یک داستان کوتاه غمگین

-بلیتا رو رزرو کردی؟

+نه، نشد.

-چرا؟! جا بود که!

+پنج تا صندلی کنار هم تو هیچ سانسی نمونده بود بابا.

-...ما چهار نفریم...

+...

۳۲ لایک
۲۵ دی ۱۸:۱۹ المی ...
:(😢❤

دیگه...هعی.

۲۵ دی ۱۹:۱۷ ماهی کوچولو
الهی :'(

عجیبه ها، آدم باید تک تک کارایی که عادت داشته تو حضورش بکنه یه دور انجام بده تا ناخوداگاهش یاد بگیره باید عوض شه.

۲۵ دی ۱۹:۲۶ مترسک ‌‌
هعی...

و آه های بیشمار.

۲۵ دی ۱۹:۳۶ مهرداد

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود


یادشون گرامی.😢

:|

یاد متنی که برای روی سنگ انتخاب کردن افتادم :| یه پست در موردش نوشته بودم یادم نیست تو کدوم ماهه.
اون شعره بود تهِ مدار صفر درجه پسره و دختره میخونن میدوئن سمت هم، خب؟ اونو نوشتن روش. :|

۲۵ دی ۲۰:۰۴ مونا نوشته
جاشون سبز باشه همیشه :* چه غم ظریف و کاری‌ای در داستانه.

کاش نمازِ بارون داریم، نمازِ زنده کردنِ مرده هم داشتیم. مثلا ده سال هرروز می خوندی تضمینی طرف برمیگشت.

۲۵ دی ۲۰:۱۶ آقاگل ‌‌
خدا رحمتشون کنه...
هعی. .

اسیر شدیم آقا، اسیر غم. بلیتم نگرفتیم.

۲۵ دی ۲۰:۵۸ گندم بانو
روحشون شاد باشه 🌷

پاینده باشی!

خدا رحمتش کنه

رفتگان شما رو هم به همچنین!

۲۵ دی ۲۳:۴۴ فاطمه نظری
:(

غم فرانگیرد شما را حالا :دی

۲۵ دی ۲۳:۵۵ بهروز ...
خدایشان بیامرزاد

----
خوبه آدم یه دختر داشته باشه تا بعد رفتنش براش خدابیامرزی بگیره

امیدوارم منم دختر داشته باشم در آینده!

رفتگان شمارم قرین رحمت قرار دهاد

۲۶ دی ۰۰:۲۵ ✿دخترے از تبارِ غرور✿
روحشون غرق در آرامش باشه ان شاءالله🌺🌸

گویا بهشون خوش میگذره یادی از ما نمی کنن:دی

۲۶ دی ۰۰:۴۳ مسـ ـتور
ما هم میخواستیم بلیت بگیریم ولی....
قرین رحمت باشه روحشون....

امان از این ولی ها.

۲۶ دی ۰۱:۳۷ Tamana .....
غم می بارد و می بارد و می بارد..هعی

و ما غرق می شویم

۲۶ دی ۰۴:۳۱ گلاویژ ...
روحشون شاد :(((((

روانتون شاد, مرسی:)

۲۶ دی ۰۶:۳۸ فاطمه .ح
-____-

( ̄. ̄)


:صدای گیتاربرقی جهت خفن کردن موقعیت

متاسفانه زندگی لعنتی همینه .

یه روزی هم میرسه که میشی دو نفر . روز ها بعدش ممکنه سه یا چهار یا اصلا هفت تا بلیط بخری . بسته به این که چند تا بچه داشته باشی .

یه روزی هم میرسه که نشستی روی این صندلی قیژ قیژی ها و داری عقب جلو میری و با لپ تاپت کد میزنی و البته البته کد هایی که مینویسی دیگه منسوخ شده و نوه هات میگن مامان بزرگ بیا با ما بریم سینما و تو هم از شوهرت میپرسی میای بریم ؟
و بابا بزرگ در حالی که یه جدول دستشه و داره اخبار بی بی سی رو نگاه میکنه میگه نه خانوم . بذار ببینیم دوباره چه تحریمی علیه مملکت وضع شده ؟

من با هیشکی نمیام سینما. منو ببرین سرزمین عجایب لدفن.

و البته وسط اخباری که بابابزرگ داره نگاه میکنه بخشی از جدیدترین خطبه ی نماز جمعه ی آیت الله جنتی هم پخش میشه

:))) تا 1500 با جنتی!

۲۶ دی ۱۰:۱۹ بوبک یار
میدونی من وقتی از پدرجانم مینویسم یا میگم بعد هی میان میگن خدا رحمت کنه و اینا دلم میگیره نمیدونم چرا شاید چون اون لحظه حس کردم پدرجانم تو ذهنم زنده س ولی وقتی دیگران هی غم بار اینجوری میگن دلم میگیره انگار یهو به خودم میام که اره واقعا انگاری نیست۰۰۰
من هنوزم بعد ۵ سال وقتی میخوام بشقاب بذارم هی میشمارم خودمونو چند نفریم ۰
روحش شاد باشه عزیزم

منم معمولا کامنتای این پستا رو می بندم. با گوشی که میام یادم میره و خب بچه ها لطف دارن:)

@ بویک یار

منم دقیقا همین حس رو دارم . فکر میکنم اگر خدایی و اون دنیایی وجود داشته باشه ، آدم های خوب نیازی به دعای ما ندارن و بهشتی هستن و آدمای بد هم میرن جهنم . هر چقدر هم بهش بگن رحمت الله علیه و مقام معظم فلان فایده ای نداره .

خدا خودش میدونه کی خوبه و کی بد . نیازی نیست ما بهش بگیم کی رو رحمت کنه

البته منظور بوبک این نبودا ولی خب:))

۲۶ دی ۱۱:۳۹ دست نویس
از دست دادن عزیز خیلی سخت است
خدا رحمت کند رفتگانتان را

مرسی, به همچنین:)

هنوزم جمعیت امام علی برای زلزله‌زدگان کرمانشاه نیاز به کمک‌های مردمی دارن که بنرش مونده این بالا؟ :-؟

والا نظر به اینکه هنوز ملت اونجا تو کانکس و چادرن بله. درگاهش که بازه هنوز, لینکش خراب شده؟

۲۶ دی ۱۹:۲۳ بوبک یار
@La
نه عزیزم منظورم اینه تسلیت دیگران که البته از روی لطف هم هست ولی خب واسه افرادی که عزیزی رو از دست دادن چون به کرات شنیده میشه هربار انگاری آدم یادش میوفته وای انگاری راستی دیگه زنده نیست در حالی که توی ذهن ما زنده ن۰

اهوم، دقیقا

۲۷ دی ۰۰:۰۵ פـریـر بانو
وقتی با همچین پستی مواجه میشم ناراحت میشم. زیاد. بغض حتی. دلم می‌خواد بغلت کنم. نه ترحم و این مزخرفات. فقط دلم می‌خواد بغلت کنم. ولی دستم بهت نمی‌رسه. بعد به خودم میگم خب یه چیز بنویس‌ تسلیت بگو. اما یه صدایی درونم میگه تسلیت گفتن شاید اصلا قشنگ نباشه. شاید دوست نداشته باشیش. شاید دلت نخواد اینو بشنوی‌. پس ترجیح میدم سکوت کنم و برای آرامشتون دعا. هم تو. هم مامان عزیزت. شاید این بهترین کار باشه جولیک...هوم؟

آره من معمولا کامنتای این پستا رو می بندم برا همین :دی

مرسی که انقد به فکرمی:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
چی بیشتر از همه آزارت میده؟
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|