مرزها

من آدمِ خوشبینی نیستم. در محور افقیِ بدبینی و خوشبینی، من در منتها الیهِ منفیِ بی نهایت قرار دارم. اینو همه میدونن. حتی شما. اما من هم یکی مثل شما، همه چیزِ زندگیم دست خودم نیست. به عنوان یک ایرانی، بخش اعظم زندگیم رو هواست حتی. صبح که بیدار میشم نمیدونم ولدمورت ظهور کرده یا نه. اما من هم برای آینده م برنامه هایی میچینم. دستاورد هایی، تجربه هایی، سفرهایی، خرید هایی، چیزهایی برای آینده م مدنظر دارم. تا یه جایی، مثلا تا اینجا که کار کنم، پس انداز کنم، یا سرمایه گذاری، دست خودمه. اما اینکه اون برنامه ی برای آینده به موقع در دسترسِ من قرار بگیره و من به موقع برای دسترسی بهش واحد شرایط بشم، دست من نیست. تورم دست من نیست، اینکه مسئول آموزشِ کار راه ننداز دانشکده ما دقیقا وقتی کار من بهش گیره ترفیع میگیره میشه مسئول فارغ التحصیلیِ دانشگاه دست من نیست، اینکه هزار نفرِ قبل من چی انتخاب می کنن که بهشتی به من میفته دست من نیست حتی.

من باید زمینم رو شخم بزنم، دونه م رو بکارم، دستم رو زیر چونه بزنم و منتظر باشم که بارون بیاد.  من میدونم کجا زندگی می کنم، میدونم آب و هواش چطوره، میدونم مظنه بارش سالیانه ش چقدره، بذرم رو انتخاب کرده م، تا اونجاش که با من بوده مهیا کرده م و بقیه ش یا بخت یا اقبال. بعضی وقتا بارون میاد. بعضی وقتا نه.

مرز بین امید و خوش باوری کجاست؟

۲۰ لایک
۰۲ بهمن ۰۰:۳۱ یا فاطمة الزهراء
هر جایی که یه ته حماقتی هست میشه خوش باوری :)

من از اول مسیر حس حماقت می کنم!

😂
این مرزو‌ دقیقا من میدونم کجاست، همونجور ک خودت میفرمایی وقتی خودت تقصیری نداشتی، میشه امید داشت ک همونجور ک همه چیز ریخته تو هم خود بخودم درست شه!
اما وقتی خودت خراب کردی، از آسمون برات نمیباره که کار و زندگیتو راه بندازه و اگه از آسمون همچین توقعی داشتی خوشخیالیه اسمش!
ن اینکه آدم بد بینی باشم، ولی ب اون امیدیم ک سر جریاناتیه ک گردن خود آدم نیست زیاد امید ندارم، میدونی ب نظرم صرفا ی چیزیه ک تو مدتی ک از آسمان بلا اومده وتا دست و پای گم شده اتو هنوز جمع نکردی خودتو باش آروم کنی! هر وقت از بهشت دری گشوده شد و سفره ی شام آخر ی راست اومد رو میز ناهار خوریمون ب امید ایمان میارم :/

نه به که. صد خط بنویسین بعدم تشریف ببرین حسابداری:)

۰۲ بهمن ۰۱:۴۳ فرزانه شین
من آدمیم که دقیقا اون طرف این طیف،در آستانه امیدواری و خوشبینی مطلق قرار دارم...نمی دونم خوشبختانه یا متاسفانه..گاهی خوبه،گاهی فاجعست چون هر احساس و فکر و ایده و...رو درون آدم مزمن می کنه...
نمی دونم مرز امید و خوش باوری کجاست واقعا،شاید گاهی انقدر محوه که اصلا نمیشه تشخیصش داد!

شایدم جفتش یکیه و ما سر کاریم!

والو کاکو ای سوالای سخت سخت چیچیه می‌پرسی؟
توایران نباید خیلی خوش باور باشی ...پس تلاش حداکثری برا اهداف، اما امید رو همیشه داشته باش کاکو....
😊😊😊😊

هوم

۰۲ بهمن ۰۹:۳۴ خانومی ...
یه سوال بیربط بپرسم . گواهینامه گرفتی ؟
خیلی وقته میخوام بپرسم یادم میره ...

آره, شهریور گرفتم :)

پست جالبی بود اما برای رسیدن به آرزوهات در ایران فقط باید 24 ساعته بدویی، دیگه اصلا نمیتونی به چیز دیگه ای فکر کنی :))) تــــازه اگر برسی اونم کلی سنگ جلو پات نندازن

عجب

اصلا امید و خوش باوری نباید داشته باشی . کلا به نتیجه نباید فکر کنی .

مهم اینه که تلاشمون رو بکنیم . دیدی بعضی وقتا یه تیم میبازه ولی تماشاگر ها آخر بازی تشویقش میکنن ؟ چون تلاش تیم رو دیدن . هر چند نتیجه نداشته .

مثلا در بحث کنکور به جای این که فکر کنی من باید چند در صد بزنم تا فلان رتبه رو بیارم و بقیه که از من بهترن چی انتخاب میکنن و ...

میتونی بگی من حداکثر تلاشم رو میکنم تا حداکثر سوال ها رو جواب بدم و بهترین رتبه رو بیارم .

خیلی وقت ها هم باید ضریب اطمینان داشته باشی . یعنی اگر میدونی به طور متوسط مقدار x بارون میاد باید بذری رو انتخاب کنی که با سه چهارم x یا حتی نصف x هم بتونه رشد کنه .

اینجوری اگه شرایط بد پیش بره بازم به هدف میرسی .

خب مثلا من میدونستم باید فلان درس ایکس درصد بزنم, همون سال درسی که نقطه قوتمه آسون میاد و همه ایکس میزنن. معنی نمیده که.

۰۲ بهمن ۱۰:۰۹ آقای دیوار نویس
امید همراه با تلاش وسنجیدنه
و خوش باوری برعکس؟

نه بابا. بعد اینکه همه چیزای تلاشی تموم شد رو میگم. از اونجاش که باید بارون بیاد. 

من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|