همچون ایگوانا

یک- من وقتی دارم به صحبت کسی گوش می دم، سر تکون نمی دم، صدا در نمیارم، پیش اومده که پلک هم نمی زده م. البته این بدین معنی نیست که هر از گاهی زبونم رو در میاوردم چشمم رو باهاش بلیسم.

ب- مخاطب -در اینجا مقصود گوینده است- معمولا در این موقعیت گمان می دارد که من حواسم جای دیگه ست و در سرای یار گل گیلاس و شکوفه آلبالو میچینم.

3- در نتیجه بنده تصمیم گرفتم در صورت احساسِ رو به وخامت رفتن اوضاع، شروع به سر تکون دادن و اهوم اهوم گفتن کنم تا مخاطب -در اینجا یعنی گوینده- حس کنه که داره فهمیده میشه.

iv- سر تکون دادن و صدا دراوردن در زمانِ مقتضی، به حدی از من تمرکز می گیره که هرجا شروع کردم براتون سر تکون دادن بدونید کمی بعد در محضر یار مشغول به جای آوردن هانامی هستم.


هانامی: سنت ژاپنیِ پیک نیک زدن و حظ بردن از سیمای دل انگیزِ شکوفه های گیلاس.

۱۵ لایک
۱۰ فروردين ۰۰:۳۳ פـریـر بانو
یادم باشه اگر بازم دیدمت به این نکته توجه کنم :))

سپاسگزارم:))

تمثیل یک :)))

یه بار سر کلاس گسسته بچه ها نیمی از وقت کلاسو زل زده بودن به من ببینن کی پلک خواهم زد:))

۱۰ فروردين ۱۰:۲۸ کروکدیل بانو
خط آخر مورد یک میتونه به این خاطر باشه که زبونت نمیرسه :))))))))))))))))

راستش وقتی دارم به چیزی واقعا گوش میدم فقط واکنشای غیرارادیم کار می کنن :-"

۱۰ فروردين ۱۲:۱۸ پـــــر ی
چی شده رفتی سراغ چشم بادومیا :)

ده سال پیش برادرم با بازی ناروتو اومد خونه.

:|
#جدی

شباهنگ این روزا بعضی وقت ها وقتی کسی چیزی رو خیلی توضیح میده من فقط می شنوم نمیدونم چرا گوش نمیدم

من شباهنگ نیستم، جولیکم:|

جالبه منم همین مشکل رو دارم
البته نه به این شکل که شما توصیف کردی - من معمولا به کارم ادامه می دم و خوب حواسم به حرف های متکلم هست - این مساله گاها باعث سوء تفاهم میشد تا این که به این نکته پی بردم و هرزگاهی سوالی در خصوص توضیحات متکلم ازش میپرسم و این میشه که تقریبا مشکل حل شد ولی خوب هستند که نتظار دارند وقتی دارند مساله ای رو توضیح میدن تو چشماشون نگاه کنی :/ خوب هنوز با این دسته مشکل دارم
از طرفی فکر نمی کنم با شما در خصوص دچار مشکل بشم خخخخخ

جفت این دو حالت به نظرم به یه اندازه تو هپروت به نظر میرسن:دی

وای ببخشید نه این که میام وبلاگ شما و شباهنگ رو با هم می خونم اسم هاتون رو اشتباهی گفتم ببخشید

یه خط از من یه خط از اون؟ :))

منم گاهی اینطوری میشم . نمی تونم تمرکز کنم :|

این خیلی خیلی بدتره. من همیشه اینطوری ام، بنابراین میتونم ملت رو عادت بدم که «من واکنش نشون نمیدم، ولی دارم می فهمم چی میگین». ولی اگه گاهی اینجوری بودم نمیتونستم بگم اینو :دی

منم وقتی رو توضیحاتی که استادام به سوالم میدن تمرکز میکنم اینجوری میشم ولی بعد از چند تجربه تلخ فهمیدم باید یه سری علائم از خودم نشون بدم که فکر نکنن من نفهمیدم یا هنگ کردم و تا ابد به توضیح ادامه بدن :/
ولی یکی از معلم هامون تو دبیرستان به این قابلیت فریز شدن و چند تای دیگه پی برد و یه چند مدتی راحت بودم افسوس که تموم شد اون دوران ...

یکی از دبیرای پیش دانشگاهیِ منم بین جمله هاش هی مکث می کرد برمیگشت منو نگاه می کرد میگفت شما، فهمیدی؟ :)) و بچه ها میگفتن طی چهار سال تحصیلشون در اون مدرسه من تنها شخصی بودم که ایشون ازش می پرسیده فهمیده یا نه:))

چقدر قشنگه که به شکووفه ی گیلاس میگن ساکورا :))
آدم دلش میره ^_^

*یکی رو میشناسم آرزوش اینه اصلا پلک نزنه ! ولی در واقع موقع صحبت کردن پنج دقیق یه بار پلک میزنه و ترسناک میشه واقع @_@

بعد به یه عالمه شکوفه گیلاس میگن سنبونساکورا. اخیییی.

البته سن میشه هزار، ولی من چند جا دیدم همینطوری به یه عالمه ش گفته ن سنبونساکورا. و همچنان اخیییی.

+چرا دقیقا آرزوش اینه؟:|

۱۱ فروردين ۲۲:۳۲ مونا نِوِشته
عرض به حضور شما من وقتی واقعا گوش میدهم که بتونم ارتباطی بین محتوای صحبت با چیزهای توی دهنم برقرار کنم. اگر موضوع صد در صد جدید باشه شفاهاً نمیتونم چیز زیادی بفهمم. کاری که اتوماتیک انجام میشه اینه که تکه‌های آشنا یا جالب صحبت رو تو حافظه‌ام نگه میدارم بعد ممکنه تا نیم ساعت بعدش درباره‌اش فکر کنم و شاید شاید اگر گوینده خیلی پذیرا و گرم و گیر و مورد اعتماد باشه تکرار کنم بپرسم آیا منظورش این بود یا نبود، و شاید هم اونها رو نگه دارم تو ذهنم خودم جواب بدهم بهشون..گاهی به یک مکالمه تا مدتها ارجاع میدهم و طرف مبهوت میشه از حافظه ام!! بیشتر وفتها هم به نظر میاد جایی در دوردستها رو مینگرم. اگر تیون باشم روی موج گوینده و موضوع ممکنه خیلی اینتراپتش کنم و دائم نظر خودم رو درباره هرجمله‌اش بگم! حالا این تکنیکها ما به ازا در همسایگان ایگوانا داره یا نه؟ :))

نه نداره:))

۱۱ فروردين ۲۲:۳۴ مونا نِوِشته
اصلاح کنم: چیزهای توی ذهنم نه دهنم! (خجالت)

بله بله موتووجه شدیم:دی

خودمم موندم چرا همچین آرزویی داره ولی چون چشاش آستیگمات داره مجبوره برای دیدن هر چیزی زل بزنه چشاشو درشت کنه برای همین قیافش ترسناک میشه اما من دوسش دارم چون در عین ترسناکی بامزس :دی
لامصبا هر وقت انیمه میبینم هی دلم غش و ضعف میره ^_^ چرا خدا همه ساکورا ها رو فرستاده ژاپن T-T

بسیار هم عجیب:دی

اتفاقا من وقتی اینجوریم دقیقا ینی تو هپروتم. ولی بقیه فک میکنن اینجوریم چون دارم تو حرفاشون کرال سینه میرم |:

بیا اطرافیانمونو با هم عوض بدل کنیم:دی

من اگه کسی پلک نزنه و به حرف هایم گوش کنه به نظرم خیلی داره دقت می کنه دیگه :)))))

تیمِ اطرافیانِ جولیک عضو جدید می پذیرد...دادادادام:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|