قضایا و بلایا

طی سه هفته ای که بدون نظارت بزرگتر زیستیم، یک عدد روغن دون، یک عدد کاسه پیرکس، ماگ همراه اول که اسپانسر جشن ورودی های بهشتی بود، و یک لیوان دسته دار شکستیم. دسته ماهیتابه کوچیکه منو سوزوندیم. ظرف سیرداغ و کیسه فلفل دلمه توی فریزر و یه سس گوجه رستورانی توی یخچال رو منفجر کردیم و مجبور شدیم کل قضایا رو بریزیم بیرون، یخچال فریزرو بشوریم، قضایا رو برگردونیم سر جاشون.

یعنی من از هر زاویه ای نگاه می کنم، اینکه در حالت عادی وقتی ما تو آشپزخونه بودیم بابام تو هال روبروی تلویزیون خوابیده بوده، نباید اونقدر عنصر مهمی در بهره وری ما باشه که نبودنش تاثیری در میزان دست و پا چلفتی بودن ما بذاره. حالا باز دانشمندانِ جمع بیان این پدیده ماوراءطبیعی رو توضیح بدن، بلکم یکی از این نفس کش ها رو شرکت کردیم و اسم کشفمونم گذاشتیم اخبار: اثر خوابیدن بابا رو کاناپه.
۲۰ لایک
۰۳ ارديبهشت ۰۳:۳۸ مونا نِوِشته
معلومه مدیر موفقی هستن بابا :) نظارتش کافیه!

نظارت هم نمی کنه، دقت کنی گفتم صرفا تو هال خوابه!

تجربه ای در این خصوص ندارم لاجرم وجود نظریه ای هم برای این مکشوفات ماوراء الطبیعه از جانب من کان لم یکن تلقی می شود! :دی

بای نحو کان :))

۰۳ ارديبهشت ۰۹:۰۵ علیـ‌ تَرین
من اگه بدون نظارت بزرگتر بِزیَم، از گرسنگی تلف میشم. اصلا پامو توی آشپزخونه نمیذارم :/

ما تحت نظارت نبودیم، مورد حضور بزرگتر واقع می شدیم فقط. وگرنه شما فکر می کنی با نظارت یک بزرگتر خروجی هایی مثل کته پیتزا از این آشپزخونه خارج میشده؟ :))

:))) جا داره بگم خسته نباشی دلاور
و باز جا داره بگم از این دسته گل ها تا دلت بخواد بزرگتر ها به اب میدن ، اما چون نمیذارن ما بفهمیم ، فکر میکنیم فقط خودمونیم :دی

آره اون که آره :))

همینجوری پیش برین تا ده پونزده روز دیگه چیز سالمی تو آشپز خونه همی مونه:)))
از خوابیدن بابا رو کاناپه به عنوان سرپوش خرابکاریهای خودتون دارین استفاده میکنید:)

نه بابا، دارم میگم وقتی بابام خونه بود هم ما با همین شدت تو آشپزخونه حضور داشتیم برای پخت غذا و این مسائل، ولی انقدر چیز نمیشکست!

اینجاست که باید گفت عروس نمیتونه برقصه میگه بابا رو کاناپه خوابیده=)
همه باید از یه جایی شروع کنن
شروع خوبی بود
کم کم تجربه میشه....

درواقع عروس داره اعتراض می کنه بابا رو کاناپه نخوابیده ولی خب :))

این عنصر مهم در تجربیات منم وجودش اثبات شده. :|
همین یک ماه پیش بود که سه چهارروز تنها بودیم. دوتا لیوان شکست. و البته تا لحظه آخر هیچ ظرفی شسته نشد. چرا نمی‌فهمیدیم. این درصورتیه که خودمون هربار ظرفا رو می‌شستیم.

ما خدایی شدیدا داریم تلاش می کنیم متمدن بزی ایم و کارای خونه رو پشت گوش نندازیم، من دارم هر وعده یه غذای جدید درست می کنم و ظرفاشم میشورم حتی، در این حد لوکس و تازه عروس طور :| لکن تلفاتمون رفته بالا!

یعنی در این حد؟
اگه من جای شما بودم که الان باید کل تهران می رفت رو هوا :)

سلام به والدین محترم برسونین بهشون بگین ما جونمونو دوس داریم، شما رو تنها نذارن :))

۰۳ ارديبهشت ۱۱:۴۹ علیـ‌ تَرین
کته پیتزا چیه خب؟!!! :دیییی
نه دیگه. من تنهام کلا تهران. خونواده شهرستانن
میگم یعنی نقطه مقابل شمام :)

آوه، خب پس همون فقط سلام برسون:دی

قربانت :))

فدات:))

۰۳ ارديبهشت ۱۳:۳۲ مهدی صالح پور
نفسِ حضورِ بزرگتر باعث دقت بیشتر میشه. #جدی

واقعا؟!

یعنی  قبلا اثبات شده؟ مزاحم جیمز رندی نشیم؟ ای بابا، یه بارم که یه فرصتی دست داد دیر رسیده بودیم:))

عاشق اون امواج مراقبتیم که پدرت از روی کاناپه اعمال میکنه :-)))

بنده هم تا کنون متوجهشون نشده بودم و شکر گزارم که تاکنون حضور داشته، وگرنه کل جهاز مامانمو فنا می کردیم:))

۰۳ ارديبهشت ۱۷:۲۶ مُکرّر ‌‌‌‌‌‍‌ ‌‍‌
جای کامنتِ «این که خوبه، ما که تنها باشیم فلان‌تر میشه» به‌شدت خالیه!

شما که تا اینجا اومدی جای خالی رو هم حس کردی پرش کن:))

۰۳ ارديبهشت ۲۰:۲۹ مونا نِوِشته
بله بله دقت کردم! منظورم این بود حتی با وجود خواب بودن مدیریتش موثره. بابای من وقتی خوابه گاهی سیگنالهای راهنما میفرسته، مثلا میگه سماور جوش اومد شعله‌اش رو کم کن، صدای تلویزیون رو کمی بیشتر کن، ولی خوابه‌ها :)

بابای من هیچی نمیگه. فقط غذا رو که میاریم نمیخوره، میره برا خودش سالاد درست می کنه. :|

چه شگفت‌انگیز، من تنها که بودم تو تموم اون دو سال هیچی، مطلقاً ینی هیچی توی آشپزخونه‌م نشکست. :))
در حالی که والدین و دوستانم ترجیح می‌دن اصن به آشپزخونه‌شون نزدیک نشم. :-“

از ظروف ملامین استفاده می کردی؟ نکته مبهمی هست که به ما نمیگی؟ راز موفقیتت چی بوده در کل؟ الان چرا با پرچم پرتغالی؟ فیلتر شکن میزنی میری پرتغال؟ واقن؟

حالا چرا سه هفته؟
من تا حالا بدون نظارت و دخالت بزرگتر نزیسته ام
نمیدونم چه مزه ای داره:(

بابام رفته سفر کاری چون!

۰۳ ارديبهشت ۲۱:۵۷ مُکرّر ‌‌‌‌‌‍‌ ‌‍‌
آخه من این‌قدر تنبلم که دس به سیاه و سفید نمی‌زنم و از چیپس تغذیه می‌کنم وقتی تو خونه تنها باشم! یه آگهی بزنم یکی پیدا شه اینو بگه!؟

میتونی هم نتیجه بگیری تباه تر از ما وجود نداره و بیخیال شی مثلا. هوم؟

چیزی نیس! قضا بلا بوده :)))))) منتها قضا بلاش زیاد بوده :))
اصنم به هیچ چیز دیگه ربط نداره! ")

بلاهاش خیلی زیاد بوده. خیلی. خیلی.

همون ابهت پدرانه که از دور یه حسی تشعشع می‌کنه مبنی بر اینکه هر اتفاقی بیفته با غرش و خشم من طرفی، برای مدیریت فضا کافیه حتی اگر روی کاناپه جلوی تلویزیون لم داده باشن ^_^

یا خواب تشریف داشته باشن حتی!

نخیرم! خیلی هم چینی و شکستنی استفاده می‌کردم اصنم چیزی نشکستم! :عینک دودی‌های بسیار

پرتغال؟ :| ای بابا بخت خفته. آدم فیلترشکن بزنه هم بره پرتغال؟ *لگد زیر قوطی*

:عینک دودی های بسیار معادل :بردگان وی را با بادبزنی از پر طاووس باد میزنند لحاظ میشه. :همر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|