تولدِ هفته

سکانس اول :

بنده امسال قصد داشتم به مناسبت فارغ التحصیلی و ورق خوردن برگ مهمی از زندگیِ کوتاهم، تولدم رو خودم برگزار کنم و دوستام رو ببرم بیرون دور هم به صورت مجردی/فارغ التحصیلی/عقده گشا طوری (!) خوش بگذرونیم. لکن از آنجا که نه آنچنان تولد دعوت میشم، نه آنچنان تولد برگزار می کنم/ می کنیم(خانوادگی)، هیچگونه سررشته ای از اینکه باید چه خاکی به سر، کجا باید اون خاک رو به سر، چه تاریخ و ساعتی میتوان خاک به سر و برای چه مدت باید خاک به سر ریخت، نداشتم. بنابراین هی همه چی عقب افتاد و منم از کوچکترین بهانه ای برای عقب افتادنش استقبال به عمل آوردم. بیست و نه دی گذشت و بچه ها امتحان داشتن، اولای بهمن تحویل پروژه بود و بچه هایی که تهران نبودن نمیرسیدن بیان، وسطای بهمن خودم تعدیل نیرو شده بودم حوصله نداشتم، آخرای بهمن باید میفتادم دنبال کارای فارغ التحصیلیم و بالاخره کاملا فارغم کردن، این شد که نهایتا هفته پیش و در آستانه نیمه اسفند تونستم ملت رو هماهنگ کنم که جمعه بیان جمع شیم بریم کوروش، نهار بزنیم و میلاد فرخنده من رو گرامی بداریم. از اونجا که فقط یدونه پسر تو جمع داشتیم که آقای پویا بود که شما نمیدونید کیه و منم توضیح نمیدم بهتون، گفتیم آقای برادر رو هم می بریم که جمع تعدیل شه و آقایون رو با تحلیل مسائل روز خاورمیانه تنها بذاریم خودمون به تولد برسیم. :دی

اون طبقه کوروش که رستوران هاش هست، بغل دستش یه مجموعه اتاق فرار تعبیه شده. اتاق فرار به گونه ای بازی دستجمعی گفته میشه که شما رو حبس می کنن تو اتاق و باید یه سری معما و قفل و دریچه مخفی رو حل کنید/بگشایید/کشف بنمایید تا تکه های پازلِ معمای اصلی اتاق رو پیدا کنید و راه خروج بر شما عیان بشه. پگاهمون از دهه ها قبل گیر داده بود که بریم اتاق فرار. منم از دهه ها قبل خشمگنانه پاسخ میدادم نوموخوام. چرا که بنده از قرار گرفتن در موقعیت های غریبه و مستاصل شدن در حضور جمع بسیور بدم میاد و در تمام بازی های معمایی زندگانیم هم همواره آقای برادر کنترل بازی رو از منِ مستاصلِ گیر کرده در موقعیتِ غریبه گرفته، مرحله رو رد نموده و کنترل رو به من پس داده. با این وجود، پس از اینکه ما دور هم جمع شدیم، نهار خوردیم، به شکل مشکوکی با تاخیر پگاه و تماس های مخفیانه فراری مواجه شدیم و یک عدد دلستر استوایی رو طی فرایند خارج کردن گازش ریختیم زمین، ملت گفتن جمع کنین بریم ما اتاق فرار رزرو کردیم بازی کنیم! و اینجانب رو در حالی که آقای برادر از پس یقه م گرفته بود روی زمین دنبال خودش می کشید با خودشون بردن.


سکانس دوم، خطر اسپویل بخش هایی از معمای هتل بوداپستِ اتاق فرارِ کوروش:

 ما رو -در حالی که من سعی داشتم در پناه آقای برادر قرار بگیرم- حبس کردن تو یه اتاق خوابی، گفتن آقای آنتونی صاحبشه، شما همسایه شین، از اینجا یه سری سر و صدا میاد که شما رو کنجکاو کرده ببینین تو اتاقش چیه. لکن وقتی اومدین تو در پشتتون قفل شده. یه ساعت و ربع دیگه برمیگرده، سعی کنید رمزِ درِ خروجی رو کشف کنید که قبل اینکه سر برسه بزنید به چاک. صاحب بازی رفت بیرون و ملت مثل فرفره شروع کردن به باز کردن در کشو ها و کمد ها و رمزگشایی از آنچه در کشو ها و کمد ها به دست میاوردن. منم نشستم روی تخت و سعی کردم با دقت همه چی رو زیر نظر بگیرم اگه چیز خفنی به ذهنم رسید ارائه کنم. :دی آقای برادر یک عدد چمدون دو قفله کشف نمود که رمز یکی از قفل هاش رو پیدا کرده بودیم و سریع تونستیم بازش کنیم. داشتیم برای رمز دومی تو سر و کله هم میزدیم که راهنمای بازی تماس گرفت و ما گذاشتیم رو اسپیکر که همه مون بشنویم، گفت من صدا ندارم، گوشی رو بدین به اون خانومی که قفل اول رو گشود. خانمی که قفل اول رو گشود کسی نبود جز پروفسور سمیعی. پگاه. پگاه گوشی رو گرفت رفت یه گوشه وایساد به مکالمه، ما هم همونطور دور چمدون دست به کمر منتظر. اقای راهنما قفل دوم رو راهنمایی نمود و پگاه به ما گفت اینجوری باز میشه و ما هم گشودیمش و باهاش یه سری چیز دیگه رو باز کردیم و یه دریچه مخفی از پشت یه جایی پدیدار شد. فراری خزید رفت تو دریچه مخفی، از اونور یه سری تابلو و کلید و دستگیره فرستاد برا ما، بعد صدا زد که دوری* تو هم بیا! بعد از چند لحظه گفت نه پگاه تو بیا!  من موندم بیرون با آقای برادر و پویا، هاج و واج، پگاه رفت تو. همینطوری دور هم وایساده بودیم یگان ویژه از دریچه مخفی بیاد بیرون که دستگیره در خروجی شروع کرد به چرخیدن. :|

موقعیت در این لحظه: پویا در حال مکالمه با شخص احتمالیِ بیرونی که آقای آنتونی غلط کردیم خودمون میایم بیرون، من در حال بررسی احتمال اینکه آیا این جزو بازیه و آیا آقای آنتونی یه روح سرگردانه و آیا الان یکی با ماسک قاتل سریالی می پره تو ما رو بترسونه و آیا باید جیغ بزنم یا متانتمو حفظ کنم پوکر فیس شم، و آقای برادر در حال انتقال اطلاعات به دوستانِ پشت دریچه. حالا در هم این وسط باز نمی شد :| دیگه من بیخیالِ در شدم رفتم به ملت بگم از تو دریچه بیان بیرون، در باز شد، روم رو برگردوندم دیدم یک آقایی با کیکِ دکترهویی وایساده جلوم و تولدم رو تبریک میگه. :|:|:|


CAKE


یگان ویژه عملیاتِ دریچه مخفی هم با یه لوله بلند در ابعاد بازوکا از توی دریچه خزیدن بیرون و لوله رو به من تقدیم کردن و شروع کردن تولدت مبارک خوندن. :|

و من

همچنان 

در شوک 

فرو

رفته

بودم :| :| :|


[بعدها پگاه توضیح داد که آقای راهنما پس از لو دادن قفل دوم پشت تلفن، داشته اطلاع می داده که کادوتونو گذاشتم تو دریچه مخفی و پیداش که کردین کیک رو میارم تو اتاق، و فراری شرح داد که در جریان نبوده من قرار نیست برم اون تو، برای همین منو صدا کرده  تا کادومو نشونم بده :)).]


*فراری از بچه های جادوگرانه و منو به اسم دوری میشناسه. خیر، من تو جادوگران دوری نبودم، الادورا بلک بودم. خیر، بقیه جادوگران به من نمیگن دوری. خیر، این دوری به در جستجوی دوری ربط نداره. :دی


سکانس سوم: 

پس از اینکه ملت و آقاهه دیدن من از شوک بیرون نمیام، کیک و کادو ها رو دادن آقاهه -در حالی که صدای تمِ دکتر هو در پس زمینه ش شنیده میشد- با خودش برد بیرون تا بقیه معما ها حل بشه.

و بعد از اینکه ما ساعت ها بعد (!) به فلاکت از اون اتاق خارج شدیم دیدیم سالنِ بیرون پر از بادکنک شده و همچنان با تمِ دکترِ یازدهم داره از ما استقبال به عمل میاد و کیکمونم نشسته رو نیمکت دلبری می کنه.

و ما نشستیم عکس بگیریم.

و پویا و فراری شروع کردن جنگ بادکنکی و همه عکس ها رو پر از لرزش و بادکنک نمودن.

و توی اون لوله یک عدد برچسب دیواری غول آسا با نشانِ گروهِ هافلپاف بود. به علاوه یک عدد رنگ شبرنگ مخصوص کشیدن ماه و ستاره روی در و دیوارِ اتاق.

و ما رفتیم توی کافه کفِ کوروش نشستیم کیک رو خوردیم با چایی و قهوه و دمنوش.

و بعد برگشتیم خونه ما اون ترقه هه که قرار بود از توش زرورق و قلب و ستاره بپاچه بیرون و کافه هه نذاشت بترکونیم تو کوچه ترکوندیم.

و بدینسان پرونده بیست و سه سالگیم رو به خفن ترین شکل ممکن بستیم.

از من به شما نصیحت، سرمایه زندگانیتون دوستای درجه یک باشه، باقی همه فسانه است.



تعارف زدم گفتم خودتون انتخاب کنین جای کله تون چی بذارم، اینجوری شد. :)) خودمم که در بند مال دنیا نیستم :))


پشت صحنه:

اینا خودشون از قبل هماهنگ کرده بودن که تولد کی باشه. ولی واسه اینکه من توهمِ مدیریت قضایا رو داشته باشم، هفته پیش  پگاه به من گفت از بچه ها بپرس کی میان که همین هفته من سرم خلوته بریم، منم از همه پرسیدم، خیلی طبیعی هر کدوم یکی دو تا آپشن در اختیارم قرار دادن که اشتراکشون فقط میتونست جمعه باشه :|

بعدم من می گشتم دنبال جایی که بتونیم بشینیم، خیلی طبیعی پیشنهاد دادن بریم کوروش و منم در توهمات خودم تصمیم گرفتم که بریم همون کوروش :|

بعد ترش که من داشتم ساعت تنظیم می کردم، باز با همدیگه هماهنگ کردن ساعتی که انتخاب میشه با اتاق فرار تلاقی نداشته باشه :|

این وسط هی سوتی هم می دادن که مثلا پویا شماره پگاه رو نداشت، یهو میومد به من میگفت پگاه گفته دیرتر میاد و من چهارشاخ می شدم که تو پگاه رو از کجا داری اونم میگفت دنیا کوچیکه بهرحال. لکن من ذره ای شک نکردم کاسه ای زیر نیم کاسه شونه. :|

حتی آقای برادر رو هم وارد بازی کرده بودن. :|

من امنیت ندارم اصن بین اینا. :| :))


+جای موژانمونم که مریض شد نتونست بیاد خالی :(

++گوشی ببرین تو اتاق فرار از خودتون سلفی بگیرین در حال استیصال. :دی

۲۶ لایک
۱۳ اسفند ۲۰:۵۸ פـریـر بانو
چه جذاب :دی
خدا همچین دوستای نازنینی رو برات حفظ کنه ^_^
تولدت هم دوباره مبارک :))

پ‌ن: چرا همیشه تصورم از برادرت یه آدم یک متری کم سن و سال بود؟ :| عکس رو دیدم تعجب کردم! :|

مچکرم :دی

آقای برادر در این وبلاگ به دو چیز شهره ست: قد بلند، و حاضرجوابی :| چطوری فکر می کردی یک متره؟ اختلاف قد من و اون یک متره فقط! :))
+سی و پنج سانته :| جو دادم :|

سوتی ندهنده‌ترینم! B-) *به لحظه‌ای که پگاه با عربده‌ای در قالب متن اسمس داد: «تو طبقه‌ی اتاق فرار نشستیدددددددد؟!» می‌اندیشد*

آره پگاه از جلوی من با لوله ی برچسب و کیک رد شد و من ندیدمش:))))

نه تنها تو طبقه اتاق فرار نشستیم بلکه دقیقا متولد رو رو به آسانسور نشوندیم :))

۱۳ اسفند ۲۱:۱۳ פـریـر بانو
واقعا نمی‌دونم جولیک! همیشه تصورم همونی بود که گفتم. پست‌هات رو هم که کلا می‌خونم و با اینحال چطور متوجه نشدم؟ چی شد که شد این؟ :| (و همچنان در هنگ به سر می‌برد)
:: همونم خیلیه :))

http://platelets.blog.ir/post/779#comment-sXgeTaoLePM

:دی
منم همچین کوتاه نیستم، 165 ام :|

بابا ایوالا! ایول به دوستان! ایول تولد! ایول سوپرایز! ایول همه چی کلا!
اون وقت من تمااااام برنامه ریزی تولدم با خودمه! از درست کردن تم تولد بگیییر تا گرفتن کیک و ...!

تازه من بسیار ازشون شاکی بودم که واس چی منو آوردین اتاق فرار و داشتم سعی می کردم با لیزر چشمانم پگاه رو ذوب کنم :|

فک کنم همه ی پگاه های دنیا آدم های باحالین :) منم به تازگی یک عدد پگاه یافتم که خیلی دوسش میدارم :قلب

این اولین پگاهیه که من باهاش آشنا شدم در نتیجه نظر نمیدم:دی

فک کنم همه ی پگاه های دنیا آدم های باحالین :) منم به تازگی یک عدد پگاه یافتم که خیلی دوسش میدارم :قلب

ولی خب خدا پگاهتونو واسه تون نگه داره!

۱۳ اسفند ۲۱:۲۸ ♫ شباهنگ
دیگه مشغله‌م به جایی رسیده که تو لیست کارهایی که باید تا آخر سال انجام بدم خوندن پست تو رو هم اضافه کردم!
ینی نه می‌تونم بخونمش، نه می‌تونم نخونمش :))

لطفیه که نصیب حال ما شده شیخ:)) در این برهه که من پست نمیذاشتم زندگی آسوده تری نداشتی خدایی؟ :))

۱۳ اسفند ۲۱:۳۰ خورشید ‌‌‌
من به شخصه، سطر مربوط به کیک دکتر رو خوندم، کپ کرده و ذوق‌مرگ شدم. دیگه خوش به حالت واقعا.

دیدی کیکم دالک داره؟!! آقاهه از ورِ دالکش گرفته بود جلو من! بعد من اولین بارم بود کیکِ آبی میدیدم یکی دو ثانیه طول کشید تحلیل کنم چی به چیه! نمی شد هم جیغ بزنم جمع رو در وایسی دار بود! تو کافه سر بریدنش یه مقدار جیغ زدم ولی! :دی

۱۳ اسفند ۲۱:۴۱ פـریـر بانو
دو تا محمد معمولی :))))

بعله! ۵ سانت از من بلندتری :دی

جدی؟ به چشم نمی اومد :-"

۱۳ اسفند ۲۱:۴۶ פـریـر بانو
بلی! همه همش ۵ سانته دیگه :دی

یه انگشتِ شصت :دی

۱۳ اسفند ۲۱:۴۶ ♫ شباهنگ
اون روزا حداقل شصت هفتاد تا پست می‌خوندم :(
سوژه‌یاب رادیوبلاگی‌ها بودم یه زمانی
حالا ولی یا به خوندن عنوان پست‌ها اکتفا می‌کنم، یا عکسا، یا علامتی چیزی می‌ذارم که بعداً بخونم
خسته‌ترینم

خسته نباشی شیخ، قبولی کنکورت بیاد بشوره ببره خستگیاتو!

۱۳ اسفند ۲۲:۳۱ نیمچه مهندس ...
معلومه کی سرماییه:)
یعنی با این تفاسیری که تو کامنتا کردی آقای برادر 2 متر دقیق قد داره؟
منم دوست میخوام:((

سرد بود آقا، کولر روشن کرده بودن :|

اگه به تازگی قد نکشیده باشه طبق آخرین بررسی ها دو متر بوده :| میرم ازش می پرسم :|

آخخی :))))))
تمامِ مدتِ خوندنِ پست هی می‌پریدم بالا پایین نیشم کش می‎اومد :)))))))

داااالک داره... تااااااااردیس داره . خداااا
و نه تنها کیکش دکترهوییه، بلکه به خفن‌ترین وضعیتِ ممکن کیکِ دکترهویی رو دریافت کرده. با تمِ موسیقی دکتر هو حتی :دی

می‌خوام جیغ بزنم شرایط فراهم نیست. قشنگ دارم درک می‌کنم وقتی کیک رو دیدی و جیغ نزدی چه حسِ دردناکی بوده تو مخت.

اینکه تولدِ بیست و سه سالگیت به این میزان جنون‌آسا بگذره، قاعدتاً باید نویدِ اتفاقاتِ خوبی باشه :دی

نه تنها نمیتونستم جیغ بزنم بلکه قریب به نیم ساعت دیگه هم اون تو حبس بودیم تا موفق شدیم خارج شیم و به کیکم برسم :))

امیدوارم نوید اتفاقات خوبی باشه. یا حتی امیر. یا نیما. یا جواد. ما بین آقایون تبعیض قائل نمیشیم:))

نشان هافلپافم داشتی تازه :))))

هشتصد و چهل و سه بار برگشتم پست رو از اول خوندم، هردفعه یه چیزِ دیگه‌ای برای تخلیه‌ی هیجانی پیدا کردم :دی

نشانمو گذاشتم تو کمد تا دیوار مناسب براش پیدا شه:)) دیوار اونقدی ندارم:-/

۱۴ اسفند ۰۰:۵۷ -دایناسو ر-
:))
+اولین نظرمه تو وبلاگتون و خب این قدری پست حال خوب کنی بود که نشه از نظر دادن گذشت. دوستی هاتون پایدار :)

سلام و خوش اومدی :دی

چه تولد خفنیییییی! ایول بابا خوشم اومد :-)))

ایده بگیرید :دی

۱۴ اسفند ۰۸:۵۳ مصطفی فتاحی اردکانی
خفن دوستانی داری عجیب. پایدار باد حال و دوستیتان.

بسیار عحیب!

هشتگ نیم‌ساعتِ یخ در جهنمی :)))

محضِ شباهنگ، مرادِ اتفاقاتِ خوب هم باشه :دی

+ بزن رو سقف :)))) هردفعه موقعِ خواب هی زل بزنی بهش جیغ‌فشان شی.

خدااااا.... هی می‌رم عکسشو نگاه می‌کنم کیفور می‌شم.

حتی مراد هم باشه، بله :دی

+سقف پله پله س تو هر پله ش یه سری هالوژنه، حتی عکس برگردون بن تن هم نمیشه چسبوند بهش :))

۱۴ اسفند ۱۴:۲۷ آسـوکـآ آآ
خیلی عالی و جذاب و خفن و این حرفا

بسیار هم مخوف و دکترهویی و مولتو بنه :دی

۱۴ اسفند ۱۴:۴۵ فـاطمـه نـظری
واااااااااااای چقدر خفن بود تولدت ^___^ خوش به حالت با داشتن این دوستا :)

آیکن فخر فروشی :دی

۱۴ اسفند ۱۶:۰۹ پشمآلِ پشمآلو
وای چقد خوب بود:دی .. هیجان موج میزد .. سورپرایز خیلی خفنی بود:دی
تولدتم مبارک .. ایشالا کلی عمر با عزت بکنی ♥
واحب شد ی سر بریزیم اونجا اتاق فرار و ببینیم:دی

بسیار خفن بود :دی سپاسگزارم!

نمدونم سوپرایز شونده ها خنگ میشن واقعا یا چی میشه که متوجه اون همه سوتی نمیشن :| من عموما از دست اندر کارانِ اصلی سوپرایز ها هستم چون :دی

اتفاقا من معمولا خیلی تیزم در این زمینه، خانواده همیشه در سورپریز کردنم شکست می خورن، پگاه موفق میشه ولی :| نمیدونم :|

Pretty sure you're a Gryffindor . Happy belated birthday. Your friendly Slytherin neighbor.

Nope. I was a Huffelpuff Head Girl. That's why they gave me a Huffle sign for my birthday, buddy :d

۱۴ اسفند ۲۰:۱۹ مونا نِوِشته
چه اتفاق مبارکی، سورپرایز بی‌نظیری، کیک خوشگلی، و دوستان معرکه‌ای :) تولدت مبارک، همیشه اینقدر کیف کنی جولیک جان.
من همیشه از سورپرایز فرار میکنم، نمیدونم توی موقعیتش باید چکار کنم چون :| همچین آدم بینمکی‌ام!

من معمولا حس می کنم به اندازه کافی دارم نشون نمیدم که سورپریز شدم و همه رو ناامید کرده م :دی

Yeah I was able to sniff that out. Just saying you were" probably" sorted in the wrong house. I don't care. I don't like any of them.
# slytherin pride

Nakheyresham I was sorted into the correct one :))

بح بحححححح تا باشه ازین سوپرایزااا*___*

خدا بیشترش کنه:))

۱۵ اسفند ۰۸:۴۹ گندم بانو
وای وای وای چه خارجکی بود!!!! خیلی باحال بود ^__^

با اون بخش برنامه‌ریزی‌شون خیلی حال کردم. :))

خیلی خارجکی بود خیلی:دی

وای چه قدر خوب ^_^ و چه کیک خفنی انصافا ...میگم اون آخرش که گفتی خودشون برنامه چیدن یاد آرتمیس فاول افتادم نمیدونم خوندی یا نه . اون جایی که داره محل قرار پس دادن گروگان میذاره تایپه ۱۰۱ ؟ کتاب پنجم به گمانم

محل قرار پس دادن گروگان زیاد می ذارن. هالی رو پس می دن، باباشو پس میدن، شماره یک رو پس میدن، کدوم؟ :))

۱۶ اسفند ۱۵:۵۷ پـــــر ی
تولدت مبارک عزیزم
ماچ گنده و بغل محکم که میدونم بدت میاد :))))) تازه متولدین رو باید اذیت کرد دیگه :) غیر از اینه؟ :)

کیک هم بزنین تو صورتم تعارف نکنین تو رو خدا:))

۱۸ اسفند ۰۸:۰۴ ♫ شباهنگ
چه خفن و چه هیجان‌انگیز!
لابد تو پشت صحنه‌ی کلی بهت خندیدن که فکر کردی خودت داری برنامه‌ریزی میکنی :)))
من نه بلدم کسی رو غافلگیر کنم، نه غافلگیر میشم :دی بس که گیر می‌دم و نقشه‌ی ملتو نقش بر آب می‌کنم :دی

نه تنها بسیار بهم خندیدن بلکه تازه رو کردن که رزرو رو همون ظهرش پیش پای نهار انجام دادن وبا طرف هماهنگ کرده ن سه نکنه و طرف هم خیلی طبیعی وانمود کرده همه چی از قبل هماهنگ شده س:))

هیچ کدوم مینروا رو میخواد پس بگیره :)))
یعنی اونجایی که مثلا میخواد با شماره یک جا به جاش کنه .

اوه. چرا هیچ ایده ای از این صحنه نداشتم:))

۱۹ اسفند ۰۹:۰۹ پـــــر ی
چشم
اونم می زنیم :)

لطف دارین:)))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|