سارا هستم به تازگی بیست و سه رو تموم کردم!

and again

بزرگ نشید، این یه تله س!

۲۹ لایک
۰۸ بهمن ۱۵:۵۱ واران ...
دقیقا همسن و سال دختر دایی کوچک منی که دیشب تولدش بود:)
چقدر بزرگ شدی ماشاءالله ^__^



خدا حفظتون کنه ایشالا 🙏

خدا حفظمون کنه و بیشترمون کنه و بر برکاتمون بیفزایه. :دی

+اصن چیزی ازم معلومه؟ من خودم رو نمیبینم تو هیچکدوم:))

۰۸ بهمن ۱۵:۵۳ پـــــر ی
این تویی پلاکت :))))

و این منم، پلاکتی ناتنها در میانه فصلی که یهو سرد شده است! 

پلاکت دقیقا 11 ماه از من کوچکتری:) من از تو بزرگترم
ولی ماشالا کودک درون ات مثل من فعاله

دقیقِ دقیق؟بیست و نه آذری؟

۰۸ بهمن ۱۶:۰۵ مترسک ‌‌
نمی‌د‌ونم چرا همیشه فکر می‌کردم از من بزرگ‌تری! اما حالا فهمیدم کوچیک‌تری! :))
ضمناً تولدت مبارک! حالا کِی شام میدی؟ D:

خیلیا فکر می کنن پسرم یا کهنسال، نمیدونم چرا :))
شام رو هفته پیش دادیم شما غیبت خوردی تشریف ببر حسابداری:))

۰۸ بهمن ۱۶:۰۸ واران ...
الهی آمین 🙏


+

معلومی دیگه :)))
اگر منظورت عکسات باشه :)
قبلنا تو دورهمی مستر هولدن گل گلی بودی الان واضح تره تصویرت :)))))
و شیطونی و هیجان ازت میباره ماشاءالله :))



الان زنجیر چرخ به کفشات بستی که سُر نخوری ای سارای شیطون بلای ناقلا ؟:)))



+

چرا معمولا ساراها شیطونن ؟:))
فلسفه اش چیه ؟:))
بسیار اسم سارا تو فامیل داریم که شیطون و باهوش و البته پر هیجان هستند :))

در حدِ وجود کله و بدنه تو کادر که آره معلومم، ولی از قیافه م چیزی معلوم نیست :دی 

تو دور همی منو نیمه پوکرفیس کرده بود:دی تو اون عکس من داشتم تلاش می کردم :-> باشم خیرسرم:))

والا زنجیرچرخ نه ولی پوتین ولنجک نوردی پامه:دی

+
اتفاقا من خیلی هم متین و بی سر و صدا و در خود فرو هستم. فیک نیوز. :))

۰۸ بهمن ۱۶:۰۸ خور شید
چرا بهت می‌گن پلاکت؟ مگه تو جولیک نیستی؟ :))

تاردیسشُ.. :))

دارم فکر می کنم اگه رولینگ بودم صدام می کردن یادگاران مرگ چه حالی می شدم:دی

+از اول پاییز منتظر بودم موقعیت پیش بیاد بپوشمش. سر کار نمیشد بردش، اتاقمون انقدر گرمه که حتی کتونی هم نمیشه تحمل کرد توش :دی

۰۸ بهمن ۱۶:۲۰ פـریـر بانو
همیشه وقتی یکی خودش رو پرت میکنه رو برف از ترس خون تو رگام می‌ایسته. همش می‌ترسم نکنه یه سنگی میله‌ای چیزی اون زیر باشه بخوره تو سرش یا فرو بره تو تنش... وای دراز می‌کشی مراقب بااااش جولیک😢

خیلی هم قشنگی. خیلی هم آفرین. دنیا یعنی همین بچه‌بازی‌ها و خندیدن‌ها ^__^

اتفاقا تو اون عکسی که چهارسال پیش گرفتیم، بعد از اینکه من بلند شدم دیدیم زیرم خرده شیشه بوده :))

ارتفاع برفه خیلی زیاد بود البته، من تو تصویر بعدی با صورت خوابیدم تو برف و جلوی صورتم تا یه وجب باز برفه هنوز! تو برف های خیلی عمیق می خوابم من، احتمال اینکه زیرم چیز سفتی باشه و بخوره بهم کمتره :دی

+من امروز دخترداییمو به زور هل دادم تو برف که خوابیدن تو برفو تجربه کنه :-" امیدوارم الان تو خونه در حال ناسزا گفتن بهم نباشه :دی

نه 21 اسفندم:)

عه اونوری که من حساب کردم سیزده ماه بزرگتر می شدی :))

اااا فکر کن دم عید بچه هفت روزه بغلت باشه...آخییییییی!! دلم خواست! :دی

۰۸ بهمن ۱۶:۳۱ פـریـر بانو
یا ابِلفضل :||||||
دیدی دیدی! واسه همینه میگم مراقب باشین😢
خب یهو دیدی ارتفاع اون چیز هم زیاد باشه. پارسال طرفای یه متر برف اومده بود اینجا. پسرعمه‌ام تو حیاطمون یهو خودشو پرت کرد رو برفا. ببین جولیک...دقیقا پنج انگشت اون طرف ترش صندلی لاکی چپه شده زیر برفا بود. تصور کن با اون شتاب میخورد بهش. صورتش داغون می‌شد! فکر کنم خدا هوای شماها رو داره باور کن :|

البته احتمالش کمه زیاد امیدوار نباش :))

آخه اگه چیز مرتفعی زیر برف باشه، برای اینکه کاملا زیر برف مدفون شه و با محیط اطراف یه دست بشه باید به ارتفاعش برف بیاد! مثلا اگه صندلی رو زمین باشه باید به ارتفاع صندلی برف بیاد، رو صندلی هم هیچی نشینه تازه، که کامل با برف استتار شه، نه؟

بعد خب برفی که عمقش زیاد باشه یه کم ضربه رو هم میگیره. اگه با شتاب پرت نکنی خودتو، زیرت یه عالمه برف سفت شده جمع میشه. :دی

به هر صورت تجربه ای بود که باید صورت می گرفت، مگه چند سال یه بار این همه برف میاد تو زندگی آدم :دی

۰۸ بهمن ۱۶:۵۸ مستر صفری
برف برف برف میباره
سارا رو با خودش داره میاره:)
جای دختر های بلاگری کنارت خالی، ما پسرای بلاگری میریم 200 متر انورتر از مکان شما، گلوله برف بازیمونو، با اون گلوله های بزرگ که توی درست کردنشون اوسایی میکنیم، تا یکم درد رو احساس کنیم آخه این گلوله های کوچک برف درد ندارن.

البته من از آسمون نمی بارم :|

۰۸ بهمن ۱۷:۰۹ خانومی ...
همیشه دوست داشتم اینجوری روی برف ها بخوابم اما نشد .
ما بزرگ نشدیم ! جات خالی امروز با بچه همسایه یک دل سیر برف بازی کردیم و آدم برفی ساختیم ^_^

ما امروز فهمیدیم به جای تپه درست کردن و هی برف کوبیدن روش تا بلند شه برسه به اندازه مورد نظر برای تنه آدم برفی، میشه یه گوله برف رو قل داد به توپ برفی رسید گروپ گذاشت جای بدنه. اصن خیلی چیز آموختیم امروز. با همسایه هاتون برین برف بازی درسِ زندگی بگیرین یعنیا. :دی

۰۸ بهمن ۱۷:۲۱ هانیه شالباف
مبارک باشی جولیک‌جان :)
ایشالا همیشه مثل عکس‌ت از ته دل بخندی ^_^

مبارک رو هفته پیش بودم البته، این هفته فقط شیطونم:دی

۰۸ بهمن ۱۷:۲۸ مستر صفری
یه لبخند پشت سارا در بیت دوم، شعر دو بیتی خودساختم، بزارین
به نظرم معنیش قشنگ تر میشه، این طور نیست.
(سو تفاهم نشه یک وقتا، بنده منظورم امروز و هوای برفی و لبخند زیباتون روی عکستون که گذاشته بودین بود، شما به لطف خدا و دعای پدر مادرتون همیشه لبخند روی لبانتون هست و خواهد بود.)
یه زحمت دیگه براتون دارم، بنده در نظرم بعد از شعر خودساختم، ادامه نظرمو درباره پستتون که ننوشته بودم، نوشتم ،اون رو بخونین و دوست داشتین دربارش نظر بدین.

والا من یه مقدار در درک جملات این کامنت و اون کامنت مشکل دارم، بنابراین سعی کردم جملاتی که نمی فهمم رو جواب ندم. اما اگه اصراره، به نظرم جمله آخر معنیش اینه که شما میرین اونورتر به جنگ گوله برفی ای می پردازید. در این زمینه میتونم بگم که اتفاقا ما هم امروز جنگ گوله برفی داشتیم و یگانه پسرِ همراهمون-آقای برادر- ما رو به قصد کشت گلوله بارون فرمودن به قسمی که هنوز جاش درد می کنه. :))

۰۸ بهمن ۱۷:۵۲ خانومی ...
آره آقای همسر هم این قضیه رو گفت ولی بچه همسایه خودش به روش تپه ای (! ) یه کمی از تنه آدم برفی رو درست کرده بود .منم نخواسته دلش رو بشکنم . روی همون تنه کار کردیم :))

وای من یه سری با دخترخاله هام رفتم، هنوز تنه رو نداشتیم اینا براش دست درست می کردن:)) عالی بودنا:))

۰۸ بهمن ۱۸:۰۷ نیمچه مهندس ...
چه خوشگل و شادی.تو همین عکسای تارت شبیه گلشیفته هستی.
ولی واقعا نمیدونستی از قل دادن گلوله ی برفی میشه به گلوله ی بزرگ رسید؟
من اینو از کارتون ها یاد گرفتم تو بچگی.
برف اونجا باریده سرماش اومده اینجا:|

مرسی. شایدم خودتی. نمیدونم شبیه گلشیفته بودن خوبه یا نه :دی البته برخی معتقدند که شبیه باران کوثری ام :))
والا من خود گوله برفی رو هم نمیتونم درست کنم، عموما همه ش می چسبه به دستکشم :-"
اینکه یه چیزی رو قل بدیم توپ برفی بشه قلق داره گویا. امروز به تقلید از همسایه مون امتحان کردیم نتونستیم، آقای همسایه برامون انجام داد :دی

شیطنت پست هات توی چهره ات متبلوره!!

به قول مامانم شیطونیا طبق طبق :))

۰۸ بهمن ۱۸:۱۵ آقاگل ‌‌
به نشانه اعتراض و نداشتن برف نوچ نوچ گویان وبلاگ را ترک می‌کند.

ما تو خونه حبس شدیم عوضش :)) دو طرف ساختمون هم تو پارکینگ هم دم در خروجی سنگِ صیقلیه، نه سنگریزه نه ماسه نه نمک نه پارو کردن هیچکدوم جواب نمیده:)) یا باید سر بخوری رو سنگا یا بمونی خونه:دی

:)))) دلم خواس خو

نصیبتون شود:دی

۰۸ بهمن ۱۸:۳۷ مترسک ‌‌
گفتی و ما نیومدیم؟ D:

بار عام بود برادر، پارتی داشتیم با سی دی گلچین آهنگ ها، مدارکش تو ستاره های دنبال می کنیدتون مشهوده:))

واقعا طرح روی شالگردنت یه آپارتمانه که بعضی از چراغاش روشنه؟
چقدر شگفت انگیز.

وات؟! نه!

اولا که شال گردنم نیست، سوییشرتمه! بعد اینکه اون تاردیسه! TARDIS! 
الانم اینو بذار بک گراندت و به کارای بدت فکر کن!
https://www.extremetech.com/wp-content/uploads/2013/11/doctor-who-tardis-in-a-vortex.jpg

هیی نامردا ی تهرانی :(. :))
برف کرمانشاه کم اومد.
خوبه، خوبه، قبلنا با دوستم تو برفا غلت می خوردم هی تذکر میداد نکن، آبرو مونو بردی...و ما سرخوش از بارش برف شادی میکردیم ، ربطی به سن نداره ، برف بازی نشون میده کودک درون هنوز زنده اس....
همیشه به شادی انشاالله

تازه کرمانشاه برف کم اومده خوبه که. همه ش داره زلزله میاد :(

۰۸ بهمن ۱۹:۱۴ Nelii 💉📚
یه عادت دیرینه دارم اونم اینه که هر وقت برف میباره از خود بی خود میشم و رو برفا میخوابم، منتها الان که اومدم دور از برف ، میخوابم و خواب برف میبینم:(
چقدر شیطونی😊
دلم برف خواست خو، چرا اینجا حتی بارونم نمیاااااد؟

من تا وقتی برف نیاد کمبودشو حس نمی کنم ولی امون از وقتی که برف ببینم...:-"

۰۸ بهمن ۱۹:۲۷ یا فاطمة الزهراء
من رو عمه ام غیرت دارم نمیشه عکسشو بذارم :)) و گرنه عمه ی من با 55 سال سن امروز کلی با من برف بازی کرده و سرتا برفیش کردم :))

صورتشو شطرنجی کن :دی

۰۸ بهمن ۱۹:۲۷ آقاگل ‌‌
شماره حساب اعلام کن کمک‌های نقدی و غیرنقدی خودمون رو بفرستیم. :دی

یه جفت از این راکت تنیسا که تو تنها در خانه می بندن کف کفششون باهاش میرن تو برف بفرستین برام :))

عههههههههههههههه راااس میگی تاردیسه!! :|
ولی اون آپارتمان روی شالگردن خیلی طرح خفنیه ها. برم ببینم میشه اجراش کرد یا نه. البته فککننم بسیور سخت باشه

نه بابا سخت نیست، یه سری مربعه دیگه :دی قلاب بافیش کنی بسیار راحت تر خواهد بود!

۰۸ بهمن ۱۹:۳۸ یا فاطمة الزهراء
نوووووووچ میشه اون حالت رو از بین برد و به عکس اصلی رسید :)) آی ام داداش غیرت :))

بابا دیدی شباهنگ جای کله ملت صاعقه میذاره؟ صاعقه بذار من تضمین می کنم کسی نتونه به صورتت برسه!

ای جون موبارکه :))
برفو ببین ^_^

هفته پیش بود تولدم، مرسی :دی

۰۸ بهمن ۲۰:۱۳ یا فاطمة الزهراء
:)) نووووچ

خودم که اصلااااااا :)) چون برای راحتی عکسام بی چادرن :دی با چادر نمیشد برف بازی کرد سخت بود همون موقع راه رفتن گیر کرد زیر پام خوردم زمین دو بار

دیگه خلاصه صلاح مملکت خویش یا فاطمه زهرایان دانند!

۰۸ بهمن ۲۰:۱۹ دست نویس
مبارک باشه، حداقل تصویر یه کیکی، شیرینی یه چیزی میذاشتید :)

تولد هفته پیش بود گوپس گوپس داشتیم، چون یه عالمه غایب داشتیم لینک میدم:

http://platelets.blog.ir/post/911

۰۸ بهمن ۲۰:۲۸ یا فاطمة الزهراء
:))))))

حالا عکسمو رفیق جان دیده میگه بی چادرم خوبیا پوشیده است لباست :)) خواستم بگم پ ن پ زیر چادر دو تیکه می پوشم :))

البته حجاب محدودیت نیست مصونیت است:))

۰۸ بهمن ۲۰:۳۵ گندم بانو
عه!! چه افتخاری نصیبمون شده که به دیدنت نائل شدیم ^__^

فدایت :دی

۰۸ بهمن ۲۰:۳۹ یا فاطمة الزهراء
بله بله ولی همین مصونیت امروز دو بار منو زمین زد :)) یکی تو پارک یکی تو پارکینگ خونه :/
سازنده آشناست زنگ زدم بهش میگم خااااک تو مخت با این پارکینگی که درست کردی :)) آدم زمستونا هی صد و هشتاد میزنه :))

مصونیت ملی نداشتی؟ :دی

۰۸ بهمن ۲۰:۴۳ یا فاطمة الزهراء
:))
مصونیت جانی نداشتم :)) اگه بمیرم سایر مصونیتا به چه دردم میخوره؟ :))

اون دنیا بهت غلمان مخصوص مصونیت تا پای جان می دادن اونوخ:دی

۰۸ بهمن ۲۱:۰۲ یا فاطمة الزهراء
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))

:دی

خوشبختم:)

https://media1.tenor.com/images/0d42c2267c8b0970f34c850ac2a750f0/tenor.gif

۰۸ بهمن ۲۱:۳۶ کروکدیل بانو
کروکدیل هستم شیش ماه و ۲۱ رو کوچیکتر با چشمان قلبی خیره شده به شما و قر دهان از تعطیلی امروز و فردا و ولو جلوی شوفاژ ^_^
عین پیر زن ها بیشترین فاصله ام با تخت ده قدم بوده شما حرف از تو برف رفتن میزنی؟ :))

تازه من ساعت هفت رفتم پایین درختامونو تکوندم:دی

۰۸ بهمن ۲۲:۰۳ آقای دیوار نویس
چه برفی.... :|
ما موخوام :||

نامبرده همکنون که این پاسخ را می نگارد از سر شانه تا نوک انگشت شصت پا دچار گرفتگی عضله شده و معتقدست که مرگ بر برف :))

۰۸ بهمن ۲۲:۳۳ آسـوکـآ آآ
همیشه بخندی و شاد باشی و همین قدر انرژی از عکست بزنه بیرووووووون :)) :*:*

مچکرم:دی به همچنین:دی

تم همه جا برفی شده.از پروفایلای تلگرام میای وبلاگ بازی برفه. خو ما نداری دلمون میسوزد


خوشگل شدی ولی:دی
23 ت رو میپسندم

شما کجایین مگر؟


خوشگل بودم! تا حالا منو به شکلِ :دی ندیده بودین فقط! :دی

۰۸ بهمن ۲۳:۰۷ آرزو ﴿ッ﴾
چه عکس پرانرژی و گوگولی و لبخند خوشگلی :))

مرسی، البته این لبخند نیست، بیشتر نیشِ تا بناگوش بازه:دی جلف و جذاب:دی

۰۸ بهمن ۲۳:۳۵ پشمآلِ پشمآلو
عه تولدت مبارک:دی .. بیشتر شبیه گلبول سفیدی تا پلاکت:دی

تولدم بیست و نه دی بود:دی مرسی!

+گلبول سیاه :-"

۰۹ بهمن ۰۰:۰۶ . زیزیگلو
منم فکر میکردم از من بزرگتری!
:دی
تولدت مبارک سارای پلاکت ؛)
چرخ سال نوی تولدت بچرخه واست :)

مچکرم، خیر من هنوز جوانم.

:فرار از دمپایی های پرتاب شده :))

۰۹ بهمن ۰۰:۴۳ نیمچه مهندس ...
ار اونجایی که در چشم من گلشیفته زیباست و طبیعی،پس تعریفه.

خب پس مرسی:دی

۰۹ بهمن ۰۹:۰۳ پـــــر ی
از دیدنت خوشحالم :))))

https://media1.tenor.com/images/0d42c2267c8b0970f34c850ac2a750f0/tenor.gif

وایی من این پست رو یادمه
یعنی ٤ ساله میخونمت؟ فکر میکردم بیشتره😂
پیناکل بود؟ چی بود اسم اون بلاگت

یوهو خواننده قدیمی! سلام! چطوری بین این همه وبلاگی که من عوض کردم گم نکردی منو؟

آره پیناکلی بود که یه n کم داشته باشه :دی

۰۹ بهمن ۲۰:۰۵ פـریـر بانو
آره درسته. اتفاقا این صندلی چپه هم همینطور بود. پیش ما عموما برفا نیم متر به بالان. یا نمیاد. یا وقتی میاد نیم متر و یه متر می‌شینه :/ واسه همین به نظرم خطرناکه. اصلا فرض کن ارتفاع برف کم باشه. یه بلوک یا گلدون سفالی هم اون زیر باشه با اینکه ارتفاعش کمه ولی خطرناکه (شکلک تفکر)
آره اینم هست. ولی درکل به نظرم کاری است بس خطرناک :دی

:))

زین پس با دقت بیشتری می پرم تو برف:))

۰۹ بهمن ۲۰:۲۴ مستر صفری
سلام.
اومدم برای گنگ نوشتن دو نظرم عذر بخوام.
من توی اون روز که این نظرمو نوشتم، سر یه موضوعی با خواهرم و دوستام کل کل بدی کرده بودم و اونها بدجور رو اعصابم رفته بودند و اصلا نمیفهمیدم دارم تو بخش نظرات وبتون چی مینویسم و این کل کل ها امروز اعصابمو داغون کرده بودن که با هر بشری که میرفت رو اعصابم، با خشونت و بی اعصابی حرف میزدم، و به خاطر این گنگ نویسیم عذر میخوام.
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫////////٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
لبخندتون توی عکس و توی این محیط برفی داخلش خیلی زیبا و دوست داشتنیه:).

ممنون:)

والا بعدش ویرگول شدی بعدشم اینجا دیگه
یه دوره هم قبل اینجا بلاگ اسکای بودی نه؟
بلاخره یه جوری پیدا کردیم😁

آره...تقریبا:))

نشان سختکوشی هافلی تقدیم تو باد:))

اونم چه بچه بغل کردنی تو اسفند ماه ماجرای به دنیا اومدن و ماجراهای بعد اش رو بگم تراژدی میشه:(

خب پس بذار همین تصویر گوگولیو تو ذهنم حفظ کنم:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|