انسان و مدرنیته

آیا باید از وبلاگم به عنوان یک تریبون رسمی استفاده کنم و فقط کشفیاتم پس از تعمق در چیستی و چرایی جهان رو به سمع و نظرتون برسونم، در نتیجه همکنون سکوت پیشه کنم؟

ازش به عنوان اکانت شخصی شبکه های اجتماعی استفاده کنم و بگم از ده صبح تا یک ظهر بی وقفه اشک ریختم و سنگ قبر شستم، شما هم به عنوانِ جوجولیتی هام!! بیاید بگید ناز بشی الهی؟

به عنوان یک اینفلوعنسر! تجربیات ارزشمندمو باهاتون در میون بذارم و بگم پیش از اقدام به خودکشی پنج تا نفس عمیق بکشید، یه ده کیلومتر پیاده برین، اگه بازم آروم نشدین قرمه سبزی بپزین با ته دیگ سیب زمینی کنجدی، بعد که بازم هیچ کس لب نزد و رفتن بیرون ته چین خوردن، به عنوان آخرین تیر بشینین انگیزه هاتونو برای زنده موندن بنویسین، و اگه اونم به ذهنتون نیومد بخوابین تا فردا یادتون بره؟

یا به عنوان یک آدم در یک جمع دوستانه بهتون بگم غصه دارم، خسته شدم، نمیکشم خدایی، خوابیدنم جواب نداد؟


+یه جا نوشته بود نرخ خودکشی در دخترا بیشتر از پسراست، درصد موفقیت پسرا بیشتره ولی. شکر خدا نتیجه گیریش این نبود که ماها عرضه نداریم، فرمودن که چون دخترا نازکش میخوان و جلب توجهه خودکشیاشون، نمی میرن.

+فحش گذاشتم کسی بیاد بگه باید با تیغ خودکشی می کردی. :| با تو هم هستم که خودت می دونی کی هستی!

۱۸ لایک
۰۲ خرداد ۲۲:۲۹ هولدن کالفیلد
فقط تیغ که نیست :|
یه مقدار شرایط دیگه هم داشت :|

کاپ موقعیت نشناسِ برترِ تمامِ ادوار به شما تعلق میگیره بزرگوار.

۰۲ خرداد ۲۲:۳۵ خانومی ...
دوری از من وگرنه یبار غذا میپختم برات می آوردم یا میومدم برات غذا میپختم. بوش میپیچید توی خونه اهل خونه مست میشدن ...

قرمه سبزی پختم در ابعاد مهمونی، احدی نیومد بگه کی حاضر میشه، گشنمونه، به به. رفتن ته چین گرفتن خوردن بی ذوقای ناسپاس. این همه زحمت کشیدم مسترپیسِ خورش های ایرانی رو تحویل دادم!

۰۲ خرداد ۲۲:۳۷ گُل نِگار
اون سنگ قبر شستم و وبلاگ چی بود؟
اصلا قضیه چیه ؟.شفاف سازی لطفا -_-
هیچ جوره نگید بیخیال چونکه ذهنم درگیر شد:/
سپاس D;

لینک به وبلاگِ قبلیمه. وقتایی که خیلی از جهان بریده م میرم بهشت زهرا سنگ قبر های اطرافِ مامانمو می شورم گریه می کنم حالم خوب شه.

همشو بگو.
همه‌مون حق داریم یه روزایی خسته باشیم و بخوایم خودمون و هرکی که چرت و پرت می‌گه رو بکشیم.
حالا البته بهتره که به تجربه‌های موفقیت‌آمیز ختم نشه قصدهامون :دی

خب منظورم این بود که بیام بهتون اینا رو بگم بعدش که چی. اتفاقای باحال رو میگم که دور هم بخندیم، تگ مادر جان بهار دارم که نام نیکو از مامانم بمونه، الان تو بدونی من امروز دو ساعت و ربع تو آفتاب راه رفتم و الان دست و صورتم باد کرده چی بهت افزوده میشه؟

۰۲ خرداد ۲۲:۴۵ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ✿✿
چرا یکسری از کلماتت عجیبن :/

شاید من نمیفهمم

نه من کلا عجیب غریب حرف میزنم، دایره لغاتم شدیدا سست عنصره و از همه چی تاثیر میگیره. حتی تاریخ بیهقی:-/

کجاهاش عجیب بود؟ بگین بترجمانم.

۰۲ خرداد ۲۲:۵۴ گیوم اِوار
خیلی خیلی ثقیل بود...

جدی؟ پستای تاریخی و حماسیمو ندیدین تازه:)))

۰۲ خرداد ۲۲:۵۵ گیوم اِوار
ادبیات خاصی دارید. ارتباط گیری باهاش خیلی ساده نیست.

متوجهم، مدتیه دارم سعی می کنم مفهوم تر بشم:)

۰۲ خرداد ۲۲:۵۶ دامنِ گلدار
آدم بخاطر بقیه زندگی نمیکنه که. خوب کردی همه ش رو گفتی، بیشتر هم بگو، وبلاگ اول از همه مال نویسنده ش هست :) همه یکجایی کم میارن و این حس خوبی به ما نمیده. ولی تموم زندگی اینها نیست و باید گذشت.

من ته دیگ سیب زمینی کنجدی می‌خوام در ضمن.

خب هدفِ نویسنده از وبلاگش چیست؟ حس خود حلب توجه پنداری می کنم وقتی میام میگم ناخوشم:))

روغن به میزان کافی بریز کف قابلمه، کنجد نمکی بریز کفِش، سیب زمینیا رو بچین روش، یه ذره هم روغن بمال روشون دوباره کنجد بزن. کنجد زیریا برشته میشه، روییا می چسبه به قسمتِ آب پزِ سیب زمینی، دو ور خاش خاشی میشه:دی

۰۲ خرداد ۲۳:۰۴ دامنِ گلدار
پست ویرگول رو الان دیدم، دستت درد نکنه. دلت سبز و خرم باشه جولیک جان، وگرنه چاه غصه ته نداره.

والا به خدا:|

۰۲ خرداد ۲۳:۳۳ کروکدیل بانو
ما جوجولیتی!ها همشونو به گوش جان میخریم... غمتو بیار با هم بخوریم زودتر تموم شه :)
فک نکنم برا جلب توجه خودکشی کنن...خودکشی میکنن چون کمبود نازکش سریعتر به اون سمت میبرتشون

آوردم دور هم خون دل تیلیت کردیم میخوریم دیگه مادر:دی

نه از این لحاظ که کمتر به موفقیت میرسند عرض کردم! وگرنه اینکه چرا تعدادشون بیشتره نبدونم چرا.

۰۲ خرداد ۲۳:۴۴ هولدن کالفیلد
@کروکدیل
چرا، تحقیقات روانشناسی نشون داده درصد بیشتری از اقدام به خودکشی بانوان با نیت جلب توجه (خودآگاه یا ناخودآگاه) انجام میشه

مگه میشه ناخودآگاه قصدت جلب توجه باشه؟ بعد چجوری میفهمن ناخودآگاهت چی بوده؟ (مشاورایی که منو دیدن تو درک چراییِ خودآگاهمم مشکل داشتن خسته نباشن ها، از اون لحاظ برام سواله)

درسته چیزی که از دست دادی بزرگ بوده و نمیتونی جای خالیشو با چیزای دیگه پر کنی، درسته که خیلی وقتا خیلی چیزا سخت میشه، ولی بازم نمیر.خب؟ اصلا همین جاش که یکی میاد میگه لطفا نمیر...

اتفاقا مدتی نشستم لب سنگ و مدل پچ آدامز گفتم گادا اگه وجود داری یه نشونه ارائه بده که من نباید برگشتنه قرص بخرم بریزم تو حلقم، لکن هیچ پروانه ی نیومد روم بشینه بگه زندگی خوشگلیاشو داره، لطفا نمیر:)))

۰۳ خرداد ۰۰:۲۱ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ✿✿
اینفلوعنسر
:/

آها! Influencer از influence میاد به معنی تاثیر، افکت. به شخصی گفته میشه که دنبال کننده و پیروان زیادی داره و کلام و رفتارش به نوعی روی زندگی مردم تاثیر گذاره. مثلا اوپرا وینفری یه بار اعلام کرد دیگه همبرگر نمیخوره چون ناسالمه، و فروش مک دونالد کاهش وحشتناکی پیدا کرد. از این لحاظ، اوپرا یه اینفلوعنسره.


حالا در شبکه های اجتماعی مثل اینستا و یوتیوب، به هرکس فالوعراش زیاده میگن اینفلوعنسر. مثل امیرعباس کچلیک، یا حتی مهراب قاسمخانی. در حالی که مثلا مهراب قاسمخانی بیشتر طنزنویسه. برخی هم که فالوعر زیادی دارن، شغل اینفلوعنسری برمیگزینن به کل. بدین معنی که مثلا طرف کارش آرایش و زیباییه، سینره براش محصولاتشو میفرسته میگه انقدر میدیم تبلیغمون کن. بعد طرف پست میذاره که من صبح ها با شوینده سینره صورتمو میشورم، ملت هم ترغیب میشن بخرن. 

۰۳ خرداد ۰۰:۳۹ هولدن کالفیلد
من جواب کامنت خانومی رو خوندم بسیار تاسف خوردم که نبودم، حداقل از اون مسترپیست تشکر کنم!
پ.ن: قرمه سبزی فی الذات یک اثر هنریه، و بانویی که براش وقت میذاره در معنای دقیق کلمه هنرمنده و من این رو جدی میگم!
بنابراین خسته نباشی و این بار درست کردی برای منم نگه دار، لطفاً!

بله بله ما در جریانیم، صورت سیرت قرمه سبزی:))

همه ش مونده دیگه همین الانشم :(

۰۳ خرداد ۰۰:۵۵ هانیه ☺
خودکشی حتی شوخی اش هم قشنگ نیست یه لحظه فکر کردم واقعا می خوای خودکشی کنی ترسیدم:((
من ته دیگ سیب زمینی با کنجد می خوام ایشا الله وقتی مهمون میرم باشه:)

این همه روند منصرف کردنِ خودمو نوشتم برا چی پس؟

خودت درست کن خب:دی

۰۳ خرداد ۰۱:۰۰ نیوشا یعقوبی
اینجور مواقع درمانش میتونه حضور یه دوست باشه به نظرم لازمم نیست کار خاصی بکنه بودنش خوبه خودش

دوستام یکیشون سفره، یکیشون همیشه میاد حق رو میده به طرف مقابل چون بخشی از روند به انسانیت رسیدنشه، یکیشون آقای برادره که در حال حاضر میخوام سر به تنش نباشه با جنایتی که در حق قرمه سبزیم مرتکب شد، یکیشون خودش رو مود نیست، یکیشون گناه داره غمگینش کنم، یکیشونم بیشعوره:)) کلا من وقتی ناراحتم بریزم تو خودم امن ترین حالت ممکنِ از سر گذروندنِ غم و غصه رو تجربه کرده م، از بس که اطرافیانم عتیقه ن برا دلداری:))

۰۳ خرداد ۰۱:۰۱ ** دلژین **
من یه مدتی فکر خودکشی زیاد میزد به سرم
بعد دیدم ننه من که خواه ناخواه که مییمیرم
چه کاریه زودتر
بذار به بازیای زندگی بخندیم

این چرا جوابش ثبت نشد:-/

میفرماد که یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه!:))

۰۳ خرداد ۰۱:۰۲ علی زیرایی
عالی بود ممنون

جای خالی رو با ناسزای مناسب پر کنید.

من تو اینجور مواقع دچار نارسایی در ابراز هیجانات می شم و دست و پامو گم می کنم و نمی دونم چجوری باید دلداری بدم یا ناز بکشم یا هرچی.

ولی عمیقا قلبم تیر میکشه و می خوام پناه ببرم به کلیشه ی مشهور که حس کنم می فهمم چی میگی. (هرچند می دونم شاید گفتنش حرص درآره و اصلا معلوم نیست فایده ی گفتنش چیه).

ولی خب زندگیه دیگه ، یه فرصت کوتاه عجیبه که بنظرم سمج باشیم بچسبیم بهش، زور بزنیم لحظه های قشنگ ازش درآریم حتی اگه غمگین باشیم و در مجموع حالمون گرفته باشه.

من وقتی رد میدم و میرسم به مرحله گور بابای همه چیزِ این زندگی، همواره از آن فرانک به عنوان بجه همسایه استفاده کرده و خودمو خجالت میدم:دی وگرنه که زندگی فرصت کوتاه عجیب نیست برای همه، برای بعضیا کلاس معادلات دیفرانسیلِ بعدِ نهاره که فقط میخوای تموم شه.

۰۳ خرداد ۰۱:۲۶ میلیونر
اگه خودکشی کنی بعد به قول خودت مورچه بشی چی؟ یا روح بشی و پس فردا دلت بخواد پست بذاری یا مثلا بری دوستت رو ببینی و نتونی چی؟
به نظرم تعریف کردن اتفاقات روزت شاید چیزی به ما اضافه نکنه ولی کمی سنگینیش رو از تو کم می کنه.

استدلالای خودمو به خودم تحویل نده، پس فکر کردی چرا من هنوز اینجام؟:)))

من مهم ترم؟

۰۳ خرداد ۰۱:۳۰ بهروز ...
خیلی به پستت ربط نداره اما

در حدیث هم داریم اوقاتی که خیلی شاد یا خیلی غمگینید برید قبرستون.
میزون میشین!
----
میدونم اعتقادی نداری. اما برای مادر عزیزت، قران بخون. صلوات بفرست. احتمال بده حتی اگر یک درصد هم این حرف ها درست باشه، ارزش یه کم وقت گذاشتن رو داره

چرا وقتی خیلی شادیم باید بریم قبرستون؟ شادیم دیگه چیه مگه:-/

اگه قرار باشه به همه چیزایی که شاید یه درصد درست باشه عمل کنم، به درگاه کریشنا هم باید قربانی کنم براش:| متوجهم نیتت خیره ها.

۰۳ خرداد ۰۱:۳۳ چارلی ‎‌‌‌
من لَندمارک ترین مَسترپیسم اینه که یه نودل بتونم درست کنم :(

و درباره جوابی که به کامنت @حنا دادین، مگه حتما باید خوندن یه مطلب چیزی اضافه کنه به آدم؟ مگه کتابای فانتزی چیزی اضافه میکنن مثلا؟

+ فقط کامنت @علی زیرایی :| :|

بزرگوار کاربرد اون @ برای اینه که بگی این تیکه ی کامنتم خطاب به فلانیه. تازه اونم اشتباها از توییتر اومده، چون اونجا طرف واقعا براش نوتیف میره که فلانی تو فلان پست خطاب بهت نوشته، اینجا هیچ اتفاقی نمیفته. منظور اینکه قبل اسم ملت @ نذار!


ببین تو کتابِ فانتزی رو می خری که فانتزی بخونی، محتوا ثابت و مشخصه. وقتی مثلا اشتراک همشهری جوان گرفتی، قصدت اینه که تم نوشته هاشونو دنبال کنی. اون وسط ممکنه فرضا نوشته های نفیسه مرشد زاده رو هم بپری از روشون. حالا همشهری جوان یهو شروع کنه چند شماره در میون به جای مجله برات آلبوم عکس بفرسته، این اون چیزی نیست که تو به خاطرش دنبال می کردی. ممکنه خوشت نیاد. وبلاگ مثل مجله س، تو یه نوشته هایی از طرف خوندی تصمیم گرفتی که این تم خوبه میخوام دنبالش کنم. حالا طرف ممکنه ابداعاتی بزنه و سبک های جدیدی رو امتحان کنه، ولی من به شخصه اگه به کلی از سبکی که من دوست داشتم فاصله بگیره، دیگه نمیخونمش. چیزی که من به خاطرش وبلاگ می نویسم روزانه نویسی و خاطره گویی نیست.

ضمن اینکه اصن خوندن هر کتاب داستانی ای مگه چیزی به تو می افزایه که حالا با خوندن قصه های بیدل نقال میخوای علم کسب کنی؟! بچه پررو:))

۰۳ خرداد ۰۱:۳۸ بوبک جان
نمیدونم درسته بگم میفهمم چی میگی کار درستیه یا نه ولی درصد زیادی حرفاتو درک میکنم۰
من قبلنا تمام این چیزارو میومدم و وبلاگم مینوشتم چون یه جورایی اینجوری تخلیه میشدم ولی خب از یه جایی به بعد فهمیدم کار درستی نیست چیزایی رو بنویسم که واسه خودم غمباره و فرقی به حال کسی نمیکنه دونستنش۰من n بار حتی از دوستای نزدیکم وقتی دردو دل کردم شنیدم ای بابا حالمو خراب کردی چقدر دپرسی و ۰۰۰ ولی هیچ کس نتونست بفهمه من دقیقا تو چه حالی بودم وقتی اون حرفارو میزدم۰
+مزار شهر ما راهش خیلی دوره و واسه من مقدور نیست تنهایی رفتن واسه همین یکی از حسرتام شده ساعتها تنهایی بالای مزار بابام باهاش حرف بزنم و گریه کنم۰
ببخشید اگه با حرفام ناراحتت کردم۰

آره دیگه. همینا که خودت گفتی.

+من نزدیک به بیست تا ایستگاه مترو توی راه بودم، اینجا هم بهشت زهرا بیرون شهره. تازه بیابونم هست، قطعه مامان اینا هم از خیابون اصلی دوره، جون میده توش آدم بکشی، تا بخوان جسدو پیدا کنن کرکسا خوردنش:))

اصن دختری که بلده قرمه سبزی بپزه خیلی جذابه! چطور تونستن از عطرش بگذرن و ته چین بخرن؟ :-/

بی سلیقگی خواهر، بی سلیقگی!

قرار نیس همه چیایی ک میگی ب ما اضافه کنه، اگه میگی و به خودت آرامش افزوده میشه بوگو، و اینکه نمیدونم بگم نگم، میدونی میگم، بعد میگم دلیل گفتنم چیه، منم دیشب چند ساعت برا بابام گریه کردم! خیلی وقته نرفتم سر خاکش و دلم براش خیلی تنگه. سر همون.
حالا دلیلم: میدونم قبلا گفته بودی یا نشون داده بودی یا شاید صرفا احساس و برداشت منه که دوست نداری وقتی از مشکلی میگی یکی بیاد بگه من ازت بدترم، یا منم همینجورم، ولی نمیدونم حس میکنم حال کسی ک عزیز از دست داده ارو یکی مثل خودش میفهمه، بقیه یا نمیفهمن یا ترحم دارن یا مقایسه میکنن با خودشون اگر جای تو بودن و حتی قضاوت! خیلیا قضاوتم میکنن. برای همین از همین تریبون اعلام میکنم اگه بیای و بگی آرزو میکردی اگر خدایی هست، سرنوشت خانواده اتو جور دیگه ای رقم میزد، خیلی الان خوشحال تر و نرمال تر و بی دغدغه تر بودی، یا بیای بگی درسته همه چی ظاهرا خوبه، ولی در واقعیت یه چیزی کمه، ک اگه بخوای بش بند کنی، کمبودش بقیه اونایی ک کمش دارنم اذیت میکنه، ولی نمیتونی باهاش کنار بیای، بیای بگی احساس گناه دارم(مورد خودم اینه!) یا خیلی راحت بگی دلم تنگ شده یا هر حرف دیگه ای، باور کن ایرادی نداره و بد بودن تو رو نمیرسونه و صدمه ای نمیزنه به کسی، اینکه ی آدم منطقی و شوخ و تلاشگر گاهیم ناراحت باشه، برای اونایی ک هیچ سختی ایم نچشیدن تو زندگی ی چیز پذیرفته شده است، هر چند ملت گاهی عجیب توقع دارن بعد گذشت زمان یادت بره و آرامش کسب کنی! چمیدونم صبرت غلبه کنه و...، ولی واقعیت اینه مگر فراموش کردنی عست؟!!
+ امیدوارم فقط ی مشت چرت و پرت نگفته باشم :دی
++ البته بیشتر ک فکر میکنم زر زدم! هر چی میخوای بگو یا نگو بازخوردش از طرف ملت رو من تضمین نکردم با این کامنتما!

من یه سال بود نرفته بودم. یه بزرگواری اضافه شده بود به قطعه که دور قبرش که نیم متر بالاتر از زمین بود، باغچه و جدول کار گذاشته بودن، کاملا لوکیشن اینستاگرام طور. اونو دیدم فکر کردم گم شدم، من سنگ حمیده خیرآبادی رو نشونه گذاشته م برای خودم، ولی این جلوی دیدم رو گرفته بود، مطمئن هم بودم که قطعه ما قدیمیه، از این ادا اطوارها نداریم:-/


نه دیگه الان امنیت جانی منو تضمین کردی، من در پست بعدی به جزییات قبرشوریم خواهم پرداخت و همه تونم باید خوشتون بیاد:)))

۰۳ خرداد ۰۳:۵۷ پشمآلِ پشمآلو
ببی مشکل عه قرمه سبزی تو نبوده .. اونا قدرت درک اون قرمه سبزیو نداشتن و لذا چون خارج از توانشون بوده به ته چین روی آوردن:/

واقعا که همین. عوضش خودم هشت وعده قرمه دارم تا چشمشون دراد.

۰۳ خرداد ۰۴:۱۷ خورشید ‌‌‌
می‌دونی، بستگی به خودت داره که توی اون نوشته‌ها پیامی داشته باشی یا نه.
بنده به شخصه از لحظات مسخره‌ی روزانه‌م زیاد می‌نویسم، ولی فکر می‌کنم در اون‌ها یک چیزی وجود داره که باید ثبت بشه. برای خودم، برای بعدا، یا برای مخاطب‌ها.

پیامی ندارم الان، صرفا میخواستم حرف بزنم.

من برای بعدا خیلی چیز ثبت کرده م، وقتی اون بعدا فرا رسیده قلبم از درد مچاله شده و پشیمونی بر من مستولی!

۰۳ خرداد ۰۴:۲۰ خانم کوچیک
نیست ما دست جمعی بشدت غرق در علم‌اندوزی و کشف و مطالعه و خفن‌زیستی هستیم! حالا گفتن این دست از حرف‌ها و خوندنش ممکنه وقت مارو بگیره، ناراحتمون کنه و تهشم چیزی به ره‌توشمون نیفزونه/:
ضمن این‌که جولیک، تهشم اگه از پست‌هات چیزی به ما نرسید غصه نخور بر بار لغت‌دونیمون که می‌افزاید.

+خیلی اوقاتم ابراز همدردی‌ها شبیه غم آخرتون باشه‌ی آدما تو مراسم ترحیمه، همون‌قدر الکی و فرمالیته.
+اون عالی بود ممنون-_-‌ عالی بود!

آقا شما نه تنها بسیور با کلاس کامنتها رو ختم می کردی،  بلکه من الان متوجه شدم نیم فاصله هم میذاشتی! دیگه خیلی از سطح ما خارجی خواهر:))

پس آخر ترم لغت ها روهم امتحان میگیرم >:)

++ دیدی که تاثیری هم نداشت! :-|

به نظرم یکی از کانسپتای وبلاگ اینه که گاهی وقتا آدمو در "هیچ قالبی" نگنجونه، و تو صرفا به عنوان *یه آدم* بیای حرف بزنی اینجا.مخاطب هم حق انتخاب داره که بخونه یا نخونه، ولی خب اینجا مال تو ه، ساخته شده که حرفای تو _درهرقالبی_ توش بیاد. البته اگه بعد چهارم و پنجم داشت، مثلا اینطوری که آدمو بغل می کرد و اشکاشو پاک می کرد و میرفت براش نون تازه هم می خرید شخصا راضی تر بودم (من دارم خداخدا میکنم ربات داشتن مد شه، واقعا نیاز دارم به همچین چیزی که جون نداشته باشه و حرف نزنه و بشه برنامه ریزیش کرد)

+یاد دوران دبیرستان افتادم یکی از بچه ها یه دوست پسر داشت، از همین مدل جلب توجهیا. بعد این یه روز درمیون مدل خودکشی قرص می خورد و وقتی زنگ میزدن آمبولانس میرسید در خونه شون، انگشت مینداخت ته حلقش :| عملا به تفریحش تبدیل شده بود -_- نمیدونم خانواده ش چرا هی گول می خوردن

دیشب داشتم فکر می کردم آیا اگه به جای وبلاگ یه جن پت داشتم راضی تر بودم؟ از همین لحاظا که بغل کنه و اینا، وگرنه نون که نمیخره.

+خدا شفا. :|

۰۳ خرداد ۰۹:۱۵ خانومی ...
عزیزم :(
این دفعه از غذا ت یه کم نگه دار واسه من میام میبرم ^_^

زیاد مونده! مهمونی بگیرم بهتون قرمه بدم:))

۰۳ خرداد ۰۹:۲۲ میرزا مهدی
راستش دوبار خوندم و از اونجایی که کند ذهنم، نفهمیدم الان باید برات بمیرم ، نوازشت کنم، نازتو بکشم، یا بگم به درک، به گور سیاه و ...:))
ولی یه چیزی رو خوب میدونم، مرگ موش بهتر تیغه...:D نفتالین حتی....

همه ش با هم!


+از اون ناسزاها که ته پست گذاشتم به انتخاب خودتون یدونه برگزینین :|

می دونم خیلی تلخه وقتی آدم کل احساس و هنرش رو میذاره تو پختن قورمه سبزی که بویش با اون ته دیگ هنرمندانه از سه تا کوچه اون ورتر همه رو مست می کنه و همه در کمال بی احساسی و بدعنقی برن از بیرون غذا سفارش بدن... آدم میره تو بی ارزشی :-( حتی حق داره که دیگه نمیخواد باشه اینجا

به شفای زنانگی نیاز داری دخترووو، بیا بغلم:*

>:(<

۰۳ خرداد ۱۰:۳۲ حامد سپهر
اون کنجد روی سیب زمینی بد جور ذهنمو درگیر خودش کرد ((:
تا حالا ندیدم به ته دیگ کنجد بزنن
اتفاقا منم موقعی که حالم گرفته س میرم سر خاک بابام خیلی حال خوب کنه
خدا مادرتون رو بیامرزه اتفاقا امروز هم پنج شنبه س فاتحه واسه رفتگان ثواب داره

از ابداعات آقای برادره! خوشمزه هم هس خدایی!

من وسط هفته میرم که تنها باشم. دیروز یه دختر دیگه هم بود با هم یکی دو تا شستیم.

۰۳ خرداد ۱۱:۰۴ جناب دچار
اوف ته دیگ

سیب زمینی با کنجد تازه!

۰۳ خرداد ۱۱:۲۷ فربانو ...
آی گفتی خواهر. این نازکش خیلی چیز خوبیه :))

شاعر میفرماد نازکش داری ناز کن، نداری پات رو دراز کن:-/

۰۳ خرداد ۱۱:۴۳ میلیونر
خب اینجا وبلاگ توئه. باید بنویسی. کنترل خوندن و نخوندن با خود ماست.
ضمن اینکه مهم تر و اینا رو نمی دونم ولی خب برای بیشتر خواننده هات خیلی اهمیت داری. به نظرم یه آدم نمی تونه همیشه شاد باشه.مسخره س فقط شادی هامون رو شریک شیم.مگه اینستاگرامه؟
خب من استدلالی نداشتم از وقتی اونطوری گفتم خیلی رفتم تو فکر. :))
خب مثلا مثل میرتل گریان یا اون روح بی سر گریفیندور می شی. من فعلا خلاقیتی به ذهنم نمی رسه. مثلا ممکنه بری اون دنیا از بی پولی مجبور شی مستخدم بشی.

خب من اگه هروقت غمگینم بیام بهتون بگم، اسم وبلاگو باید بذارم آب نمک: نوعی مایع شفاف است که از چشمانتان خارج می شود!
تلاش هات منو کشت:))

۰۳ خرداد ۱۲:۰۷ جناب دچار
اگه همه رفتن بیرون غذا خوردن
من حاضرم یه جا قرار بذاریم این ته دیگ رو بزنیم.

بهش بگید :)

ته دیگ رو که نگه نمی داریم، بیات میشه. خوردم همه ش رو خودم. ولی اصن بهم نچسبید.

۰۳ خرداد ۱۲:۲۴ نیوشا یعقوبی
خب بیا پیش خودم :) شاید گاهی ندونم چی بگم ولی بلدم با عمل حال افراد رو خوب کنم

عمل؟قیچی؟پنس؟قاشق؟

۰۳ خرداد ۱۲:۳۸ هانیه ☺
راستی خدا مادرت رو هم رحمت کنه براش فاتحه خوندم

ممنون:)

۰۳ خرداد ۱۴:۱۶ خورشید ‌‌‌
اصلا همه قرمه‌سبزی‌هات رو، همه ته‌دیگ کنجدی‌هات رو بیار همین‌جا. ما تقبل می‌کنیم.

میتینگ بعدی جولیک با قابلمه به جمع می پیوندد:))

۰۳ خرداد ۱۴:۱۹ بوبک جان
آقا یه چیزی :دی
از اون جایی که بچه ها متقاضی غذاهات هستن آشپزخونه تون رو تبدیل کن به آشپزخانه بیرون بر جولیک ۰
اینجوری هم درآمدزایی میکنی هم بچه های بلاگ میتونن بگن غذای جولیک پز خوردیم :دی
واسه شروع از همین قرمه سبزی با برند جولیک میتونی شروع کنی :))
:))

حالا خوبه هیچکدومتونم نخوردین ببینین اصن دوست دارین دستپختمو یا نه:))

۰۳ خرداد ۱۴:۱۹ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
نرو جولیک!
نرووووووو
تو بری کی پست های قشنگ قشنگ بذاره؟
بنداز اون تیغِ لامصبو!

تیغ کجا بود بابا:)) تیغ درد داره من ترجیح میدم بدون درد بمیرم!

سلام سارا جان
اگه یکی بهت گفت برو پیش روان شناس، برو پیش فلان آقا، فلان خانم، فلان شخص بزرگوار، گوش نکن رفیق. نرو.
برو پیش خودت، ببین داری چی کار می کنی، ولی پیش خود واقعیت، همون که شیرکاکایوش کردی و به هیشکی نمیدی.

این شیرکاکائوعه چقد مورد توجه قرار میگیره جدیدا:دی

انقدر مشاور رفته م که حساب نداره. خود واقعیمو نشون اونا هم ندادم از بس مسخره می کردن:))

ما جوجولیتی ها با جوابات به کامنت ها هم حال میکنیم چه رسد به خود پست ها :دی فلذا از هر چی دوست داشتی بنویس، حتی اگه صرفا میخوای حرف بزنی ؛)

چاکرم:دی

سلام
انقدر که ملت درگیر ته دیگ کنجد و قرمه سبزی جا افتاده شدن درگیر تیغ و پیاده روی نشدن! هموطن پرچم آریایی رو بالا نگه دار!
به عنوان یک اینفلوئنسرکه 400 n جوجولیتی داری حق داری بیشتر ازینها ما رو درگیر خودت بکنی(اون عقبیا ساکن نشینن)

بله بله ساکن نشینید، دستهای بندری را بالا بیاورید:)))

‎:D‎:D‎:D
مثل اینکه خیلی ساکنن دیگه‎:D
*مدرنینه چی میگه؟

-تاچِ خرابِ گوشی دست تکان می دهد-

-face palm-

۰۳ خرداد ۱۵:۳۶ نیوشا یعقوبی
بستگی به شخصیت طرف داره

یه وقتایی عمل = پیاده روی دو تایی
یه وقتایی = بغل
گاهی هم هر کار دو نفره ای مثلا فیلم دیدن آشپزی کردن نقاشی کشیدن
گاهی هم چرت و پرت محض گفتن

برا من پاستیل بیارین لدفن:-"

۰۳ خرداد ۱۷:۱۴ خانومی ...
آره فکر خوبیه ^_^
جمعه مهمونی بگیر ، قابلمه پارتی طور . من الویه میارم :))

قابلمه پارتی:))

۰۳ خرداد ۱۸:۱۹ Vincent Valantine
ما شاء الله نظران زیاد بود دیگه تا آخرش نخوندم.
فکر نمی‌کنم باید حساس شد که در چه نقشی پست داد مهم اینه که اثر مثبت رو خودت و در درجه بعد رو دیگران بذاره مهم اون خودتی حالا هرچند دیگران رو ناراحت کنه.
یه جایی تو کتاب نایت ساید میگه: همیشه وقتی فکر میکنی همه چیز به اندازه ی کافی بده! یه چیزی پیدا میشه که بهت ثابت کنه بدترش هم هست!
و البته تو کتاب وقتی نیچه گریست، از زبان شخصیت نیچه میگه: کار من آموزش چگونه تاب آوردن یا کنار آمدن با مرگ نیست! این راه به خیانت به زندگی می انجامد. درس من این است "به هنگام بمیر."
۰۳ خرداد ۲۰:۴۰ دامنِ گلدار
خب من هم امروز حال ندارم، وقتی حوصله ندارم شاید اصلا نخوام بنویسم، ولی وقتی تو میتونی بنویسی نگه داشتنش و فکر کردن به اینکه مخاطبت چی میگه و ناراحت میشه و اینها یک جور سانسور خودت میشه.

میفهمم که نگاهت به وبلاگت حرفه‌ای هست و استاندارد و کیفیتش برایت مهمه. اما مسئله نویسنده و مخاطبش (هر هنرمند و مخاطبش) خیلی پیچیده است :) من شاید روزانه‌نویس باشم و لابه‌لای همین پستهایی که تو با هدف خاصی از نظر خودت مینویسی، روزمرگیهای تو رو بیشتر ببینم، یا شاید نوشتن ابزارم برای رفع تنهایی باشه و پستهات رو بخونم دنبال اینطور کلیدهایی بگردم. یعنی تو که نمیتونی مطمئن باشی مخاطب الف و ب و پ هرکدوم با چه ذهنیتی میان و برداشتشون چیه. در کنترل ما نیست اصلا. به فرض هم مثل مثال همشهری داستان که گفتی، اگر من ببینم دیگه این وبلاگ خوراک ذهن من نیست، خب میرم یکجا دیگه رو میخونم، مگه تو حق اشتراک گرفتی از من یا تعهد دادی آخه همیشه یک سبک بنویسی؟ این مشکل منه، نه تو.

یک دوره بود من تو مدرسه یکدفعه شاگرد زرنگ شدم، خودم هم نفهمیدم چطور! بعد همه‌ی معلمها، بچه‌های کلاس، بچه‌های کلاسهای دیگه، حتی مراقبهای امتحانها، یک لبحند ملیحی میزدن میپرسیدن خوب دادی؟ یا تو که همه رو حل کردی و این دست کامنتها. استرسی داشتم بدجور و اصلا تاب توقعات دیگران از خودم رو نداشتم. حس خوبی نیست. الان توی وبلاگ هم که آدم میدونه دنبال‌کننده داره، با قابلیت گرفتن لایک و نظر و اینها، همین داستان میتونه اتفاق بیفته. تا وقتی آدم تو چشم نیست خوبه، بعدش آسمان بار امانت نتوانست کشید، من رو بیچاره کرد میشه :))

دلیل طولانی شدن این کامنت همانا بیحوصلگی است، بحث الکی نمیکنم ها.

+ ته‌دیگ رو بلدم به استثنای اون روغن و کنجد قسمت آبپزش :) جولیک‌پزش رو میخواستم :دی
بای ده وِی ،یه بار تو ته دیگت زیره بزن به جا کنجد اینقد خوشمزه میشههه^____^
۰۳ خرداد ۲۲:۵۵ نیوشا یعقوبی
چشممم میرم مغازه خوشحال فروشی برات پاستیل میخرم :)
۰۳ خرداد ۲۳:۴۵ مصطفا موسوی
گوش دادن به آهنگ خودکشی ممنوع محسن چاوشی به شما پیشنهاد میشه. که مثل رونالدینهو توی تمام آهنگ خودکشی رو تبلیغ میکرد اما وسط آهنگ مصاحبه شو میذاشت در مذمت خودکشی!
۰۴ خرداد ۱۳:۴۶ نرگسِ مَست
صرفاً خواستم بگم ادبیات عجیبتو
ایضاً دایره لغات سست عنصرتو نیگه دار
والا ما که خیلی باهاش حال می‌کنیم و اینا ^_^

به هر حال قابل فهم بودنِ متن، علیرغمِ وجود لغات جذاب و شگفت انگیزِ بنده در آن، باید در زمره اهدافِ نگارنده قرار گیرد:دی

من اگه جای تو بودم از اینکه هیچ کس قرمه سبزیم رو نخورده یه عالمه خوشحال میشدم ،چون تا چند روز آذوقه غذایی داشتم:) بچه که بودم میزاشتم همه بخوابن بعدش اگه غذای خوبی مثل فسنجون تو یخچال بود 4 صبح بهش پاتک میزدم گاهی برادرمم در این حین میدیدم که از ترس اینکه من همه چی رو نخورم ،زود تر بلند میشد تا جلوم رو بگیره :))))اگه تو خانواده ما این جریان اتفاق میفتاد هم ته چین رو میخوردن هم خبری از قرمه سبزیت نبود..! برو خدارو شکر که جنگ هر روز ما برای غذا خوردن وبقا رو نداری، یکی از اعضای خانواده 10 دیقه دیر برسه هیچی براش نمونده(خونمون شبیه سازی شده حیات وحشه)
در مورد خودکشی یه زمانی یه ایده های جالبی به ذهنم میرسید(اواخر ایام کنکور) همه شو به صورت شعر درآوردم خواستی برات ارسال کنم شاید به کارت اومد :-" حتی یه زمان جو گرفته بودم هرجا میرفتم این اشعار گوهر بار رو بلند بلند میخوندم ، به جای اینکه نگرانم بشن همه میگفتن:(دوباره ،دوباره ) بعدشم درنهایت تعجبم میزدن زیر خنده! بعد از این اتفاق هیچ وقت به این قضیه فکر نکردم ،

ما دقیقا برعکسیم، اگه چیز خوبی تو یخچال باشه انقدر تو رودروایسیِ همدیگه نمیخوریمش تا خراب میشه میریزیمش دور! :|

۰۴ خرداد ۱۹:۱۴ مهدی صالح پور
خب چرا اصن غذا می‌پزی؟! به خروش جمعیت بپیوند و ته‌دیگ بیرون سفارش بده و لذت ببر.
+ نبینیم غمگینی دختر شاد :)

مثل خرید کردن می مونه برام، حس مالکیت بر یک چیزِ جدید بهم دست میده. و همونطور که بیشتر چیزایی که می خرم می بخشم به این و اون چون می ترسم استفاده شون کنم تموم شن، غذاهامم معمولا به قصد اینکه بقیه بخورن می پزم:دی

+دونت جاج ا بوک بای ایتز کاور :دی

چرا قرمه سبزی نخوردن؟ دوست نداشتن؟
+ خب اگه بیان کردن ناراحتی هاتون باعث میشه که حالتون حتی اندکی بهتر بشه، درباره شون صحبت کنید.

لج بازی!

۰۴ خرداد ۲۳:۴۹ آسـوکـآ آآ
فکر کنم دیر رسیدم :(
همه واسه قرمه سبزی نقشه کشیده بودن تو کامنتا :(

من که به هیچکس ندادم به هر حال، چه فرقی داره؟ :دی

آشپزی رو‌ خوب اومدی... با یه قرمه سبزی خوشمزه خودکشی دیگ چی میگه این وسط؟؟😇

قرمه سبزی طی فرایند افزایش انگیزه زنده موندن پخته شده، که هیچکسم نخورد، الان دو روزه دارن از بیرون غذا می گیرن منم به تنهایی هر وعده قرمه سبزی میل می کنم، گوشت شه به تنم تا چشمشونم دراد:))

با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار

در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان کاسته‌ام...

آنچ چیه؟!

۰۸ خرداد ۱۹:۲۵ علیـ‌ تَرین
یه بار یه سوال مربوط به خودکشی توی quora پرسیدم و جواب هایی که گرفتم یه مشت لینک و شماره تلفن از مراکز آمریکایی بود که جلوی خودکشی رو میگیرن. اگه قصد خودکشی داشتم با گرفتن اون جوابا قطعا مصمم تر میشدم. خداروشکر ما توی ایران از این مراکز بصورت فراگیر نداریم.

من که نمیدونم چی پرسیدی دقیقا،  ولی از جوابِ پیشنهادِ کمک آدم نباید مصمم تر شه برا خودکشی قاعدتا :|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|