در منزل امتحان نفرمایید.

دانشگاه دیگه راهم نمیدن. تا وقتی کارت دانشجویی داشتم سالی یه بار جهت خوردن قیمه نثارِ سلف ازش استفاده می شد، حالا که کارتم رو تحویل دادم هرروز که میرم میگن کارت نشون بده. یه بار با ارائه ریزنمراتم تونستم رد شم. دفعه دوم با ارائه گواهی موقت لیسانسم. دفعه سوم اما، گیرم انداختن.

شاید براتون سوال بشه که تو که گفتی اگه جون عزیزانت هم در خطر باشه دیگه برنمیگردی به اون ارتفاعات، چی شد پس هر هفته سر از اونجا در میاری؟ پاسخ کوتاه اینه که بسوزه پدر عاشقی. پاسخ بلند اینه که دانشگاه بهشتی مفتخره تنها دانشگاه سراسری سطح تهران باشه که دانشجو های ارشدش رو مجبور می کنه چهار واحد کار دانشجویی انجام بدن وگرنه مدرکشون رو بهشون نمیده، و از جمله کارهایی که به عنوان این چهارواحد قبوله، برداشتنِ TA درس های بچه های لیسانسه. یکی از رفقای ما هم که جهت حفظ آبروش اسمش رو نمیاریم مجبور شده صدقه سر همین قانون TA برداره و من به عنوان یک هافلپافی اصیل، یک دوست با مرام، یک فردین و یک مولان، تصمیم گرفتم بشم کمک دستش.

به دفعه سوم باز می گردیم که من دم در دانشگاه گیر افتادم، نه ریزنمره همراهمه نه گواهی موقت لیسانس، نه شمشیر و نه چوبدستی. خانمِ حراست میگه راهت نمیدم مگه اینکه کارت شناسایی نشون بدی. و من فقط کارتِ شرکتم همراهمه که از شانس خوش اسمم رو با چسب نواری روش چسبوندن و ندادن برا چاپ. خانم حراست جدیده. خانم حراست نمی دونه کسی که صبح میاد تو این سربالایی این بیابون رو می پیماد تا برسه به در، حتی اگه تروریست هم باشه زحمت کشیده، حقشه بره تو. خانم حراست میگه بگو دانشکده تون نامه بزنه بگه ایشون با ما کار داره. به خانم حراست میگم دانشگاه من دو تپه پایین تر از جایی که ما وایسادیمه، باید قاعدتا بذارین من قل بخورم برم تو که بتونم بگم نامه بدن دستم، بعد که برگشتم چاق شدم چله شدم تو منو بخور. میگه بره خونه کارت شناسایی بیار.

و من در اینجا، با توجه به اینکه از خواب صبحم زده بودم که برم استاد مورد نظر رو خفت کنم باهاش ساعتِ کلاس رو تنظیم کنم، و استاد مورد نظر داشت کم کم از دسترس خارج می شد و میرفت سر کلاس بعدیش، مجبور شدم برای اولین بار در طول عمر با شرافتم برای راه انداختنِ کارم به فیلم بازی کردن متوسل بشم. زنگ زدم به رفیق و شروع کردم بلند بلند باهاش حرف زدن: سلام خانمِ جهت‌حفظ‌هویت‌از‌ذکر‌اسمتون‌خودداری‌میکنم‌زاده، دکتر اسم‌نبریم‌شر‌نشه هستن؟ رفیق پشت خط خشکش زد: جان؟! اما من ادامه دادم: نمی دونین کی میان؟ منو دم در معطل کردن میگن باید نامه بیاری برای اون قضیه TA.گفتم شاید ایشون توضیح بدن راضی بشن. رفیق پاسخ داد میخوای بدی من باهاش حرف بزنم؟ و من گفتم بله بله ممنون لطف می کنید. و گوشی رو گرفتم جلوی خانم حراست. جهت تشدید استرس جریان، رفیق توی گوشی من با اسم ذخیره ست، و یه عکسِ دانشجوییِ بسیار صمیمی هم آواتارشه. بنابراین اگر گوشی حتی لحظه ای به وارونه گرفته شدن واکنش نشون می داد و صفحه ش روشن می شد، و خانم حراست یک دانشجوی عینکی نیشخند به لب رو وسط جنگل می دید که به اسمِ شنگولم ذخیره شده، قطعا من رو می بست وسط بلوار دانشجو جهت عبرت دیگر دانشجویان که بهم قیمه نثار پرتاب کنن. لکن گوشی، که سامسونگ نبود و از هوش مصنوعی ژیروسکوپی بی بهره، مرام گذاشت و سکوت کرد.

خانم حراست گوشی رو گرفت و پرسید کیه؟ منم گفتم خانمِ جهت‌حفظ‌هویت‌از‌ذکر‌اسمتون‌خودداری‌میکنم‌زاده. خانم حراست دهنی گوشی رو پوشوند و زمزمه کرد: یعنی مال کدوم واحد میشن؟ و من گفتم head TA. میتونستم بگم آیرودینامیکِ اسلامی، یا اخترفیزیکِ بالستیک، و به خدا اگه می پرسید اینی که گفتی یعنی چی. لکن صداقتم رو حفظ کردم و گفتم head TA. حالا ممکنه شما بگین صداقتت بخوره تو سرت وقتی هد تی ای واحد نیست و سمتِ کاریه، اما ضمن جاخالی دادن باید عرض کنم که با توجه به اینکه سمتِ کاری رو میشه بعنوان زیرمجموعه ای از یک واحد دفتری تعریف کرد، من تا حد امکان پاسخ صادقانه ای به طرف دادم. علی ای حال، خانم حراست به هد تی ای مذکور سلام کرد و خیلی جدی بهش گفت لطفا به ایشون نامه بدید که با شما کار می کنن و قراره با دکتر اسم‌نبریم‌شر‌نشه همکاری کنن که ما هر سری از ایشون کارت دانشجویی نخوایم، وگرنه از دفعه بعد دیگه راهشون نمیدیم. هد تی ای هم گفت باشه من با دکتر صحبت میکنم، ممنون میشم ایشون رو فعلا بفرستین بیان. و خانم حراست پس از اینکه منو کلی ارعاب کرد که جایی نگم بدون کارت راهم دادن، گذاشت من برم

نتیجه اخلاقی؟ کارت دانشجوییتون رو کپی رنگی بگیرید، تو کیف پولتون بذارین که نازک بودنش سه نشه، نگه دارین برا بعد. چیه، توقع داشتین در زمینه اینکه چرا وقتی یه کلمه ای که معنیشو نمیدونیم میشنویم خجالت می کشیم به رومون بیاریم نمی دونیم چیه و سعی می کنیم یه جوری که انگار اوضاع تحت کنترله مکالمه رو ادامه بدیم، پندتون بدم؟ 

۱۵ لایک
چرا من فکر می کردم کوچولوتر از این ها باشی و تازه لیسانست رو گرفته باشی؟! :-/

چون لیسانسم رو هنوز شیش ماه نشده گرفتم؟ :-"

مذخرفترین قسمت فارغ التحصیلی،همون تحویل دادم کارت دانشجوییشه اصن گویی که جانم میرود...

پگاه دو تا داره، چون اولی رو گم کرد رفتیم المثنی گرفتیم بعدا گیر اومد :)) باید برم ازش بگیرمش :))

کاش سوراخ می کردن پس می دادن بهمون. گرفتن بردن. :(

دانشگاه نگو بگو ناسا‎:D
دانشگاه ماهم تو جاده کرج بود دیگه‎:D بعد صبح کله سحر کارت دانشجویی میخواستن! برای ورود به بخش فوق تخصصی و فوق امنیتی تحقیقاتی ناسا مجبور بودیم هر روز یه تیکه کاغد پرس نشده بین دوتا لایه پلاستیکو نشون بدیم
از پس دادن و اکنون نداشتنش لحظه ای پشیمان و دلتنگ نشدم
جهنمی بود به نوبه خودش که بعد فارغ التحصیلی ما گلستون شد
اح
در TAهمراهی موفق باشین‎(:‎
یعنی مثلا چشممون ترسیده و بی ربط به پست کامنت نمیذاریم که قفلش نکنن‎:D‎:D‎:D

والا من تا همین یک ماه پیش داشتم هر هفته میرفتم دانشگاه بلکه فارغ التحصیلم کنن هر سری یه چیزی گم شده بود، یه دفعه مسئولش رو اخراج کرده بودن حتی. نفرین شده ست فرایند جداسازی من از بهشتی، مطمئنم سر عقدم هم میان میگن دانشنامه ت رو بیار باز باید برم تپه نوردی:|


+به ترسیدگی ادامه بدید :تاب دادن سبیل

دقیقن منم میگفتم روش خط بزن بعد بده به خودم،نداد ولی...گرفت برد بی انصااااف😢
تازه برا ما ازین کاغذیا بودا،هوشمند نبود
حتا پرس شده هم نبود،یه جلد پلاستیکی براش داده بودن بهمون
یادمه هرررترم میبردم برام برچسب اعتبار بزنه😢کلی هم ذوق میکردم که برچسب هر ترم یه رنگه و پشت کارت دانشجوییم خوشکل میشه

ما برچسب نداشتیم تهش مث بطری شیر انقضا خورده بود تا پنج سال:))

مال ما مثل کارت بانکه. :دی

۱۹ اسفند ۰۲:۱۷ ♫ شباهنگ
قیمه‌نثاراتون خیلی خوشمزه است خدایی. دانشگاه خودمون از این غذاها نداشت. من یه چند بار کارت یه بهشتی‌ای قیمه‌نثار دوست ندارنده رو گرفتم رزرو کردم گرفتم تو خوابگاه.
منم وقتایی که شریف می‌رفتم از این مصیبتا داشتم. ولی به ذکر می‌رم از کتابخونه بهره ببرم و میرم مسجد و میرم دانشکده دوستمو ببینم و حتی میرم بوفه یه چیزی بخورم و فارغ‌الاتحصیلم و کارت ندارم بسنده می‌کردم. یا راهم می‌دادن بدون خون و خونریزی، یا می‌گفتن شماره دانشجویی‌تو بگو بزنیم به سیستم ببینیم واقعا اینجا دانشجو بودی یا نه. بعد یه کارت مطابق با اون هویتم می‌خواستن که از کات ملی تا کارت فرهنگستان و گواهینامه و حتی کارت متروی دانشجویی هم براشون قابل قبول بود.
ضمن اینکه سیستمشون باگ داشت و من تا دو سال بعد لیسانس، همچنان ترافیک نتم شارژ میشد هر ماه چهار، پنج گیگ از نت هم بهره می‌بردم. جالبه فقط منو یادشون رفته بود از لیست خط بزنن. ز چه رویش هنوز در هاله‌ای از ابهامه

بابا شریف تنها کاری که من می کنم برا اینکه برم تو اینه که طبیعی جلوه می کنم. :)) هیچکس نمیگه داری میری تو چی کار! با مانتوی کوتاهی که دانشگاه خودمون راهم نمی دادن هم رفته م داخل:)) بعد مشکل اینه که معمولا وقتی میرفتم تو کسی قرار بوده بیاد دنبالم و من نمیخواستم بمونم تو خیابون، برا همین بعد از عبور از در بلافاصله سردرگم به نظر می رسیدم که خب حالا برم کدوم وری:))

نمدونم چرا اصن یه توحّش خاصی تو جای جایِ بهشتی موج میزنه :/ ۹۲ فارغ التحصیل شدم و دیگه کلاهمم بیفته نمیرم اون سمتا -_-

شمام هرروز صب مجبور بودی تو برف و بوران بری قله های ولنجک رو بنوری بعد دو سه سال اعصابتو از دست می دادی:|

منم برای فارغ التحصیلی که رفتم گفتن کارت رو باید تحویل بدی. چون نیاز داشتم و هر روز میرفتم دانشکده گفتم نمیشه سوراخش کنین بهم بدین؟!!!! گفتن نه. بعد خود مسئول گفت اگر نیاز داری برو اعلام کن گم کردی تا یکی دیگه بهت بدن اونو نگه دار واسه خودت اینو بده ما! (این راه رو از قبل بهم گفته بودن ولی من گفتم با شرافت و صداقت رفتار کنم که دیدم نه بابا! همه خودی ان!) خلاصه گفت المثنی گرفتن 50 تومن میشه. منم دیدم چه کاریه. اصلا ادامه ی پروسه ی فارغ التحصیلی رو پیگیر نشدم! :))) خلاصه فارغم ولی دانشجوام هنوز! (البته کلی از این مزیت استفاده کردم و تو این مدت کلی کلاس و این چیزا با همین کارت رفتم با بیش از 50 درصد تخفیف!)

اووه المثنای ما 17 تومن بود :|

باو یه کارت بانکی کهنه بردار عکس کارت دانشجوییتو بچسبون روش:)) برو فارغ شو تا جوونی. بابای من داره در شصت سالگی دنبال فراغتش از دانشگاه ارشدش می دوه و هیچ توفیقی حاصل نکرده هنوز:))

آقا حل شد، اون موقع خواب بودم متوجه نشدم!
بابا با مرامممم :-)))

چاکرمیوس:))

۱۹ اسفند ۰۵:۳۷ مستر صفری
سلام
من کار با کل پست ندارم
من کار با اون جاش دارم که کارت دانشجویتونو تحویل دادین و هیچ مدرکی همراهتون نبود و اجازه ورود بهتون ندادن و ادامه ماجرا...
من خودم برای امتحان های پایان ترمم از کارت ورود به جلسه از سایت pdf میگرفتم
و میریختم تو فلش و بعدش هم چاپ ولی این فایل پی دی اف هم تو تلگرام، هم تو وبم و هم تو هنگوستم و... ذخیرش میکردم که میگفتم ممکنه من کارت ورود به جلسه رو نیارمش و اون هم که نباشه خودتان بهتر دانید امتحان پر، یک بار نیاوردمش و سریع رفتم با گوشیم تلگرام دانش کردم و برای تلگرام انتشارات دانشگاه بقلیمون فرستادم و پرینتشو گرفتم، انتشارات دانشگاه ما بسته بود:(
+پس نتیجه میگیرم بنابر احتیاط هم از کارت دانشجویی پرینت و عکس رنگی و فایلش و هم از کارت ورود به جلسه پرینت و فایلش رو چندین جا داشته باشیم، تا به مشکل بر نخوریم.

کل پست همین بود که :| 

عکس رنگی دارم ازش، ولی خود حضور فیزیکی کارت مورد نیازه. بعد ما اصن کارت حضور در جلسه نداشتیم، یه لیست میاوردن عکس هر کدوممونو با یه حالت نکبت باری روش چاپ کرده بودن-کوچیک و بی کیفیت- دون دون از صاحبان عکس امضا می گرفتن که این منم و در صندلی خودم حاضر شدم. عکسای من میتونستن رابعه اسکویی هم باشن، انقدر کیفیت نابود بود:))

۱۹ اسفند ۰۵:۴۲ مستر صفری
و این پند اخری رو مثل این گوشواره هندی ها که هندی ها اویزون گوششون میکنن، اویزون گوشم میکنم.
+به شرطی که طرفی که ازش سوالت رو میپرسی اون موقع اعصاب مصاب داشته باشه و دیگر چیزهاا

چه سوالی؟

۱۹ اسفند ۰۵:۵۱ پشمآلِ پشمآلو
بهشتیم لامصب مسیرش خیلی ستمه .. من قشنگ هر صب که میرفتم به غلط کردم میفتادم .. حالا دانشکده ما نزدیک در بود .. ولی سر کارای اداری که تا اون بالا بغل خوابگاها میرفتم ینی فق ناله نفرین میکردم:/
کارتمم ندادم اخرش با همون الا سالهاست دارم کارت مترو میگیرم شارژ میکنم:))

شما فکر کن ما آخرین دانشکده های قبل کوی بودیم چه می کشیدیم هرروز :عر 

من توصیه می کنم هر چه سریع تر تا می تونید فارغ شید. یهو یه جا که فکرشم نمی کنید کارتون گیر می کنه به فراغت و بهشتی در زمینه کار های اداری حتی جنگل هم نیست. هانگرگیمزه.

سلام
اگر ماشین داشته باشید راحت راتون میدن
ولی عجب فیلمی بازی کردیدا
پیشنهاد میکنم با این تخصص و قریحه برنامه ریزی کنید برید بانک بزنید

اتفاقا ماشین رو اصلا راه نمیدن حتی اگه سرنشین پاش شکسته باشه و مجبور باشه با ماشین بیاد، بنابراین بعضا در بهشتی پیش میاد که تو سر بالایی یه نفر رو با عصا و پای گچ گرفته میبینی که کوله به دوش داره حلزون وار راهشو به سوی دانشکده نفرین شده ش می پیماد.:)) ورود با ماشین مجوز حراست می خواد اونم به هر کسی نمیدهند:))

۱۹ اسفند ۰۸:۲۷ فـاطـمـه نظری
وای چجوری خونسردیت رو حفظ کردی؟ =))
علامه خیلی مودیه حراستش. یه روز کارت میبینن یه روز نمیبینن. الان از اول ترم دو کلا ۲-۳ بار کارت دیدن. حتی یه بار یکی از دوستای غیردانشجومونم اومده بود دانشگاه و اونا اصن نفهمیدن.

به سختی، بعدش تا خود دانشکده دویدم کسی نیش بازمو نبینه:))

آخه یعنی چی دوست غیردانشجومون اومد نفهمیدن. مگه تو دانشگاه گنج نگه می دارن که فقط اعضای انجمن سری بتونن برن تو؟ من سرمو میندازم پایین وارد تهران و شریف میشم هیچی نمیگن بهم، تهش بگن کدوم ساختمون میری. 

بعد زورش اینه که دانشگاه ما تو عید محل پیک نیک ملته. ما چهارده فروردین میرین میبینیم مردم هنوز با زیرانداز و کالسکه بچه تو جنگل های غربی بهشتی نشستن جوج میزنن:|

۱۹ اسفند ۰۹:۳۰ مصطفی فتاحی اردکانی
یه بار منم اینکار رو کردم. کارت دانشجویی هم همراهم بود. ولی یارو گفت کارت؟!
گفتم : با دکتر فلانیان کار دارم...
گفت باید کارت نشون بدی
گفت : باشه میرم خودتون جواب دکتر فلانیان رو بدید و رفتم
یارو افتاد دنبالم که بیا برو تو ولی دفعه بعد کارت باهات باشه.

منم به طرف گفتم اسم استادمو، گفت چی؟! ازش نامه داری؟

:-/
شخصیت مهمی هم به نظر نمیرسم که نگرانم بشن، مسوول زیراکس هنوز بهم میگه عمو:))

۱۹ اسفند ۰۹:۳۹ پـــــر ی
باید اعتراف کنم که من دقیقا یه نسخه از کارت دانشجوییم درست کردم که با اصلش مو نمی زنه و حتی دادم پرس اش کردن که اصلا نازک به نظر نرسه :)

کار درست رو همانا شوما کردی. ملت، عبرت!

۱۹ اسفند ۱۲:۱۱ پشمآلِ پشمآلو
فارغ شدم مدرکمم گرفتم .. کارته رو میگم ندادم بهشون:دی
اره واقعا داغون ترین سیستم اداریو داره .. کارمنداش گشنه خون دانشجوئن فی الواقع:/

آها. خب. با نماینده قشر دانشجو زرنگا طرفم پس. :دی شما احیانا از اینا نبودی که با ساپورت و تی شرت از دم در حراست رد می شدی در حالی که من با سارافونِ بلند به جرم سارافون پوشیدن می موندم پشت در؟ :دی ما مدت هاست دنبالشونیم بپرسیم راز موفقیتشون چیه :))

فکر می کردم نسل وبلاگ نویس های با قوه طنز قوی و ظرافت های کلامی و تصویرسازی های بدیع منقرض شده که این پستتو خوندم. خیلی عالی بود :))

جولیک شگفتی آفرین وارد می شود :))

چه باحال، الان کمی بالاتر از حراست بهشتی نشستم منتظرم ساعت ناهار تموم بشه تا کارتم رو تحویل بدم. البته الان تصمیم گرفتم بگم گم شده.

تحویل ندید. تحویل ندید.

:صدای شعار دادن حضار

۱۹ اسفند ۱۳:۵۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
شما چقدر امنیتتون بالاست!

ما جزو مناطق حفاظت شده محیط زیستیم :|

من هر دفعه میگم اومدم کار فارغ التحصیلیمو انجام بدم راهم میدن و تذکر میدن دفعه بعد کارت شناسایی همرام باشه.منم میگم چشم.

به من میگن برو خونه کارت شناسایی بیار. ای بخت خفته.

۱۹ اسفند ۱۷:۱۵ کوالای پیر
چه امنیتی o_o
تو دانشگاه ما که کارت ویزیت لوله بازکنی از کارت دانشجویی مفیدتره :/ حتی تا حالا یه بارم ازش استفاده نکردم

ما کارت غذامون و کارت دانشجوییمون یکجا هستن بنابراین میتونیم بگیم به وفور ازش استفاده کردیم :))

۱۹ اسفند ۱۸:۵۳ مستر صفری
مثلاً من از فیلم سینمایی خارجی دیدن خوشم نمیاد ولی اگر شما یه پست درباره رفتار شخصیت هاشون و گفتگوهاشون بزارین، مثلا من ازتون میپرسم این فیلم کجاییه و موضوعش چیه و یه خلاصه ازش برام بگو و این سوالم ممکنه زمانی که شما حالتون خوش نباشه، جوابی تند از شما به ارمغان داشته باشه.

خب پس یه جور دیگه بگم، کلا اون قسمتِ + در مورد چی بود؟ :دی

مکالمات قبلی؟ یه قسمتی از پست من؟

سلام عجب خانم حراستی داشتید چی میشد می ذاشت برید داخل نمی خواستید که بمب بذارید:)

اتفاقا از برنامه هام اینه که وقتی مطمئن شدم دیگه هیچ کاری با دانشگاه ندارم - یعنی بعد از اینکه مدرکم رو کامل آزاد کردم- رایفل بردارم برم آموزش کل رو به تیربار ببندم :|

:)))) برای ما که اصلا کارت دانشجویی رو سین نمیکنن مگه اینکه مورد انضباطی داشته باشی بخوان اسم و شمارتو بردارن.بعد بارها وبارها و بارها دختر عمم و رفقای دیگرانو همه اومدن هیچکیم کاری نداره تازه فکر نکنی از بزرگیشه کلا ما اینجا دوتا دانشکده ایم :دی عه وارد فخر فروشی شدم که کلا دانشگاه یه جای دیگه که خیلی دوره بعد یسری از دانشکده هاش پخشه تو شهرهای مختلف.مال ما که وسط شهر خودمه اصلا اونور ترش ورزشگاه روبه رو ورزشگاه بیمارستان پایین ترش یه بیمارستان دیگست محیط جالبیه :دی

سین نمی کنن؟ مگه تلگرامه؟ :دی

من هم از شانس بدم کارتمو خواستن وگرنه طی اون چهار سال تحصیل همواره همچون یک مدیر عامل سرخوش وارد شده م و کسی هم چیزی نگفته.

۱۹ اسفند ۲۲:۲۰ کروکدیل بانو
من ۷۵ هزار تومن وجه رایج مملکتی دادم که کارتمو مفقود بزنن و بتونم نگهش دارم.تو این ۶ ماه هربار رفتم محض رضای خدا حتی یه بارم دم در کارت چک نکردن... :|

من تا الان فکر می کردم بهشتی از همه دانشگاه ها دزد تره، گویا زود قضاوت کردم. بابا ما 17 تومن دادیم :|

۱۹ اسفند ۲۲:۴۸ مستر صفری
یه اتفاق روزمره تو زندگیم و همین بلاگ که یه نفر که اسمش رو نمیبرم، بابت یه سوال از پاسخ دادن به نظراتم تو وبش طفره میره،
و اینکه من هم خودم گاهی وقتها از این حرف هایی که مردم میزنن و نمیفهمم و بهشون نمیگم که معنیشون چی میشه و میدونم بگم بعضی ها میگن نفهم بی سواد سه نقطه بدم میاد.
و من بدیم اینه که خیلی احترام نگه میدارم.

شایدم بدیتون اینه که ول نمی کنین علی آقای بزرگوار.

۱۹ اسفند ۲۳:۰۲ פـریـر بانو
چقدر سخت می‌گیرن بابا! :|
یادم باشه از این پست درس بگیرم و به حرفت گوش کنم :))

من بیشتر از این خوشحالم که دانشگاه ما درس نمی خونی. یعنی یکی از مواردی که تو رزومه م میارم اینه که مانع شدم برادرم بهشتی رو توی برگه انتخاب رشته ش وارد کنه :))

۱۹ اسفند ۲۳:۱۳ پشمآلِ پشمآلو
اون ساپورته رو خیلی خوب گفتی:)) .. نه والا من بچه خوب و سر بزیری بودم بوخودا:))

اگه کسی رو از اون دسته میشناسی به ما معرفی کن خلاصه :دی

حس میکنم تمام این مدت از در اشتباهی وارد دانشکده بهشتی شدم . :| یکبار هم کارتمو نخواستن . :)) واسه معماری که میومدین کتابخونه میگفتن نشون بدید یا نگهبان با من خیلی خوبه ؟ :| من از اون سمت میرم که ماشینا میرن و میان، اول میری میرسی به شیمی و ریاضیات بعد معماری و شهرسازی .
یک بار رفتیم دانشگاه تهران دو ساعت دنبال دانشکده معماریش بودیم . :|1

خب من الان متوجه نشدم کدوم در. بهشتی کلا پنج تا در داره. یدونه در حراست که پایین ترین دره، توی بلوار دانشجو نیست و پیاده نمیشه ازش وارد شد-فقط میشه خارج شد-. یکی در بهداشت یا در اول - در حراست رو نمیشمریم:دی- که از جلوی دانشکده های بهداشت و بوفه و زیراکسشون و گلخونه فیزیکیا رد میشه و تهش میرسه به ریاضی و فکر کنم معماریا هم همین در رو استعمال می کنن چون نزدیکشونه. یکی در دوم یا در دندون که از بغل دانشکده دندون رد میشه و به اون محوطه خالی بزرگه وسط دانشگاه ختم میشه. یکی در سوم یا در ادبیات ( یا در گویش برخی مهندسین لجباز در کامپیوتر :)) ) که نمیدونم چرا اونجاست چون به هیچ دانشکده ای ختم نمیشه و ته دور دست هاش پله های ادبیاته، یکی هم در استخر که بغل میدون یاسمن تو خیابون عدالته.

من از در استخر داشتم میرفتم تو. در دندون فقط مانتومو چک می کردن، در بهداشت مجبورم می کردن برم از تو اتاق خانم حراستی رد شم و مسیر مستقیم رو نرم، اگه مشکوک میزدم کارت هم می خواستن. در حراست هم یه بار هفت و نیم پنجشنبه صبحی ترم یک مچمو گرفتن گفتن دیگه از این در نیا منم دیگه نرفتم :دی

۲۰ اسفند ۰۰:۱۳ פـریـر بانو
در این حد! :)) دارم فکر می‌کنم آیا منم چهارسال دیگه در مورد دانشگاهم به این نتیجه می‌رسم یا نه :))

آخر سال اول می فهمی به این نتیجه میرسی یا نه، چون تقریبا پات به همه جاهایی که در آینده ممکنه باز شه باز شده :دی

میگم یعنی اگه یه غریبه بخواد بیاد دانشگاه شما اجازه نمی دهند وارد بشه؟شاید یکی خواست بیاد از دانشجوها راهنمایی بخواد نمیذارند؟من دلم می خواد یه روز بیام دانشگاه شما

نمیدونم من تا حالا کارت شناسایی نبردم، شاید کارت ملی ببری بذارن بری تو:دی من می ترسم کارت ملیم رو گرو نگه دارن بعد من مجبور شم از همون در برگردم خونه که سختمه:))

ببین از متر تجریش میایی بیرون یکم میری جلوتر تاکسی میگیری تاکسی دو حالت داره یا دم میدون پیاده ات میکنه یا میبرت تو بلوار و اون دانشکده بالا بالا ها ، حالا معماری رو من چطور میرم ؟ بدین صورت که دم میدون سمت چپش پیداه میشم یک ده قدم میرم جلو تر یه در ورودی داره که بیشتر شبیه دروازه هست منظورم اینه که ماشین هم میتونه بره و بیاد ما از اون میریم داخل و میاییم چون نگهبانی نداره اصلا یجورایی :| فقط یکی وایساده به ماشینا گیر داده :| مثل درب ورودی دانشگاه تهران اصلیه که در بزرگی داره و البته همیشه بسته هست البته این برعکسش همیشه باز و هم خانم هم اقا رد میشن و نگهبان کاری نداره . حالا از این دره میری داخل میرسی به شیمی و ریاضیات بیست قدم میری جلوتر میرسی به معماری دقیقا ساختمون پشت شیمی معماری هست .

فکر کنم در حراست رو میگی چون در بهداشت ماشین روش همیشه قفله:دی

جالبه من از ترم یک به بعد دیگه از در حراست نیومدم تو چون دم در گرفتنم گفتن این در ماشین روعه با کارت هم رات نمیدیم:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|