بلکه بسیور هم برعکس

من بلاگر نشدم چون قهرمان روابط اجتماعی بودم.


بعدتر نوشت: حالا که ما دیروز نمایشگاه کتاب بودیم سی بوک خوشگله ایمیل داده بیا چهل درصد تخفیف گذاشتم :| 

۲۹ لایک
Me too :/
باز شباهت بنویسی میگی الکی میگه منم :))

:)))

میدونی خوبی جمع بلاگرا اینه که دل من به شخصه گرمه که زیاد عجیب غریب به نظر نمیام، احتمالا همه به همین درد مبتلاییم:))

۱۵ ارديبهشت ۱۴:۱۵ خانم کوچیک
الان جماعتی میان و می‌گن منم منم.خودمم حتی منم منم.

این مورد استثنائا فکر می کنم واقعا خیلی مشترکه بینمون!

مرسی که اومدی و دیدمت ^__^
حتی اگه خیلی هم با هم حرف نزدیم :دی

من فقط به خاطر تو اومدم...فقققطططط:))

بنظرم خیلیامون اینطوریم...

+میدونم احتمالا خیلیا بهت گفتن، ولی خیلی باحال میخندی
و میدونم عین دیوونه ها به نظر میومدم وقتی هرکی هرچیز خنده داری میگفت برمیگشتم تورو نگاه میکردم :|

مرسی، اتفاقا تو خانواده بهم میگن مث جادوگرای فیلمای دیزنی می خندی:)))))

چه پست فیلسوفانه ی خلاصانه ی خالصانه ای:/
:))

دیه خلاصه شرمنده اگه کار عجیبی کردم جلوتون :))

۱۵ ارديبهشت ۱۴:۴۰ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
بسیور هم عالی

انقد خوشم میاد این کلمه بسیور رو صادر می کنم به خوانندگانم:دی از مواردیه که تو لیست دستاوردام ثبت می کنم!

آقا شما بسیووووووور خانوووووومی :)
خیلییییی خوشگلیییییییییییییییی
و مرسی بابت اون ساندویچ خوشمزه ات :)))

قربانت، دیگه کاری بود که از دستمون بر میومد:))

+دیدی؟ دیدی؟ دیدی بدون خیارشور میشه ساندویچ درست کرد؟ :چشم های درشت ستاره ای

ایشالا قسمت شه منم یه روز ببینمت :(
میگن همه امکانات واسه تهرانه همینه ها :/
:دی

الان من جزو جاذبه های گردشگری تهرانم، بهم مالیات بر درامد تعلق میگیره:))

۱۵ ارديبهشت ۱۵:۵۵ ابوالفضل ...
نمردیم و جولیک رو هم که اینقدر اسمش رو شنیده بودیم از نزدیک دیدیم 😊

دیدار شما هم غافلگیری جالبی بود که سعادتش نصیب ما شد :دی شنیدم فوتبال دستیتونم خوبه!

عکسی فیلمی چیزی هم بذارین واسه کسانی که نیومدن

شما جدیدیا :دی

من که یکی از گوشی هام -مرحوم غرقه در شیر- با تنفس مصنوعی زنده س و دوربین و تاچش خراب شده، گوشی جایگزین اون بزرگوار هم چهارشنبه هفته پیش از نمایندگی برگشت و جفت دوربیناش از کار افتاده. عکسی ندارم از مراسم:دی

۱۵ ارديبهشت ۱۸:۲۴ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
:)))

جولیک من همیشه شکل شخصیت های کارتونی تصورت میکردم :دی
اما بعد از پست تولدت همه ی تصوراتم نقش برآب شد :)))

بعد دیدی که شبیه اسمایلی های یاهو مسنجرم؟! :)))))

جولیک خیلی راست میگه توکا!
و ما دیدن جولیک رو مدیون توییم :))

می‌دونی من یه روز به خودم اومدم دیدم کلمه‌ی بسیور رو در گفتار محاوره م به کار می‌برم و وقتی فکر کردم که از کجاست، دیدم از وبلاگ تو بهم سرایت کرده :| :)))

ببین دیگه خلاصه جماعتی رو مدیون خودت کردی توکا :)) 


مفتخرم آبجی، بسیور مفتخرم که بهت سرایت کرده!

آره والا از جذابیت های تهران تویی :دی
برو حقتو بگیر:))

حقمو از کی بگیرم؟ از حضار میتینگ حق حضور دریافت کنم؟ :))

آره :))
هرکی ببینت باید پولشو بده:)))

میگم هولدن از رو باقی مونده پول دورهمی پول بلیت ملاقات با منو کم کنه :)))))

۱۵ ارديبهشت ۲۰:۰۲ ابوالفضل ...
قربان شما. ولی همون جوری بودی که حدس می زدم. حالا از خوندن تعریفاتی که ازت شده بود و خوندن پستای خودت توی این مدت. یه خانوم پر انرژی و مهربون!
والا اون نرگس بود که فوتبال دستیش خوب بود 😂

بسیور عجیبه این توصیف! من خیلی تلاش کردم از دورهمی اولی که حضور داشتم خفن تر جلوه کنم، ولی اون وسط آقای صالح پور به من گفت من خیلی از اونچه گمان می برده ساکت ترم :))) الان شما اینجور :)) من این همه نیستم خلاصه :))

+من که تشخیص نمیدم، از دید من همه خوب بودن :دی من معمولا دروازه وایمیستم و همونم خراب می کنم :دی

های :))
بسی خوشحالم که رودر رو اون دختری رو دیدم که کتابخونه محلشون با یکی دیگه اشتباهش میگیره :)) سنت همون بیست به بالا میخورد. غصه نخور:))
چه قدر بودن با اون جمع هانتینگ کتاب خوب بود. امیدوارم به بقیه هم خوش گذشته باشه : ))

مرسی، اصن همینطور بهم روحیه میدین :))

+جات خالی من از وقتی این ایمیل سی بوک برام اومده دارم آنلاین چیز هانت می کنم، لکن پول ندارم شکارم رو ببرم خونه:))

۱۵ ارديبهشت ۲۰:۵۹ کروکدیل بانو
در عوض تو صاحب جذاب ترین لبخند عالمی :)
من اومدم گفتم سلام.عه اون جولیکه بقیه کی ان؟ در این حد ینی ^_^

ای باباااااا ریا شد که باااااز :)

۱۵ ارديبهشت ۲۲:۳۵ ابوالفضل ...
والا من دورهمی قبل نبودم و اینجا هم فقط همون یک مکالمه ی کوتاه رو داشتیم گه اگه عینکت رو هم تا آخر برنمی داشتی این تشخیصم رو هم نمی دادم 😁 ولی خب آدما رو از چشماشون تشخیص می دم و تحلیل می کنم و همون یک نظر کافی بود.
دفعه بعد شما یار من باش جواب این نرگس رو بدیم 😁😁😁

یه نکته چرا هر وقت من براتون کامنت می گذارم سریالی می شه و به یکی بسنده نمی کنم؟! فک کنم واس خاطر جواباتونه!

خب پس هیچی دیگه اگه چشمام چیزی لو داده من حرفی ندارم :دی


+ من همینجا از همه معذرت میخوام که تا آخر عینک به چشمم بود، حساسیت خیلی شدید به آفتاب دارم متاسفانه، با همون عینک هم کم آوردم در برابر خورشید پشت ابر. دیگه خلاصه ببخشید :دی

نه دیگه الان قاعدتا باید من یار نرگس باشم، ناتوانی من در کنترلِ دروازه بان با خفنیت نرگس جمع شه یه تیم متعادل به وجود بیاد :دی

پاسخ نکته: چون من مثل چت برخورد می کنم با کامنت ها :| 

۱۵ ارديبهشت ۲۲:۴۷ مهرداد ارسنجانی
من تازه فهمیدم دورهمی بوده -_-
منم اون تایم اونجا بودم.

من فکر می کردم میدونی :|

حالا من خیلی به جمعیت اطرافمون دقیق نشدم، ولی گویا جمعیت اطراف ما رو دقیق میشناخت و ما انگشت نمای نمایشگاه بودیم از بس که مخل رفت و آمد ملت شدیم :)) دیگه اینکه ندیدیمت مثل پرین و باباش که هر شهری می رفتن میدیدن باباهه از اونجا رفته بدشانسی محض بوده:))

۱۵ ارديبهشت ۲۲:۵۵ نیمه نگاری
اما من اصلا اجتماعی نیستم :(
بلاگر هم نیستم :(
کلا انگاری نیستم :(

اما خوب شد دیدمتون

منم همینو گفتم، میگم من از سرِ خیلی اجتماعی بودن نبود که وبلاگ باز کردم :دی

نظر لطفتونه مهندس :دی

خوب کردی که ضعف روابط اجتماعی داشتی اصلاً. بلاگستان بدون جولیک واقعاً مسخره می‌شد :|

تازه اگه من نبودم هولدنم نبود، یک دست های پشت پرده ای از من افشا کردن در این میتینگ :))

۱۶ ارديبهشت ۰۰:۰۸ خورشید ‌‌‌
موافقت با حنانه.

+من الان متوجه دو نقطه خط کنار اسم بیان در نوار پایین قالب شدم. عالی.

اون قسمت پایین، فلسطین اشغالی این وبلاگه!!

آره واقعاً :) قبلاً این موضوع رو اعتراف کردم. اینکه معمولاً تو جمع‌های غریبه‌طور خیلی کمتر حرف می‌زنم و اتفاقاً همونجا بود که فهمیدم زیادهم تنها نیستم.
خاله می‌گفت من فکر نمی‌کردم یه سری آدمی که تنها از پشت کلمات باهم صحبت می‌کنن بتونن در یک دیدار عمومی هم اینقدر حرف‌ برای گفتن داشته باشن. :)

تئوری من اینه که وقتی همه غریبه ان و خجالتی، آرامش بیشتری برای ما خجالتیا وجود داره. چون میدونیم طرف مقابلمون میدونه ما داریم چه خودکشونی می کنیم برای اینکه باهاش ارتباط برقرار کنیم و ما هم میدونیم اون برای ارتباط برقرار کردن با ما به همین خودکشون نیازمنده:دی حالا اگه یه اجتماعی مادرزاد روبروی انسان نشسته باشه که به بهترین و طبیعی ترین شکل ممکن با آدم وارد مکالمه میشه خجالتی موجود در جمع اعتماد به نفسش با سر میاد زمین!

هنوز اثباتش نکردم فقط، نیازمند دو سه تا دانشمند و یه تایپیستم که بتونه خوب آب ببنده به مباحث :دی

جولیک عزیز
امیدوارم منم یه روزی ببینمت ❤️❤️

ایشالا ایشالا:دی

من خیلی خواستم از شدت حسادت اینکه بامزه ای و بامزه میخندی و انکار کنم در درون خودم
ولی راستش واقعا بامزه ای و بامزه میخندی و قابل انکار نیست :دی

مرسی لطف داری! من این همه نیستم خدایی:))

من الان که سی بوک رو چکیدم، حس کردم که خیلی ضرر کردم :|
جز از کل رو میده 36 تومن!! یکی از بچه های دور همی پنجاه تومن پاش داده بود:|

کلا ایام نمایشگاه بهترین زمانه که از هرجا غیر از نمایشگاه بری کتاب بخری. چون مغازه ها و فروشگاه های آنلاین فروششون تا یکی دو ماه بعد نمایشگاه شدیدا افت می کنه و بازار کتاب میره تو اغما، سعی می کنن تخفیف های بزرگتری بدن که زنده بمونن:دی

۱۶ ارديبهشت ۱۷:۱۵ פـریـر بانو
ولی به نظرم اون روز اکثرمون قهرمان روابط اجتماعی بودیم یا شدیم :)))

من همچنان همون سوشالی آکورد سابق هستم و خواهم بود!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|