هایدی

گوشیم رفته سرویس و یه هفته ای هست یا گوشی ندارم، یا از این نوکیا دکمه دار ها دستمه، یا اون عزیزی که تو شیر غوطه ور شده بود*. از اون طرف سیمکارتم هم تو گوشی بوده و به طریقی موفق شده طی فرایند انتقال از گوشی به منزل گم بشه، در نتیجه من از جهان بیرون قطعم به کلی. توییتر و اینستا ندارم. دسترسیم به تلگرام هم در حد دسترسی کلاغ به دوچرخه. تلویزیون هم که در منزل ما حکم آینه دیواری داره. از احوال دنیا بی خبرم، دنیا همین چند متر خونه و یه وجب آشپزخونه ست، ته دغدغه م اینه که یه کلاغ پیدا شده گل ناز تو بالکنم رو نوک زده خورده.

بسیار شاد ترم.

بیاین جمع کنیم بریم روستا، گوسفند بچرونیم، تو حیاطمون سبزی خوردن بکاریم، هیزم بشکنیم، مدارک و مدارج تحصیلیمونم بذاریم در کوزه. چیه این دو روز زندگی هی تشویش استرس وحشت بدبختی.


*یک ویدئو یوتیوب پیدا کردم که طرف گوشی رو باز می کنه، کاملا تیکه تیکه می کنه، و دوباره سر هم می کنه. گفتم حالا که گوشی ندارم یه تلاشی بکنم شاید این بچه درست شد. پیچ گوشتی مخصوص خریدم، دل و روده ش رو ریختم بیرون، تک تک سیم ها و ماژول ها و چفت و بست هاش رو با آب و الکل تمیز کردم، باتری نو انداختم براش، روشن شد. فقط تاچش نصفه نیمه کار می کنه و دوربین هم به کل به دار فانی(دار باقی؟ سرای باقی؟ فنا فی الله؟) پیوسته. :دی چهل و پنج تومن پول باتری دادم و هفده تومن پول پنج تا پیچ گوشتی!


+به آقای برادر گفتم به نظرت اولین آبزی که به اون مرحله از تکامل رسید که از آب بیاد بیرون، با خودش چی فکر می کرده؟ جواب داد احتمالا Let's walk :|

۱۹ لایک
منم دوست دارم برم شهرستان خونه م حیاط داشته باشه ، مرغ و جوجه داشته باشم ، سبزی بکارم ، دامن چین چینی بپوشم ...

شهرستانم نه اصن، روستا. اینترنتم نداشته باشم!

۰۸ ارديبهشت ۰۰:۳۴ פـریـر بانو
آخرش تونستی سیمکارت جدید بگیری؟

منم هر وقت می‌رم روستا یا کوه به این فکر می‌کنم که جمع کنیم بیایم اینجا زندگی کنیم ولی خب... زندگی خرج داره نمی‌شه :/

جواب آقای برادر :))

خیر، همچنان سیستم مرکزی همراه اول قطعه و شنبه باید برم :(

اره ...

امیرحسین صدیقی یه جا گفته بود یه مدت اینجوری می زیسته، بسیار بهش خوش می گذشته:دی

۰۸ ارديبهشت ۰۰:۴۲ چارلی ‎‌‌‌
اصلا میتونیم به جاهای دور افتاده تر بریم تمدن رو از اول بسازیم. از اول آتش کشف کنیم، با نیزه حیوون شکار کنیم. شبا دور آتیش جمع بشیم گومبا گومبا کنیم :))

+ احتمالا آبزی مذکور داد زده: «بچه ها اینجا رو !»

یه نفر خیلی وقت پیشا اومده بود گفته بود یه جزیره پیدا کردم برا فروش، اکازیون، آب و هوا عالی، در آب های امن دوردست. ده هزار نفر میخوام نفری ده میلیون تومن بدن اونجا رو بخریم، بریم تمدن رو از نو بسازیم. :))


+نه اصن برا چی از آب اومدن بیرون؟ دردش چی بود؟

۰۸ ارديبهشت ۰۰:۵۱ פـریـر بانو
وا مگه می‌شه؟ هنوز نتونستن درستش کنن؟ مطمئنی طرف قصد پیچوندن نداره؟ :|

نه والا مطمئن نیستم :)) ولی با توجه به اینکه تمام افرادی که منتظر بودن بلند می کنه میندازه بیرون، فکر نکنم قصد داشته باشه همه رو فارغ از اینکه چیکار دارن بپیچونه، هوم؟!

۰۸ ارديبهشت ۰۰:۵۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
دار فانی که اینجاست! پس دوربین به کجا پیوسته؟!

دار باقی؟ سرای باقی؟ به فنا رفته؟ نمیدونم من خسته م با من بحث نکن:))

۰۸ ارديبهشت ۰۱:۰۵ פـریـر بانو
آره خب اینم حرفیه :تفکر

امیدوارم شنبه دیگه راه انداخته باشن سیستمشونو!!

۰۸ ارديبهشت ۰۱:۱۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
منم اغلب که این اصطلاح رو به کار می برم اشتباه میگم. دو سه بار جمله ت رو خوندم تا مطمئن بشم اشتباههD:

من اصلا گیج میزنم امشب، همین سه چهار ساعت پیش اومدم تو غذا فلفل بریزم رفتم از میز نهارخوری تو هال نمکدون برداشتم آوردم ریختم تو قابلمه خورشتی که نمک داشت :|

مغزم داره تعطیل می کنه بره:))

منم بعضی وقتا اجبارا برای خودم دنیای بدون اینترنت میسازم
بعد موسیقی میذارم و کتاب میخونم و آخ که چه لذتی میبرم:)
ولی نمیشه مجبووورم داشته باشمش بخاطر دانشگاه:/

من نمیتونم، مگه اینطوری عین اینا که میخوان ترک کنن ببندنم به تخت و تکنولوژی رو از دسترسم به دور بدارند:دی

مشکل اینجاست که من از مرغ و خروس و گوسفند و اینا میترسم! با پونصد سال سن!! حقیقتا Shame on me :|

- "دیار باقی" ایز کورکت ؛)

از تمام حیوانات؟

-آره بچه ها گفتن، خسته بودم، شرمنده:)

اگه روستایی باشه که به شبکه جهانی هم متصل باشه گزینه خوبیه:d
حتی اگه غاری با این ویژگی باشه هم باز خوبه. من استقبال می‌کنم.

نه دیگه وصل نشه. اصن حذف شبکه جهانی موجب انبساط خاطر و طول عمر و راحتی روان است، پوستتونم شفاف تر میشه!

نه میدونی، فکر خاصی نمیکرده.
یه روز صبح بیدار شده دیده عه چرا پا دارم:)))
بعدم هی سعی کرده ب روشای مختلف مصرفش کنه ببینه این ب چ‌دردی میخوره!
ولی ی چیزی، جدیدا ی تئوری دادن ک ایجوری نیست ک مثلا یکی پا دربیاره تولید مثل کنه نسلش بمونه. در واقع گروهی پا در میارن. یه تعداد زیادی جهش با هم رخ میده

خیلی خوبی بیلا:))

۰۸ ارديبهشت ۰۷:۱۴ مهرداد ارسنجانی
من از بهمن که گوشیم رو گم کردم بیخیال گوشی و سیم کارت شدم.
دیروز بعد از ظهر هم از اینستا و توییتر و تلگرام خدافظی کردم.
من موندم و ی درامافون از این همه دنیای مجازی.

بریم روستا، بریم یجا که برق و گاز هم نداشته باشه، بریم وسط جنگل اصن، من جاش رو بلدم، فقط بریم.

برق و گاز دیگه چرا نداشته باشه؟ قراره بریم شکار گوشت خام گوزن بخوریم؟

من یه مدتیه دو تا اپلیکیشن از روی گوشیم پاک کردم، خدا شاهده روزی ده بار می رفتم سر گوشیم و عصبی می‎شدم می‎دیدم نیست :|
ولی بعدش خوب شد. کلی هم وقت اضافه در برنامه روزانه‎م کشف کردم :)))

+تو روستاها دغدغه آدم که کمتره هیچ، جسم و روحشم سالم تر می‎مونه،صد سالم عمر می‎کنه. والا!

من هیچی ندارم رو گوشیم بابا، یه اپلیکیشن آبخوری داشتم، یه تلگرام، یه توییتر، یدونه هم از این پازلا که یه گراف بهت میده باید نود هاشو جابجا کنی گرهش باز شه!

۰۸ ارديبهشت ۱۰:۳۲ پشمآلِ پشمآلو
من روابط بین انسانی تو شهر و روستاهای کوچیکو دوس ندارم ولی طرفدار کاشت گل و گیاه در حد باغچه و حوض [نه هکتار هکتار زمین] خیلی هسم

روابط غیر انسانی برقرار نمی کنیم اصن، حله.

زندگی توی روستا یا وسط جنگل به این راحتی ها هم که فکر میکنید نیست خیلیها دو روز هم نمیتونن دوام بیارن اونایی که تو فیلما میبینین یه گوشه ایی از اون زندگیه که گل و بلبله قسمت اعظمش سختی و مشکل و جنگ با طبیعته

پستی که لینک داده بودین خیلی باحال بود کلی خندیدم اونا همش خاطره و حسرت میشه یه روزی
شاد باشی

نمیخوام برم کشاورزی کنم که با طبیعت وارد جنگ شم، یه گوشه میخوام بشینم اکسیژن مصرف کنم دی اکسید کربن بدم بیرون :دی

۰۸ ارديبهشت ۱۵:۰۳ مهدی صالح پور
چی شده بود مگه که اینجوری یه هفته بی گوشی شدی؟! گوشی‌ها یا میخورن زمین تاچ‌شون به فنافی‌الله می‌پیونده یا خیس میشن بورد شون نابود میشه. مگر اینکه یه بلای جدید سرش آورده باشی...

اولا که دو هفته آقا، دوشنبه هفته پیش بردن گفتن دوشنبه هفته بعد پسش میاریم. بعد اینکه، به صورت ناگهانی دوربین تصمیم گرفت از کار بیفته. یعنی درواقع داشتم اسکایپ نسخه بتا رو امتحان می کردم، دوربین جلو رو نمیشناخت، ولی تو خود اپ دوربین، دوربین جلو کار می کرد. منم خیلی سلفی نمیگیرم، تست نکردم دوربین جلو بعدش کار می کنه یا نه. هفته پیش یه جا خواستم سلفی بندازم متوجه شدم دوربین رو سوییچ میکنم رو دوربین جلو هنگ می کنه میاد بیرون. گوشی رو ری استارت کردم دوربین به کل از کار افتاد، چراغ قوه هم همینطور :|


من این گوشی رو لای پر قو نگه می دارم، چون برای جیب من بسیور گرونه و بخشی از پولش رو بهم جایزه دادن که خریداری شده. ضد آب و حتی گرد و غبار هم نیست، من حتی زیر بارون هم باهاش کار نمی کردم از فرط استرس. این در حالیه که اون مرحومِ غرقه در شیر هم ضدِ هیچی نبود ولی من باهاش زیر بارون کار کرده م، موقع آشپزی روش آرد ریخته م، مستقیما الکل پاشیدم بهش، اصن اینا هیچی تو شیر شنا کرده(!) و چیزیش نشده :)) این مساله رو هم در اینترنت سرچ کردم، ظاهرا یه مشکل رایج بین گوشی های اچ تی سی از m8 به بعده، و کسی نمیدونه چطور برطرف میشه. نمایندگی گفت سخت افزارشو عوض می کنیم. از دید من مشکل نرم افزاری بود ولی. :|

منم به شدت موافقم. چند روز بیشتر نیست که تلگرامم رو حذف کردم هااا ولی حالم خوبه :)

من نمیتونم حذف اکانت کنم، کانالم می پره:دی

عه مگه تو کانال داری
پس من چرا توش نیستم

کانال از وبلاگم مستقل اداره میشه چون. اگه کسی از بلاگرا اتفاقی پیداش کنه، خوشش بیاد و عضو بشه من حذفش نمی کنم، ولی ترجیحم اینه که کسی چون جولیک اونجا رو می نویسه نخونه. 

آها:((

چنین انسانِ چندوجهیِ چند شخصیتیِ مخوفی هسدم من.

۰۸ ارديبهشت ۱۵:۵۰ مهدی صالح پور
آخه اچ‌تی‌سیِ ورشکسته هم شد برند مناسب برای خرید گوشی؟! وقتی پرچمداران و میان‌رده‌های بسیار خوب سامسونگ و ال‌جی و سونی و هواوی هستن آدم چرا باید اچ تی سی بخره آخه؟!

ابتدا به ساکن که اچ تی سی ورشکسته نشده. گوگل واحد آر اند دی اسمارت فونشون رو خریده. در ثانی گوگل پیکسل رو دیدی شما؟ اونو با همکاری اچ تی سی زدن. اژدهای اسمارت فون هاست اون لعنتی.

من اگه بخوام پرچمدارِ جایی رو بخرم، پیکسل می خرم. لکن پول ندارم:)) هواوی نخریدم چون نسبت به برند های چینی توهم توطئه و احساسِ «اینا دارن جهانو میگیرن و من دارم کمکشون می کنم» دارم ( و تقصیر بابامه، چون میگه برنامه جامع چین کمونیستی سه تا مرحله داشت، اول جمعیت زیاد میشه، بعد صنعتشون دنیا رو میگیره، تهش جهان رو به سلطه در میارن :|). سونی میخواستم بخرم اتفاقا، زد فایو، ولی هرجا رفتم گفتن نداریم بدیم تست کنی، ماکتش هست بگیر دستت ببین حس خوبی داری یا نه :| . دو سری گوشی قبلیم سامسونگ بودن و دو سری سامسونگ جدید هم تو خونه داریم، حوصله م سر رفته ازشون. هیچ تغییری نمی کنه یوزرفرندلی تر شه، همون رابط کاربری خنگ زشتش رو گوشی به گوشی می کشه دنبال خودش. بوت لودرِ جدید هم روش بریزی شروع می کنه به هنگ کردن و گیج بازی در آوردن ( رو گوشی های نسبتا خوبی امتحان کردم، پرچمدار نبودن قطعا چون پولم به پرچمدار هاش نمی رسه). ال جی جدیدا هم خیلی گنده و مردونه بودن، خوشم نیومد ازشون. در نتیجه اچ تی سی خریدم، بسیور هم راضی بودم بزنم به تخته، دوربینشم خیلی هیولا بود دمشم گرم. :دی

من هیچوقت نتونستم همچین جرئتی در خودم پیدا کنم که خودم یه چیزی رو ترک کنم. معمولاً ترک می‌شم، یا ترک داده می‌شم.
ولی آره، وقتی یه مدت ازت گرفته می‌شه، پس از طیِ دورانِ دردِ ترک، قشنگ به یه آرامش و پروقتیِ عجیبی می‌رسی.
این حالتی که «چرا در حالی که هیچ کاری نمی‌کنم، اصلاً وقت ندارم» از بین می‌ره :|

منم ترک داده شدم دیگه، به ضرب شمشیر!

اون صحنه های هایدی بود که با بابابزرگش یه غذای گرم رو تو ظرف چوبی با قاشق چوبی میخوردن؟ انقدر با حسرت اونجاهاشو میدیدم :))

منم یه بار گوشیمو گم کردم و ازونجایی که اینترنت مصرفیم با هات اسپات گوشیمه، یه مدت مطلقا هیچی نداشتم :| راه ارتباطیم صرفا به تلفن خونه و دیدار حضوری محدود میشد

اونجاش که نونِ سفید تو کمدش جمع می کرد بفرسته برا بابابزرگش...قلب انسان ذوب می شد، آه:(

ما تلفن خونه رو هم استفاده نمی کنیم، از بس که اجتماعی هستیم آخه.

گوشی منم رو به احتضاره
گاهی خودکشی میکنه
ولی تا اینجا به احیا جواب مثبت داده همیشه
چون میدونه پولشو ندارم نوش رو بخرم
باهام راه میاد
به لقا الله
به دیار باقی
:)

آره دیگه وقتی مجبوریم...مجبوریم:دی

تمام حیوانات متاسفانه :|

حیوونفوبیا داری! میشه بیای اپلیکیشن عنکبوتوفوبیام رو روت تست کنم؟ :دی

۰۸ ارديبهشت ۲۰:۱۶ نیمچه مهندس ...
من به عنوان کسی که nساله دارم تو روستا زندگی می کنم باید بگم تصورات هایدی گونه ات از روستا رو بریز دور.اینجا هم نت اچ پلاس داریم.در نتیجه بهانه واسه ترک گوشی و اینا نداری.هر چی هست دست اراده ی خودته.
اون جور روستاها رو باید بگردی تا پیدا کنی.مثلا روستای پاندای کونگ فو کار اینا،بالای کوه،درخت گیلاس،شکوفه...

خب ما میریم یه جا که نت نداره. همون نوک قله ای جایی:دی

+دانستنی: شکوفه های گیلاس معروفی که تو ژاپن براش هانامی برگزار می کنن و یه تعطیلات دارن که بریم شکوفه گیلاس ببینیم، بیشترشون منجر به خود گیلاس نمیشه. تزیینیه تو پارک مارک کاشتن:دی

چند سال پیشا توی شمال یه برفی اومد که 50 سال نظیرش رو ندیده بودن. بعد ما، خیلی خوشحال، همون روزی که برف شروع به بارش کرد، عزم سفر کرده بودیم و کوله بار بسته بودیم.
هیچی دیگه، شب شد و ما به مقصد نرسیدیم، ماشین رو ول کردیم یه جایی، بند و بساط رو زدیم زیر بغل و توی برفی که تا کمر میرسید، هنوز درحال بارش بود و جاده ای که محض رضای خدا یه دونه چراغ هم نداشت، شروع کردیم به راه رفتن.
وقتی رسیدیم به محل مورد نظر برق قطع شد. ( رسما با ورودمون قطع شدا !! ) آب هم که از قبل قطع شده بود. فردا صبحش هم تلفن قطع شد:|
فقط گاز داشتیم. می رفتیم با قابلمه برف جمع میکردیم، میاوردیم میذاشتیم روی اجاق تا آب بشه، ناهار درست کنیم :|
خیلی زندگی سختی بود:| البته شب و روز هم می رفتیم برف بازی و توی برفا قر میدادیم و راه باز میکردیم:|
هم شیرین بود و هم سخت. ولی سختی اش بیشتر بود. آب نبود حموم کنیم:| کپک زدیم :|
گوشی ها بعد از یک روز شارژشون تموم شد و عملا با دنیا هیچگونه ارتباطی نداشتیم، چونکه جاده ها هم با برف سنگین پوشیده شده بود. توی خونه فقط یک عدد کتاب بود ( ربکا ) که همون دو روز اول قورتش دادم. بعد از اون فقط به هم دیگه زل میدیم و در وعده های متعدد برف بازی میکردیم. تا شب میشد، از اونجایی که نه شمع داشتیم نه هیچ چیز دیگه ای. کوفتم نداشتیم روشن کنیم که شب میخواییم بریم دست شویی با افتابه خودمون رو بشوریم، حداقل یه کورسوی امیدی راهمون رو روشن کنه که توی چاه نیفتیم :|
پنج شش روز بدین صورت زندگی کردیم.
همه اینا رو گفتم که بگم من تجربه اش رو دارم ( اسمایلی لبخند گنده با یک عدد عینک آفتابی )

سال 86 اینورا؟ اون موقع یادمه تهران هم برفی اومد که پنجاه سال ندیده بودن و ما وسط امتحانای ترممون یک هفته تعطیل شدیم نرفتیم مدرسه. :دی

خب من قصد نداشتم حبس شم تو خونه، ولی خب آره تو همین مایه ها از اخبار جهان به دور باشی خوبه.

من هایدی رو وقتی اجازه داشتم ببینم که ظرفای صبحونه رو شسته بودم. به همین علت سرعتم تو زندگی بالا رفت. :دی

مگه صبح ها پخش میشد؟ مگه صبحونه ظرف داره؟ چارتا لیوانه یه چاقو :دی

نه. سال 93 بود. بیشتر شمال برف اومد، تهران هم بی نصیب نبود، ولی مثل شمال فلج نشده بود.
اینقدر از همه چیز به دور بودیم که واقعا حس میکردم فقط من و خدا و همسفرهام توی دنیا وجود داریم :|
+ اره یادمه اون تعطیلی رو :)) خیلی باشکوه بود : )))

من اون موقع هرروز می رفتم ولنجک...اخی :)) چقد خوشحالم که دیگه نمیرم :))

اپلیکیشنِ چی چی؟؟
در هر صورت میتونی رو کمک من حساب کنی :دی

اپلیکیشن ساخته بودم برا درمان آراکنوفوبیا که ترس از عنکبوتاس:دی با مواجهه تدریجی درمان میشه، من با واقعیت افزوده طرف رو با عنکبوت مواجه می کردم!

چرا؟ نکنه جهش گروهیو همینجا خوندم؟ هر چی فک میکنم یادم نمیاد کجا بود آخه!
ی سوال کسیو میشناسی از مارکتینگ شبکه ای؟ ک راضی یا ناراضی باشن؟
وبلاگت برام معتبره، الان بگی زمین بالاس، هوا پایینه من قبول میکنم:))

نه باحال گفتی فقط!

فدایت بزرگوار، دو تا پشیمون میشناسم. نظر خاصی ندارم:دی

آره من که صبحا می دیدم. شایدم حنا بود!!
خب پنیر رو توی چی می ذارید؟ فقط پنیر مگه هست؟ چیزای دیگه هم ظرف می خواد. اصلا چهارتا لیوان و یه چاقو به هرحال باید اول اونارو حل می کردم.

تو هیچی،با قوطیش میاریم. ما خامه و کرم کاکاعو رو هم از تو منبعش با قاشق برمیداریم، سوسول بازیا چیه:))

۰۹ ارديبهشت ۰۸:۴۸ دامن گلدار
من همیشه دوست داشتم یا آفریقا به دنیا میومدم یا عشایری می‌شدم، دوست داشتم ببینم یک سری ترسهایی که الان دارم اون موقع حل میشد؟ به جیوانات نزدیکتر میشدم؟ با زمین دوست‌تر میشدم؟ آهنگهای باحال شبها دور آتش میخوندم؟! اصلا همیشه به این فکر کردم که چقدر از اینی که هستم اگر جای دیگه متولد میشدم همین بود :)

شاید هیچیش!

من حاضرم از گوشی و شبکه های اجتماعی و اینا دل بکنم ولی از وبلاگ نه

همونطورکه میبینی منم این سنگرو رها نکردم:دی

در حد جم کنیم بریم نه حالا ولی بریم یکی دو شب بخوابیم برگردیم شاید :|

اینم میشه

۰۹ ارديبهشت ۱۲:۵۸ علیـ‌ تَرین
"منم دوست دارم برم شهرستان خونه م حیاط داشته باشه ، مرغ و جوجه داشته باشم ، سبزی بکارم ، دامن چین چینی بپوشم ..."
تازه از صبح تلگرام قطعه یادم رفت به بابام پیام بدم گوسفندا رو خودش ببره چرا. پای الاغمم شکسته اصن به کارام نمیرسم.

بابا مگه روستاست؟! =))

منظور همون روستا بوده

من بیشتر دوس دارم از اون پنیر سوراخ سوراخ ها که توی تایید میخوردن بخورم:دی

توی تاید؟!

۰۹ ارديبهشت ۱۵:۵۳ פـریـر بانو
این برفی که اون یکی سارا می‌گه، خب؟ مضحک‌ترین قسمتش دست‌شویی رفتن بود. آب قطع بود. و برف آب می‌کردیم و استفاده می‌کردیم. و تصور کن اون آب چقدر یخ بود :/ من وقت دست شستن حس می‌کردم الان از شدت سرما استخون‌های دستم از هم جدا می‌شه :|
ولی حیاطمون اینقدر خفن شده بود! دویست متر رو تصور که تقریبا یه متر یا بیشتر برف پوشوندتش! ساعت ۱۱ اینطورها هم سگمون توش راه باز کرده بود. قشنگ جاده سازی کرد. بعد می‌نشست وسط جاده‌هاش، دیواره‌های برفیش از قدش بلند‌تر بود. یه وضع بامزه‌ای بود که نگو :)))

میتونم تصور کنم. همکنون با دو تا آستین بلند نشستم تو هال و زیر پتو مسافرتی و بازم سردمه. من همیشه سردمه اصن.

تو ذهنم کلی جمله هست راجع به این پست ولی ترجیح میدم بی دغدغه ی نوشتن چیزی نگم و ساکت بمونم!!
هیعییی...
فقط کاش منم یه جا میرفتم که از همه چی دور بودم...
حالا چرا هایدی؟!

چون اول کارتونش در کوه میزیست بعد آوردنش شهر.

گوسفند بچرونیم!! :))))))))))

شما میخوای واحد غاز ها رو عهده دار شو

تو هایدی:دی
چرا شد تاید؟

اتوکورکتت روشنه؟

چه جالب! قشنگ قابلیت تبدیل به تز ارشد رو داره فکر کنم...
آقا من پایه ام :دی هم مشکلم حل میشه، هم گامی موثر در جهت ارتقاء علم و فناوری برداشتم، تازه میتونی اسم من رو هم بعنوان co-author تو مقاله بیاری! [خیلی ریز سعی میکند از موقعیت پیش آمده استفاده کند :دی]

پروژه کارشناسی بوده:))

۱۱ ارديبهشت ۰۶:۱۳ اسمارتیز :)
لازم دونستم بگم که اولین جانداری که کلا تونسته تو خشکی زندگی کنه، گلسنگ بوده :| ترکیبی از باکتری و قارچ یا جلبک و قارچ :| هیچی دیگه همین دی:

یعنی فکر نکرده؟ میخوای بگی قارچ فکر و احساس نداره؟ ای بی رحم! دارم میبینمت که یه قارچ بی گناه رو برای شامت قطعه قطعه می کنی! :))

۱۱ ارديبهشت ۱۰:۵۴ اسمارتیز :)
نه نه اشتباه نکنید چندییین قارچ چون هیچ کی با یدونه قارچ سیر نمیشه دی:

برو بچه برو:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|