این سیبو میبینی؟ ماه دیگه بنز می خری!

در مقام شخصی که خانواده بسیور موج سوار و مد دنبال کنی داره، بذارید یه سری مسایل رو در مورد بازاریابی شبکه ای براتون روشن کنم.


ابتدا به ساکن، اگر قصد ندارید برید بیرون از خونه تون و با جامعه روبرو بشید، اصلا نرید سروقت این چیزا. چرا که در این صورت، احتمالا قصدتون اینه که جنس بیارید بفروشید به اعضای خانواده تون. درواقع خانواده تون رو به عنوان منبع انحصاری درامدتون برگزیدید و گردش مالیتون بین شرکت و خانواده س فقط. بنابراین چون انتخاب هاتون محدوده، لاجرم به هر شخص مقدار بیشتری جنس قراره بفروشید، پس تعداد دفعاتی که میاید سر وقت هر نفر، و میزان جنسی که هر بار به یه نفر میفروشید، میره بالا. در نتیجه ش، از یه جا به بعد مردم ارتباطشونو باهاتون قطع می کنن، چون هر برخوردی با شما میتونه منجر به اجبار به خرید کردن ازتون بشه و ما آدم های نژاد آریایی اصولا از ناراحت کردن فک فامیلا، از بی پول جلوه کردن در نظر فک فامیلا، از صادق بودن با فک فامیلا و اصولا هر کاری که تصویر عمومی ما رو در نظر فامیلا از یک خرس مهربون به چیز دیگری تغییر بده، ابا داریم.


دوم، جنس های شرکت های بازاریابی شبکه ای معمولا آشغالی هستن. یه شرکتی یه سری جنس زده که میدونه تو بیابون بندازی مورچه ها نمیان بردارن، میاد به اسم بازاریابی شبکه ای قالب می کنه به یه عده آدم بیچاره، میگه اینا رو بفروش پولت بهت برگرده یه سودی هم روش. اون آدم که شما باشید، اگه اینا رو بدید فامیلاتون، تربیت آریایی مانع میشه گله کنن که مثلا فلان لاکی که بهمون فروختی دو فاز شده، یا فلان چاییت مزه اسید سولفوریک میده. بنابراین در خلوت خودشون شما رو نفرین می کنن و سعی می کنن ازتون فاصله بگیرن. خیلی کسی بهتون لطف کنه، باهاتون قطع رابطه نمی کنه و فقط از خرید طفره میره. لکن چون شما قراره به عنوان یک بازاریاب شبکه ای بسیور سمج باشید، مجبور میشه برای رد کردن پیشنهادتون بهونه بیاره. مثلا من در مقابل پیشنهاد های بیشمار انواع ضدآفتاب ها، مجبورم همواره ادعا کنم اینی که الان میزنمو دکترم داده، و آره باشه همه چیزای تو بازار چینی و فیکه و مال شما توش حلزون و عصاره جوانی داره،  ولی من با مسوولیت دکترم همینی که خریدم قبلا رو میزنم. حالا دکترم هفت سال پیش گفته spf بالای پنجاه بزن و منم عملا هر چیز بالای پنجاهیو میتونم ادعا کنم دکترم داده؛ ولکن چون هر چیزیو آدم نمی ماله به صورتش مجبورم پشت بهانه های اینچنینی پناه بگیرم.


سوم، سود این کار اصلا به زحمتش نمی ارزه. تو خونه بشینید دستبند دوستی ببافید دونه ای پنج تومن بفروشید بسیور مقرون به صرفه تر خواهد بود. برید دنبال یه کاری که آینده داره، یه کاری که بشه گسترشش داد، بهش تکیه کرد، یا لااقل آورد تو رزومه.  تا ابد که نمی تونید شامپوی سیر و فندق با رایحه اکالیپتوس بفروشید به عمه بزرگه تون.

۱۹ لایک
جدیدا گیر یکی از دوستانم افتادم که برای پنبه ریز کار میکنه پیله کرده منم جز زیر مجموعه اش بشم و منم در حال مقاومت کردن هستم مرسی بابت این پستتون این اگاهی دادن ها واقعا لازمه

به نظرم این پست رو به دستش برسون، حیفه!

۲۶ ارديبهشت ۱۹:۲۵ چارلی ‎‌‌‌
آی گفتین :( دو سال پیش چندتا از دوستای مدرسه رفته بودن تو کار همین نتورک مارکتینگ، پدر ما رو دراوردن رسما :/ چای نمیخوای؟ عطر؟ شامپو؟ تولید ملی هستا :| از اون بدتر سیریش شدن که ما هم بیایم تو نتورک :/ هی میومدن قصه میگفتن فلانی تو شرکت پنج سال پیش خیلی بدبخت و اینا بوده، الان بوگاتی داره. بعد دو سال هم که ازشون میپرسیدی چرا شما الان پولتون از پارو بالا نمیره پس؟ میگفتن ما کم کاری کردیم و اینا :/
یکیشون حتی داشت برنامه میریخت پولدار که شد بره مسکو زندگی کنه. خونه‌ش رو هم بده زها حدید طراحی کنه :/ ولی همچنان در این مرز و بومه و نتورکینگم ول کرده D:
و کلا من نمیفهمم چطوری قرار بوده این شرکتا کار کنن اصلا؟ منظورم اینه که بالاخره هرکس با آدمای محدودی توی زندگیش سر و کار داره، نمیتونه تا ابد به همونا جنس بفروشه که! مگر اینکه بره سراغ دستفروشی مثلا‌ :/

ایده ش اینه که تو به عنوان فروشنده خرده پا کار می کنی و میری مثلا بساط می کنی میفروشی گمونم. تو دانشگاه ما یه سری بچه ها سر هر نمایشگاه غرفه می گرفتن برا فروش دمنوش های نتورکی. ولی کلا از دور اینجوریه که طرف جنس بنجلشو به تو انداخته که تو براش آب کنی دیگه. مردم تا چند بار مرام معرفتی ازت می خرن، زان پس باید مجابشون کنی که بخر. اگه فروشنده ی درون نداری که خب شکست خورده ای، اگرم واقعا مستعد شغل فروشندگی ای برو مغازه کار کن که لااقل میدونی داری چیکار می کنی:|

کریس پرت یه مصاحبه داشت تو برنامه استیون کولبر -چرا فامیلیای اینا اینجوری میشه:)) - میگفت تو نوجوانی از همین کارای فروشندگی و نمایندگی فروش و اینا داشته تو نوزده سالگی برا خودش دفتر کار خریده حتی:دی 

۲۶ ارديبهشت ۱۹:۲۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من و دوستم روی استادمون حساب کردیم که قراره بهمون کار بده! ولی همش حس میکنم واسه آبدارچی شرکت هم برم نمیداره:|

منم همین حسو داشتم لکن خلافش ثابت شد:دی

۲۶ ارديبهشت ۱۹:۴۰ مصطفا موسوی
یه رفیق دارشتم ۵ سال پیش رفت توی نتورک که پول دار بشه. الان نه اون پولی داره نه من اونو دارم! در واقع از خیر اون رفاقت گذشتم!
اون اما همچنان توی نتورکه :|

چه پشتکاری واقعا!

هروقت صحبت از بازاریابی شبکه‌ای میشه یاد شرکت بادران می‌افتم. نامبرده‌ها امسال یه تیم توی دست یک فوتبال ایران داشتن. جام حذفی هم بودن و خوردن به استقلال. با همین بازاریاباشون نصف ورزشگاه آزادی رو پر کرده بودن. :| یعنی چیزی حدود جمعیت شهر ما.

دارم فکر می کنم که آیا این چیزایی که آرم B.U.T دارن بادرانن یا نه، چون الان یه لاک ازشون جلومه که دوفاز شده:))

دوست داداشم چندسالی بود ازش خبری نبود اول به داداشم زنگ زد شام رفتن بیرون بعدش دیگه پیله کرده بود بیا یه تومن شوینده بخر:/
میومد هی دم خونه حتی چون داداشم جواب تماساشو نمیداد۰ دیگه سر آخر مامانم رفت دم در بهش اخم کرد گفت نیستش۰ بعد دیگه رها کرد :)))

الهی بمیرم...اخی!

۲۶ ارديبهشت ۲۱:۰۴ مهدی صالح پور
یه جور با جزییات گفتی که انگار چند سالی هست سرحلقه‌ی بازاریابانِ خاورمیانه‌ای.
من جز یه رفیقم که هاست و دامین رو هرمی می‌فروخت، تجربه دیگه‌ای ندارم. واقعا کارِ تباه و مسخره‌ای‌ه.

محاصره شده م بابا، من ته هرمم، هرم رو من سواره اصن!

بعد بزرگوار شما چرا اون ه آخر رو جدا نوشتی؟ سهوی بوده یا هدف خاصی داشتی؟ جنگ از هکسره به سنگر های هجداسرهم کشیده شده؟

واسه کی؟:دی

واسه دوست داداشت، چقدر جدیت داشته.

آره خیلی پیگیر و سیریشن اینا ۰فکر کنم شروط قرارداد باشه :/

کاش یه کار جدی پیدا کنه همنقد توش جدی باشه:(

بادران یونیورسال تریدینگ به عبارتی :))
.
یاد یه خاطره‌ای هم افتادم. یکی زنگ زد گفت ماشینتون رو بیمه کردیم آدرس بده ارسال کنم. گفتم من ماشین ندارم! گفت خب پس مال باباتونه. گفتم خب اونم ماشین نداره. موند چی بگه، گفت خب من چیکار کنم الان؟ :|||
چنین بازارایاب‌های فانی دارن ملت.

آخ، آخ، و آخ:))

ذیل اون خاطره منم اینو بازنشر کنم:
http://platelets.blog.ir/post/556

دیگه باعث شدن جوونامون به همچین روزی بیوفتن۰۰۰

آرزوی خوب هم بکنم باید غر بشنوم؟ ای بابا، من افسردگی دارم شماها زندگی رو رها کردین، دنیا برعکسه!

۲۶ ارديبهشت ۲۳:۰۲ • عالمه •
۵ تومن خیلی کمه ها، تو سر مال نزن! :)))

من هفت هشت ساله قیمت نکردم:))

آره قبول دارم این نوع فعالیت ها خیلی مسخره است و گول زنکی
اما دوستم یه چند ماهیه رفته تو نتورک مارکتیگ شرکت پنبه ریز و فعلا که راضیه. البته چون محصولاتشون بنجل نیست و انحصاری شرکته و بیرونم پیدا نمیشه. مشتری هاشونم اغلب راضی هستن.

پنبه ریز چرا باید نتورک مارکت داشته باشه؟ چی کار می کنن آخه یعنی؟

چه عصبانی :/

برو غر نزن به زندگی امیدوار باش. از آن فرانک یاد بگیر. برو آفرین.

۲۶ ارديبهشت ۲۳:۵۶ مهرداد ارسنج
تو مترو نشسته بودم، آقاهه بی مقدمه گفت من زندگیم متحول شده!
گفتم بیز یا بادران؟!

دلم میسوزه برا این بچه هایی که با آرزو هاشون سرشون گول می مالن.

:))) ماشالا چه مجربم هستی!

جدیدا بازاریابیِ کتاب مد شده! پولِ خوبی ام داره لامصب :|

اینا که میان دم در خونه کتاب میدن میگن خوندی خوشت اومد پولشم بده از وقتی من دوم دبیرستان بودم وجود دارن، همونا رو میگی؟

ترسیدم خب :(
باشه
فرانک کیه؟

آن فرانک یه دختر یهودی بود تو جنگ جهانی خاطرات روزانه ش رو می نوشت، بعد از مرگش چاپ کردنشون. تو اردوگاه کار اجباری مرد، قبلش مخفیانه با خانواده ش تو هلند می زیستن. لکن نرفتن خودشونو سر به نیست کنن با این وجود. :|

الان جدیدا دیگه نمیدن بهت! همونجا میفروشن. آره تقریبا همونان

ما خیلی وقته از این آدما نیومدن دم در خونه مون، از روند امروزشون بی خبرم:دی

تو بند بساطشون داروی بی خوابی نیس؟

نیدونم والا!

تو ام نیاز داریا
انقد زوووووووود جواب دهنده چرایی؟

مخاطب مدارم چون!

خیلی وقتا دلم بحال اونایی که تماس میگیرن و با شور و هیجان و انرژی خاصی محصولشون رو تبلیغ میکنن و آخرش یه نمیخوام گنده میشنون میسوزه
خب آقا همون اول بگید نمیخوام طرف اونقدر انرژی نذاره

منم همینطور :(

یه همکاری داشتیم از این کارا میکرد، و سه ماه داشت تلاش مداوم می کرد مارو جذب کنه، لیکن ما جذب نمیشدیم هی :)) برای محصولات پوست و اینا.
بعد حتییی وقتی از اون شرکت اومدیم بیرون، پیام می داد و وویس میذاشت که بوجی موجیاااا دلم بلاتون تنگ شدههههه کی همو ببینیم؟
ما هم یه کاری رو بهونه می کردیم و میپیچوندیم.
مخصوصا چشمش یکی از بچه ها رو که خیلی خوش سرزبون بود شدییید گرفته بود و ولش نمی کرد طفلی رو.

ولی خب معترفم که یه بار وسوسه شدم که امتحان کنم ببینم چطوریه، اطرافیان فرمودند واردش بشی آلوده ش میشی. البته با توجه به مدل روابط اجتماعی و اسکیل های برقرار کردنم با دیگران، نمیدونم چرا حس کردن ممکنه من توش حتی ذره ای موفق شم :| نهایتش این میشد که همه شو خودم میخریدم و انبار میکردم واسه روز مبادا مثلا :/

@چارلی
زها حدید پارسال مرد :| به دوستت بگو بره رو نورمن فاستر سرمایه گذاری کنه :))

به نظرم بخشی از آلوده شدنت به خاطر اینه که سرمایه ت رو انگار ریختی دور و هرطور شده میخوای برش گردونی. 

انبار کردن رو هم امتحان نکن. ما شامپوی سیر و قهوه با عصاره اکالیپتوسمون یه ساله تموم نشده! تازه این فقط یه قلمشه!

۲۷ ارديبهشت ۰۷:۲۱ مهرداد ارسنج
میگه نخوردیم نون و گندم ولی متاسفانه چندتا از دوستام تو کار نون و گندم بودن :))

:)) درود!

۲۷ ارديبهشت ۱۱:۳۷ کوالای پیر
کار چرتیه ولی خب کار نیست مردم مجبورن واقعا:/

بابا کار نیست یعنی چی، فروشندگی که کار تخصصی نیست که بگی نیست، برو مغازه شاگردی کن جنس بفروش:| لااقل میدونی سر و کارت با کیه، قرارداد داری، صنف دارن، مخاطب مغازه ت مشخصه، دستت به جایی بنده!

۲۷ ارديبهشت ۱۲:۴۹ مهدی صالح پور
اون ه آخرِ جدا عادت شده! اشتباه نیست ولی درست هم نیست!

کی گفته اشتباه نیست؟ آها چون نماد فعله و بخشی از کلمه نیست میشه جدا نوشتش یعنی؟ :-؟

۲۷ ارديبهشت ۱۳:۴۰ آسـوکـآ آآ
باید به خاله ها بفروشیم
عمه ها نمی خرن :دی

موافقم،
مخصوصا اونجایی که میگی بشه تو رزومه آورد
خیلی نکته مهمیه

دیدگاه آینده نگرانه:دی

آخ دست رو دلم نذار. حالا این آشنای من میومد جلوی همه‌مون حساب می‌کرد من تا سال دیگه این موقع یه خونه دارم تو زعفرانیه و یه بوگاتی( یا مازراتی بود؟:/) بعد از تک‌تکمون می‌پرسید درآمد ایده‌آلتون چقدره. مثلا می‌گفتیم بیست میلیون، سر به نشانه‌ی تاسف نشون می‌داد که همه‌تون کوته‌فکرین و ذهنتون همین‌قدره و تا مث من بلندپرواز نشین پولدار نمی‌شین.:|
وضعیت الآن؟ پیش‌خدمت کافه.
وضعیت جنسایی که بهمون فروخته؟ دست رو دلم نذار. :))))

من اون لاک دو فازه رو دیشب زدم و هنوز نتونستم پاکش کنم:)) دربرابر هرگونه پاک کننده ای مقاومه! تتوی ناخن رو کشف کردیم گمونم!

خواهر من میخواست بره توی یه شرکت بیمه کار کنه که هرچه قدر بیشتر مشتری میاوردن، جایگاه اجتماعی شون توی شرکت میرفت بالا :|
هنوز وارد شرکت نشده میگفت بیا از من بیمه بخر:|
خدا رو روزی صدهزار مرتبه شکر میکنم که پشیمون شد و نرفت!!

بیمه هرمی:|||

من دلم میخواد اون دوستمو که میخواد منو بکشه تو به این پستت و یه سایتی ک کلا کلاه برداریاشونو میگه ارشاد کنم، منتها طرف ی رییسی داره هر چی بش میگم میره ازون میپرسه ک چ جوابمو بده:/

خب تو هم بیا از من بپرس چه جوابشو بدی!

۲۸ ارديبهشت ۰۲:۳۱ احمد حیدری
جسارتا باید بگم من مخالفم با دیدگاهتون تا حدودی.
مخالفم چون نمیشه بد کار کردن یکسری افراد یک حرفه در یک کشور رو به کل اون صنعت تعمیم داد.
توی ایران این کار به هر چیزی شبیهه جز نتورک مارکتینگ. :(
وگرنه اصل بازاریابی شبکه ای خوبه. بهرصورت یه جور کسب و کار محسوب میشه لااقل.

خب من نمیدونستم خواننده خارج از کشور هم دارم والا! در مورد همینی که تو ایران رایجه نوشتم!

جون من؟ قربونت:)))
(منظورم پاسخ های منطقی نبود چهار تا عدد و رقم میاری هنگ میکنن ریست میشن دوباره میرن رو اصول قانون جذب و این مزخرفات!)
+تو روش، تو روش، تو روش، پنجاه بار گفتم نمیخوام بیام!!! دیگ کم آوردم زدم ب پیچوندن! روش های دک کردن دوستان آلوده به این ویروس را مختصر باز کنین برامون دست بوس میشیم:))

بهش بگو قبلا توش بودم ضرر کردم زدم بیرون بعدم این پستو فوروارد کن:))

محصولات همه ی شرکتا اینجوری ک میگ یاشغالی نیستن
من خودم از محصولای یه شرکت استفاده کردم و بشدت راضیم و بجز اونا دیگه از چیز دیگه ای استفاده نمیکنم
با اینکه خودم اونجا کار نمیکردم

چی و مال کجا رو؟

لوسیون و شامپو و اینجور چیزای الیکس پنبه ریز

پنبه ریز که آقا سر و صاحاب داره :| من جنس هایی که خودشون میزنن رو عرض کردم! مثلا لاک های B.U.T که در لحظه نگارش پست یکیشون روبروم بود که دوفاز شده بود و هر کار می کردی چونان سوسپانسیون این دو تا فاز در برابر ترکیب شدن با هم مقاومت می کردن :|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|