یه نگاه بندازین قمر در عقربی، سالگرد نزول سوره فیلی، چیزی نباشه ما ریسک کردیم از منزل زدیم بیرون؟

بعضی روزا هیچی پیش نمیره. میای دانشگاه میگن مدرکتو الکی گفتیم دو هفته پیش پست کردیم، الان پست می کنیم به خدا؛ میگی کد پیگیری پستیش رو بهم بدین میگن نه حالا هنوز که پست نکردیم که، شنبه بیا قربونت. میری با فلان استاد صحبت کنی نیومده. با بیسار استاد صحبت می کنی کارت رو راه بندازه میگه باشه و تا الان که چهار ساعت گذشته هیچی به هیچی و یحتمل فراموشش شده اصن. نهار سفارش میدی یک ساعت و ده دقیقه دیر میاد. نهار میاد و قاشق چنگال همراهش نیست باید با کوله و دفتر دستک بری بوفه یه جفت چنگال بگیری با چنگال کوفت کنی. برای پگاه که قراره ساعت یک امتحان بده نهار نگه میداری و نه اس ام اس هاتو جواب میده نه زنگ زدنتو، میری در کلاس میبینی از اونجا رفته ن. از اون طرف از شرکت زنگ میزنن که سیستممون پوکیده پاشو بیا کمک کن و تو این سر دنیایی و نمیخوای خودتو هلک هلک بکشونی اونجا. سیستم گوارشیت به خاطر دیر خوردن نهار هم میریزه و نظر به اینکه تنهایی مجبوری هر نیم ساعت با یه کوله که توش سه کیلو لپ تاپه بری دستشویی. حالا تو این رفت و آمد ها چون وسطِ لبت هم چاک خورده به هر آشنایی لبخند میزنی دهنت پر خون میشه.

دیگه فقط منتظرم ملخ ها حمله کنن به تهران همه مونو زنده زنده بخورن.

۲۰ لایک
۲۷ دی ۱۶:۴۷ خانه سلامتی
لب پرخون رو خوب اومدی.والا مسئولین دانشگاه ما و مدیر گروه کار راه میندازن انصافا.به جز کارمنداشون فقط روسا خوبن

ما یه مسئول آموزش داشتیم که تا وقتی ما دانشجو بودیم کارای انتخاب واحدمونو راه نمینداخت، از وقتی فارغ شدیم منتقلش کرده ن اداره فارغ التحصیلی که دیگه کارای فراغتمونو راه نندازه. کلا خیلی به فکر مان :)

۲۷ دی ۱۶:۴۸ آسـوکـآ آآ
نه بیان تهرانم فقط تورو می خورن :D

والا اگه شانس منه که آره:))

۲۷ دی ۱۶:۵۲ آقای دیوار نویس
واقعا بعضی روز ها هیچی پیش نمیره....

بعضا پس هم میاد :|

۲۷ دی ۱۷:۴۴ مهر2خت 69
زپلشت اید و زن زاید و مهمان ز در اید به واقع!:دی

همانا:|

۲۷ دی ۱۹:۵۶ آقاگل ‌‌
من هنوزم نفهمیدم چرا وقتی مثلاً پادشاه می‌رفت و طالع پسر رو می‌دید و می‌فهمید در فلان مکان کشته میشه. چطور بعدش پسر نمی‌تونست بره طالع خودش رو ببینه؟
.
ملخ که نه ممکنه زامبیا حمله کنن مثلاً.

چرا پسره نمیتونست بره طالع خودش رو ببینه؟ کی گفته؟ پ مثلا فرعون چطور میدونست توسط پسری از خاندان فیلان کشته میشه؟

۲۷ دی ۲۰:۰۴ پریسا ..
امروز اینطور بود؟ واقعا برای من هم قمر در عقرب بود، صبح پا شدم مک عزیزم نیومد بالا، افتضاح، دیگه وسط تحویل فاز اول پروژه، جواب به ملت، یه کارآموز هم هست که هر چی بهش میگی، میره همون که خودش صلاح میدونه رو انجام میده...

بعد شش ساعت بک آپ گیری از موجودی فعلی به کمک ویندوز که خودش سرباره است رو مک برای کارهای سی شارپ ، دو ساعت طول کشید که سیستم به آخرین بک آپش برگرده، اومده بالا کروم کار نمی کنه، اندروید استودیوش باید آپدیت بشه با 500 مگ تو این ساعت داغونی سرعت اینترنت، تازه خود سیستم عاملش رو بعد از بک آپ آپدیت کرده بودم به sierra که ۵ گیگ آپدیت میخواد :-/////

کم مونده تک تک موهام رو بکنم :'(((((((

من الان اومده م شرکت و میگن دیروز که نبودی همه چی ترکیده و منم بلد نیستم بیارمشون بالا رییسم باید بیاد که اونم نمیاد :|

۲۷ دی ۲۱:۳۱ هانیه
من که اصلا حوصله ام نمی کشه این روزها برم دانشگاه دنبال تصفیه حساب و مدرک:(

تسویه حساب البته!

برو آقا. برو. شما سر وقتش بری با چها ماه تاخیر کارت رو راه میندازن. چه برسه به اینکه اصن سر وقتش نری!

۲۷ دی ۲۲:۲۱ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
خسته نباشید گرم منو پذیرا باشید :/

پاینده باشی بزرگوار :|

نفس عمیق بکش
نفس عمیق تر
عمیق تر

حالا برولپ تاپو بزن توسر مسئول مربوطه
بعدش پگاه روپیداکن غذای سرد شده رو مجبورش کن بخوره
بعدش شرکت نرو بگو ترافیک سنگین بودنرسیدم
دیگه الان حالت باید خوب شده باشه پس لبخند بزن البته کوتاه

پگاه غذائه رو خورد تشکرم کرد، شرکتم نرفتم. ولی نتونستم مسئول مربوطه رو بکشم چون فقط ازش تلفن داشتم مع الاسف!

۲۸ دی ۰۴:۱۴ مهرداد
چیز خاصی نبوده
آرام باشید و به ادامه زندگی بپردازین
😊

رنده شدیم خب دیروز، اح.

۲۸ دی ۱۵:۴۱ آقاگل ‌‌
نه بیا تو منابع داخلی خودمون. منظورم شاهنامه بود. :)
مثالش اسفندیار. یا حتی سهراب.
خب اگه با ستاره شناسی می‌شد بفهمن چرا نمی‌فهمیدن؟

یه چیز جالب تو دکترهو هست، میگن اگه آینده خودت رو ببینی، اون آینده برات ثابت می مونه، چون دیدیش و نمیتونی تغییرش بدی که رخ نده به خاطر اینکه پارادوکس ایجاد میشه. یعنی مثلا من اگه بدونم فردا میرم زیر ماشین، نمیتونم خودمو حبس کنم تو خونه. چون اگه نمیدونستم میرم زیر ماشین، خودمو حبس نمی کردم تو خونه، از طرفی اگه خودمو حبس کنم تو خونه پس زیر ماشین نخواهم رفت پس اون آینده ای که دیدم رخ نمیداد پس من چرا خودمو حبس کردم تو خونه؟

بنابراین تلاششون بر اینه که از آینده شون حتی الامکان اطلاعات کمی داشته باشن که شانس تغییرش وجود داشته باشه. 

حالا نمیدونم اینو میشه تعمیم داد به شاهنامه و آیا طرف در این حد به اونا هم فکر کرده بوده یا نه :دی

من با این که خیلی خیلی باهوشم این جوابی که به کامنت آقاگل دادی رو نفهمیدم ولی کنجکاو شدم . دوباره توضیح میدی ؟ همون قبلی رو کپی نکنی ها :دی

ببین مثلا من امروز میرم سفر در زمان به یک ماه آینده، و متوجه میشم که سی بهمن، صاعقه تو خیابون فخر رازی بزنه خشکم کنه. من نمیتونم سی بهمن خودم رو حبس کنم تو خونه که گذرم به فخر رازی نیفته. چون برنامه عادی من اینه که هرروز بیرونم. خودم رو حبس کرده م تو خونه چون «میدونم» قراره صاعقه بهم بخوره. حالا من تا یک اسفند می مونم تو خونه و صاعقه بهم نمی خوره. بنابراین سارایی که بیست و نه دی به آینده سفر کرد، نمیتونست منو دیده باشه که صاعقه خوردم(چون نخوردم) اگه سارایی که به آینده سفر کرد صاعقه خوردنِ سی بهمن رو نمیدید، خودش رو حبس نمیکرد تو خونه که صاعقه نخوره.

به این میگن لوپ بی نهایت :)) یعنی وقتی از یه رخدادی در آینده خودت با خبری، نمیتونی ازش اجتناب کنی. اگه بیست و نه دی خبردار میشی سی بهمن صاعقه خواهی خورد، و جلوش رو بگیری، داری پارادوکس ایجاد می کنی. باید صاعقه رو بخوری که خودِ گذشته ت ببینه خوردی :|

weebly woobly timey wimy :|

مدرک موقت رو زود می دهند ولی مدرک اصلی خیلی طول می کشه که اونم فعلا لازم نیست واسه من فکر کنم در جد قاب زدن به دیوار هست:(

مال من چهار ماه طول کشید تا بیاد:|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|