مارکو

آدم ها یک برهه زمانی جذابیت برای من دارند. یک مدت زمانی از بدو آشنایی به بعد هست که طرف مثل یک پازل دو سه هزار تکه ی حل نشده وارد زندگی من شده و من شروع کرده ام قطعه هایش را برحسب رنگ دسته کنم، قطعه های مخصوص حاشیه تصویر را بچینم کنار هم، تکه تکه تصویر را کامل کنم و برسم به قطعه آخر. بعضی پازل ها یک تصویر معرکه مثل شب پر ستاره ون گوگ می شوند، بعضی هایشان هم یک عکس لوس منظره از گل و بوته و چمن. تصویری که آخرسر به دست می آوردم لزوما شبیه عکس روی جعبه نیست، عکس روی جعبه لزوما شبیه اصل سوژه نبوده، ولی بالاخره من تکه آخر را هم گذاشته ام سر جایش. هیچ آدم عاقلی بعد از تمام کردن یک پازل دو سه هزار تکه حاصل زحماتش را به هم نمی ریزد که از اول همان تصویر دفعه قبل را بسازد. چسب میزنند روی پازل و شیشه میگذراند رویش، قابش میکنند میزنند به دیوار. یا رد می کنند برود خانه کسی. یا میگذارند سر کوچه. 

بعد از اینکه همه گوشه کنار های طرف را به زعم خودت کشف کردی و بلد شدی به چی ها می خندد و کجاها دوست دارد بگردد و فسنجان شیرین می خورد یا ترش و صدایش وقتی زیرلبی آواز می خواند چه شکلی است، می افتید روی دور تکرار.  دیگر خنده های بلندش شگفت زده ات نمی کند، شکل دست هایش برایت تازه نیست، دقیق می دانی آخرین کتابی که خوانده چی بوده و چه نظری در موردش پیدا کرده، حتی می توانی حدس بزنی الان این را بگویی جوابش آن است و بعدش هم سرش را دو سه بار تکان می دهد و چشم هایش را تنگ می کند زل میزند به تخم چشم هایت. به قول این نوشته ای که به نیما منتسب است و شورش را در آورده اند، یک بهار و تابستان و پاییز و زمستان را دیده ای و زان پس همه چیز تکراری است، به جز عشق و این صحبت ها.

من آدمِ لذت بردن از «همان همیشگی» ها نیستم. عاشق کشف کردنم، عاشق پیدا کردن چیز های تازه. دوست ندارم همه چیز را بدانم و هیچ چیز جدیدی نمانده باشد که یاد بگیرم. من بیابانی را که توی طوفان شنش گیر کنم به سرزمینی که تمام پستی بلندی هایش را پیاده گز کردم و جای تک تک سنگریزه هایش را می دانم ترجیح می دهم.

۲۴ لایک
اول بگو فاز عنوان چیه؟
من خنگم که نمیفهمم عنوان هات معمولا چه ربطی به پست داره؟

مارکوپولو، کاشف و جهانگرد ایتالیایی، چه برایمان آورده ای مارکو، اینا:دی

عنوان هام یه خرده هایکو طوره گاهی، اشاره خیلی غیرمستقیم به متن داره. باید متن رو بخونی بعد عنوان رو، که تو ذهنت اون مصداقی که مد نظر منه شکل بگیره. 

اتفاقا عنوان رو خوندم فک کردم رفتی سفر برایمان چیزها آورده ای :دی
ولی هنوز نمیدونم چرا مارکو:|

متن رو تا آخر بخونی بعد تیتر رو بخونی باز هم جا نمی افته؟ آخر متن استعاره داره، کشف کردن آدم ها رو به کشف کردن سرزمین ها تشبیه کرده، و من داشتم اشاره می کردم که من مارکوپلو طورم، دوست دارم اکتشاف کنم، دوست ندارم بشینم تو کافه همیشگیم روی صندلی همیشگیم چای همیشگیم رو هم بزنم. از لحاظ پیدا کردن ویژگی های جدید در آدم ها البته، وگرنه که در زندگی واقعی بسیور هم دوست دارم بشینم تو کافه همیشگیم رو صندلی همیشگیم و گور بابای جاهای جدیدِ دنیا:))

آقا من بسیور به این روش عنوان برگزیدنم می نازیدم، فکر می کردم همه تون میگیرید نکته هاشونو:))

۲۲ ارديبهشت ۰۰:۱۲ آسـوکـآ آآ
من هم اینطور فکر میکنم
کتابی رو که تموم کردم کم پیش میاد چند بار بخونم
آدما نباید سریع ورق بخورن

من مشکل بزرگم با کتابا اینه که متنشونو حفظ میشم :|

نه نه من انقدام که خودم مینمودم خنگ نیستم!عموما حال هم میکنم که انقد ظریف و باحال عنوان برمیگزینی:))
بحث اینه کلا نه فقط عنوان ها رو،حتی یه سری کلمات تو متن رو هم نمیفهمم!!که برمیگرده به دانش واژگان کمم که اونم برمیگرده به سنم لابد:|


حالا دوم :ترسیدم ازت
ینی یه چیز جدید تو من کشف نکنی جذابیت م میاد پایین؟:دی
ولی اینی که گفتی همیشه جدید تجربه کردن و اینا راز طراوت زندگی مشترکه:))))) حاجی تون خوش بحالشه :دی

هر جا نفهمیدی بگو بهت توضیح بدم. تو هکسره بارته من بسیور بهت علاقه مندم:))


جذابیتت نمیاد پایین، سرگرمی هایی که توی تو داشتمو از دست میدم :دی از اینکه مردم برام قابل پیش بینی میشن حوصله م سر میره!
درصورتی راز طراوت زندگی مشترکه که حاجیمون انقد داشته باشه برا یابیدن. وگرنه اگه کلا ده تا آیتم ازش کشف کنی بری مرحله بعد تموم شه که خب طلاقش میدم بره خونه مامانش:))

۲۲ ارديبهشت ۰۰:۱۸ دامن گلدار
با حفظ احترام به قوه کشف جولیکی شما :)) مگه میشه آدمها تکراری باشند؟ دنیا که تمومی نداره، الانسان در حالُن تغییر!

تازه از لایه به چی میخنده و از چی خوشش میاد بگذری هی لایه زیر لایه است، هی عمیق‌تر میشن آدمها. من الان به گذشته برمیگردم رفتار یکسری ادمهایی که میشناختم رو بهتر درک میکنم یا فکر میکنم که چقدر جاهایی شبیه اونها میشم یا.. خلاصه! :)

چرا نمیشود، خیلی هم خوب می شود:دی

اتفاقا به عکس، من لذت گرفتن دستهای آشنا را در یک جهان غریبه با هیچ چیزی تاخت نمی زنم :)

نه نه نه! اشتباه شده! من که نگفتم آشناهامو میریزم دور! صرفا فسمت سرگرم شدن از رابطه بابت کشف کردن چیزای تازه رو از کف میدم:))

۲۲ ارديبهشت ۰۰:۴۵ خورشید ‌‌‌
چه پست خوبی. :-)

فدات:دی

درسته پیدا کردن و کشف انسان های تازه هیجان انگیزه ولی آدم بعد از یک مدت خسته میشه و دلش می خواد به جای آشنایی های جدید، یک نفر رو فقط عمیق و برای همیشه بشناسه!
حالا من از بعد روابط جنس مخالف گفتم ولی احتمالا منظور تو موافق و مخالف بود.

من دوس دارم یه نفر عمیق بشناسدم:دی 

۲۲ ارديبهشت ۰۰:۵۷ دامن گلدار
دلم میخواد ولی نمیگم "تکرار در نگاه توست جوون!"
پس من حواسم هست یک مثال نقض گیر بیارم، تو هم بگرد دنبال اون یکی مثال نقض.

بابام:|

آخه  مساله این نیست که من مثال بیارم و اثبات بشه که اینجوریه، تو مثال بیاری اثبات بشه که اینجوری نیس. مساله اینه که من آدم هایی دیدم که تو بازه های طولانی تغییرات بسیار اندکی کردن، پس میگم اینی که گفتی نمیشه، امکان پذیر هس.

"من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. "

تکلیف ماهایی که بخوایم تو رو کشف کنیم چیه؟!سفت گرفتی خودتو شل هم نمیکنی چیزی گیرمون بیاد:دی بعد از دو سه سال خوندنت هنوووووزم عجیبی برام هرچقدر هم بیشتر میخونمت گیج تر میشم!

+ناموسا جدی گفتی هکسره بارمه یا فوش دادی؟

تقصیر خودم نیس مشکل کم-خود-ابراز-پنداری دارم:)) خیلی تلاش می کنما بعد میبینم هر کسی از ظن خود شد یار من و اینا.

+ نه جدی گفتم!

۲۲ ارديبهشت ۰۲:۱۷ چارلی ‎‌‌‌
امم، یه جورایی ترسناک نبود این پست؟ O_o
انگار مثلا آدم‌ها رو فقط تا موقعی که چیزی برای کشف کردن دارن دوست دارین، بعدش که مهره سوخته میشن، میذارینشون کنار میرین سراغ بقیه!؟ یه جور استفاده ابزاری از دنیای ناشناخته آدما، برای ارضای حس کنجکاوی‌تون!؟

نه بابا مگه مریضم:|

صرفا وقتی همه چی تکراری میشه حوصله م سر میره. ملتو که نمیندازم دور! فقط از قابل پیش بینی شدن جهان اطرافم بدم میاد 
اگه اونجوری که تو میگی باشه هیچ دوستی نداشتم اونوخ!!

منم این حسو دارم تا حدودی:)
از اینکه بدونم بعد هر حرفم،عکس العمل اون شخص چیه خسته میشم خصوصا در مورد دوستام.

اهوم اهوم!

منم تا مدتها پیش همچین اعتقادی داشتم، بعد یه روز یه چیزی راجع به یکی از نزدیکترین آشناهام فهمیدم که کلا زد همه چی رو پوکوند. فهمیدم که ممکنه یکی رو سالها و حتی تمام عمرت بشناسی اما انقدر مشغول پیدا کردن یه چیزایی توش بودی، یه چیزای دیگه، حتی ساده ترین چیزها، اصلا به چشم نیومده و تو بعد بیش از ربع قرن سن یهو میبینیش. مثل اون قسمت فرندز که مسابقه میدادن و ریزترین اطلاعات زندگی همدیگه رو میدونستن، اما آخرش نتونستن بگن چندلر چیکاره س :|
یا یه بار که داشتیم فیلم نگاه می کردیم، یه جاییش ناخودآگاه برگشتم بابامو نگاه کردم، چون می دونستم الان می خنده. بعد فهمیدم بستگی به آدمش هم داره، یعنی بعضی اوقات اینکه می تونی واکنش طرف رو پیشبینی کنی شیرینه حتی.

اما خب واقعا یه چیزی رو نمیشه انکار کرد، بعضی معادلات وقتی حل نشده ن، یا تو پروسه ی حلشون شیرینن؛ و شاید اون مجذور ایکسی که در آخر به دست میاد اونقدرا هیجان انگیز نباشه. می خوام بگم که شاید مشکل از آدمه هم نباشه حتی، روح آدم نیاز به "هیجان" حین حل کردن و کشف داره. یه آدمی راه حلش یه تخته سیاه به نظر میاد، یکی راه حلش ازون تخته هاس که هی ورقش میزنن. ممکنه تو اون راه حل یه تخته ایه هم چیزای قشنگی باشه، اما چون به جواب رسیده، دیگه سراغش رفتن هیجانی نداره. البته میگن عموم آدما تا یه سنی فقط حوصله ی کشف کردن دارن، بعدش دوست دارن بچسبن به داشته ها و دستاورداشون

من فرندز ندیدم !


آره اینکه میتونی یه نفرو پیش بینی کنی و خیلی خوب میشناسیش هم بعضی جاها کیف داره، مثلا اینکه بدونی برای فلانی فلان چیزو بخری شاد خواهد شد و بهمانی از خوردن قرمه سبزی بیست تا به جوناش افزوده میشه. ولی اگه هدف استفاده ابزاری از اون شناخته نباشه و نخوای مثلا براش تولد بگیری که این شناخت به کار بیاد، نه. مثلا اینکه من میدونم هر چی برای آقای برادر از گذشته تعریف کم ابروهاش یه کم میره بالا بعد نیمچه لبخندمیزنه و با یه تن ثابت همیشگی میگه ااا یادش بخیر تا چهل بار اول مهم نبود، بعد اون نگران شدم که شاید روباته و برای خاطرات یه قطعه کد ران می کنه که خروجیش اینه. برنامه دارم یه شب کله شو ببرم توشو بنگرم:دی

سلام
مجموع پست به اضافه نظر هوپ به درد زندگی واقعی میخوره
یعنی تا یجایی خودتو درگیر هر آدمی که میشناسی نکنی چون تعداد محدودی آدمو میشناسی و از شناختن آدمهای جدید میترسی، ولی از یجایی به بعد که تعداد این آدمها زیاد شد، حوصله وقت گذاشتن برای شناختن کم میشه،ترجیح میدی همونهایی که بیشتر باهاشون راه میای و قلق رفتارشون دستته رو نگه داری، مثل قاب کردن رو دیوار خونه ات و گاهی سری به گالری بزنی، ویترین مغازه ها رو برانداز بکنی، به مجموعه ات چیزی ام اضافه بکنی ولی دوسه تا رو دیگه برای همیشه نگهداری
*دو سه روز پیش میخواستم یه پست با همین عنوان بنویسم الان میبینم شما برایمان نوشته بهتری آورده اید!

آره حالا مسخره ش هم اینه که من اصن دوست ندارم دایره آشنایانمو بگسترونم. اصلا ها، یعنی ملاقات با غریبه ها و مراسم هایی مثل میتینگای اینترنتی اونقدر ازم انرژی می بره از این بابت که از کامفورت زونم خارجم،  که اگه طول بکشه روحا خسته میشم:)) از اون طرف هم وقتی یه نفر رو کامل دیگه کشف کردم هی دوس دارم یه اتفاق جدیدی رخ بده. نمیدونم چرا ملت به این خواسته من وقعی نمی نهند و چیز جدیدی ازشون سر نمیزنه:))

منم همینطوریم. بعد یه مدت آدما برام جذابیتشون رو از دست میدن و تکراری میشن چون خیلی چیزا رو درموردشون میدونم و دیگه چیز عجیبی درموردشون نیست! اونوقت میام ارتباطم رو قطع میکنم کاملا! میشه سندرم حذف آدم ها از زندگی!

البته من ملتو تهش شوت نمی کنم بیرون...عموما:))

این احساس رو نسبت به بعضی علاقه‌مندی‌های دیگه هم دارم من. مثلاً واقعاً برام غیر قابل درکه که وقتی تو یه ورزشی رو یاد گرفتی و دیگه هیچ نکته‌ی جدیدی برات نداره، چه‌طوری هی می‌ری و هی هم همچنان خوش می‌گذره.
رفتم تیراندازی و از یه جایی به بعد دیدم هیچ نکته‌ای نداره، همینجوری وایسا نگاه کن تمرکز کن بزن، حوصله‌ام سر رفت زدم بیرون. رفتم شنا، تموم شد همه‌ی انواعش و بعد درک نمی‌کردم چرا باید همچنان برم شنا کنم وقتی همه‌ش همون قبلیاست.

فکر کنم به خاطر اینه که روحِ خیلی ورجه وورجه‌کنی داری، که چون بهش فرصت بروز نمی‌دی، برای خودش دنبال هیجان می‌گرده تو همه چی. حتی توی آدمایی که اطرافتن.

+واقعاً این که متن کتابا رو حفظ می‌شی برات مسئله است؟ خفن نیست؟ من یه سری کتابایی که چندماه پیش خوندم رو حتی یادم نمیاد درباره‌ی چی بودن :| الان احساسم شبیه کسیه که موهای لخت داره و عاشق فرفره و یه نفرو با موی فرفری می‌بینه که آرزوی موی لخت داره.

جوابتو یه بار نوشتم پرید :|

ببین برا حفظ کردن درس مرس خوبه که هر چی بخونی حفظ میشی،  ولی برای کتاب غیردرسی خوندن نه. دیگه هیچی رو دو بار بیشتر نمیتونم بخونم. اصلا من هرچند وقت یه بار کتابایی که حفظ شدمو میدم بیرون چون دیگه خوندنشون لطفی نداره، میتونم چشمامو ببندم ولو شم رو تخت برا خودم تعریف کنم فصل فلان چه اتفاقایی میفته :دی

۲۲ ارديبهشت ۰۹:۴۷ مصطفا موسوی
آدمیزاد بی نهایت وجه داره و اگه برات تکراری میشن بدون ایراد از توئه که وجه های کمی از آدما رو کند و کاو میکنی و عمیق نمیشی. در واقع سوالای توی ذهنت از آدما محدود و سطحی ان و سوال سطحی یه جواب سطحی و بدون چالش داره و تموم میشه میره!

من شرمنده م که سطحی ام.

۲۲ ارديبهشت ۱۰:۵۹ چارلی ‎‌‌‌
شرمنده که همچین تحلیل وحشتناکی کردم :)))))

خدا ببخشه جوون:))

خیلی کامل و شیوا شرح داده بودی :| منم موافقم با کل پست و به نظرم مثال پازل مثال قابل لمسی بود .

-پرتاب دسته گل از سوی تماشاچیان-

رابطه ات با طرف بهم خورده؟

واست تکراری شده؟

دنبال کیس جدیدی؟ :)

مرد تیپیکال ایرانی:))

خیر، طرف ندارم تو زندگیم، مجرد و تنها و شادم.

در مورد آدما واسه من اینجور نبوده آخه حس میکنم آدما به مرور زمان عوض میشن و وجه های تازه ای از شخصیتشون رو رو میکنن۰
ولی در مورد کارایی که انجام میدم گاهی دچار حس تکرار میشم که اتفاق جدید جذابی توش نیس که بهم حس خوب زندگی رو منتقل کنه۰

آدمای دور و بر من شاید خیلی کند عوض میشن تغییراتشون محسوس نی:دی

۲۲ ارديبهشت ۱۳:۳۹ مصطفا موسوی
نگفتم شما سطحی این! گفتم از آدما سوالای سطحی توی ذهنتون دارید! منطورم این بود که همون آدمای تکراری هم وجوه تازه ای دارن که باید عمیق شد توشون
:)

خب از یه جا به بعد عمقش به من ربطی نداره. مثلا اینگه شما الان بدونین من بافتنی دوست دارم، با اینکه بدونین چرا دوست دارم، با اینکه بدونین چرا اون چرا دوست دارم، سه تا عمق متفاوته، از دو به بعدش رو ندونین هم اتفاقی براتون رخ نمیده.

:|||||
راه های دیگه ای هم واسه مطمئن شدن وجود داره ها :|
روش آب بریز ببین اتصالی میکنه یا نه =_=
یا مثلا ازش سوالات فلسفی بپرس، عشق چیست؟ به کجا آمده ای آمدنت بهر چه بود؟ و اینا.
اگه یه پلکش هی پرید و صدای جلز ولز اومدو دیگه تکون نخورد ،پشت گردنش رو باز کن و ببین چیش سوخته :/

:)))))))) عالی!

آدم ها هیچ وقت مثل تکه های پازل تکه هاشون تموم نمیشه هر آدمی پر از ویژگی های زیادی هست که هر روز خودش رو شاید نشون بده شاید هم ما یه روزی کشف شون کردیم:)

شااااید!

۲۲ ارديبهشت ۱۷:۰۹ خانم کوچیک
پستت یک عالمه عواطف و احساساتِ درهم برهمِ متلاشی و متراکم و پارادوکسیِ آدم‌و دسته بندی می‌کنه و به صورت یه بسته بندی خوشجل و موشجل میذاره جلو روی آدم.
.
حالا جدای از فحوای پستت،الان اگه بیای و به زندگی روتین من که کسالت از سر و ریختش چکه می‌کنه نگاه کنی با خودت می‌گی این چطوری با این اوضاع از افسردگی نمرده.که همه چیزش تکراریه و قابل پیش‌بینی.
یاد رمان"من پیش از تو"افتادم.یه قسمتش ویل به کلارک می‌گه که الان که برگردی خونه دقیقا برنامه‌ات چیه؟
کلارکم شروع می‌کنه با هیجان توضیح دادن که کتاب می‌خونم،فیلم می‌بینم و شاید اتاقم و مرتب کنم و کیک بپزم.بعد ویل با انزجار میگه همین؟ اینا کارای بدی نیست و میشه ازشون لذت برد ولی هر روزت همین ریختیه؟؟؟؟چه زندگی‌ای!!!
بعد من حین خوندنش گلابی‌طور داشتم به زندگی خودم که هر روز خداش همین ریختیه و خالی از یک اپسیلون هیجان فکر می‌کردم.
.
اره خلاصه.
با تکه‌ای دستمال اشک گوشه چشمانش را می‌گیرد.

آقا شما آخر کامنتات خیلی نجیب زاده طوره، من تا اواخرش میام میخوام جواب بدم، میرسم اونجا اصن حس می کنم در حدی نیستم که پیامی بدم:))))

۲۲ ارديبهشت ۲۰:۲۵ مهدی صالح پور
خب اینجوری که توی ازدواج / زندگی زناشویی اذیت میشی که. یکی باشه صبح با دیدنِ روی اون و سلام گفتنِ اون بیدار شی، اغلب وعده‌های غذایی رو کنارش باشی، تمام کتاب‌ها/فیلم‌ها/تئاترها/موسیقی‌ها رو همراه اون دیده باشی، شب با شب بخیر گفتنِ اون بخوابی.
البته که آدم‌ها اونقدر جزییات دارن که حتی بعد از پنج سال (زندگی خودم رو مثال می‌زنم) چیزِ جدیدی داشته باشن که بخوان رو کنن.
یکی باید باشه، پازلش رو نتونی کامل کنی... اگرم فکر کردی کامله، روش چسب نزنی.

من کلا تو زندگی زناشویی قراره اذیت شم، از لمس شدنم بدم میاد:))

آره خب اگه کسی چیز جدیدی رو کنه من استقبال می کنم، لکن در موردی مثل آقای برادر خب اگه بر فرض محال حوصله م هم سر نره بهش شک می کنم که چرا واکنش هاش انقد با جزیات قابل پیش بینیه:دی اینطور هم نیست که چون طرفو حفظم بندازمش دور ها، همین آقای برادر که من با تقریب خوبی واکنشش نسبت به اکثر پدیده های روزمره رو میدونم، نباشه من خودمو میکشم.

من کاملا برعکس توام.
خیلی بده البته. میدونم.

نه بابا بچه ها میگن منم تباهم، یه دسته تباه دور هم جمع شدیم:)))

یعنی الان درصد تباهی من بیشتره یا تو؟ درصد نذاریم واسش؟

چگالی و گرانرویشم میخوای حساب کن:))

نه دیگه. اونا رو بلد نیستم :)
جدول ضربم حفظ نیستم حتی :)

چیجور مهندسی هستی شما؟

من کی مهندسم دختر:///////

پاره وقت، پنشنبه جمعه ها:-"

از یه جایی به بعد زندگی میوفته تو دور تکرار و این یعنی زندگی ، حتی اگه همسرت هم باشه قیافه ش تکراری میشه حرکاتش قابل پیشبینی میشه حتی کادوهاش رو هم میشه حدس زد ولی با تمام این احوال باید بپذیری و اون پازل رو قابش کنی و وردلت بذاری و بسازی

یه پستی قبلا نوشته بودم در این مورد :دی من حتی از اینکه دو روز یه بار باید برم حموم هم حسِ زندگیم افتاده رو دور باطل بهم دست میده!

ها ها ها ها :)

#سنگ_نمک

چی شد ؟! :(

بی مزه بودنمو هشتگ کردم:))

۲۴ ارديبهشت ۰۵:۳۸ دامن گلدار
ذهنم درگیر چند تا مسئله شد و آخر هم به نتیجه رسیدم که شاید کلا اشتباه فهمیدم و اشتباه کامنت دادم. مسئله آخه تغییر آدمها و نرخ تغییرشون هم نیست. چون اینطور اتفاقی برای همه و به دلایل متفاوت یا مشابه میفته. من هم ممکنه بعد از مدتی آدمها رو طبقه بندی کنم یا به اصلاح خودم شناخت پیدا کنم و با بعضیها بیشتر حال کنم با بعضیها کمتر. کاملا درست و به جا گفتی و عالی نوشتی. فهمیدم مواقعی هیجان‌زده میشی که نتونی پیش‌بینی کنی.‌

ولی چیزی که سعی داشتم بگم این بود که اون رفتار من نوعیه که تکراریه، و من اون رفتار رو ممکنه نسبت به محرکهای اطرافم داشته باشم، یکجور سازگاری باشه با محیطم. مثلا در موردی متناظر با آقای برادر، من اگر کسی چیز جدیدی رو برایم تعریف کنه یکجور مبهوتی نگاهش میکنم چون شفاها سخته برام فهم چیزهایی که میگه. هرچی گفت تو ذهنم میمونه و بعد راجع بهش فکر میکنم و تازه شروع میکنم به فهمیدن و کم کم آماده جواب میشم (البته در دیدار بعد :/) یا اینکه اگر از من بپرسی اینجا بریم یا اونجا، همیشه خواهم گفت فرقی نداره، صرفا به این خاطر که نمیتونم تصمیم بگیرم و یا نمیخوام انرژی صرف کنم جهت تصمیم‌گیری (اگر ترجیح خودم رو بگم بین این گیر میکنم که حالا جایی که دوست دارم برم بهتره یا جایی که ممکنه دوستم دوست داشته باشه!). پس در این حالتها من خیلی منفعل هستم و طرف مقابلم اصلا ممکنه به هیجان نیاد، اما در عین حال این خرده رفتارها در مقیاس زندگی و فکر و عمر آدم چیزی نیست که اسمش رو بذارم تکراری و خودم رو نگران نمیکنه :) همین دیگه شفافیت بخشیدم به جوابم فکر کنم.

+ عنوانها اولین چیزی بود که تو وبلاگت من رو جذب کرد :))

بله بله شفاف شد!:دی


+باید نظرسنجی بذارم ببینم چند نفر نمیگیرن نکته شون رو:دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|