ندانستنی

اگه خاطرتون باشه قبلا تعریف کرده بودم که یکی از رسومِ پایدار خانوادگی ما خریدِ بی رویه کتاب بوده و هست. وقتی هنوز دبستانی بودیم، کتابهامون رو پدرمون برمیگزید، و تا مدت مدیدی ژانر مورد علاقه ش انواع دایره المعارف کودکان و نوجوانان بود. در زمانی که هنوز گوگل و دانشنامه رشد و ویکی پدیا به خانه ها راه نیافته بودن، ما چهار جلد دایره المعارف و دانشنامه کلفت مخصوص هر گونه سوالی که ممکنه برای نوجوانان پیش بیاد، و تعداد زیادی کتابِ نازکِ دانستنی هایی که احتمالا نوجوانان خوششون میاد، داشتیم. (خدمت دهه هشتادی های عزیز عارضم که، در اون زمان رسم بود همه چی از لباس و کفش گرفته تا کتاب یکی دو سایز بزرگتر گرفته بشه تا مدت بیشتری قابل استفاده باشه. در نتیجه ما یهو از نوجوانان شروع کردیم و کودک نخریدیم.) 


این کتاب های نازکِ دانستنی طیف وسیعی از مسائل روز و شبِ جامعه بشری رو در بر می گرفتن. از تاریخچه پول تا نحوه تولید لاستیک، از سیر تکامل انسان تا روده های من چطور کار می کند، از شیر اژدها تا ریشِ دورف. و ما سه بچه که نمیدونستیم اون بیرون کتاب داستانِ کودک هم وجود داره، عطش خوندنمون رو با مطالعه این مباحثِ بسیار حیاتی سیراب می کردیم.


یا لااقل من این کار رو می کردم. و این تازه اولِ بدبختی های اطرافیان بود.


کسی به من نگفته بود کاربرد اینکه آدم بدونه در زمان باستان مبادله پایاپای وجود داشته چیه. یا اینکه آدم بدونه لاستیک از شیره درخت چی چی به دست میاد به چه دردی می خوره. من از این دانستنی ها به عنوان party trick استفاده می کردم. و الان که فکرشو می کنم میبینم بچه مچه های اطرافم حق داشتن منو به بازی راه نمی دادن. در محیطی که فرزندانِ انسان به وسیله نشون دادن عروسک هاشون و قرض دادن دوچرخه به همدیگه دوست پیدا میکنن، برای جوش خوردن به جمع دانستنی های جذابِ حیات وحش ارائه نده فرزندم. :)) الان احتمالا به نظرتون این یه نکته ی واضح میاد، ولی من هنوز در سن بیست و سه چهار سالگی وقتی تو یه کافه در جمعی معذبم یه دانستنی در مورد قند ارائه میدم تا یخ مجلس بشکنه. و چیزی که این وسط مهمه اینه که تا حالا کسی از ندونستنِ اینکه در مصر باستان از ترکیب شکر و آبلیمو و نمک به وکس دست پیدا می کردن نمرده، و تا جایی که بنده مطالعه کردم این نکته که زبون زرافه ها سیاهه و باهاش پشت گوششون رو لیس میزنن با اینکه در لحظه جالبه، ولی میشه برای هر نفر تا سه چهار بار تعریفش کرد چون هیچکس به خودش زحمت نمیده اینو به خاطر بسپاره.



+سیخ داغ کنار گذاشتم هر کی بیاد بگه منم همینطور. :|

۲۱ لایک
۲۰ بهمن ۰۰:۵۸ واران ...
سلام
میشه دو تا خواهش کنم ؟
یکیش اینکه بیزحمت سیخ تون اونور بگیرین که  به چشم مون نخوره :|:))

دومیش انصافا برای اینکه ما اذیت نشیم وسط متن تون رو ادامه مطلب بذارین که ما بتونیم (من بشخصه ) بتونم همش رو ایشالا بی دردسر بخونم.
ممنونم .

ادامه مطلب چه تاثیری میذاره؟ متوجه نمیشم...یعنی متن طولانیه؟ یا اینکه پاراگراف بندیش اذیته؟

۲۰ بهمن ۰۱:۰۳ سمن بانو
دانستنی در مورد قند! امتحان کنم، شاید بدم نباشه. به احتمال زیاد بهتر از دیگه چه خبره؟

به من اعتماد کن به همون اندازه بی فایده س:)))

۲۰ بهمن ۰۷:۴۰ مترسک ‌‌
جداً از دهه هشتادیا و نودیا و الی ماشالا (!) انتظار داری که درک کنن ما چه جوری کودکی و نوجوونی کردیم؟ :))
از این دایرة‌المعارفا من کلاً یه دونه داشتم، قطرشم اندازه دور کمرم بود! چون تفریح خاصی اون زمانا نبود، هی اینو می‌خوندم! خیلی وقتا به صورت رندومی هم می‌خوندمش، یعنی مدل فال گرفتن، چشمامو می‌بستم و یه صفحه‌اشو باز می‌کردم! D:

نودیا که امسال تازه میرن مدرسه، وبلاگ نمی خونن که :دی فوقش در اینستا ولو باشن:دی 


برادر من دقیقا سالای آخر دبستان همین رویکرد رو به دایره المعارف ها داشت :| مثلا امروز مدخل دال رو می خوند، فردا ذال :| بعد چون حروف الفبا کلا سی و دو تاست، از ماه دوم دوره می کرد یا همینطوری باهاش فال می گرفت :| بعد براش تن تن خریدن که یه چیز دیگه بجوه، چون کم کم داشتیم نگرانش می شدیم:))

۲۰ بهمن ۰۷:۴۵ پشمآلِ پشمآلو
بیا بزن بیاااا:نعره مام همی بود وضمون:نعره

ایااااااااااااااااااااااه! :نعره :فرو کردن سیخ در حلق مخاطب

منم


همینطور




نبودم به خدا

-سیخ داغ را به آرامی کنار می کشد-

بذار یه چیزیو شفاف سازی کنم:دی
درسته ما دهه هشتادی ایم!ولی مامان باباهامون دهه هشتادی نیستن!نتیجتا(بیزحمت چوبتو یه دیقه ببر اونور:دی)منم یه دسته از همین دایره المعارفا و کتابای علمی برای نوجوانان داشتم و دارم و حتی بچه که بودم عروسکامو میریختم تو مزخرفترین پلاستیک خونه و به بند کفشمم نبود وضعیت داغانشون:دی عوضش عین چشمام از کتاب علمیام مراقبت میکردم.عشق این کتابای علوم ترسناک هم بودم تازه:دی
هشتگ خشونت علیه دهه هشتادیا رو تموم کنین:)))))
البته درباره سال هشتاد و یک به بعد حرفی ندارم و کاملااااااا حق با توئه:دی

مامان باباهای ما هم متولد دهه هفتاد نیستن :| متولدن چهل و پنجاهن. والدین شما مال دهه شصتن و خب تا جایی که ما دیدیم، الگوی بچه داریشون با شیوه «هرچی خودم نداشتم بریزم تو حلق بچه» شکل گرفته :دی
الان یعنی خشونت علیه متولدین دهه هشتاد رو متوقف کنیم؟ نمی کنیم! 
-سیخ داغ را در چشم وی فرو می کند و داد می کشد :بعدی!-

young sheldon :)))))

در همین مایه ها :))

مهم شخصیتی هست که این بازی ها یا کتاب ها از آدم می سازن...
اگه خود ساخته و متفکر بار بیارن....فرق چندانی بین دهه ها ( چه سخت بود این کلمه) نیست البته پدر و مادر ها هم یه طرف قضیه هستن.
:)

والا من فکر نمی کنم دونستنِ اینکه بعد از معامله پایاپای از قطعه های مسی که به شکل پوست گاو بریده شده استفاده می کردن، منو خودساخته یا متفکر بار آورده باشه. :|

۲۰ بهمن ۱۱:۲۸ خانومی ...
من از کتاب کودکان شروع کردم ، اوایل نوجوانیم کتابخون نبودم ولی توی اواخرش دیگه رفتم عضو کتابخونه شدم :))

من از شاهزاده خوشبخت و هشت داستان دیگر از اسکار وایلد شروع کردم. :| بعد هشت داستان دیگرش چی بود؟ کوتوله ی اینفانتا :| بلبل و گل سرخ :| بابا یه کم ملایم :|

بعدتر ها والدینم به این فکر افتادن که شاید هر کتابی که جلدش زیباست برای کودک مناسب نیست، و به غرفه های کودک مراجعه نمودند:دی

خوب، در واقع هستین با توجه به نوشته هاتون...

نه اون علم لدنیه :-"

یعنی اگر ما نگیم منم همینطور، تو خودت خواننده‌های نرد وبلاگت و دوستان نرد خودت رو نمی‌شناسی؟! وای بر تو. :))

پی‌نوشت: ریحانه تعریف کرد اینو واسم با ذکر این که: «دوری بنده‌خدا دست پشمالوی منو که دید..» :)))

بابا بهش بگو آستینش تا روی مچش می رسید من اصلا دستش رو نمی دیدم چه برسه به اینکه ارزیابی کنم چقدر مو داره :| تازه عینکمم همراهم نبود :| فقط به تازگی به sugaring علاقه مند شدم و نوک زبونم بود:|

۲۰ بهمن ۱۵:۴۱ פـریـر بانو
من چرا دوست دارم این شکلی بزرگ می‌شدم؟ :/ حداقل باعث می‌شد اطلاعاتم بیشتر از اینی که الان هست باشه :|

الان مثلا اینکه من میدونم عموی ملکه الیزابت و زنش روی این اسم گذاشته بودن بهش میگفتن شرلی تمپل چون موهاش بینگیل بینگیل بوده، یا اینکه اولین نئاندرتال کشف شده رو الیس نام نهادن و حدود یک متر قدش بوده، یا اینکه کاغذ شفاف کاغذ معمولی ایه که نشاسته ش رو زیاد ریختن، چه تاثیر شگرفی در زندگیم نهاده؟ هچ.

۲۰ بهمن ۱۵:۵۰ احسان ..
منم همینطور

:|

If you want to drive me crazy at least do it right :|

آخ من یه کتاب داشتم اسمش "آیا میدانید؟" بود، هر صفحه ش با این جمله شروع میشد و یه فکتی رو توضیح میداد. بعد کتابه جلد مقوایی و قطور بود، و انقدر زیروروش کرده بودم که کتابه به چند جلدی مبدل شده بود :)) و روی هر تیکه ش یه کاغذ چسبونده بودم، با خودکار رنگی و گل و پروانه نوشته بودم که چه مباحثی توشه.
دوتا کتاب اینجوری دیگه م داشتم که باهاشون وقت میگذرانیدم، با یه کتاب قطور که راجع به زندگی پیامبران بود.
بعدا یکی از بچه ها برای تولدم یه کتاب از هانس کریستین آندرسون هدیه اورد و دیدم عههه داستانای پریان هم جذابه ها :د حداقل چیزیه که برای سن من نوشته شده :/
ولی خب به قول تو چیزیه که در آدم ریشه دوانیده، و یهو تو یه جمع سرباز میکنه و ملت جملگی پوکرفیس میشن. حتی پیش اومده تو جمع خانمهای خانه دار یه شوخی علمی کردم و فقط خودم بهش خندیدم و کلا خیلی جو خجالت آوری به وجود اومد -_-

این شوخی هایی که کسی نمیفهمدشون خیلی ضایعن، من تا حالا سه چهار جا برای اینکه شرح بدم اسم یه چیزی حائز اهمیت نیست گفته م «اسمش میتونه چهارمین گوسفند از سمت چپ باشه» چون تو پژواک آوای دوران یکی اینو گفته، و هر سه چهار دفعه هم همه احساس مورد وهن واقع شدگی کرده ن. :|

عجب بچه ی بانمکی بودی :دی
البته برای بزرگترا :)))) برای همسنای خودت احتمالا خیلی نچسب بودی!

نه بابا تنها دفعه ای که برا بزرگترا تعریف کردم، یه سری بود که سر خاله م رو بردم انقدر در مورد اون نئاندرتاله که یه متر قدش بود و اسمشو گذاشته بودن آلیس زرزر کردم :))) داشت ظرف میشست من دورش می چرخیدم بلند بلند میگفتم ویژگی هاش چی بوده:))

۲۱ بهمن ۰۰:۰۰ نیمچه مهندس ...
چقدر اسمای عجیب غریب تو این پست بود.نصفش رو نمیدونم چیه اصلا.اونا هم که عجیب نبود نمیدونم داستانش چیه کلا.
بچگی من همش پر بود از کتابای اندرسن و مجله ی پوپک و نوجوونی هم مجله ی نوجوان.شاهزاده ی خوشبخت رو فکر کنم 15 سالم بود خوندم.با این حال من به نظر دیگران انگار همیشه یکم عجیب بودم.چون کسی دور و بر ما کتاب نمیخوند.

من اولین داستان هانس کریستین اندرسنم رو سوم راهنمایی خوندم:)) به عنوان ادبیات فاخر خریداری شده بود! نمیدونم چرا ما هیجوقت گروه سنی کتابارو نمی نگریستیم:-/

جالبه منم بچه بودم خیلی کتاب میخوندم داستنی و داستانی جفتش ولی ب عنوان ی بچه هیچوقت هیچکس نگفت به به چ بچه با معلوماتی، کتاب میخونی نه؟!
الان میتونی بگی حتی، با توجه ب ی و ک و ب و چ نوشتنت بجای یک و که و به و چه از نوشتنتم همچین برداشتی نمیشه کرد

نمیگم, بهت صد خط رونویسی از هر کدوم میدم:))

You're my spirit animal ;-)

آینه آینه :))

آخ منم اون سومین گوسفند از چپ رو انقدر مطرح کردم و کسی محظوظ و چشم‌ستاره‌ای نشد که سرخورده شدم. پژواک آوای دوران بخونین خب ملت. :استیچ در حال شوت کردن قوطی

والا بوخودا. :|

۲۱ بهمن ۱۲:۱۳ مسـ ـتور
من از بچگی دایرة المعارفا رو میذاشتم جلو خودم نکته های مهمشو تو دفترم یادداشت میکردم
از همون کلاس اول!
بعد خودم به نتایجی میرسیدم اونا رو هم می نوشتم
و یه دایرة المعارف شخصی می ساختم D:

من چیزی یادداشت نمی کردم، حافظه جولیوسیوسیم همه چیز رو ذخیره می کرد :دی

۲۱ بهمن ۱۵:۳۲ یک آشنا
ما کتاب قصه داشتیم
یه کتاب قصه بود که خیلی داستان های خوبی هم داشت، یادم نیست اسمش چی بود ولی یه کتابی بود که خیلی نقاشی های قشنگی داشت و نویسندش خارجی بود و مجموعه داستان بود!
ولی هیچی مثل اون کتاب دانستنی ها نمی شد !
یه مجموعه کتاب داشتیم به اسم عجیب تر از علم ، فرا تر از علم ، اینا یه ماجراهایی توش بودااااا ....
ولی دوران خوبی بود ، منم از اون بچه هایی بودم که شرکتش نمی دادند تو بازی ها ، ولی چراش رو نمی دونم هنوز !

به سوی علم وفراتر از اون!

منو بازی نمی دادن چون خواهرم میگفت اینو بازی ندین :دی

۲۱ بهمن ۱۸:۱۰ یک آشنا
خواهرتون خیلی دوستتون داشته حتما :دی

از بیماریِ «چرا یه بچه دیگه آوردین من دیگه تک بچه نیستم» رنج می برد:))

نه حالا اون طور! اما سه جلد به من بگو چرا از پسر عمه ام قرض گرفتم و هیچ وقت هم بهش پس ندادم

من دیر با اون «به من بگو چرا» ها آشنا شدم، دبیرستان بودم اولین بار دیدمشون:))

من حسرت دارم یه فامیلِ اینجوری کتابخون داشته باشم کتاب بهم بده:))

۲۲ بهمن ۲۳:۵۳ کوالای پیر
چه همه هم کتابخوان :))
من اعتراف میکنم فقط چندتا کتاب داستان داشتم از این نازکا که دم در سوپریا میفروشن:) حتی تا دبیرستان کتابخونم نبودم ولی الان دارم رو آبجی کوچیکه کار میکنم کتاب بخونه برای تولدشم یه دونه از این دایره‌المعارفا گرفتم :/
+الان که فکرمیکنم خیلی دوست داشتم بچگیام کتاب بیشتر میخوندم

حسنی و انرژی هسته ای؟ :))

من بچگی ها تا دوم ابتدایی اینا کتاب قصه واسه ام می خریدند اونم زیاد نه در حد 5 یا 6 بعدا من عاشق مجله ای خانواده و روزنامه شدم فکر کن چهارم ابتدایی بودم خانواده سبز می خوندم یه بار بابام کلی اصرار کرد که واست مجله کیهان بچه ها رو بخرم زیاد واسم جذاب نیومد و مسخره بود

کیهان بچه ها و دوست کودک رو منم دوست نداشتم. بچه ها گل آقا دوست داشتم. خانواده سبز چیه بابا مث این وبلاگاس که قلب دنبال موسشون راه میفته:-/

۲۴ بهمن ۰۷:۱۱ توکان سبز
من از این دانستنی ها و اینا بچگیام خوشم نمیومد فقط رمان میخوندم :|
و الان پشیمونم که چرا خوندن دانستنی و اینارو زودتر شروع نکردم
آغا من چرا این پسته رو‌نخونده بودم؟ ((:
یاد دیالوگ اون فیلمه افتادم؛
[لوکیشن: استخر]
!G: talk dirty to me
B: 14 billion pounds of garbage are bumped into the ocean every year.
Most of it is plastic.
کاملا هم جدی((:

چه فیلم هایی میبینی بزرگوار. :))

آخ، اون کتاب آیا می دانید رو من هم داشتم و کلی حرص می خوردم چرا آخر پاراگرافش علامت سوال نمی ذاره. هر متنشو بالغ بر ٦٠٠ بار خوندم و هر دفعه هم برام کلی جالب بود. مثلا گفته بود "آیا می دانستید یخ می تواند بسوزاند نقطه" و من هر دفعه برام سوال پیش می اومد می خوندم هیچی هم نمی فهمیدم. :) برای روماتیسم، یه آدم کشیده بود که کمرش پیچ خورده بود. بعد من تا مدت ها فکر می کردم روماتیسم بگیری میشه مثل دستمال چلوندتت. خلاصه بیشتر از یادگیری، فکت چرت و پرت به خوردم می داد. بهترین دایره المعارفم چراهای شگفت انگیز بود که من هر دفعه ١٥ تومن جمع می کردم بخرمش. آخریش ٢٠ تومن بود. هنوز اون ٥تومن اضاف تو دلمه. :دی
به امثال ما و شما میگن اسفنج اطلاعات. خصیصه نیکی هم هست. شاد باش دخترم.

به من میگن از شرلوک یاد بگیر، فصل اول شرلوک به واتسون میگه مغز آدم مثل یه زیرشیروونی می مونه که به عنوان انباری استقاده کنی. در و دیوار زیرشیروونی با گذشت زمان کش نمیاد گه جا برای چیزای جدید باز کنه، پس مراقب باش توشو با چی پر می کنی. :))

 پگول هروقت من نق میزنم که مثلا فرمولای محاسبه تاخیر شبکه یادم میره می پرسه لویی چهاردهم چند تا بچه داشت؟ که یعنی برو خودتو سیاه کن با اون زیرشیروونیت و دیتاهای مسخره ش:))

۰۳ ارديبهشت ۰۹:۰۸ علیـ‌ تَرین
دیگه اون سیخ داغ رو قطعا جمع کردید بعد یه مدت :؟

کمین کرده بودی؟ :))

۰۳ ارديبهشت ۱۱:۵۰ علیـ‌ تَرین
ثمره‌ی ضرب‌المثل گر صبر کنی و از این حرفا!

خب شما یه دقه اون گوشه بشین من از بقایای آتش صندلی یه سیخ داغ کنم اختصاصی برا خودت پس. :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
اعتراف مخوف
تگ ها
بایگانی
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
قالب: عرفان و جولیک بیان :|