یک آشنا برگزار می کند: مسابقه شیطنت

سرفصل خبرها

***

اصولا از بدو تولد انسان بسیور آروم و سر به زیر و حرف گوش کنی بودم. یعنی اگه اون دفعه که شیشه راهروی خونه مون رو با سنگ شکستم، و اون سری که کل حیاط رو رنگ زدن چون من و پسر همسایه مسابقه شاتوت-به سوی- دیوار-پرت کنی برگزار کرده بودیم، و اون روز که مامانم شمشیر زوروم رو ذوب کرد چون برادرم رو پس از شکست دادن در نبرد با شمشیرم شلاق زده بودم فاکتور بگیریم، من حیث المجموع دردسری ازم سر نزده. البته الان که بیشتر دقت می کنم یادم میاد یه بار هم در حال صعود از کمد آینه عظیمِ میز آرایش مامانم رو انداختم کف زمین خرد خاکشیر شد و وقتی چهار سالم بود مژه هام رو از ته قیچی کردم چون میخواستم ببینم چه شکلی میشم. ولی به طور کلی میبینید که میانگین شیطنت هایی که کردم از متوسطِ جهانی بسیار پایین تره. همچنین به خاطر آوردم که یه بار بسته گوشت چرخ کرده ای که مامانم گذاشته بود بیرون یخش آب شه گذاشتم رو شوفاژ و یخِ بسته که آب شد سرخورد افتاد پشت شوفاژ و مامانم فکر کرد یادش رفته گوشت بذاره بیرون و یه بسته دیگه گذاشت و فرداش این یکی بسته هه رو در حالی که همون زیر برا خودش پخته بود کشف کرد. بیاین دیگه بیشتر از این سعی نکنیم وارد جزییات بشیم، چطوره؟ :-" علی ای حال، بنده نمیتونم در زمینه «خاطره شیطنت دوران تحصیل» چیزی براتون تعریف کنم. چرا که همونطور که اشاره کردم، بسیور انسان آروم و با شخصیتی بودم و از دیوار ممکن بود مرض بریزه، از من چیزی نمیریخت ولی. بنابراین میریم که یک خاطره طنز بشنویم به جاش.

***


بنده از عنفوان کودکی بسیار ریقو و مریض شونده بودم. از اون طرف هم مادر جان بهار من بسیار روی ما سه تا حساس بود و تا ما عطسه می کردیم می پرید چندین دایره المعارف طب سنتی و نوین و اسلامی و بلادکفری می گشود، عطسه ما رو به چندین بیماری از سرماخوردگی تا سرطانِ انگشت وسطی پا منتسب می کرد، ما رو می زد زیر بغل و می برد نشونِ متخصصین طب سنتی و نوین و اسلامی و بلادکفری می داد، کوهی از دارو میاورد خونه و تا قطره آخر تک تکشونم به حلق ما میریخت. در نتیجه من نصف کودکیم رو در بیماری، و نصف دیگه ش رو در هراس از داروهایی که در صورت بیمار شدن به حلقم ریخته خواهد شد ( ریخته خواهد بوده شد؟ ریخته خواهد میشد؟ میریخته خواهم شد؟ :|) سپری کردم.

از قضا، بنده همچنین از عنفوان کودکی -تف به ریا- سرآمد و شاگرد اول و بچه درسخون بودم و نقش اون بچه همسایه ای رو بازی می کردم که لااقل یکبار تو سرِ تک تکتون کوبیده شده. جاش هم هنوز رو اقصی نقاط بدنم هست. انتهای هر ترم از من به عنوان پیتر پارکرِ دوران و هرمیون گرنجرِ زمانه تقدیر میشد و یه جایزه ای میزدن زیر بغل من میفرستادنم خونه. چهارم دبستان، مدرسه ما تصمیم گرفت یه حالی به بچه ها بده، و پنج تا شاگرد اولِ هر کلاس رو با یک برگ رضایت نامه فرستاد منزل که «میخوایم چهارشنبه عصری بعد از مدرسه ببریمشون استخر!». حالا کِی؟ اولای زمستون. اون موقع که هوا هنوز اینجوری قاطی نکرده بود که تو بهار پاییزه، تو پاییز تابستونه، تو زمستون بهاره. اون موقع وقتی زمستون بود صبح که میرفتی مدرسه میتونستی سر راه یه سری یخِ حوض/جوب هم بشکنی. زمستون سرد بود، تابستون گرم بود. that's how seasons work, children!

آیا شما باشید، فرزند ریقوی خود رو در این هوا میفرستید استخر؟ اصلا مهم نیست، چون مادر جان بهار من رو تا اواسط تیر هم نمیفرستاد استخر. فی الواقع ما یک عدد دماسنج جیوه ای در منزل داشتیم که کاربردش این بود که نشون بده دمای هوای بیرون به چهل درجه رسیده که من بتونم برم استخر یا خیر، به همین سوی چراغ! حالا از من اصرار که من شاگرد اول شدم، من میخوام برم، همه دوستام دارن میرن؛ از مادر جان بهار انکار که سینوزیت میگیری، لارنژیت میگیری، مننژیت میگیری - و چند بیماری ژیت دار دیگر- می میری، مرگ مغزی میشی، عقب مونده میشی، عفونت می کنی می میری، کوسه هایی که زمستونا مهاجرت می کنن به استخرهای شهری می خورنت. 

به لطایف الحیلی کل مدرسه و خانواده بسیج شدن، مادر جان بهار رو راضی کردن رضایت نامه رو امضا کنه. با شرایط زیر:

1-بعد از تموم شدن سانس اولین نفر خودم رو به رختکن برسونم تا نخواد خیس خیس تو صف وایسم.

2-خودم رو حسابی خشک کنم و کله کچلم رو چندین بار با حوله بسابم.

3-در مسیر بازگشت، زیر مقنعه م یه روسری و روی مقنعه م یه کلاه بافتنی سرم کنم و یه شال گردن بپیچم دور صورتم.


من هم پذیرفتم، گفتم حالا کی میاد چک کنه من نفر چندم رسیدم رختکن و موهای نداشته م رو چند بار سابیدم!  چهارشنبه بعد از مدرسه شاگرد اول های هر کلاس رو جمع کردن که بریم. استخر همین خیابون پایینی مدرسه بود، بنابراین پیاده راه افتادیم. کلی بهمون سفارش کردن که بعد از تموم شدن سانس توی استخر نمونیم و بیایم بیرون، اون بیرون همه مون منتظر ناظم بمونیم تا همه رو جمع کنه بعد راه بیفتیم، مراقب باشیم گم نشیم تو خیابون و غیره. سپس ما رو ول دادن تو آب.

از قضا من بدون هیچگونه قصد و غرض خاصی، ده پونزده دقیقه قبل از تموم شدن سانس حوصله م سر رفت و خسته شدم اومدم بیرون که لباسامو عوض کنم بشینم منتظر بقیه. همینجوری کلید به دست در راه کمد ها بودم که دستی منو از پس گردن گرفت کشید سمت رختکن.

سرم رو آوردم بالا دیدم مامانم با یک عدد سشوار در یک دست، و یک حوله عظیم در اون دست، منتظر من وایساده :)) منو پیچید تو حوله، موهام رو با داغ ترین هوایی که سشوار محترم میتونست بدمه خشک کرد، دو دست لباس و یه بافتنی تنم کرد و منو به شکل یک عدد توپ پارچه ای هدایت کرد به بیرون. میتونم شهادت بدم کل این پروسه یک ربع هم طول نکشید و پیش از اینکه حتی سوتِ سانس رو زده باشن، ما بیرون بودیم. مسیری که پیاده تا خونه مون یک ربع راهه، با آژانسی که دم در منتظرمون بود طی کردیم و بلافاصله بعد از رسیدن به خونه منو یه بار دیگه خشک کردن و پیچیدن لای پتو گذاشتن کنار شوفاژ، سوپ داغ به حلقم ریختن. تا شب هم مامانم در کمین بود که من عطسه کنم منو بزنه زیر بغلش ببره دکتر، لکن من در سلامتِ کامل بازگشته بودم و حتی فین فین هم نکردم.


فردای اون روز من خوشحال و خندان رفتم مدرسه، و به فاصله کمی بعد از عبورم از درب حیاط ناظم و معلم و مدیر منو پیدا کردن کشون کشون بردنم دفتر.

-کجا بودی؟!

+خونه :|

-دیروز بعد استخر کجا رفتی؟!

+خونه :|

-چرا تنهایی رفتی!؟

+تنها نبودم که، مامانم همراهم بود :|

-وات؟!


بله بزرگواران، مادر بنده بدون اطلاع دادن به هیچکدوم از مسئولین اردو، در هیبت شوالیه تاریکی ظاهر شده، بنده رو ربوده و غیب شده بود. از اون جالب تر، معلم موقع سرشماری متوجه شده من نیستم، لکن چون من بسیور انسان باشخصیت و مودب و متین و فرهیخته ای بودم بد به دلش راه نداده، گفته ایشالا که خودش بلد بوده رفته خونه، و به ناظم نگفته من کمم. ناظم تو حیاط مدرسه دوباره بچه ها رو شخصا شمرده، و متوجه شده یه چهارمی اون وسط کمه. کل مسیر رو پیاده برگشته به هوای اینکه من تو راه موندم، و منو پیدا نکرده. برگشته مدرسه از معلم پرسیده آخرین بار کی اینو دیدی، معلم گفته از همون استخر که راه افتادم جولیک کم بود. بعد در نقطه اوج داستان، نه هیچ کدومشون به این فکر کرده ن که به خانواده ما خبر بدن من گم شدم، نه فکر کرده ن که چرا خانواده ما دنبال بچه ش نمی گرده. تا غروب مونده ن مدرسه که ایشالا من برمیگردم، بعد رفته ن خونه تا صبح تیلیک تیلیک لرزیده ن که فردا صبحش(!) مامان بابای من اومدن مدرسه گفتن من گم شدم چه جوابی بدن و چطوری ماستمالی کنن که منو تا مدرسه آوردن من خودم تو راه مدرسه تا خونه گم شدم!

ما زیر دست اینچنین نوابغی تحصیل کردیم به اینجا رسیدیم، بله!


+نکته جالب اینکه معلم های همه کلاس ها با ما اومدن، ولی با مانتو و مقنعه نشستن بیرون آب ما رو نگاه کردن!

++نکته جالب ترش اینکه من اون موقع نه سینوزیت داشتم، نه سرمایی بودم. الان هم سینوزیت دارم، هم سرمایی ام. این نشون می ده که...یک چیزی.

۳۲ لایک
۱۳ ارديبهشت ۰۰:۲۳ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
شیطنت های مادر رو بنویس شما :/

نه بذارین تصوراتتون از مامانم همون نسیم بهاری بمونه:))))

۱۳ ارديبهشت ۰۰:۴۱ چارلی ‎‌‌‌
میخواید بگید قبلنا زمستون سرد بود؟‌ آیا ما گوشامون درازه؟ :|

+ خیلی عالی بود :)))) از کی تونستین از چشمان تیزبین مادر در امان باشین؟ D:

نه تنها قبلنا زمستونا سرد بود بلکه یه چیزایی از آسمون می بارید به نام برف، نوعی پوشیدنیِ دراز وجود داشت به نام شالگردن، می بستیم دور گردن و صورتمون برای حقاظت از سرما، دلفینا پرواز می کردن، گاو و گوسفند سگ و گربه با آدم حرف میزدن، اصن بساطی.


+هرگز نتونستیم. هیچوخ. :))

۱۳ ارديبهشت ۰۰:۴۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
احساس مسئولیت مربیان فقط:||

خیلی نابغه بودن خدایی. یعنی من هرچقدر فکر می کنم متوجه نمیشم چطور به این نتیجه رسیدن که بدون اینکه زنگ بزنن از خانواده ما خبر بگیرن که منو دیدن یا نه، منتظر بمونن که من به طریقی دم در مدرسه ظاهر شم :))

۱۳ ارديبهشت ۰۰:۴۵ چارلی ‎‌‌‌
اگه هرگز نمیتونستین که الان سینوزیت نداشتین :/

سینوزیت بر اثر در رفتن از دست پدر مادر رخ نمیده. سینوس ها یه سری حفره هستن تو استخون صورت، وقتی پر از خلط میشن یا حساس میشن و این وضعیت به صورت مزمن باقی می مونه، به این حالت میگن سینوزیت. من آخرای راهنمایی که بودم یه سرمای وحشتناک خوردم، بعد از اون سینوسام حساس موند.

۱۳ ارديبهشت ۰۰:۵۹ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
بنویس شما ما تصوراتمون عوض نمیشه

حالا ببینم :دی

آخی عزیزم =))
من نهایتا از خاطرات " منو مامان " میتونم به اون موقعی اشاره کنم که توی خونه جدید یه ساعاتی آب داشتیم و یه ساعاتی نه بعد سه تا لگن ( از اون قرمز گنده ها ) آب پر کرده بودیم گذاشته بودیم وسط راهرو ! داشتم با مامانم خداحافظی میگردم صبح برم مدرسه ، عقب عقب رفتم افتادم توی لگن ! ( کلاس اولی بودم و ریزه میزه! مامانم منو با بلوز شلوار و روسری برد مدرسه تحویل معلم مون داد و بهش تاکید کرد که حواست باشه بخاطر لباسش بچه ها مسخره ش نکننا و رفت !

من یه بار عقب عقب رفتم از راه پله پرت شدم پایین:))

سلام مادر جان شما چرا این قدر نگران بودند؟ مادر جان ما در این حد نگران نبودند

چون ما را بسیار عزیز می داشتند! بسیار...زیادی حتی:دی

آخ آخ ، استخر ، تاحالا نرفتم
ولی این جان به مادر جان بهار شما ^_^
بسیار کیف نمودیم از این خاطر نگاری شما
+ شما به عنوان اولین شرکت کننده اضافه شدید ، باشد که دیگر دوستان نیز شرکت کنند.

چراغ بازی رو شخصا و با یَک دست روشن کردم :دی

سلام.من بعنوان مادر دوتا بچه دققیقا مادرتونو درک کردم.تازه پسرهای من بعد از اومدن از حموم حق ندارن برن بیرون چون سرما میخورن!بعد از خوردن بستنی حتما باید یه نوشیدنی گرم هم بخورن و....

دقیقااااا ما همین قوانینو داشتیم. من هنوزم با موی خیس نمیرم بیرون از ترس گرفتن مریضی های ژیت دار:)))

۱۳ ارديبهشت ۰۹:۴۶ نیوشا یعقوبی
روح مامانت شاد
خیلی خندیدم با حرکت مامانت :))

اصن اندش بود، فکر کن با سشوار آژانس سوار شده اومده تو استخر نشسته تا من بیام :))

منو که اینقدر دکتر برده بودن، میرفتیم مطب خودم سرمو مینداختم پایین میرفتم تو. میگفتم: بـَــه چطوری سوادکوهی؟ :دی
بعد مریض و خود دکتر همون جوری بر و بر نگاهم میکردن که "این چی میگه این وسط؟"
مامانم تو این راستا اینقدر الان خبره شده که خواهرم حصبه گرفت هم نبردتش دکتر. گفت قرص سرما خوردگی میدم خوب میشه. :دی
ولی این یه سندرومیه فک کنم به نام "مونچانز" یا یه چنین چیزایی. که فکر کنی همیشه بچه هات مریضن که تو بانوان ایرانی خیلی زیاده گویا. برای همینه اینقدر ویروس باکتری های ما پیشرفته ان دیگه. تو بچگی به هرچی دارو بوده مقاوم شدن. :|

درود :)))))))

البته مامان من بسیور مخالف منزل درمانی بود و ما رو می برد با جدیت برا همه چی ساعت ها میشوند پشت در مطب دکتر که نسخه حقیقی بگیره:|

۱۳ ارديبهشت ۱۶:۵۵ مریــــ ـــــم
خداییش خیلی حال داد خوندن پستت
کلی لبخند عمیق زدم
بهم چسبید

گوارای وجود!

مامان من دقیقا نقطه ی مخالف بود:|
رو به قبله میخوابیدم که ای مادر من مریضم،میگفت هیچیت نیست، بذار بدنت مبارزه کنه قوی شه،پاشو برو مدرسه :||

ای مادر من مریضم :))

یه حسی بهم میگه پاراگراف اول در مورد شیطنت ها حالا حالا ها ادامه داره

نه من خیلی تلاش کردم برا اون پاراگراف، همینا به ذهنم رسید وجدانن:))

عاااااالی بود *_*

فدات!

@نسیم: کامنت خصوصی بی ایمیل و وبلاگ گذاشتی من با کفتر پاسختو بدم؟

تصور مادرت که از پشت گردنت رو گرفته و عین یه جوجه کشیده دنبال خودش و سشوار کشیده موهات رو خیلی بانمک بود:))
من هنوز از ترس مادرم جرعت نمیکنم علنی زمستون بستنی بخورم پس میرم تو اتاق قایم میکنم بعدا دزدکی میخورمش(لوزه‌هام ورم میکنه) حسرت قدم زدن درست و حسابی زیر بارون هم به دلم مونده بخدا:))

جرات البته:دی

بعد شما حساب کن من ازم آب هم می چکید درحالی که داشتم کشیده می شدم:))

تاثیراته کنکوره اقا ایراد نگیرید:D

شما تستای املا رو حذف کن به نظرم:)))

+ سال ما تست اول کنکور که املا هم بود، غلط بود :|

بیچاره مسئولای مدرسه

چه شب سختی داشتن!

اگه من واقعا گم شده بودم من قاعدتا باید شب سخت تری می داشتم:-"

من تقریبا همه‌ی سئوالات رو باید حذف کنم:)))

من برا ریاضی چنین کردم:))

خب دم مادر جان بهار گرم :) چون من یادم هست قبل کلاس اول یه تابستونی می رفتم استخر که تابستون مورد نظر با استخر به پایان نرسید آن قدر که رفتم دکتر و قرص و آمپول برایم تجویز شد، در میانه ترم، یک روز که در قسمت عمیق نیمه غرق شده بودم و ده بیست قلپ آب قورت داده بودم و یک هفته بعدش بستری شده بودم، دیگر ممنوع شد که بروم استخر تا حدود بیست و پنج شش سالگی که مادر محترم می رفت آب درمانی و ما را به عنوان سر جهازیه با خودش می برد :)))))

در زمینه غرق شدن تو استخر هم یه خاطره دارم که در فرصت مقتضی لینکشو می یابم برات میفرستم:دی

۱۴ ارديبهشت ۰۰:۲۲ مصطفا موسوی
تازه این وبلاگ رو دنبال میکنم و تا وسطاش فکر میکردم دارم شیطنت های یه آقاپسر شیطون رو میخونم تا این که اسم مقنعه آورده شد!

دیه شرمنده امیدهاتون ناامید شد:دی

دقییییقا :)

چرخش برات بچرخه گرامی:دی

سلام
روح مادرتون شاد.
چه مدرسه خوبی داشتید. حالا درسته که این تیکه رو بی مسئولیت بودن ولی در کل امکاناتتون خیلی خوب بوده.

سلام و مچکر

امکانات مال مدرسه نبود، مدرسه نزدیک امکانات واقع شده بود:))

خیلییی خندیدم، چجوری انقد خوب مینویسی واقعا :)))))

با استعداد جوشان ذاتیم!

حرکت مامانتون عالی بود....خوشمان آمد...

سلام....برای ماه رمضان امسال ختم قرآن گروهی گذاشتم وبلاگم...شما هم دعوتین به این جمع....اگه دوست دارین در این راه شریک باشین بیاین وبلاگم و پست ثابتمو بخونین....البته اگه دوست دارین....

کامنتتون رفته بود تو هرزنامه ها! 

مرسی :)

۱۵ ارديبهشت ۰۰:۳۳ مهدی صالح پور
در مورد بخش «+»باید بگم چه معنی داره آدم معلم و ناظم رو در محیط استخر ببینه؟ دانش آموزی که معلم و ناظم رو بدون لباس توی استخر ببینه دیگه ازش حرف‌شنوی پیدا می‌کنه؟ :))

شما با پدر تا حالا نرفتین آب تنی؟:))

منظورم بها دادن به دانش‌آموزا بود.
هیچ وقت یادم نمیاد پاشون رو فراتر از اینکه عکس و اسمم رو جایی چاپ کرده باشند گذاشته باشند.

آها، نه به ما خیلی بها می دادن ازین لحاظا. مدیرمونم هرسال میرفت کربلا برا همه بچه ها مهر میاورد:دی

۱۵ ارديبهشت ۱۳:۱۲ مهدی صالح پور
نخیر! #واقعی

:|

قضیه ماست سیاه رو شاهد هستیم دوستان :|

آقا خلاصه رو والدین تست شده، ابهتشون کاملا حفظ میشه. من تضمین میدم :دی

به این فکر کردن که شما نمیتونید سر کلاس معلمی که تو آب دیده باشیشدش؟ |: تمرکز بگیرید دیگه((:

بابا مگه تو آب چی می دیذیم، زهرا آقایی همین چند وقت پیش شاگردای دهه هشتادی گودزیلاشو برد استخر هنوزم زنده س:دی

دیگه می‌خواستید چی ببینید؟ (((:
البته اگر رو‌گودزیلاها تست شده پس ینی حله

حله دیگه بابا! ما با والدینمونم رفتیم آب تنی، لکن همچنان کتک میخوردیم و حساب می بردیم :))

چقدر باحال تعریف کردی! کلی خندیدم :)))

قربون شما!

چرا آخه هرزنامه؟!!!!!!!!

نمی دونم، شاید برای یه عالمه آدم یه متن واحد رو فرستادین بیان اسپمش کرده.

نمیدونم...یه تکه از پیام واحد بود فقط....اونم دعوت نامه بود :)) ولی اولش پست های دوستان رو میخوندم و برا هر کسی تک تک نظر میذاشتم که...امان از بیان :دی

من مطمئن نیستم سیستم اسپم-تشخیص-دهنده بیان چطور کار می کنه:دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|