به کدامین گناه؟

کدامین انسان عاقلی اول بهار آنفولانزا میگیره؟ اینه اشرف مخلوقات؟ اینه فرگشت؟ 

۱۹ لایک
شاید حساسیت باشه
این دیگه خیلی بدشانسه که انفولانزا بگیره

اتفاقا اولش که بیمار اصلی رو ملاقات کردیم فکر می کردیم آلرژی داره. بعد که تب کرد و به ما هم منتقل کرد فهمیدیم و فهمیدند که مریضه.

:بدشانس

۱۲ فروردين ۱۸:۴۷ פـریـر بانو
اول بهار موج آلرژی‌ها شروع می‌شه! ولی آنفولانزا دیگه ته تهشه :/

من با آلرژی بیگانه نیستم، سرماخوردگی هم خب باشه یه روز به حال مرگ میفتم تو خونه بعد بهتر میشم، ولی آخه آنفولانزا این وسط دیگه خیلی زور داره:|

۱۲ فروردين ۲۱:۱۵ نیمچه مهندس ...
من یه بار تابستون سرما خورده شدم ولی نمیدونم آنفولانزا بود یا نه.

من اول هر فصل یکبار سرما می خورم:)) 96 فقط اول تابستون و اول زمستون گرفتم، ولی جوری گرفتم که بدنم بر اثر لمس شدن هم جیغ می کشید از درد:|

امسال گویا قراره بهار اول کاری همه گناهانم شسته شه:|

تهِ بدشانسی اینجاس که با وجودِ آلرژی، آنفلوانزا هم بگیری :/ [سرش را به دیوار میکوبد]

دیگه آلرژیه که از آنفولانزاعه قابل تشخیص نیس خدایی:)) مث اینه که تو یه تشت آب رنگی رنگ سیاه بریزی دیگه زان پس همه چی سیاهه:))

۱۲ فروردين ۲۲:۴۶ رفیعه رجعتی
همیشه این آنفولانزا و آلرژی و آبله‌مرغون رو با هم قاطی میکنم :|

آنفولانزا یا فلو، سرماخوردگیِ وحشیه.

آلرژی، حساسیته.
آبله مرغون توش جوش میزنن. به مرغم ربط نداره. :|

منم انفولانزا گرفتم،بیا باهم بقیه رو آلوده کنیم بلکه دلمون خنک شه:-D

یه دوستی داشتیم میگفت از وقتی علایم تشدید  شدن دیگه نمیتونی به کسی منتقل کنی باید همون اولاش منتشر کنی امیال پلیدتو. با توجه به اینکه مامان باباش دکتر بودن فرض می کنم راست گفته:))

۱۳ فروردين ۰۱:۰۸ آقای دیوار نویس
:| چی بگم، واقعا بدشانسیه...

به قول آقای برادر شانسمونم کپک زده:))

اتفاقا این فصلایی که هی سرد و گرم میشه و ادم نمیدونه چی باید بپوشه، مریضی میره تو بدنش :|

آخه اصن سرد و گرم نشد که همه ش گرم بود :( من از اول عید با انواع سوییشرت تردد می نمایم چون کولر میزنن سردمه:(

۱۳ فروردين ۱۲:۰۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من از اول سال یه ویروسی تو تنمه! داریم به تفاهم میرسیم کم کم!

:)) کسپر اسکایتو روشن کن:))

ببخشید نامرتبط:
جولیک تو پنجشنبه نمیری دورهمی بلاگرا رو که هولدن گذاشته؟

بزرگوار من در حال مرگم، سینوس چپم چرک کرده عمودی میخوابم از دردش، پاشم برم سینما در طول فیلم هی فین کنم روانتونو خراش بدم خوبتونه؟ :))


ولی جدا از شوخی، من فیلم بینِ حرفه ای نیستم. سینمای ایران و جهان رو هم دنبال نمی کنم که بگم «برم ببینم چون فلانی توشه» یا «فلانی ساخته». فیلم میبینم که حالم خوب شه. به طور خاص نمیرم فیلمی رو مشاهده کنم که میدونم محتواش قراره مایه زنجه ( ضنجه؟ از ضجه میاد؟) و موره، ریش ریش شدن اعضای داخلی و خارجی بدن، و بد شدنِ حالم باشه. با عرض شرمندگی خدمت ژانر جنگی(اسلشر)، کارگردانان جنگی(اسلشر)، و علاقه مندان این ژانر(ها). :دی

با آرزوی بهبود سینوس چپ و آنفولانزا و متعلقات :)

منم سینمای دسته‌جمعی نمی‌دوستم کلاً، فیلمو نمیخواستم برم د: دورهمی بعدشو فقط ؛)
حالا فرصتای دیگه ایشالا :)
+ضنجه :))))

خب پس چرا پرسیدی اصن:)))

۱۴ فروردين ۱۵:۳۳ گندم بانو
من از لحظه سال تحویل تا همین الان سرماخوردگی شدید دارم!!! :/
صدامم اونقد زشت شده که نگو!!! با همین صدای زشتمم رفتم خونه فامیلای جو!!! :/

منم هرکی زنگ میزنه بیاد دیدنمون صدامو میشنوه منصرف میشه:))

واسه دورهمی بعدش دیگع!

دورهمی بعدشم میخوان از خون و خون ریزیای تو فیلم حرف بزنن، نمیرن جزیره تک شاخ ها دونات بخورن:))

اگه اول بهار آنفلونزا بگیری مثل من خیلی خوش شانسی

عه؟ قراره از آسمون برام کتابخونه مخفی پشت دیوار بباره پس؟ ایول!

یاد دکتر لیلی افتادم که می گفت آنفولانزا اپیدمی شده، حتما واکسن بزنید و خودش تا آی سی یو پیش رفته بود

تو خوبی؟

من هی خوب میشم و بد میشم:دی تب می کنم، صدام میگیره، بدن درد میگیرم، بعد یه دور خوبم، یهو سینوسام چرک می کنه، همه چی از اول:))

یعنی آبله مرغون رو ده روزه موفق شدم شکست بدما،سرما خوردگی و آنفولانزا تا دو سه هفته اسیرم:))

عه دیدم هولدن گفت مرتبط با اولشه فیلمو هم بیای بهتره ها!
حالا اینو بیخیال، جولیک من همینطوری بیام خودم یه وقتی بگم میشود آیا یه وقتی که سرت/سرم خلوته بریم بیرون آیا نمیای آیا!؟ ر: یا میای آیا!؟

اون ر چی میگه اون وسط:))

حالا شما این میتینگو رو برو بهتم خوش بگذره، بعدا ببینیم چی میشه:دی

آنفولانزات هرچقدر بد باشه به اندازه واسه من بد نیست. من قشنگ هذیون می گفتم و فک می کردم یه گاوم و میخوان سرم رو ببرن. از شما چه پنهون، ماع ماع هم می کردم. :دی بوعلی سینا هم دم دست نبود.

عزیزان پشت صحنه! اون کاپِ آنفولانزای کی از همه بدتره رو بیارین تقدیم کنین.

ر نیس که!
ر: ‍ست!
ر:
د:
نح! نمیشناسم خو هیشکیو! کسایی که میشناسمشون نمیرن!
(نامبرده سه سالش است و دارد پاهایش را به صورت نمادین به زمین می‌کوبد!)

بابا منم که رفتم فقط هولدنو از قبل دیده بودم، کی به کیه:))

من حتی میتینگ جادوگران رفتم در حالی که همه حضار از قبل همو حضوری میشناختن و طفلکیا از اینکه من جدیدم کلی هم معذب شدن:))
بیا از الان با حریر باب آشنایی رو باز کن یه هم سنگر داشته باشی:))

حریر؟ باشه میرم کم کم با وبلاگش آشنا شم د:

خدا بهمرات:))

چند روز پیش وقتی این پست ات رو خوندم دلم واست سوخت چند روز قبل سینوزیت و سردرد منو کشت و دوباره زنده کرد:(((

من سینوس های لپم پره، در نتیجه سردرد ندارم، لپ درد دارم:| بعد میخوابم توشون صدای جیر جیر میاد حباب می ترکه اصن بساطی:|

گناهت اینه که یه کنکوری بدبخت مثل من که با کلی حسرت و اشک و آه از جادوگران رفته رو با پستات گمراه می کنی و وسوسه اش می کنی ساعت ها فکر کنه خودش چی می خواد بنویسه و فانتزی پردازی کنه. عرر

بابا کنکورتونو بدین، از بهشتی بترسین :| جادوگران فرار نمی کنه!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
عرض زندگی
اعتراف مخوف
یاس و امید
مردانه دوزی ابراهیم
بهترین بابای دنیا
خر رو رنگ کن به جای قناری بفروش!
شوهر مناسب در زمان مناسب
تگ ها
بایگانی
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
قالب: عرفان و جولیک بیان :|