در جمع آوریِ کمد دیواری اتاق کشف شد:

- سه عدد النگوی شیشه ای، که بنده از بازارچه خیریه مدرسه راهنماییم خریداری کرده بودم با این امید که روزی اندازه م خواهد شد، و همچنان میتونستم به عنوان ساعدبند استفاده شون کنم.

- یک جامدادی فلزی دو طبقه پر از مداد رنگی های نصفه از مارک های مختلف که قدمت برخیشون به دورانِ دندون در آوردنِ من برمیگشت.

-یک عدد نمکدون کریستال لبالب پر!!

-سه کلاف کاموای سبز یشمی و یک عدد خاکستری دون دون، به جا مونده از یک پروژه فراموش شده ی بافتنی.

-سه عدد شلوار جین در سایزهای مختلف، که هیچکس سرپرستیشون رو به گردن نگرفت و گویا از آخرین عروسی اجنه ی اتاق به جا مونده ن.

- یک قلک پر از سکه های خارجی، و یک قوطی خالیِ لاک-پاک-کن پر از سکه های پنج و ده تومنی.

- یک عدد کتابِ آموزشِ NLP متعلق به دهه هفتاد، با ورق های زرد شده و یادداشت هایی به خط یک شخص نامعلوم.

-یک و نیم مشتِ پر شکلات، پخش شده در اقصی نقاط طبقه دوم!!

-دستمال عینکِ نو، بدون همراهی جعبه یا خودِ عینکِ مورد نظر.

-یک دفتر نقاشی شامل تلاش های نافرجام نگارنده برای کپی کردن قیافه شخصیت های انیمه ای!!

-و گل سرسبد ماجرا، یک لیوان پر از خاک :|


پی نوشت: داشتم سعی می کردم خودم رو بکشم و تصویر حاصله رو بذارم جای آواتار، که یه چیزِ انسان مانند تو کادر آواتارم باشه، اینطور به نظر نیاد که هدرم داره براتون کامنت میذاره. به هفت آسمون قسم اگه تونسته باشم از چشم چشم دو ابرو فراتر برم. یعنی آنچه من کشیدم رو میشد به جای حریر، لیلیِ پریسا اینا، کیانِ هدیه خاتون اینا، گربه ی فراری، یا حتی همسر آینده آقاگل جا زد، انقدر که جهان وطن و بی هویت در اومده بود!!

۱۷ لایک
۰۵ خرداد ۱۹:۲۵ کروکدیل بانو
یه لیوان خااااااک؟؟؟ :|
سرپرستی ایشونو کسی به عهده گرفت یا ایشونم مال اجنس؟

+میخوای در یک فرصت مقتضی بکشمت؟^_^

نه اون لیوان خاکه رو میدونم چیه... مال یکی از گندمیامه که مریض شده بود، آوردم تو اتاق ازش نگهداری کنم ولی عمرش به دنیا نبود و خشک شد، منم ظاهرا به جای اینکه خاکش رو خالی کنم تو خاکدونیم گذاشتمش تو کمد :|


+اول خوندم «بکُشمت» و اینجوری بودم که خدایا نه به پست قبل که همه روحیه دهی بودن، نه به الان :)))))
استقبال می شود! :)

۰۵ خرداد ۱۹:۳۱ بهروز ...
همین که نر و ماده بودن نقاشی مورد ذکر، معلوم بود جای شکرش باقیست!

بزرگوار من در مثال هام از کودک تا بزرگسال، از مونث تا مذکر، از انسان تا گربه اسم بردم. کجای چی چی معلوم بود خدایی؟

آخ آخ ، نوستالوژی که بیفتد به جان آدم
اگه بگم تو وسایل قدیمیم چی پیدا میکنم خندت می گیره :|
برای همین نمی گم :دی

بازی بذارم رو کنین تو کمداتون چی دارین؟ برای میزتحریرا یه بار بازی کردیم بسیار خوش گذشت! :دی

۰۵ خرداد ۱۹:۳۷ دکتر سین
از کی تمیزش نکرده بودی؟! دهه‌ی چهل؟!! :دی

سه چهار سال پیش مثلا؟ :خنده عصبی 

۰۵ خرداد ۱۹:۴۲ میرزا مهدی
زد به سرم یه روز پدر مادرم نیستن برم سراغ کُمُد دیواریشون.... لااقل مطمئنم تا ده سالگی خودم اونجا پاتوقم بوده بماند باقیه خواهر برادرای دیگه....
خدایا خدایا توش یه دونه ازاون قلکهای پر از سکه های خارجی باشه...به حق همین وقت اذون...


یعنی فقط دکتر سین!!!دهه چهل :))

الان هر کدومِ اون پنس های انگلستان کلی می ارزه:)) قبلا در کنار همون پنج تومنی/ده تومنی های خودمون به عنوان «پول خرد های سراسر جهان» جمع می کردیم اینا رو! :دی

۰۵ خرداد ۲۰:۱۳ بنفشه ❤
اتفاقا هی تو ذهنم میچرخید بهت بگم آواتارتو عوض کن یجوریه هم آواتار هم هدرت مثل همن.گفتم خب لابد دلش میخواد ست کنه با هم مثل هم باشن اصن.ولی جدی بذار روحمون شاد شه عکس بگیر ازین چش چش دو ابرو ببینیم از هنر چقد بو بردی :دی

+اگه چل نفر هنرمند جولیک دوست پیدا نشدن بعد این پست که ازت عکس بخوان تا بکشنت،یا عکستو دارن و عکس میگیرن از نقاشی کشیده شده ت،خودت یه اسم برام انتخاب کن اون اسمو میذارم رو خودم اسممو عوض میکنم به واقع:دی

یکیتون بهم گفت، حالا نمیدونم تو بودی یا کس دیگه ای بود، حتی نمیدونم تو وبلاگ خودم بود یا نه!

قبلا یه قایق بود تو زمینه آبی، گفتم یه چیزِ مشخص تر بذارم که نمادی از وبلاگم توش باشه با هر عابری اشتباه گرفته نشم. بعد دیدم خدایی من هدرم نیستم که. اصلا هدرم اون بالا قشنگه، چه معنی داره انسان جای عکس خودش کاشی رنگی رنگی بذاره. لذا تصمیم گرفتم رخ نمایی کنم برایتان!
دوربین که ندارم همکنون! فی الواقع در منزل ما تنها دوربین گوشی یک نفر کار می کنه اونم آقای برادره، که من باهاش قهرم چون هنوز قرمه سبزی نمی خوره :| بنابراین از عکس گرفتن معذورم. بعدا فرصتی دست بده با وب کم لپ تاپ ( :| ) عکس بگیرم!

+اسمتو بذار پاتریشیا وینتربورن! یه نفر اعلام آمادگی کرد، 39 to go :))

۰۵ خرداد ۲۰:۲۱ آقاگل ‌‌
یاد کمد آقای ووبی افتادم توی تنسی تاکسیدو. :d

اتفاقا تا قبل از اینکه جمع آوری کنم هروقت در کمد رو باز می کردی چند تا گوله کاموا قل می خورد میفتاد بیرون! :))

اون همسر آینده آقاگل رو خوب اومدی :))

بسیار بلاگرِ خوب آینده ای هستم!

۰۵ خرداد ۲۰:۵۹ نیمچه مهندس ...
من هفته ای یه بار کمدمو میریزم بیرون.همه ی چیزامو هم استفاده میکنما ولی امکان نداره هر بار یه چیزی نندازم دور.
مسابقه بذار،استقبال میکنم:)
من اون چالش میز کار رو تا رسیدم تموم شد.

من باید یه سوییچ درون خودم فعال کنم که حاجی، بگذر از مال دنیا، بده بیرون اینا رو!! وگرنه که همه چیزو تا ابد نگه می دارم. الان یه سری گوشی موبایل تو کشوی میزمه از سال هشتاد و چهار بدین سو توسط خانواده استفاده شده، من نگهشون داشتم...به دلایلی :|

۰۵ خرداد ۲۱:۵۶ هانیه ☺
سلام اینا رو میندازی دور یا بازم نگه میداری؟ما هم تو خونه تو کمدها بعضی چیزها هست نه میشه نگه داشت نه دور انداخت:(

همه شون رو نگه داشتم، لیوان خاکه هنوز لب کتابخونه س که فردا که رفتم به گلدونام سر بزنم بریزمش تو خاکدونی*. فقط اون کتاب NLP ئه رو نمیدونم باید چی کارش کنم، من یه NLP میشناسم اونم natural language processing ئه، این یه چیزایی تو مایه های آدم شناسی توشه!


*وی همچون ملکه برفی خود را در منزل محبوس نموده و روزی یکبار به بالکن سر میزد :))

یه بار گفته بودی نارنجی و سبز و اینا هستی، این هدرت دقیقا قضیه ی اونه. ینی انگار همین شکلی ای کلا :))
ولی اون آواتار جدید هم باید دیدنی باشه

اینو لااقل پنج سال پیش گفته م :|

والا فعلا که دوربین ندارم نشونتون بدم :دی ولی همون دو تا نقطه و یه خط منحنی فرض بگیر شما:دی

نه کامنت گذاشته بودی در جواب به یه پستم که گفته بودم چه رنگی این.

آوه، فکر کردم به اون پستم اشاره داری که خودمو به صورت ابسترکت کشیده بودم، خط خطی سبز و نارنجی بودم :دی

من عمدتا در کمد تکونیام خوراکی و قرص باستانی پیدا میشه :|
در اکتشافات اخیر، یه کیسه کیشمیش پیدا شد متعلق به دوره ی پیشدادیان، که حتی پلاستیکش هم پوسیده بود و داشت تجزیه میشد :||

البته این قضیه مربوط به قبل از وقتیه که نقاشیام که ته کمد گذاشته بودم خراب بشن. به دیوار تکیه شون داده بودم و چون پشت کمد من حمومه، کمد نم داده بود و تک تک عزیزان کااااملا خیس شده بودن و بین شیشه و نقاشی، پر از آب و حشره شده بود و بعد طی مراسم رسمی همه شون روانه ی زباله دونی شدن :( انقدر وحشتناک بود که :(
کلا دوتا چیز از اون فاجعه جون سالم به در بردن، یکی یه نقاشی بود که اول دبیرستان از اون عکس ماهی نارنجیا که مال دسکتاپ ویندوز اکس پی بود کشیده بودم، یکی هم ایشون
http://faella.blog.ir/post/8

اصلا بعد از اون چشمم ترسیده و هردوماه یه بار کمد رو میریزم بیرون هوا بخوره -_-

چه عنوانی هم داره:))) بوی نا می دهی فرعون؟!:)))))

جولیک میشه یه سوال بپرسم؟وقتی یه مطلب جدید تو وبلاگم می نویسم چطوری لینک یه وبلاگ دیگه رو توش بذارم تا خواننده وقتی کلیک کنه بره تو وبلاگ اش؟
چه سوال سختی بود کامپیوتر سوال پرسیدن هاش هم سخته:)

اون قسمتِ متن که میخوای لینک بشه سلکت کن، بعد از اون آیکن هایی که بالای کادرِ متنت هستن اون چیزی که شبیه دو تا توپِ به هم چسبیده س ( و در اصل یه زنجیره :| ) انتخاب کن، بعد تو کادری که باز میشه آدرس لینک رو بذار.

۰۵ خرداد ۲۲:۵۷ بهروز ...
در راستای پاسخت به کامنتم

منظورم بخش پی نوشت مطلبت بود. همه اون هایی که گفتی جنسیتشون ماده هست. میگم خوبه حداقل شبیه نر نشده عکسی که از خودت کشیدندی

کیانِ هدیه خاتون اینا همونطور که از اسمش مشخصه پسره، گربه فراری هم نمیدونم جنسیتش چیه ولی گربه س و نر و ماده ش از روبرو یه قیافه ان! :دی

۰۵ خرداد ۲۳:۰۱ بنفشه ❤
@هانیه
من فضولیم و دخالتم گرفته دلم میخواد من بنویسم:دی
بزرگوار انتشار مطلب جدید که میزنی یه صفحه برات باز میشه دیگه.از راست به چپ نوشته شده حالت،قلم،اندازه،رنگ،زمینه.بعد دوتا مربع و بعد سمت چپی ترین ها دوتا علامت رعد و برق و غیر رعد و برقه.اون یدونه مونده به سمت چپی ترین اصل کاریه.بدین صورت که متن یا کلمه ای رو با موس بکش روش و بعد اون کنار رعد و برقیه رو بزن.ازت آدرس میخواد.چیزی که میخوای لینکش رو بذاری آدرسش رو اونجا بزن.لینک میشه
سرفرازت کردم جولیک یا توضیحاتم کامل نبود؟:))))))))))

علامتِ غیر رعد و برق؟ اصفهانی آدرس میدی؟ :)))

سرفراز شدم، بله! -صدای پخش سرود ملی و پیچیدن باد در پرچم های مهتزز در فضای استودیو-

۰۵ خرداد ۲۳:۰۶ ♫ شباهنگ
هدر فقط هدر شباهنگ :)) پروفایلیه برای خودش

هدرت مستقلا یه وبلاگه، منتها به زبون سری نوشته شده :-"

من وقتی از این جور چیزا که قدیمین پیدا میکنم . میزارمشون تو جعبه کفش دورشو چسب نواری میزنم . بعد دوباره سال دیگه از همون جای قبلی پیداش میکنم .ایندفعه تو یه چیز بزرگ تر میریزمشون تا جایی که الان یه گونی عتیقه دارم .
با همه چیزایی که پیدا کردی میتونم کنار م بیام الا نمکدون!

نمکدونه احتمالا همراه یه کاسه قلوه اومده بوده، کاسه رفته بیرون ولی نمکدون به طریقی نرفته :)) آخرین تصویری که از حضور نمکدون تو اتاقم به خاطر دارم یه بشقاب قلوه کنارشه!

۰۵ خرداد ۲۳:۴۶ آقای سر به هوا :)
اونا کمد بوده یا کمد تو اونا ؟

شما ببین من کجا بودم اونوقت! :))

۰۵ خرداد ۲۳:۵۳ ♫ شباهنگ
در راستای کامنتت توی وبلاگم :دی
کتابخونه‌تون همین اواخر سه تن از دوستانی که الان تو خوابگاه خدمتشونم 18 تومن به دلیل تأخیر جریمه کرده اون وقت تو میگی سیستمشون جریمه نداره چون به بانک وصل نیست؟
هست گویا

منم بیست و هفت تومن جریمه کرده بودن چون یه کتابی رو اول تابستون گرفتم اول مهر پس دادم ( کتابخونه تو تابستون بسته بود اینجوری که به من گفتن:| ) و دو تا رو قبل عید بردم آخر خرداد آوردم ( تمدید نمی شدن هر کار می کردم خب! ). ولی موقع تسویه حساب که رفتم جریمه م رو بدم گفتن نمیتونیم بگیریم ازتون، دستی صفرش کردن! :))

۰۶ خرداد ۰۰:۱۶ ♫ شباهنگ
خب اینا از تحصیل فارغ نشدن و اینو نمی‌دونن. بگم بهشون شاد شدن بندگان خدا :|

میتونن هم حضوری برن کتابخونه مرکزی اینو بگن همین الان...گمونم :-/

۰۶ خرداد ۰۰:۳۸ بنفشه ❤
عه نسرین شباهنگ اینجاس^__^زنده ای؟نبودیاااا. هیچی فقط خواستم بگم میفهمم نیستی کمرنگی:دی

میگم الان یکم احساس تفکر بر من مستولی شد که هدر و آواتارم رو باید جا به جا کنم با هم :|برعکسه انگار.عکس خودم تو هدره،عکس زمین و آسمون آواتار

بیاع. من تماما نشانه ام. نمیدونم چرا هیچکدومتون ایمان نمیارید!

کاپی رایت بای مهشاد هاشمی :|

مهشاد فرعونی داشته که بوی نا میداده؟

۰۶ خرداد ۰۲:۳۱ آقاگل ‌‌
حالا که این پست همزمان شده بود با فینال لیگ قهرمانان، از همینجا به همسرآینده آقاگل این پیام رو برسونم که موقع فینال لیگ قهرمانان و تا بیست و چهار ساعت بعدش وقت خوبی برای جارو کردن خونه نیست. و مصرف چیپس، پفک و سایز مواد سرطان‌زا کاملاً آزاده. پیام دیگه‌ای ندارم.

@همسر آینده آقا گل

الان بگم من کلا هرچیزی رو از هرجایی بر میدارم دقیقا و دقیقا به سر جای اول برمیگردونم و تقریبا هیچ وقت کمد و میز و قفسه کتاب مرتب کردن نیاز ندارم، ابراز ناشبیهی کاملا مشخص میشه دیگه؟
یا مثال بزنم که وقتی کسی مثلا یکی از کتابهاپو از قفسه برمیداره بعد می ذاره سر جاش، متوجه میشم؟
D:

سندروم مایکرافت هولمز:))

۰۶ خرداد ۰۳:۴۴ آسـوکـآ آآ
دروز بچه ها سر کلاس از جن میگفتن
اومده دیدم پست جنت رو تو متن لینکش رو گذاشتی
نکنه نشونه باشه و بیان
میگن بشنون میان
شانس که نداریم
والا :-|

ول کن بابا جن چیه گیر آوردی تو ام:))

۰۶ خرداد ۰۳:۵۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
شما با پدیده خونه تکونی برای سال نو آشنایی ندارین؟! :/

شما تو خونه تکونی کمد دیواریاتونم میریزین بیرون؟ لحاف تشک سنگینارم میندازین لباسشویی؟ :))

۰۶ خرداد ۰۴:۱۸ نیمچه مهندس ...
تو جواب کامنتم گفتی از سال 84... با خودم گفتم 84 که خیلی زیاد نیست.بعد حساب کردم دیدم میشه 13 سال:|
این سالها چجوری گذشت؟من هنوزم اشتباه می کنم که سال 97 شده.

به سختی گذشت...به سختی.

نه دختری داره که بوی سیب میدَهه! :دی

خب حالا هر چی بوی هر چی بدهد کپی رایت مهشادی میخوره؟:دی

۰۶ خرداد ۰۹:۳۸ مصطفی فتاحی اردکانی
لیوان خاک به کنار نمکدون آخه؟؟

همه ش تو یه طبقه نبود که، بعدم خاکه، venom که نیست از لیوانش بیاد بیرون راه بیفته تو کمد با بقیه وسایل چاق سلامتی کنه!

۰۶ خرداد ۱۱:۱۷ فربانو ...
چند سال بود جمع نکرده بودی؟ :)))))
پاراگراف اخر عالی بود :)))))

نهایتا سه چهارسال:-"

۰۶ خرداد ۱۱:۲۲ حامد سپهر
میگما چند ساله خونه ی شما عید نشده که خونه تکونی کنید چون اینجور کارا مال اونوقته
با این حساب اگه جسد مومیایی شده ی رضا خان هم تو کمد شما کشف میشد تعجبی نداشت بعد کار اجنه س:))
اجنه کجا بود شما تنبلی خودتو تقصیر اجنه میندازی

اون پست مربوط به اجنه رو هم خوندم اونزمان دقیقا چی مصرف میکردی داداچ چون توهمش خیلی بالا بوده:)))

ما تو خونه تکونی اتاق منو نمی تکونیم هیچوقت، من بدم میاد بقیه بیان به وسایلم دست بزنن چون معمولا یه سری چیز میزو میریزن دور بدون اینکه بپرسن میخوایشون یا نه! خودمم جاهایی که تو چشمه تمیز می کنم، کمد دیواری تمیز کردن نداره که. کمده دیگه.

۰۶ خرداد ۱۲:۱۴ جناب دچار
از این کیف کردم که گفتی جهان وطن یعنی بی هویت :)

با جهان وطن خصومتی داری خواستی از دهن من ناسزا بگی بهش قشنگم؟

نه به خشونت علیه ماگت‌ها! نه به خشونت علیه کمدها! کمد من خیلی هم هویت داره! >:P

●_●

-توصیف دقیق نقاشی در راستای نجات جان خود و جاخالی دادن از بلاجر های پرتاب شده-

کمد چیه. :/
خدایا توبه. یه بارم اومدیم از حقوق گربه‌مون دفاع کنیم شرف خودمونو بردیم زیر شیر. :/
مهم اینه که تو می‌دونی منظورم چیه. :/

نه من جدی جدی فکر کردم داری در مورد کمدت حرف میزنی:))))))

من که این طوری می گردم کشوهای قدیمی مو بوی خاک بلند می شه

هرچی چیز قدیمیه میندازم بره
ینی چی که نگهشون دارم؟ مثلا یه گل رز خشک شده رو چی کار کنم 50 سال دیگه؟

گل رز که خودش تجزیه میشه، ولی خب مثلا این مدادرنگیا که بعضیاشون از سر تا پا جویده شده ن و بعضیاشون به اندازه یه بند انگشت ازشون مونده، سه تا بچه فارغ التحصیل کرده ن، ماشالا انقدر دامنه شون گسترده بود که خوبِ خوب سی رنگ رو داشتیم:)))  میگم یعنی بعضی چیزا هم هست که به یه درد می خوره دیگه به هر حال!

۰۶ خرداد ۱۴:۱۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
باید اعتراف کنم بله-_-
ما قسمت هایی از خونه رو می تکونیم که گردوخاک هم بلد نیست بره اونجا:|

ما اینجوری نمی تکونیم خب:-"

۰۶ خرداد ۱۵:۴۴ جناب دچار
حالا

حالا، قبلا و بعدا از زبون من خودتونو خالی نکنید، با سپاس.

ولی چه حالی میده گم شده ها پیدا میشه وااای اگه پول پیدا کنی خیییلی حال میده:)))))

این سکه ها مال دهه پنجاه الی هفتاد شمسی هستن، الان چه بسا خیلیاشون طرح جدید خورده و دیگه معتبر نیست، یا در کشور مذکور باهاش به آدم آدامس شیک هم نمیدن!

۰۶ خرداد ۱۶:۳۲ مصطفی فتاحی اردکانی
من بد نوشتم
لیوان خاک به کنار،
نمکدون آخه؟
یه نمکدون پر تو کمد چیکار می کنه؟ چرا رفته اونجا؟

آخرین خاطره ای که من از حضور نمکدون تو اتاقم دارم مربوط به یه بشقاب قلوه س که یه نمکدون باهاش اومده. ولی اینکه چرا از پای میز پاشده م گذاشتمش تو کمد اون ته اتاق، بر منم پوشیده س:))

۰۶ خرداد ۱۶:۴۳ جناب دچار
فعلا که ما پیرو شماییم :|

:|

اجنه با شلوار جین میرن عروسی؟ چه کول!

ولی خوش به حالت نامرتبی. لعنتی من برای خودم یادداشت مینویسم پرت میکنم یه جای دوردست که در آینده دور بیابمش و بخونمش. دو هفته بعد دوباره پیداش می کنم.
تنها موردی که خبر نداشتم تو کمدمه یه عدد ساندویچ بود که حدودا یه سال داشت میگندید. میتونستی هاگ و کئک و کرم های روشو ببینی. بوشو که نگم بهتره.
الان فکر میکنم یه بارهم یه چشم گاو گذاشته بودم تو کیفم بعدا تشریحش کنم که یادم رفت. هفته بعد کیفمو باز کردم دیدم ترکیب بوی اورانوس و راسو مرده با عطر مشهدی میاد لامصب. :دی

شایدم پارتی داشتن با تم شلوار جین:))

اورانوس چه بویی ممکنه بده؟
در این زمینه یک خاطره تعریف کنم که من اول دبستان بودم یه روز مادرم برام لقمه کوکو گذاشته بود. منم کیفم از اینا بود که یه سری بچه جیب اینور اونورش داره، لقمه رو گذاشتم تو بچه جیبِ بغل کیفم، لکن نخوردمش چون گشنه نبودم، بعدم که اومدم خونه کسی نپرسید تغذیه ت رو خوردی یا نه. گذشت تا چندین ماه بعد مامانم کیفم رو انداخته بود تو تشت که بشوره، و کلی هم تاکید کرده بود که خالیش کن، منم با اتکا به حافظه بسیور قدرتمندم جیب هایی که مطمئن بودم پر نیستن رو نگاه نکردم. بعد مثلا کیفه قرار بود یه ساعت خیس بخوره بعد شسته بشه، بعد از یه ساعت رفتن سرش دیدن خون سبز رنگی ازش روان است. جیب هاشو باز کردن دیدن که...بله.

۰۸ خرداد ۱۹:۱۸ علیـ‌ تَرین
سکه‌های خارجی رو بدید من بدم به یه نفر که کلکسیون سکه داره :(

این سکه های خارجی خودشون کلکسیون سکه صاحبشون هستن افتخار سمپاد:)))))

۰۹ خرداد ۰۱:۳۹ פـریـر بانو
من عاشق زیر و رو کردن کمدم :))
چند روز پیش میل به تمیزی در من شدت یافت و نصف اتاقمون که مال منه رو تمییز کردم. از زیر تخت ۲ جوراب گمشده، یک سکه‌ی ۲۰۰ تومانی، ساعت گمشده، خودکار لکسیم که ترم اول غیب شده بود و جوهرش پر بود، یافتم. این‌ها کی رفتن اون زیر؟ :| بابت گم‌شدن تک تکشون غصه خورده بودم من :| البته به جز اون سکه :دی

:: من و تو که اگه نقاشیمون رو بکشن هم شبیهیم. حتی در حد چشم چشم دو ابروی تو! (شکلک عینک دودی و نیش باز) #یادآوری_حرف‌های_دورهمی_ددونک :دی

من اونقدری نقاشی نکشیدم که دستم فلج شده. دیگه نمی‌تونم قیافه‌ها رو شبیه در بیارم وگرنه می‌کشیدمت. :(

من از زیر تختم معمولا کاغذ جزوه گیر میاد. نیست همه ش کشوست، چیز کلفت نمیتونه بره!
و اینکه من هیچ خاطره ای از هشتگی که زدی ندارم، شرمسارم:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|