن رشد پیدا میکنن
الان وقتی نرگس کلباسی رو میبینم، مطمئن میشم ماهای درد نکشیده اصلا نمیتونیم یه درصد از اون حجم برنامه و کاری که پیش میبره رو انجام بدیم یا حتی درک کنیم...

وعلیک.

من از اساس با اینکه خدا ما رو دوست داشت یا اصلا یادش نرفته ما رو گازیم باید زیرمونو خاموش می کرده مشکل دارم قشنگسار. به پیامبرسخت گذشته؟ وجدانن؟ بد به اون بچه ای میگذره که تو سومالی به دنیا میاد تو سه سالگی ختنه ش می کنن شیش سالگی شوهرش میدن ده سالگی سر زا می میره! به اونم میگی ببین خدا پیامبرشو مگه دوست نداشت، پیامبر فلان؟ خدا اساسا اگه انسانها رو دوست داشت نمیگفت با کفار رفتین جنگ زماشونو به بردگی بگیرین، زندگی و عمر یه نفر دیگه رو بگیرین ازش، چون شوهرش باهاتون جنگیده.

همچنان همونی که به نفر اول گفتم تاکید می کنم، این مسیری که شماها دارین میاین، من تا تهش رفتم و اومدم. نیاین منو قانع کنین، پایه های ایمان خودتونو سفت بچسبین که باد نبره!

نمیدونم چرا تو ذهنم نقش بسته بود شما میلی نه فیمیل
هر دفعه هم میام ولی باز دفعه بعد بازم فکر میکنم میلی
7-8 میلیارد موجود دو پا رو زمین هستن که شاید خیلیاشون قبولش نداشته باشن..ولی اصلا براش مهم نیست..اتفاقی هم براش نمیفته....
من با هرکی قهر کنم همیشه یه راه برگشت میذارم و همه پلها رو پشت سرم خراب نمیکنم شما رو نمیدونم
دو جا دقیقا حسش کردم..خیلی نزدیک بود...یکی زایشگاه و یکی قبرستون
ما دقیقا تو صفحه گوشیش و در بازی clash of clans اون مهره هایی هستیم که اختیارتی هم داده شده به ما
بنظرم شما اتفاقا خیلی هم قبولش داری همین که میگی مادرتون رو ازت گرفته یعنی بوجودش اعتقاد داری اونم از نوع شدیدش
فقط دلخوری ازش....که به میلت رفتار نکرده...خیلیا دلخورن ازش....اگر همه چی بر وفق مراد ما بود که دیگه بازی clash of clans نمی شد
درست میشه..زمان یکم بگذره رفیق میشی باهاش
با اولین خنده یار دلنوازت و رخنه پرتو عشق زمینی که امیدوارم زودتر بیاد قابتو بدزده...یا موفقیتهایی که به عنوان راحتی پس از سختی به سراغت میاد لبحند رو کنج لبات مینشونه و دلتو میبره..مطمئن باش
مگر اینکه نخوای دیگه ببینیش....که بنظرم بازم دست از سرت بر نمیداره

سو واندرفول، چرا همچین ثینکی می کردین ابوت می؟

:|

بهتون حسودیم میشه که انقد سانتی مانتال به خدا اعتقاد دارین:))))) رفیق و عاشق و فلان:))
ولی لطفا اینا رو نرین جای دیگه بگین. :|

۰۹ خرداد ۱۱:۲۷ مصطفا موسوی
خدا اگه بفهمه یه نفر توقع داشته مادر خدا بیامرزش عمر ابدی داشته باشه بیخیال پرستیژ خدایی میشه و از عرش داد میزنه: پشمااام

نمکدون!!! بگو مامان جونت اسفند دود کنه برات چشم نخوری انقدر می فهمی!!!

۰۹ خرداد ۱۱:۲۹ دکتر سین
Frankly, my dear, I don't give a damn!
این آخرین جمله‌ی رت باتلره که هر وقت بر باد رفته می‌شنوم ناخودآگاه میاد تو ذهنم. :|

من بر باد رفته رو خونده م، فیلمشو ندیده م.

۰۹ خرداد ۱۱:۵۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
جا داره بیام از حضور معجزه وار خدا در لحظه های حساس و عجیب و غریب زندگیم پرده بردارمD:

نه واقعا جا نداره. من جایی از این پست نوشته م ایها الناس من نیاز دارم خدا برگرده به زندگیم، این وجود مقدس رو برگردونین بهم؟ که همه نسخه های ایمانشون رو پیامبر طور آورده ن به من عرضه می کنن؟

۰۹ خرداد ۱۲:۳۱ بوبک جان
منم توی نوجوونی فکر میکردم اگر موهام معلوم شه فلان میشه بهمان میشه ، عذاب وجدان داشتم حتی و لذا تا مدتی محجبه بودم ولی از یه جایی به بعد گفتم حالا توی این همه جنایت و اتفاقات وحشتناک دنیا و ۰۰۰ مهمه یه دختر دو سه سانت موهاش معلوم باشه؟نتونستم زیر بار برم مثل خیلی چیزای دیگه که نتونستم زیربار برم۰۰۰

چه بگویم؟

۰۹ خرداد ۱۲:۳۵ بوبک جان
هیچی :))

هیچ نمی گویم:دی

۰۹ خرداد ۱۳:۳۵ مصطفا موسوی
چه جواب کوبنده ای:|
ضایع شدم من الان
۰۹ خرداد ۱۳:۴۳ مصطفا موسوی
چه جواب کوبنده ای:|
ضایع شدم من الان
یه جمله ی باحال تو یه مانگایی بود میگفت " خدا یه بچه ایه با مقدار نامعقولی از قدرت"...بنظرم خیلی راست گفته :/

که یه روز به مامانش گفته یه سیاره بهم بده باهاش بازی کنم؟ :))

۰۹ خرداد ۱۵:۱۸ نیمچه مهندس ...
مال خودتون رو بچسبین باد نبره.
دقیقا!
منم هزار بار اون راهه رو که دیگران میگن رفتم و برگشتم.نیست،نگردین.
باشه هم فقط هست که باشه.نه چیزی میشنوه نه قراره کاری کنه.فقط نظاره گر داستان ماست.
+آرشیو وبمو میخوندم متعجب بودم من دو سال پیش اون قدر مذهبی بودم واقعا؟

من تلاش می کردم مذهبی باشم، ارتباط برقرار نمی کردم هیچوقت. خیلی تلاش کردم قلبا بشه، نمیشد ولی.

پیش فرضتو راجع به زندگی تو این دنیا عوض کن. اینجا قرار نیست بهمون خوش بگذره. کاری هم به کار اونایی که داره بهشون خوش می گذره نداشته باش. من اینو وقتی فهمیدم که تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بودم و یواشکی سرک کشیدم تو یه سری سند و مدرک و فهمیدم مامانم وقتی من به دنیا اومدم طلاق گرفته یا بابام طلاقش داده و رفته و این مامانی که بهش میگم مامان، مامان واقعیم نیست. از اون به بعد هر موقع هر کی جلوم مامانشو مامان صدا میزد بهش حسودیم شد تا همین الان که هر بار از مادر جان بهارت مینویسی تو دلم بهت میگم لعنتی تو حداقل این فرصتو داشتی که بیست سال داشته باشیش و این همه خاطره ازش داری. من چی که نمیدونم اصن مادر چیه، محبت مادر چیه، درد و دل کردن با مادر چیه و بغل مادر چیه. من حتی شیر مادرمم نخوردم. من حتی بعدا هم به روی کسی حتی پدر و مادرم نیاوردم از این قضیه خبر دارم. میگی برم گلایه کنم پیش خدا که به این همه آدم مامان دادی و من حتی عکس مامانمم ندیدم؟ نداده دیگه.
پیش فرضتو عوض کن و انتظاراتتو بیار پایین. خدا یه پک نعمت داره که به هر کی بعضیاشو میده و به بعضیا خیلی چیزا رو نمیده و تازه یه سریشم بعد یه مدت میگیره. حتی چیزایی که میخوای رو هم نمیده بهت گاهی. هر موقع بپذیری که اینجا قرار نیست بهت خوش بگذره آروم میشی

من کلا پیشفرضمو عوض کردم، خدا قرار نبوده به کسی چیزی بده که بخوام بهش نق بزنم دادی یا ندادی، گرفتی یا نگرفتی، کم بود یا زیاد، دیر بود یا زود! اتفاق ناچیزی هستم در جهان که از نیم میلیون سال پیش شرایط جوری رقم خورده و جهان طوری چرخیده که من اینجا باشم، این آدم باشم با این شرایط، حالا خودم میتونم تغییر حاصل کنم یا اگه زورم به محیطم نرسید نکنم، معجزه ای هم رخ نمیده.

کلا نقش خدا رو حذف کردم و هیچ فرقی نکرد زندگیم. کاتالیزور بود گویا. دیگه چه فرقی داره خدا حال کرده صدای بی گناه ترینِ گوش به فرمان ترینِ بندگانش رو نشنوه، یا کائنات خواسته حال منو بگیره که فکر می کردم دوستم نداره، یا همه مون از یه آمیب تکامل یافتیم و انتخاب طبیعی ضعیف ترامونو زودتر حذف می کنه؟

+ارتباط خونی آدما با هم انقدر مهمه؟ اگه من فردا بفهمم مادر جان بهارم مادر واقعیم نبوده کمتر دوستش ندارم. بزرگم کرده، به خاطرم از زندگی افتاده و من بدون اینکه بذارم یا کمکش کنم به آرزوهاش برسه جونشو گرفته م، چه فرقی داره رابرت داونی جونیور بوده در لباس مبدل یا هم خون منه؟

آقا جولیک من معذرت میخوام وسط بحث عاطفی اینو میگم
ولی انقدر مثال برده شدن زن بخاطر کافر بودن شوهرشو نزن
ابسولوتلی قصد هم ندارم خدا رو برات گوگولی بکنم و جا بندازم
چون خودم هنوز با اون کلمه الرحمن مشکل دارم
تو در مورد مرگ صحبت کردی
من هم ایضا مرگ رو گفتم
برهان اثبات و علیت که نچیدم بزرگوار

ببخشید که هی میگمش:)) ولی خب مساله رو اعصابمه، هی میاین میگین خدا ما رو دوست داره خدا تو دلش هیچی نیست قصد بدی نداره فقط بد بیان می کنه خدا خودش خوبه اطرافیانش بدن، خب یه دور کتب مقدس همین خدا رو بخون ببین از کی حرف میزنی گرامی... چرا فکر می کنی تصور من از طرف سادیستیکه وقتی خودش داره میگه بندگانم، من شما رو در رنج آفریدم، بهتونم دستور میدم این جنایت ها رو مرتکب شین اگه موقعیتش مهیا بود، رحمان و رحیمم هستم ببینم شکرخورش کیه! :|


+به جای ابسولوتلی از قطعا، به هیچ وجه، رسما، واقعا، خداییش، بینی و بین الله، وجدانا، والاغیرتا، به ولای علی و یا به همین سوی چراغ استفاده کنید! این همه کلمه و ترکیبِ فارسی هست، چرا انسان باید در جمله ش بگه ابسولوتلی؟!

برای آرامش روح مادر جان بهارتون از صمیم قلب دعا می کنم...

خدا مسئله ایه که به نظرم اصلا نباید درباره ش حرف زد. و خدای هر کس و رابطه ش باهاش به خودش مربوطه و بس...

من اینقدر حساسم روی این موضوعات که حتمنی پیدا می کردم اون خانومه رو. حتی بعد خوندن متنت یه جورایی وسواس ذهنی گرفتم!

ممنون:)

خب اینطوری که میگی که پس اصلا ادیان انتشار پیدا نمی کردن که :دی
منم خیلی دلم میخواست پیدا کنمش، ولی خودمون نمیدونستیم کجای پارکیم اون لحظه، و من هم که انقدر مشغول عزاداری برای عفت و آبروی بر باد رفته م بودم اصلا چهره خانمه رو به خاطر نسپردم. تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که هی براش رد مظالم دادم، هر وقت چشمم به روسریه خورد یه دمت گرم حسابی نثار خودش و خانواده ش و عزیزانش کردم، و روسریه رو جای امنی نگه داشتم. حالا اون دنیا با همین دارم میزنن، ببین کی گفتم:))))

۰۹ خرداد ۱۶:۲۰ بهروز ...
درسته حوصله بحث نداری
اما میدونی مشکل کجاست؟
مشکل اینه که همه چیز رو در این دنیا ببینیم
در حالی که این دنیا اصل نیست. بخشی از کل داستانه
شبیه یه پازل بزرگه. خیلی وقت ها هیچ توجیهی برای خیلی چیزها نداریم. چون نمیتونیم کلیت ماجرا رو ببینیم
----
خود من هم بیشتر نزدیکانم رو از دست دادم
ما انسان ها باید بمیریم! همونطور که قبل ما تخمینا 6 میلیارد نفر هم مردن
وگرنه همدیگه رو میخوریم!
----
ما انسان ها موجود کاملا مختاری نیستیم. بین جبر و اختیار معلقیم

مثلا اون دختر سومالیایی که گفتی. در سومالیایی بودنش، مجبوره. اما در عین حال انتخاب های زندگیش رو هم داره
----
در مورد بردگی هم یه متنی قبلا نوشتم. خواستی بخون و نظرتو بگو!
----
شخصا نمی خوام به خدا برت گردونم! فقط تلاش می کنم به سوالاتت جواب بدم.

من که سوال نپرسیدم آخه اصن.


ابتدا به ساکن، چون امروز یه بار رخ داده تاکید می کنم که جوابی که به این کامنت میدم، لحن شوخی داره و ابتدا قصدم ناراحت کردن کسی نیست. امیدوارم که دوستانه و شوخ خونده بشه و اگر جایی از حد خودم خارج شدم یا لحنم شما رو به شک وا می داره که دارم به کسی کنایه میزنم، به بزرگی خودتون ناتوانی من در منتقل کردن لحن شوخ رو ببخشید.

در ادامه.

من به شما توصیه می کنم متنی که در مورد برده داری نوشتید یه جا ذخیره کنید، دو سه سال بعد برای خودتون و یه مرغ پخته بخونید. شاید مرغ پخته خنده ش نگیره، ولی خودتون قطعا چنان عرق شرم میریزید که برای همیشه وبلاگتون رو پاک می کنید. من تجربه ش رو دارم به شخصه ها، حمل بر تیکه و کنایه نشه. وقتی با تمام وجود سعی بر توجیه کردن اعتقاداتمون داریم، و سن/تجربه زندگی مجازی/ سابقه مطرح کردن این مسائل در جمع مون کمه، چنین میشود. که میایم میگیم اسلام که ما معتقدیم دینی برای بشریت از هزار و چهارصد سال پیش به بعد بوده، در این موردِ خاص یه چیزی در مورد برده داری گفته که فقط لازمه اون موقع بوده، الان که نمیخواد انجام شه! 

جوابی که به تمام افرادی که اینو گفته ن دادم، به شما هم میدم (و اصلا به بقیه قسمت های پستتون که میگین حالا مگه به برده ها بد میگذشته و اینا توطئه هالیووده هم کاری ندارم، چون باید شما رو از پایه با مفهومِ «آزادی» و «حق بهره بردن انسان ها از عمرشون» و «غلط غلطه، چه استیون اسپیلبرگ بگه چه خاتم الانبیا» آشنا کنم که یه خرده از سطح تخصص من خارجه).

 ما معتقدیم زمان اسلام، اعراب دختران رو زنده به گور می کردن و اسلام اومد گفت زن با مرد برابره و به زن عزت بخشید (در همین جامعه همسر پیامبر زن چهل ساله مجردیه که یک تاجر موفقه و خودش شخصا تصمیم میگیره با کی ازدواج کنه بدون اذن پدر، که این عین بی عزتیست اصلا!!) و بعد از اسلام دیگه کسی اگر اسلام آورد دختران رو زنده به گور نکرد. خود پیامبر هم چهارتا (پنج تا؟) دختر داشت که هیچکدوم رو زنده به گور نکرد. به صورت کاملا یهویی و صفر و یکی، گفتن ای کسانی که مسلمان شدید، بدونید که زین پس زنده به گور کردنِ دختران حرامه! حالا مقایسه کنیم با برده داری که شما میگی اقتضای زمانه بوده و نمیشده یهو قطعش کرد و تنها راه ممکن بوده و همه می کردن چرا اونا نکنن. 
اگر قبول داری برده داری کار غلطیست، و برده داری مال دوران بربریت و عدم پیشرفت تمدنه و ما الان متمدن شدیم دیگه این کارا زشته، پیامبر و امامان برده داشتن. پس نه تنها امامان و پیامبران معصوم نبودن چون برده داشتن و کار غلطی کردن، بلکه اسلامی که قراره دینی پویا باشه که برنامه خیر و صلاح بشریت تا آخرالزمان توش مطرح شده و با فطرت ما هم قرار بوده سازگار باشه، با توجه به اینکه توش صراحتا حق برده گرفتن برای مسلمانان ذکر شده، باید سیصد سال پیش میذاشتیم تو کوزه و یه دین جدید میاوردیم که به جامعه متمدن توصیه نکنه برده بگیرید.
اگر برده داری کار خوبیست و با فطرت شما سازگاره که برده باشی یا برده بگیری، اسلام شما رو به توحش دعوت نموده و شما یک دیگر آزار در درونت داری عزیزم. توجیه نکن، چه اگر برده باشی بهت خوش بگذره، چه دوست داشته باشی شوهرت رو مسلمونا بیان بکشن تو رو به زور به عقد خودشون درارن، کسی که زندگی یه نفر رو تا آخر عمرش میگیره مال خودش می کنه و از پیشرفت، از رسیدن به آرزوهاش، از رفتن دنبال سرنوشتش جلوگیری می کنه، داره مرتکب دیگر آزاری میشه.
حالا انتخاب کن، یا پیامبر و امامانت به آزار دادن دیگر آفریده های خدا معتقد بودن، یا معصوم نبودن، یا این خدایی که نمیخوای منو بهش برگردونی دچار پارادوکسه و نمیدونه برنامه عاقبت به خیری تا آخرالزمان نباید تاریخ انقضا داشته باشه. 

دیگه هم به سوالاتی که من نپرسیدم جواب ندین لطفا، اینجوری میشه تهش :))

اونجا که گفتی خدا نقشی نداره، تا حدودی موافقم. خودش گفته من سرنوشت هیچ کسو تغییر نمیدم مگر اینکه خودش بخواد. تصور میکنم ما رو فرستاده یه جایی شبیه میدون جنگ یا یه مزرعه بی آب و علف تا یه چیزی گیرمون بیاد و برگردیم پیش خودش و بپرسه خب؟ تعریف کن ببینم چطور بود؟ چی کار کردی؟ چی آوردی؟ چی بودی و چی شدی. اما نمیتونم نقش خدا رو تو نوشتن این قصه از نقش پدر و مادرم مبنی بر این تصمیم تفکیک کنم. برای همین یقه کسیو نمیگیرم و گلایه نمیکنم. هر چی که بوده، من پذیرفتمش. این پذیرشه خیلی مهمه.
+ بحث خون و وراثت نیست. سالهاست به وضوح میبینم فرزند خودشو بیشتر از من دوست داره و محبتش به من خودجوش و مادرانه و عمیق نیست. فرقشو میفهمم و به روم نمیارم. و البته حق داره و حسش طبیعی و ذاتی و غریزیه. یقه ایشونم نمیگیرم. به هر حال این همه سال سعی کرده جای مادرمو پر کنه. من تو این عالم یقه کسیو نمیگیرم کلاً. فقط اگه یه موقع کسی یقمو گرفت که چرا چنین کردی و چنان نکردی تک تک لحظاتی که درد کشیدمو میارم جلوی چشمم میگم زیرا.

تو اگه خودت بخوای، تلاش کنی و راه درستش رو پیدا کنی، یا تغییر حاصل میشه که خب خودت تغییر دادی و چطور میتونی اثبات کنی خدا نقشی داشته و سرنوشتت رو تغییر داده چون خواستی، یا تغییر حاصل نمیشه که زورت به محیط اطراف و پارامتر های خارج از کنترلت نرسیده (و اینجا میگن آخه عمیق از ته دلت نخواستی که خدا تغییر بده). در هر دو صورت، خودت مهم ترین پارامتری. اون دختر سومالیایی که گفتم، هر چقدر بخواد (کدومتون جرات داره بگه نمیخواد؟) خدا هیچ تغییری تو سرنوشتش نمیده. اگرم خودش بلند شه حرکت کنه، خدا نمیاد موانع رو از سر راهش برداره. خودش باید تک به دست و با دست خالی برشون داره و به سوی تغییر بره. این وسط نقش خدا چیه، لطف می کنه سنگ نمیندازه جلو پای دختره؟ معجزه ای که نفرستاده تا حالا. شما تا حالا معجزه دیدین تو تاریخ رخ بده؟ یه نفر بخواد و معجزه بشه و به شکلی غیرعادی از یه وضع ایکس به یه وضع وای برسه؟


+خب پس من دیگه حرفی ندارم. همون :بغل :)

۰۹ خرداد ۱۶:۲۹ جادوگر قبیله ی موهاتاک
اقا یا خدا وجود داره یا نداره دیگه
یکی اعتقاد داره یکی نداره 😶
ملت چه علاقه ای به تحول همدیگه دارن نمیدونم :/

از لطفشونه خب، از اینکه خدایی دارن راضی ان و دوست دارن من هم خدایی داشته باشم، و اگه بتونن کمک کنن -که تصور می کنن میتونن- دریغ نمی کنن. منتها من دیگه ازم گذشته، برای همینه که استقبال نمی کنم. وگرنه قطعا نیت بچه ها خیره.

دایره لغاتتو دوست داشتم‎(:‎
ممنان
الان منو بنده خودت کردی‎(:‎
تو و شباهنگ مثل دوقلوهای افسانه ای دستاتونو بدین به هم و زبان فارسی رو در وبلاگستان رونقی دوباره بخشید‎(:‎

چاکرم! در خدمت باشیم! :دی

۰۹ خرداد ۱۷:۳۵ بهروز ...
در مورد اذن پدر. در اسلام هم فقط برای دختر باکره لازمه. اگه شخصی باکره نباشه. نیازی به اذن پدر نیست. خدیجه هم اولین بار نبوده که شوهر میکرده. پس نیازی به اذن پدر نداشته

من کی گفتم یهو نمیشده برده داری رو قطع کرد؟ گفتم جایگزین دیگه ای نداشته. شما برای شرایطی که من نوشته بودم. جایگزین دیگه ای داشتی؟

بحث انسانی بودن یا نبودن نیست. بحث اینه راه حل دیگه ای داری؟ ارائه بده

گرفتن اسیر (یا برده یا هر اسمی روش بذاری) جزوی از هر جنگی هست

واقعا فکر میکنی الان انسان متمدن کار دیگه ای می کنه؟ مثلا فکر میکنی روسیه یا انگلستان ویران شده در جنگ دوم جهانی رو کی ساخت؟

اسرای آلمانی. عملا همون برده بودند. اما از کلمه برده استفاده نمی کردند

به نظرم یه بار دیگه باید متنی که نوشتم رو بخونی

----
من از بحث کردن اذیت نمیشم و مشکلی هم با ارائه دیدگاه های شما ندارم
---
از سایر دوستان هم خواهش می کنم تشریف ببرن پست من با عنوان برده رو مطالعه کنن. نظرشون رو بفرماین

من آنچه شرط بلاغ بود گفتم، شما ملال گرفتی. کسی اگه حوصله داره بره پند بده ایشونو. من وا دادم :دی

۰۹ خرداد ۱۸:۰۱ سمن بانو
اوففف کامنتا رو...
ملت رها نکننده ای هستیم حقیقتا :|

رها نکردن همیشه بد هم نیست، ولی وقتی طرفین از دو دیدگاه کاااملا متفاوت به ماجرا نگاه می کنن بی فایده س. وگرنه سقراط هم ول نکن بود:))

+سقراط؟ افلاطون؟ من این فیلسوفای یونانی رو همیشه قاطی می کنم. اون مردم آزاره کدوم بود که ملتو تو کوچه خیابون خفت می کرد به پوچی میرسوند؟

۰۹ خرداد ۱۸:۴۶ ♫ شباهنگ
ترتیبشونو اینجوری حفظ کن:
سقراط
افلاطون
ارسطو

گام اول. حرف اول اولی و حرف اول دومی رو کنار هم بذار بشه سا
گام دوم. دو حرف اول سومی رو جابه‌جا کن بشه را
گام سوم. ماحاصل دو گام قبلی رو بذار کنار هم و به اسم خودت برس. سارا

فلسفه ارسطو فلسفه مشا بود. مشا و تماشا هم‌خانواده‌ن و معنی‌شون تو مایه‌های پیاده‌رویه. ایشان به همراه یاران کلاساشونو همراه با پیاده‌روی تشکیل می‌دادن.

بسیور بسیور مچکرم شیخ، سایه ت بر سر ما!:دی

۰۹ خرداد ۱۹:۰۱ Nelii 💉📚
منم هیچ جوره نتونستم این قانون برده داری رو هضم کنم و با اینکه کلی سوال پرسیدم به جواب نرسیدم.
اگه زن و مرد برابرن و همه پیش خدا یکین، چرا اماما برده داشتن؟ چرا پول میدادن کسیو بخرن؟ چرا حق داشتن با کنیزشون بخوابن؟چرا خوابیدن بین دو کنیز مشکلی نداره چون کنیزن؟
چرا امامی که زن باشه نداریم؟ چرا پیامبر زن نداریم؟ چرا اینهمه پیامبر همه عرب بودن؟ پس بقیه چی؟
خدا میگه پیامبری از خودتان،خب پس چرا همه عرب؟ ما همه عربیم مگه؟
و قس علی هذا:))

مانی مگه پیامبر ایران نبود؟ اونی که نقاش بود سوزوندنش؟

بگو چرا سرخپوستا و شرق دور پیامبر نداشته ن و انقدر اعتقاداتشون از ناحیه بین النحرین دور و نسبت بهش بی ربطه:دی اینو من پرسیدم سر کلاس اندیشه استاد تعطیل کرد کلاسو:))

۰۹ خرداد ۱۹:۱۷ جادوگر قبیله ی موهاتاک
خیلی قشنگ جواب دادی بهم خیلی زیاد 💜💜

چنین بلاگر قشنگی شده م! صحنه با تابش نورهای رنگین کمانی منور می شود:))

از جهت اینکه حلال باشه اون روسری و این مباحث نگفتم حرفم رو. منظورم وسواس شخصی خودم بود که حتما باید تشکرم رو به سمع و نظر هر کی خوبی می کنه بهم برسونم وگرنه ایرادی به کار شما نیست. منظورم با خودم بود و اون حساسیتم.

در مورد دین اینقدر حرف دارم که فعلا نه حوصله ی گفتنش رو دارم و نه توانایی جاج شدن از سمت دینداران و بی دینان!!!

راستی برام جالبه وقتی خداباوران قیام می کنند در برابر نظرات خداناباوران! این حرکتشون اولین نشونه ی ضعف ایمانشون به خداست. خدایی که ضعیفه و باید ازش حمایت بشه...

این دفاع از خدا نیست به نظرم، دفاع از اعتقاد خود آدمه. من دارم میگم اون چیزی که باور داری این سوراخا توش هست، اونا هم میگن به این دلیل و اون دلیل این سوراخ محسوب نمیشه، یا اصلا وجود نداره پس اعتقاد من صحیحه. وگرنه اینکه من به یه چیزی اعتقاد ندارم یا هر چی زور میزنم تو کتم نمیره اون چیز، بدین معنی نیست که اون چیز نیازمند دفاع یا اصلا نیازمند باور کردن منه.

۰۹ خرداد ۲۰:۰۶ Nelii 💉📚
سوال خوبیه، دانشجو شدم می پرسم😀

صد و یک راه برای تعطیل کردن اندیشه اسلامی 2 :دی

اولا که کامنتایی که من خوندم بیشتر در دفاع از خدا بود تا اعتقاد به خدا.
بعدش هم اینکه بحثای اعتقادی کلا مزخرف و وقت تلف کنی و بی نتیجه هستند. بماند که به نظرم هر کس می تونه اعتقاد مخالف و حتی شخصی خودش رو به چالش بکشه ولی نباید به خودش جرئت بده که از اعتقادش دفاع کنه! چون احتمال گل به خودی زیاده. مثل اون پست مضحک دلایل برده داری اون آقا. اولش که خوندنم خندیدم, بعد ناراحت شدم و در نهایت عصبانی و آنفالو کردمش. به بعضیا باس گفت اگه حرف نزنی نمی گن لالی...
بگذار حرفم رو ساده تر بگم. من به عنوان یک خداباور وقتی پستت رو خوندم توی دل خودم و بدون اینکه چیزی بهت بگم گفتم خدایا لطفت رو به جولیک نشون بده تا باهات آشتی کنه... چون خدایی که من قبولش دارم قدرت هر کاری رو داره و نیازی به بحث کردن من نداره درباره ی خودش بماند که توانایی و صلاحیتش رو هم ندارم. منظورم این بود.

امسال اوپرا وینفری یه سخنرانی شور انگیز و خفن تو گلدن گلوب داشت که بعدش ملت ریختن تو پیج های مختلفش که بیا سال دیگه برا ریاست جمهوری نامزد شو و خیلی خفنی و خیلی دوستت داریم و اینا. بعد اوپرا اومد گفت آقا من برا این کار مناسب نیستم، اگه قرار باشه رییس جمهور شم باید خدا نشونه ای برام بفرسته که حتی منم بفهمم بله ی مستقیم از جانب خداست. ( bill maher هم مسخره ش کرد تو برنامه ش :)) )

هیچی دیگه خدایا، خواستی لطف و محبت نشون بدی رعد و برق نفرست پی به عظمتت ببریم، از رعد و برق میتونم به ثور اودین سان هم ایمان بیارم؛ یه چی نشون بده بفهمیم خودت شخصا زنده ای :))

۰۹ خرداد ۲۱:۳۳ چیره (نات اِ روبات)
وُ وُ وُ چند نفر به یه نفر؟ بد ریختن رو سرت نامردا! خخخ ولی نترس! تنها نیستی.

پ.ن: قبلا از خواهر کوچیکم پرسیدم به نظرت چرا باید حجاب داشته باشی؟ گفت برای این که مردا نیان نگن زن من شو. :دی

نکته: برده داری فی النفسه چیز خوبیه. فقط تو فیلم ها یکم برده دارا رو خشن نشون میدن؛ همین. زن شوهرمرده هم دلش بخواد زن قاتل غالب شوهرش بشه. اییشش!
نکته دوم: برای هرچی دنبال تفسیر -توجیه- بگردی پیداش میکنی. الان شما شریعتی رو بیاری اینجا با دستگیری کلی استدلال و منطق قانعت میکنه که کتک زدن زن باعث تحکیم بنیان خانواده و آسایش روحی همسران میشه. :دی

منو هنوز کسی در مورد ایرادایی که به این مسائل میگیرم قانع نکرده، حتی به شک هم نمیندازن منو، چون تهش به «اصن خدا بالاخره خیر و صلاحمونو میخواد» ختم میشه همواره، که طبعا پاسخِ «اگه خیر و صلاحت رو میخواد چرا فلان آزار رو رسونده» «حتما خیر و صلاحتو میخواد» نیست :|


بعدم اینکه نامردا چیه بابا، دور هم نشستیم تخمه میشکنیم نسخه های ایمانمون رو گذاشتیم وسط، جنگ و دعوا که نشده:))

۰۹ خرداد ۲۳:۵۰ ♫ شباهنگ
انسان در جستجوی معنا رو اگه نخوندی بخون. شاید به دردت خورد.
اثر ویکتور فرانکل، روان‌پزشک، عصب‌شناس و پدیدآورندهٔ لوگوتراپی است که در سال ۱۹۴۶ منتشر شد. این کتاب در بر دارندهٔ خاطرات فرانکل از وضعیت خود و سایر قربانیان اردوگاه‌های کار اجباری آلمان در خلال جنگ دوم جهانی است.

خودم تا نصفه خوندم و بعد دفاع بقیه‌شم می‌خونم.

آقا اینا تو اردوگاه کار اجباری چطوری بهشون کاغذ می دادن بنویسن؟ من همیشه برام سوال بوده. :دی
مچکر از پیشنهاد!

۱۰ خرداد ۰۰:۱۶ نیوشا یعقوبی
تو خوبی من فازم مشخص نیست خیلی وقتا بعد یه چیزی میشه میبرم میگم خدایا باهات قهرم و فلان و بهمان بعد خیلی یهویی وقتی میترسم یا مشکلی هست میگم خدایا بعد یهو یادم میفته من قهر بودم :)) تازه میخواستم شیطان پرست شم اصلا یه وضعی

شیطان پرست ها هم عالمی دارن طفلکیا. بابا آخه ملت خدا رو می پرستن میگن ما رو آفریده، شما شیطان رو می پرستین چون دقیقا چه گلی به سرتون زده؟ :))

+این همه جا، وی پی ان زدی به پرتغال؟ :دی

۱۰ خرداد ۰۰:۱۹ ♫ شباهنگ
اونجا ننوشته که. بعداً نوشته. همهٔ دوستا و خانواده‌شو تو همون اردوگاه از دست داده و خودش جون سالم به در برده و بعدا اومده روان‌شناس شده.
من تو ذهن خودم موقع خوندن حرفاش اون اردوگاه رو به این دنیا تشبیه می‌کردم.

http://sabzeroshan.com/خلاصه-کتاب-انسان-در-جستجوی-معنی/

آخه یه سری خاطره دیگه میخوندم از یه پسر نوجوان تو اردوگاه ژاپنیا، اون تاریخ زده بود اتفاقا رو. من هرچی از پارسال به قبل رخ میده به اسم پارسال ذخیره می کنم، آدم ها چطوری تاریخ وقایع یادشون می مونه که بعد از پنج شیش سال بنویسن؟

ممنون از لینک، نگاه می کنم!

چقدر رسول و وکیل مدافع خدا زیر این پست کامنت گذاشتن :))
میگن آدم زنده وکیل وصی نمی خواد، دیگه اون که خداست مثلا!

نیت همه خوبه بابا، میخوان جای خالیشو نداشته باشم تو زندگیم. مهربون باشین با هم :)

۱۰ خرداد ۰۰:۴۵ نیوشا یعقوبی
چون پیشنهادهای خوبی میده لامصب :))
+ دقت نکردم به کشورش :))) خودش هر سری رندوم یه کشور رو برمی‌گزینه

بیاین من بهتون پیشنهاد های خوب بدم منو بپرستین :))

اصن خدا فقط شیوا. خشن و بی اعصاب، قشنگ منم که با یک پا رو کمر شوهر ذلیل شده م ایستاده م:))

+شیوای در حال رقص یه حالتی از شیواست که مستقلا برا خودش اسم داره، با یک پا روی یه جونوری وایستاده که نماد تنبلی و کاهلیه، نمیتونه بکشدش چون اونوقت تعادل دنیا به هم می خوره، برای همین روش وایساده که محدودش کنه مثلا ارواحش :)) . 

۱۰ خرداد ۰۱:۱۲ פـریـر بانو
من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که بحث در مورد وجود و عدم وجود خدا بی‌فایده‌اس. یکی نخواد بهش اعتقاد داشته باشه با حرف‌های یه خداباور قانع نمی‌شه و برعکس!
فقط کامنت‌ها رو خوندم یاد یه چیزی افتادم. این سری تو کلاس ناصرخسرو بحث تحول شاعر شده بود. یه بیتش به همین آیه‌ی ما انسان را در رنج آفریدیم اشاره داشت. استادمون گفت نمی‌دونیم منظورش از رنج چیه اما این رنج می‌تونه همون سوال‌هایی باشه که ما هیچ‌وقت جوابش رو پیدا نمی‌کنیم و در رنج و سردرگمی جوابش می‌مونیم؛ خدا هست؟ نیست؟ عادله؟ اگه عادله چرا بدی تو جهان هست؟ و خیلی سوال‌های دیگه...

ببین من سبک خداسازی روم و یونان و هند رو خیلی می پسندم، خودشون میشینن برا همه سوالاشون جواب پیدا می کنن، برا هر نیازی یه خدا میافرینن، بعد خداهاشون رو به جون هم میندازن با هم دعواشون میشه، اینو با اون جفت میندازن بچه شون یه خدای جدید میشه، قشنگ یه سریال درام از توش در میاد:))

why so serious؟

میدونی من نماز روزه حجاب اینا رو انجام میدم. ببین من تو ی ده سال گذشته مشکلات زیاد داشتم و‌با پوست و خونم این جمله ی (آخه چرا خدا) رو میفهمم. و خسته شدم ازش(ازون جمله)، و من مث تو ی دختر اندر همه چی منطقی نیستم و خرده شیشه خیلی دارم( نمیدونم چرا ملت فکر میکنن کسی ک مثلا موهاشو میپوشونه باید قدیسه باشه!! فرق من با بقیه انسانها فقط تو ی مقدار پارچه اضافه اس همین.) و خیلی وقته خسته شدم و زوممو گذاشتم رو اصلاح خرده شیشه های خودم. واقعا برام مهم نیس خدا ب سر بچه های سومالی چی آورده، اینکه من با این مسئله چ میکنم برام مهم شده. اون مسئله ایو حلش میکنم ک بلدمش در واقع.
+ پند و‌ موعظه اینا نیستا فقط دارم میگم خودم چگونه ام.
++ تصور خدای خوب تخیلی خیلی خوبه. فقط ی چیزی آموختم، متاسفم ک اینو یادم داده، اونم اینه چیزی ازش برا خودم نخوام، چون انجامش نمیده و تصور قشنگمو خراب میکنه! و من از نظر روحی هنوز ب ی تعدادی تصور قشنگ نیاز دارم (برا من مثل بازی با ی عروسک میمونه، میشه دخترم مونسم عزیز دلم، ولی درین حد نیس ک بش بگم پاشو برا مادرت ی لیوان چایی بریز خخخ!)( مثالم شبیه، مثلا بگی خو عروسک نمیتونه برات چایی بریزه خداهه نمیخواد، اما واقعیت اینه خداهه هم ب لزوم حکمتش نمیخواد، ینی حکمت اینجوری ایجاب میکنه، وقتی حکمت دست و پاشو تنگ میکنه خو ینی نمیتونه دیگه)
+++ از اتاق فرمان بم اشاره میکنن، این حجم از کفر لای پتوی ایمانتو ببری سرزمین کفتار ایمان میارن صرفا ب جهنم میبرن میندازنت اون تو، درشم قفل الکتریکی میذارن، برمیگردن میرن ب سلامت ب زندگیشون ادامه میدن!

جور خوبی هستی :دی
+یاد بگیرید، بچه با پرچم سوییس وی پی ان زده!

پرچم سوییس چیه؟ : دی
راستی ی چیزی فیلم فرزند نفرین شده با بازی خود بر و بچ قراره ساخته شه؟! مطلعی؟

آی پیت پرچم سوییس خورده، مکانت رو سوییس نشون میده.
والا من از وقتی کتاب هفت در اومد پرونده رولینگ و هری رو در اوج بستم. نه فیلما رو نگاه کردم، نه جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها، نه فرزند نفرین شده، نه ماجراهای پاترمور، نه هیچگونه دورچین اضافه ای که رولینگ از این سوراخ دعا در میاره :)) ولی می دونم تئاتر فرزند نفرین شده الان نزدیک به یک ساله که در حال اجراست، هرمیون گرینجرش هم سیاهپوسته و یه مقدار جنجال آفریده این. حالا میخواد فیلمش کنه، اپراش کنه، موزیک ویدئو ازش دراره، انیمیشن بسازه براش، سریال اسپین آف بده، دیگه من کاری به کارش ندارم. من هری رو روی سکوی نه و سه چهارم به چشم برادری بوسیدم گذاشتم کنار، کتاباشم دادم کتابخونه.

عا آره، وی پی انم دائم المتصله.
ب چشم برادری خخخخ
اپراش کنه؟ وای خدا چقد خندیدم
ینی فیلم هفتشم ندیدی؟

من تا فیلم پنج دیدم فقط، بعد دیدم اصلا منطبق بر کتاب نیستن کلا ول کردمشون. آلفونسو کارون خراب کرد دیگه، آقا رولینگ صراحتا اعلام کرده اصیل زاده ها بلد نیستن لباس مشنگی بپوشن، طرف رسما یونیفرم کل مدرسه رو از تنشون دراورد گفت با سوییشرت و پولیور بچرخین. جزییات آقای کارون، جزییات رو قربانی جذابیت های بصری کردی!

فک کنم خودِ خدا هم نشسته تخمه میشکنه کامنتا رو میخونه میخنده :دی (البته اگه وجود داشته باشه)
یه جمله هس توی کتاب `رویِ ماهِ خداوند را ببوس` که میگه بهترین جواب واسه اینکه آیا خدا وجود داره `نمیدانم` هست. این شریف‌ترین و در عین حال محتاطانه‌ترین چیزیه که بشر میتونه درمورد این سوال وحشتناک بگه.

هرگز فکرشو نمیکردم مستور چنین حرفی زده باشه:-" یه چیزی تو مایه های امیرخانی فرضش می کردم!

ینی چجوری فرضش میکردی؟ :دی از امیرخانی هنوز کتاب نخوندم چون!

 مذهبیِ در تلاش برای گوگولی و فانتزی، و عمیق و فلسفی نشان دادن باور های خود!

۱۰ خرداد ۱۰:۴۹ حامد سپهر
من کاری به این ندارم که چقدر معتقدی یا نیستی چون از نوشته ت یه برداشتی که کردم این بود که توی عمق وجودت هنوز خدایی هست که توی شرایط اضطراری میری سراغش و صداش میکنی و این نشون میده هنوز رشته هایی از اون طنابی که ماها رو وصل میکنه به خالق هستی مونده و وصله
در مورد حجاب و اینکه یه تار موی شما عرش الهی رو به لرزه در میاره اینا اراجیفیه که از صندوقچه ی کهنه و نمور بعضیا اومده بیرون که باعث شده شما و خیلیهای دیگه رو به خدا و دین بدبین کته
من بیشتر معتقد به اثر پروانه ایی هستم یعنی بال زدن یه پروانه اون سر کره ی خاکی میتونه یه سونامی اینور کره ی خاکی بوجود بیاره و هر کاری رو خدا قرار نیست انجام بده یا جلوی انجام شدنش رو بگیره
اون موقعی که پسر خاله م تو سن 18 سالگی بر اثر سرطان فوت شد یادمه قبل فوتش خاله م اینا
اونقدر دعا و نذر و نیاز کردن که حد نداشت و بعد فوتش خاله م با خدا قهر کرد و نه عبادتی میکرد نه نمازی میخوند یادمه یکی از آشناها حرف خوبی زد بهش گفت اینچیزایی که خدا به ما داده در اصل امانتی هست دستمون و هر وقت وقتش تموم بشه پسش میگیرن و نباید غصه ی از دست دادنش رو بخوری
میدونم مرگ عزیزترین کس زندگی رو نمیشه با اینچیزا توجیه کرد چون خودم هم پدر رو دقیقا بر اثر بیماری سرطان از دست دادم و کاری از دست بهترین دکترها یا اونهمه پولی که هزینه کردیم و چند برابرش رو هم راضی بودیم هزینه کنیم یا دعا و نذر و نیازهایی که کردیم بر نیومد و این تقصیر خدا نیست به نظرم
فکر میکنم لازمه یه خورده در مورد این قضیه تجدید نظر کنی البته من قصد اینو ندارم با این حرفام شما رو به سمت خدا برگردونم چون میدونم هنوز اون ارتباط حتی دست و پا شکسته رو باهاش داری ولی خواستم بگم میشه از یه نظر دیگه هم به این قضیه نگاه کرد

خدا روح مادر عزیزتون رو قرین آرامش بکنه

خدا پدر شمارم بیامرزه:)

۱۰ خرداد ۱۱:۲۹ حامد سپهر
حداقل یه فحشی میدادی واسه این قلم فرسایی

خب نه چیزی داشتم بیفزایم نه نظری داشتم، چی کار کنم، سالسا برم زیر کامنت برات؟ :)) بیا و متین باش، بیا و خوبی کن، اینم نتیجه ش :))

۱۰ خرداد ۱۲:۱۸ حامد سپهر
خوبه پس متین باش

:متین

به عنوان یه کنکوری همواره دینی خون، دارم بهت می گم که اگه بخوای چند تا خدا متصور بشی، در واقع داری هر کدومشون نیازمند می کنی و یه وجودی که خودش نیازمنده نمی تونه یه موجود دیگه رو به وجود بیاره. تو مشکل کارت از توحید در خالقیت و توحید در ربوبیته به نظرم.

+ ممکنه حالا بحث مذهبی به درد بخوره، ولی این که خدا وجود داشته باشه یا نه چه فرقی داره جدا؟ حالا من شب قبل از امتحانام به دامن خدا خودم رو می آویزم ولی حالا.

بابا از لحاظِ جنبه سرگرمی قضیه گفتم، وگرنه همون خدایان یونان و روم فکر کردی خیلی منطقی و پرستیدنی بودن؟ برات تعریف کنم زئوس با دختران سرزمینش چه شیطنت ها کرده؟ :))

منظورم اینه که اگه میخواین خدا بیافرینین، اونا رو الگو قرار بدین و ببینین که بهتون خوش میگذره:دی

۱۰ خرداد ۱۸:۵۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
دیگه جا نیست من برم دیگه:/

مسجدی بشینین حورا هم جا بشه!

چرا جدا یه طوری شوخی می کنم که جدی تلقی میشه؟ :))
تازه الان خوبه ، جدیش پیامد بدی نداره.

چون تو یه زمینه ای اومدی شوخی کردی که قبلت داشتن منو با برهان های دبیرستان به بعد قانع می کردن که اشتباه می کنم:دی

سلام‌.
ای خداااای من! :(
من نمیدونستم مادر شما فوت کرده. واقعا متاسف و ناراحت شدم و آرزو میکنم روحشون قرین آرامش باشه.
نپرسیدی که جواب بدیم اما من با اجازه ت نظرمو میگم. :)
به نظر من اینکه آدم وجود خدا رو باور داشته باشه یا نه به این بستگی داره که چطور به آرامش میرسه! کلا بشریت خودخواهه! هرچی به نفع خودش باشه همونو حق میدونه.
بعضیا دوست دارن پشت هر ماجرایی دست قدرتی رو ببینن که اونها رو می بینه. این دیده شدن براشون ارزشمنده. این پوچ نبودنِ درد کشیدنهاشون، پوچ نبودنِ خوشحالیهاشون براشون ارزشه. حالا اگه به جهان دیگر هم اعتقاد داشته باشن دیگه این ارزشمندی و آرامشی که در رخدادها کسب میکنن بیشتر میشه.
بعضیام ترجیح میدن فک کنن یهو یه سلولی از ناکجا آباد اومده و بعد هزار هزار سال ماها ایجاد شدیم و یهو هم به ناکجا آباد خواهیم رفت و هیچی دیگه. خوش اومدیم! اینطوری خودشونن و خودشون و دیگه لازم نیست نگران نظر شخص دیگری هم باشن.

اما من فکر میکنم آدم هرقدر هم ضد خدا باشه و وجودش رو منکر بشه بازم یه لحظه هایی تو زندگیش هست که عمرا اگه بتونه بدون پذیرش وجود خدا توضیحشون بده. در نتیجه شخصا وجود دسته دوم رو کلا قبول ندارم و تاریخ هم اینو ثابت کرده که بشر ذاتا نمیتونه پوچ گرا و نیهیلیست واقعی و خالص و مومنی باشه!
هرجور شده یه چیزی پیدا میکنه که بگه این خداست!

شما هم به نظرم بیش از اون که با "وجود" خدا مشکل داشته باشی با دین و شریعت مشکل داری‌ به دلایل محترمِ خودت. به نظر من خیلی مهم نیست که خدای خالق، همون خدای اسلام هست یا نه، مهم اینه که بدیهتا یک خدا و خالقی وجود داره که تو هم یه روزی باهاش آشتی میکنی، من می دونم.
اما چیزی که نمیفهمم اینه که چرا نمیری پیداش کنی و همه ش داری به مدلِ خدای مسلمونا غر میزنی! :/
برو خدای خودتو پیدا کن چه کار به خدای مردم داری آخه؟ :دی

ای بابا این همه وقت، این ناله و زاری ها رو من برا چی می کردم پس به نظرتون؟ :))

۱۴ تیر ۱۳:۵۱ یه دوست
بعضی وقتا فکر میکنم چقدر ادما موجودات خود خواهین.هر چیزی میخوان برای خودشونه و احدی غیر از خودشون براشون مهم نیست.خدا رو که نمیخوان.بهشت رو میخوان یا از جهنم فرارین.یا شاید هم خدایی رو میخوان که تو موقع سختی اون چیزی رو بهشون بده که میخوان.حالا انگار واقعا میدونن چی به دردشون میخوره.که اگه میدونستن پس غلط کردم رو برا چی ساختن؟!

آره منم با این مباحث خیلی درگیر بودم. بسیور هم تلاش کردم خودمو اصلاح کنم که خدا برای خدا و عبادت برای خدا و اینا درم نهادینه بشه. نمیشد ولی :))

۱۴ تیر ۱۴:۰۰ یه دوست
یادم رفت بگم ... خدا بیامرزه مادرتون رو. و اگه خدایی نیست خب طبیعتا اخرتی هم نیست و روح مادری که براش ارزوی امرزش کنیم.بیخیال.بزار فکر کنم که فکر میکنید هست.خدا رحمتشون کنه

آره ها، وضعیت عجیبیه. اگه بخوای دلتو خوش کنی که ارواح درگذشتگانت هنو هستن، مجبوری به زندگی بعد از مرگ ایمان بیاری. :|

مرسی به هر حال!:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|