زین روی بنده رفتم برای بچه م خاک برگ و قطره تقویتی خریدم.

از یکی از آشنایان که گلدون نگه دارِ حرفه ای بود در موردِ شمعدونیم و احتمال جون به در بردنِ ساقه ش از حمله تروریستیِ خانه تکانانِ عید پرسیدم.گفت یه مقدار از ساقه ش رو بخراش، اگه توش سبز بود یعنی ساقه ش هنوز زنده ست و شاید بازم جوونه بده. عصری رفتم تو بالکن و یه ذره از پایین ترین قسمتِ ممکنِ ساقه شمعدونی رو خراشیدم. اون زیر یه سیاهچاله به ژرفای تاریخ زل زده بود به من. زیرِ لایه سفت و چوبی رویی، همه چی سیاه شده بود.

اگه نمیدونستم امیدی به بچه م هست یا نه، شاید تا عید سال دیگه بهش آب می دادم و منتظر می موندم از یه جاییش یه برگِ معطرِ مخملی سبز شه. براش خاک برگ و قطره تقویتی می خریدم و امید داشتم جیگر ریشه هاش حال بیاد یادش بیفته زنده س. لکن حالا که میدونستم توی قبر مورد عزاداری بنده جنازه ای نبوده،  به گلدون شمعدونی جدیده که خریدم تا با جنازه شمعدونی قدیمیه دوست شه بلکه هوس کنه دوباره جوونه بده، گفتم مراقب رفیق سیاهچاله ایش باشه، و در بالکن رو بستم.

بعضی ها وقتی میدونن دیگه امیدی نیست، ول می کنن میرن دنبال یه راه دیگه؛ به این میگن منطق.

بعضی ها وقتی میدونن دیگه امیدی نیست، زانوی غم به بغل میگیرن و همونجا به عزا میشینن و استخوناشون تا ابد تو حفره اسرار می مونه. به این میگن ناامیدی.

بعضی ها هم وقتی میدونن دیگه امیدی نیست، اونقدر در همون راستا دست و پا میزنن و می کاون که یا به چشمه های امید زیرزمینی دست پیدا کنن، یا خاک نشست کنه همونجا تو چاله تلاش هاشون دفن شن. یه عده معتقدن به این میگن ایمان به مسیر، یه عده معتقدن اسمش حماقته. برخی هم بر این اعتقادند که این دسته، دلشون نازکه، نمیتونه با واقعیت کنار بیاد، همه چیو انکار می کنه و در حالی که وانمود می کنه هیچ اتفاقی نیفتاده به طی کردن همون مسیر قبلی ادامه میده.

۱۷ لایک
همه از گندمی ها می نالن بس که زایندگی داره! گندمی من هی زرد شد و خشک شد و نابود شد هی کود های مختلف پرسیدم و دادم و هی خاکهای مختلف دادم هی خاک عوض کردم هر کاری کردم براش، دوسال تقلا کردم زنده بمونه... اما گندمی من مُرد...

ایشالا شمعدونی تون زنده می‌مونه... :)

مال منم یه مدت برگ هاش می سوخت. منتها، من پاشون برگ چایی میریختم، بعد فهمیدم خاک رو اسیدی می کنه و خوششون نمیاد. گلدونشون رو بزرگتر کردم، از آفتاب مستقیم دورشون کردم و برگ چایی رو هم قطع کردم، درست شدن.

بعد یه چیز دیگه هم هست، فقط دو تا گندمی اصلیا که مال مامانم بوده بچه میدن. اون پنج شیش تایی که خودم قلمه زده م بچه نمیدن. عجیبی.

امیدوار که نیستم، ولی آرزو دارم زنده بمونه:)

۰۱ فروردين ۲۱:۴۲ פـریـر بانو
کاری به کار بقیه نداریم. منتظر می‌مونیم تا شمعدونیت زنده شه. نازدار منو یادته؟ منم ازش ناامید نشدم و گل داد... حالا شمعدونی‌ تو یه کم وضعیتش حادتره ولی دلیل نمیشه ما ازش ناامید بشیم ^_^

یادم انداختی گل ناز اصلیه م هم به شکل عجیبی قهر کرده. :|

بله بله روحیه تونو حفظ کنید:دی

یه گلدون یاس داشتم توی اون حلقه ها بود که به نرده جوش میدن ( چقدر خوب تشریحش کردم :|| ) یه روز رفتم بهش آب بدم دیدم یکی هلش داده پایین. گلدونش شکسته خاک هاش ریخته ، اینقدر ناراحت و عصبانی شدم که نگو پارچ آب رو از بالا ریختم روش و گفتم قاتلت رو میکشم ! دو سه هفته بعد بابا گلدونم رو از پایین آورد بالا . خشک شده بود ولی من هرروز بهش آب میدادم .چند وقت بعد جوونه زد ، زنده شد ! خیلی دوستش داشتم ، رفیق تنهایی هام بود ...

تقریبا متوجه شدم :دی

این داستان ها رو که برام تعریف می کنن، دلم برای حسن یوسف هام می سوزه. اونا رو مریم خانم قیچی نمی کرد، از ریشه در میاورد. :| شاید اگه میذاشت تو خاک بمونن اونا هم زنده می شدن. :|
ای به کمرت بزنه همه گلدونام مریم خانم :|

ولی به نظر من حق مسلمته هر بلایی میخوای سر مریم و زهرا بیاری
حتی اگه شمعدونیت برنگرده

این مریم که میگی بچه همسایه مون نیست، یه خانم میانساله:))

والا اگه شمعدونیم برگرده میتونم از گناهشون در گذرم، اگه برنگرده که بدیهتا حق قصاص برای من محفوظه :|

۰۱ فروردين ۲۳:۲۵ פـریـر بانو
ای بابا! دارن طرح کودتا می‌ریزن انگار :))
نازدار من هم البته شمعدونی بود. اسمش نازدار بود :دی

اینکه آدم نسبت به دارایی های بقیه افراد بی اهمیت باشه، از کودتا ریختن بدتره. وقتی کودتا میکنی داری میری به طرف آسیب برسونی، حالیانکه وقتی به وسایل طرف آسیب میزنی داری نشون میدی برات مهم نیست. و ما همه می دونیم بی اهمیتی کشنده ترین سلاحه.

#هار
اسم شمعدونی من شریعتی بود :| اسم جدیده رو میخوام بذارم گاردینز آو د گلکسی :| با ز جمع :|

هماهنگ کن بریم‌ تقاص گلدون هات رو از مریم خانم بگیریم. من الان گلدون ندارم ولی وقتی داشتم کسی حتی جرات نداشت بهشون آب بده ، اینقدر از من میترسیدن :))

اولین سه شنبه بعد از عید ساعت هشت صبح ایستگاه صادقیه جلوی اولین متروی کرج رو بگیرید، یه مریم خانم از توش پیدا کنید و هد شاتش کنید.

زهرا رو خودم می کشم. :|

۰۲ فروردين ۰۱:۰۱ פـریـر بانو
درسته رفیق جان... هعی...

چه اسم خفنی :دی

خواهش میشه، خفنی از خودتونه. ولی فیلمش انقدر ها هم خفن نیست. صرفا اگه میخواین بتونین از یه سری روابط تو فیلم آخر اونجرز سر در بیارین توصیه میشه ببینینش، یا لااقل داستانش رو از ویکی پدیایی جایی بخونین. :دی

خب حتی اگه بخوام دوباره تصحیح کنم بگم اون خانوم محترم ،مریم خانوم،بازم میگم چه شمعدونیت برگرده چه نه حق قصاص رو داری :دی
شمعدونی برمیگرده اصن
اصاب ادم که داغون شده برنمیگرده که:/
(یکی نیس بگه تو چته انقد خشونت آمیزی:/)

حالا درست شد. :دی

+همون بهتر که کسی نیست. آدم وقتی خشونت آمیزه آخرین چیزی که لازم داره یه نفره که بگه واه تو چقدر خشنی.

۰۲ فروردين ۰۸:۴۱ مونا نِوِشته
عیدت مبارک :) ایشالا شمعدونیت جوونه بده جولیک جان!
+ مهم نیست بهش میگن منطق یا ناامیدی یا آب در هاون کوبیدن یا حماقت یا هرچیزی، مهم اینه آدم یک جایی یک وقتی به خودش میاد و میفهمه کاری که میکنه از روی صداقته یا نه. حالا بقیه هرچی بگن مهم نیست، اگر خودت و دلت ندا میدین که راهش اینه، حتما راهش همینه.

والا دل من سر همه کارا ندا میده نه ولش نکن، اینرسی بالایی داره بچه. باید زور بالا سرم باشه.

یه عده هم توی هیچ کدوم از دسته هایی که گفتی قرار نمی گیرن

منم نگفتم مردم سه دسته اند، این و اون و اون یکی. دو نقطه زرنگ!

اگر ساقه سیاه شده که جوونه نمیزنه

اگر من بودم، مثلا از قسمت میانی ساقه، یه خراش میدادم ببینم جایی سبز مونده؟

یه 10 سانت هم ارش میتونستم سبز گیر بیارم، می بریدمش و قلمه میزدمش

عکسش رو بذار شاید بهتر دوستان بتونن کمک کنن

اونجایی که من بریدم تقریبا ده سانت بالاتر از خاک بود. ساقه ش چوبیه، توش سیاهه.

الان تاریکه فردا عکس میگیرم:دی

۰۲ فروردين ۲۲:۵۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من جزو دسته دوم نبودم و خدا کنه که هیچ وقت نشم! و تو هم جزو دسته دوم به نظر نمیای!

من دسته سومم:-"

شمعدونیات برمیگردن :)
تمام عشق من به سمتشون

یاد خرسای مهربون افتادم از دلشون رنگین کمون می تابید:))

۰۴ فروردين ۰۹:۱۴ مونا نِوِشته
ها، من مثل تو باهوش و سر به راه نیستم باز هم راه خودم رو میروم با وجود زور :| خیلی وقتها ولی در طول مسیر تغییر و تکامل می‌یابم و درکم از مسئله بهتر میشه. زین رو متناوبا از حالت منظقی به ناامید، امیدوار، مومن، و غیره در حال سوئیچ کردنم!

البته بنده معتقدم باهوش و سربراه در تقابل با همن ولی خب مرسی از تعریفت:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|