خاک حاصلخیز، بارش کافی، آفتاب مناسب

تکیه داده بودم به ستونِ جلوی در شهروند و رانی هلو سر می کشیدم. به مادر جان بهار فکر می کردم که هروقت برامون از این ساندیس آلومینیومی ها می خرید ( همین ها که باید از اینجا باز میشد ولی ما از اونجا باز می کردیم! ) میگفت تند تند سر نکشیدش، مزه مزه کنین که بهتون خوش بگذره، بفهمین چی خوردین. به اینکه لباس هایی که دوست داشت انقدر خوب نگه میداشت که بعضی هاشون بیست سال عمر می کردن و بیست سال تو مهمونیای مختلف می پوشیدشون. به اینکه تنها کسی بود تو خونه ما که روزانه نویسی می کرد و نوشته هاش رو نگه میداشت. به اینکه حتی اینکه شام و نهار چی درست می کرد رو هم می نوشت، همه ی همه ی روزمره هاشو. به اینکه هرروز توی خونه بود، هرروز کاراش تکراری بود، ولی حواسش بود از رنگی رنگی های کوچولوی زنگیش لذت ببره، مراقبشون باشه، و ثبتشون کنه.

تکیه داده بودم به ستونِ جلوی شهروند و رانی هلو سر می کشیدم و فکر می کردم من چقدر شبیه مادرم نیستم. که چقدر هرروز دوان دوان از کنار زندگی میگذرم و نمیبینمش. که شب ها شمشیرم رو میذارم زیر سرم، سپرم رو می کشم روی سرم و می خوابم. من اون تهدید توخالی معروفه ام که طنز روزگار واقعیش کرده؛ مادرم نسیم کاشته و تورنادو درو کرده.

۲۶ لایک
نمیدونم چی بگم ولی ماها هر کدوم به اندازه ی اتفاق هایی که تجربه میکنیم شکل میگیریم کم کم ۰۰۰
ولی در هرصورت تو چه نسیم میبودی چه تورنادو به نظرم تو یه دختر قوی و مهربونی که من همیشه با وجود اینکه از نزدیک ندیدمت ولی چندساله که دوسِت دارم و همیشه واسم عزیز بودی و همیشه دلم خواسته خدا بهترین هارو نصیبت کنه :)

مرسی عزیزم، خیلی لطف داری. کاش خدا هم همین نظرا رو نسبت به من داشت :))) نداره که. یه بند داره آزار میریزه تو زار و زندگیمون:)))

:))
خب شاید خدا محبت تورو تو قلبم گذاشت که من بهت بگم چقد خوبی و روزای خوب تو راهه حتما :دی
من وسیله م مثلا :))

سروش الهی هستی، با قابلیت درست کردن کانال و چت گروهی :)))

شاید مثلا :)))

من از خدامه:))

اِوا! خاک عالم بر سرم با اون یکی اکانتم کامنت گذاشتم :|
آقا من نمی‌دونم الان اگه کامنتمو پاک کنم از وبلاگ تو هم پاک میشه یا نه. فلذا منتظر می‌مونم سر فرصت بیای عدم نمایشش کنی اون بالایی رو
و نتیجه اخلاقی اینکه وقتی تازه از خواب بیدار شدین، اول دست و صورتتونو بشورین بعد کامنت بذارین که کاملا خواب از سرتون پریده باشه :|

دیدم، پاک کردم.

پاک کردن کامنت رو که امتحان کرده بودیم قبلا شیخ:دی

۱۲ ارديبهشت ۰۴:۴۷ دامن گلدار
نیازی نیست که بگم من هم خودت و نوشته‌هایت رو دوست دارم چون کاملا محبت و حقیقت توی همه‌اش موج میزنه..

دست کم توی عادت به نوشتن که شبیه به مادر جان بهارت هستی، شاید گاهی طوفانی بشی ولی عجله نکن، هر حال و هوایی وقت خودش رو داره.. نسیم بخشی از هر وجود پاک و بی‌ریایی هست، مثل تو :)

نظر لطفته:دی

من هرروز نمی نویسم، نوشته هامم در مورد خودم وزندگیم نیس...ولی در حالت کلی آره نویسنده ی درون مامانمو دارم.
چقدرم من پاک و بی ریام:))

جهت آزمون گزینهٔ حذف کامنت، اینو می‌نویسم میرم پاک کنم ببینم پاک میشه یا نه

و همونطور که بچه های تو خونه میبینن،نشده:دی

خب... کامنت مورد نظر (بالایی) از بخش مدیریت وبلاگ خودم پاک شد، از وبلاگ تو خیر. و سؤالم الان از مسئولین بیان اینه که این امکان حذف دقیقا به چه دردی می‌خوره وقتی حذف می‌کنم و همچنان بر لوح دلِ طرف مقابل نقش بسته؟
علی ایّ حال، دوباره کامنت نخستمو ذیل همین دیدگاه کپی و پیست می‌نمایم:
بیت آخرت آرایه تلمیح و تضاد و تناقض و ایهام داره :|
+ اگه انتخاب سبک زندگیم دست خودم بود ترجیح می‌دادم مثل مامان‌بهارت باشم

مسوولین بیان در زمینه شناسایی نیازهای کاربران و ارایه شون بسیور ناآگاه تشریف دارن.

چرا تضاد داره؟
+الان پریسا میتونه بیاد بگه چرا دست خودت نیست؟ و یه سری راه حل مفید ارایه کنه..رونوشت به پریسا. :دی

۱۲ ارديبهشت ۰۵:۵۸ بلوط خانوم
شباهنگ! :)))

بلوط! :)))

شما خانم هستید و اونوقت به خودتون میگید تورنادو؟؟ الله اکبر!
همسرتون احتمالا مرد عنکبوتی میشه یا یکی دیگه؟

عجب کامنت عجیبی. شما تاحالا از مریم امیرجلالی فیلمی ندیدی؟

توصیف هات لعنتی، توصیف هات:((

من قصد ادامه تحصیل دارم اهع:))

ما رانی با طعمای مختلف خوردیم حتی رد بول و بلک برون و هایپ و آووکادو خوردیم اما لذتی که نسل قبل از ساندیس سیب و پرتغال برد ما نبردیم چون همیشه دنبال یه چیز بزرگتر بودیم و یاد نگرفتیم که اگه از همون چیزی که هستیم لذت نبریم از اونچه که در آینده میشیم هم لذت نمی بریم...

قبول ندارم! تعمیم یه حس درونی به همگان و همه کس رو نمی پذیرم!

حالا که ما اینقدر بی شباهت به مادرهامون هستیم
نمیدونم بابتش خوشحال باشم یا افسوس بخورم....

من به شخصه  افسوس می خورم. حتی قیافه مونم شبیه نیس.

نتیجه ی اخلاقی اینکه هیچوقت ایستاده آب یا رانی نخور ضرر داره و نسیم رو تبدیل به تورنادو میکنه:))

البته من بیست و سه چهار سالی هس که درو شده م، ربطی به رانی دیروزم نداره:))

یکی بیاد به من توضیح بده چرا من خواب دیدم تو قراره عروس شی؟
اصن کی خوابا رو تنظیم می کنه؟ :/
چرا من باید خواب تو رو ببینم؟ چرا هیچکی جواب گو نی؟
تو خواب میخواستم بیام بهت بگم خیلی زوده ولی تو میگفتی نه. خیلی دوستش دارم. اگه واقعا هم گفته باشم تعجب نمی کنم.

چه شکلی بودم؟:دی داماد کی بود؟:دی

وای خدا منم خوابتُ دیدم پریشب :))))
یادم نمیاد موضوع چی بود ولی [میمونه که دستش رو چشماشه]

خدا خودش رحم کنه !!

تورنادو و نسیم (من و دخترم در واقع :دی)، کاشتن و درو کردن، تهدید و واقعی، اینا نمی‌تونن متضاد باشن تو بیت آخر؟

+ نیست دیگه. دست خودم نیست. ما همیشه یه تعداد گزینهٔ محدود داشتیم و داریم که از توی اونا باید انتخاب می‌کردیم و کنیم. از انتخاب بین کیف سبز یا مشکی کلاس اول دبستانم بگیر بیا تا انتخاب همسر. ظاهرش دست خودته و باطنش جبر مطلق.

آها، هوم، چرا :دی

+والا من که ذهنم افسارمو به دست داره، نیتونم نظر بدم. همون پریسا رو بگیم بیاد ما رو از گمراهی برهانه:دی

نه فیلم ندیدم سریال دیدم..خیلی هم رو نروه! حالا چطور مگه؟

هیچی گفتم شاید تصورت از افراد مونث خیلی ریحانه طوره، خواستم مطمین شم انسان مونث عصبی هم دیدی:))

اوه زیاد....ریحانه طور کجا بود! برای این مثال چرا مریم امیرجلالی؟اون که بیشتر طنز بازی کرده
ویشکا آسایش، رویا نونهالی و جمیله شیخی مثالهای بهتری نیستن؟

مریم امیرجلالی تقریبا فقط زن خانه دار عصبی خشمگین بازی کرده. اینا که گقتی تنوع نقش هاشون زیاده. از یک کلیشه استفاده کردم که همون یه برداشت ازش بشه. حالا شما که این همه مثال به زعم خودت درآستین داشتی دیگه تعجبت چیه؟

بحث تعمیم نیست. در حد پستم نمی‌خواستم موضوع رو باز کنم. اما جهان مدرن به خاطر
بحث تعمیم نیست. در حد پستم نمی‌خواستم موضوع رو باز کنم. اما جهان مدرن به خاطر
چرا گوشیم قاط زده امروز؟ :/ ببخشید.
بحث تعمیم نیست. در حد پستم نمی‌خواستم موضوع رو باز کنم. اما جهان مدرن به خاطر گزینه‌های روی میز بیشتر رضایت از انتخابا رو پایین آورده. توضیح بیشتره اینجا زیر تضاد انتخاب بخونید:
http://mini2.blog.ir/post/117

حالا نمیخواستم منت بذارم ولی چون اشاره شد اینم بگم که دو پست اخیر رو با گوشی غرقه در شیرم نوشتم، و کامنت هاشو جواب دادم. :دی

والا شما رو نمی دونم، ولی برای من نهایت انتخاب همون رانیِ هلوعه. پولم به بقیه چیزایی که اشاره کردین نمی رسه، در نتیجه انتخابام هنوز همونقد محدوده و همچنان از هرچه دارم به همون اندازه که دارم مسرورم:دی

خب همون رانی ده دوازده تا طعم داره. با ۱۵۰۰ شیر و شیرکاکائو و آبمیوه و بستنی و چیپس و پفک و کرانچی و سه کیلو هندونه و... میشه گرفت :)) اینا که شوخی بود ولی اگه سیاه نمایی رو کنار بذاریم توی این دوره با همون پول کم هم انتخابای زیادی داریم. منم خیلی از اینایی که گفتم رو بیشتر از یه بار نخوردم.
چه خوب که از داشته‌هات راضی هستی. خودش به یه دنیا می‌ارزه

خب اونا رو قبلا هم میتونستم بخرم :-"

کلا انسان بسیور قانعی هستم. برا همینه که یه بارم که گوشی گرون خریدم منهدم شد:)) عادت نداره چیز گرون به اتمسفر اطراف من، همچی میشه:))

نشستن بر لب جوی = تکیه دادن به ستون جلوی شهروند
گذر عمر بر آب روان دیدن = گذر عمر در آب هلو دیدن ( یا در مزه هلو حس کردن )

برخیز و مخور غم جهان گذران = سوار تاکسی شدن و بازگشت به سوی خانه

:دی

اینا هنوز هیشکدوم تورنادو نشدن!

من که همچنان متوجه نشدم شما از چی متعجبی. اگه کمکی می کنه، من فوتم اصن.

۱۲ ارديبهشت ۲۲:۲۹ خانم کوچیک
چه قدر وبلاگ لعنتیت‌رو من دوست دارم.یه بار خیلی داغان از لحاظ اعصاب و گند از لحاظ اخلاق بودم.وبلاگت جزء اونایی بود که بهم معرفی شده بود منم نشستم شخمش زدم و خیلی کیف داد،اِممممممم وبلاگت‌و می‌خوندم حس هری‌پاتر و داشتم وقنایی که سوار جاروی پرنده‌اش می‌شد.چه قدر عاشقش بود.
آره خلاصه.
گفتم کمال تشکر رو به جای بیارم بابت این حجم از خوش‌گذشتن.
*-*

خب من همکنون احساس نویل لانگ باتمی رو دارم که بهش خبر دادن استاد درس گیاهشناسی شده!

مرسی، خیلی مرسی، خیلی لطف دارین به من جدیدا همه تون، فکر کنم قراره به زودی بمیرم:)))

۱۲ ارديبهشت ۲۲:۵۴ خانم کوچیک
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
حالا درسته مرگ حقه و فقط برای همسایه نیست ولی دور از جان.
حتما ملت مثل من تازه کشفت کردن.
خواستم اینم در باب وبلاگت بگم که صرفا فقط یه طنز خوش بگذرونی نیست.
در واقع طوریه که هر آدمی با یه چیزیش می‌تونه ارتباط بگیره و خودتم از اون دسته هایی هستی که هرکسی می‌خونتت می‌گه عه این چه قدر شبیه من عه مثل من اوا منم هیمنم این مدل قلم ها خیلی کم پیش میاد که خب الان پیش اومده /:
همین دیگه.
برای تر کرن گلو نوشیدنی برمی‌دارد و سکوت می‌کند.

مرسی، من این همه نیستم خدایی :) :دی

چه پایان شیک و نجیب زاده طوری داشت این کامنت:))

اونقدر خوب از مامانت می نویسی که منم می خوام یه پست بنویسم در مورد مامانم ولی اگه بنویسم احساساتی میشم و گریه ام می گیره:)

من سر همه پستای تگ مادر جان بهار زار میزنم و معتقدم هستم برا سلامتی مفیده!

۱۳ ارديبهشت ۲۳:۳۸ دامن گلدار
آیا شنیدم که در لایه‌لای سطرهای اینجا ریا نهفته است؟ :))

+عنوان من رو یاد شمعدونیها انداخت اول، حالشون خوبه؟

اصن یه سری متا ریا لابلای کدهای قالب تعبیه شده اختصاصا جهت انتشار ریا:دی

+مرحوم همچنان مرحومه، دوستای مرحوم سلام دارن ولی!

۲۸ خرداد ۱۶:۵۰ مهدی صالح پور
کامنت تست جهت پاک کردن!

اینجا سند باکس کامنت پاک کردنه:)))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|