دوباره بر نمی گردد دیگر جوانی

یادم نمیاد هرگز موضوع انشایی داشته باشیم که توش لازم باشه خودمون رو توصیف کنیم. یا اهداف آینده مون رو. یا اینکه داریم با زندگیمون چی کار می کنیم. سالی یه بار فصل مورد علاقه مون رو توصیف کردیم، بین علم و ثروت انتخاب کردیم، شرح دادیم تابستان خود را چگونه گذراندیم، به کودک فلسطینی نامه نوشتیم، از زبان یک شیء سخن سر دادیم، و به خاطر قلم فرسایی جانسوز و دستور زبان بلیغ و کلمات شیوامون بیست گرفتیم. حتی بعضی معلم ها بهمون از هنر نویسندگی گفتن، از توصیف های هنرمندانه، از ایجاد تعلیق و کشش، از تشبیه و تلمیح، و ما به این سلاح ها مجهز شدیم تا آخرین کتابی را که خوانده ایم تعریف کنیم. ولی هیچکس از ما نخواست مفهوم خاصی تولید کنیم، یا چیزی بنویسیم که خواننده رو به فکر واداره، یا موضوعی برگزینیم که خودمون رو به فکر فرو ببره.


اون شرکتی بود که گفتم عکس ابرقهرمانی خواستن اولین جایی بود که از من خواست خودم رو براشون توصیف کنم و بگم دارم با زندگیم چی کار می کنم.

و من صادقانه دارم با زندگیم هیچ کار نمی کنم. تا قبل از این هم داشتم هیچ کار نمی کردم. میرفتم دانشگاه و برمیگشتم خونه، الان میرم سر کار و برمیگردم خونه.حتی به اندازه پروانه ای که بال میزنه و تو صحرای کالاهاری برف میاد هم روی جهان تاثیری ندارم. منتها فرقش اینه که اونجا آخرش یه لیسانس میدادن دستم به پاس چهارسال رفت و آمد، الان آخر هر ماه یه چیزی میریزن به حسابم به پاس یه ماه رفت و آمد.

هر چند وقت یه بار از خودتون بپرسین «من تو این مسیر لعنتی چه غلطی می کنم؟» اگه خودتون زد تو گوشتون گفت داری این غلط رو می کنی این چه طرز حرف زدنه، رضایتمندانه تو اون مسیر بمونید. ولی اگه خودتون متقابلا با دهن نیمه باز بهتون زل زد و شونه بالا انداخت، خب، شاید وقتشه مسیر لعنتی رو عوض کنین.


+هر وقت وقت کردین هم یه انشا بنویسین خودتون رو توصیف کنین. نامبرده دو هفته ست با قلم خشک شده به صفحه سفید ورد چشم دوخته و در انتهای روز با قلمی شکسته و سری افکنده به گوگل کردن مسائلی همچون علل انقراض دودوها می پردازد.

۲۰ لایک
۲۰ دی ۲۲:۱۸ بهروز ...
کارت رو دو دستی بچسب که همین هم گیرت نمیادا
-----
کم کم باید شوهر کنی تا از این یک نواختی در بیای (شوخی بودا. جدی نگیری)

مشکل کارم نیست الان، نمیدونم دارم به چه هدفی کار می کنم. :دی

یعنی خب به خاطر پولشه قطعا، ولی چرا مثلا نمیرم تو کتابفروشی کار کنم یا تراکت پخش کنم یا گلدون رنگ کنم بفروشم؟ چه دلیل خاصی دارم که این کار حتما آره و هیچ کار دیگه ای حتما نه؟ هیچ دلیلی.

۲۰ دی ۲۲:۲۴ بهروز ...
اون کارا هم بد نیست. اما خوب اگر همینجایی که هستی، رضایت داری. چرا عوضش کنی؟ (خوشی زده زیر دلت؟)

خب همین دیگه، من از حقوقم رضایت دارم، ولی نمیدونم رضایت از حقوق می ارزه به چیزایی که تجربه نمی کنم یا زمینه هایی که بهشون نمی پردازم یا نه. یعنی بهتره یه جولیک پولدار چاق دچار روزمرگی بی هدف باشم، یا یه جولیک لاغر متوسطِ مثلا نجارِ شاد.

۲۰ دی ۲۲:۲۵ خور شید
برای اولین بار می تونم برای پستی کامنت بذارم و بگم من.. من.. من می‌دونم دارم با زندگیم چی کار می‌کنم. هزارتا چیز رو خراب کردم، دوهزارتا چیز دیگه رو هم دارم خراب می‌کنم و هرچیزی که چندسال براش زحمت کشیده بودیم رو به باد دادم ولی حالا راهی باز شده و دارم به سمت مسیری می‌رم که می‌دونم دوستش دارم و به همه‌ی جنجال‌هایی که به پا کردم می‌ارزیده.

:جرقه زدن از حسودی خب.

۲۰ دی ۲۳:۲۸ کروکدیل بانو
به نظرم ماها فعلا اونقدری جوون هستیم که هرجای مسیر حس کنیم این راه راه ما نیست، برگردیم.

آره خوشبختانه فعلا همچون قاصدکی سوار بر باد میشه اینور اونور رفت:دی

منم تقریبا تو همین استیت م الان.
هرروز تو مسیر برگشت به این فکر میکنم که واقعا می ارزه؟
سروکله زدن با این آدما، گذشتن روزای زندگیم و وقتم به ازای.. به ازای چی واقعا؟ خب گاهی وقتا یه چیزی هم یاد میگیرم ولی بعضی وقتا عملا به بطالت یا بحث میگذره و خب حتی اینم نمیتونم بگم که اشکال نداره تحمل میکنم چون تو مسیری م که دوستش دارم. دارم تحمل میکنم چون حس میکنم تو مسیر درست م، با اینکه ته دلم بهش اعتقاد ندارم. بهرحال باید با خودمون روراست باشیم. و اینکه متاسفانه بعد از ربع قرن سن هنوز نفهمیدم مسیری که واقعا دوستش دارم و میخوام فقط و فقط تو همون باشم چیه. یعنی مسیرهای خیلی زیادی هستن و تعداد علایقم داره از کنترلم خارج میشه و این وحشتناکه؛ و شاید با انجام کار فعلی، دارم خودمو بابت درک نکردن علایق واقعی مجازات میکنم. البته استباطم اینه که آدم باید تو یه کار خیلی خفن باشه و در کنارش به سرگرمیها و ایناش بپردازه، ولی خب اتفاقی که واقعا میوفته اینه که اون آدمه وقتی از سرکار میاد خونه دیگه بیهوش میشه و دیگه در توانش نیس اینکارا -_-

به نظرم کلا یه آدم باید خیلی خوشبخت باشه که دقیقا شغلی که دوستش داره و ازش لذت میبره رو انجام بده

من به مهندسی نرم افزار علاقه دارم ها، ولی مثلا اگه ازم بپرسن چرا الان طراح ui هستی میگم چون بهم پیشنهاد شده :)) هیچ دلیلی ندارم که ترجیحش بدم به مثلا دولپر پرل یا پردازنده تصویر :دی

گفتی دودو یاد یه فیلمی افتادم که قدیما دیده بودم و توش یه دسته پسر تو مدرسه یه پسر نحیفی رو اذیت میکردن، بعد یجاش سردسته ی اون گروهه به پسر نحیفه گفت hey dodo
من معنیشو بعدا فهمیدم که یه اصطلاحه به معنی احمق و خنگ و اینا.
چندتا ضرب المثل هم باهاش هست، مثل dead as a dodo یا یعنی یه کسی/چیزی که مرده و تموم شده رفته و اینا
to go the way of the dodo هم همین معنی رو میده

هشتگ اطلاعات عمومی و اینحرفا

الهی بری به راه دودو ها مثلا.

:نفرین های هزاره سومی

ما ایرانی ها یاد گرفتیم اونجوری که دوست داریم زندگی نکنیم... اونجوری که مجبوریم زندگی کنیم.

من حالا مجبور خاصی هم نیستم شکر خدا:دی

۲۱ دی ۰۰:۰۸ فراری
آخرین باری که از خودم سؤالو پرسیدم، سال سوم دانشگاه بودم.
بعدش شروع کردم نوشتن کوآرتت.

در مورد خودت، یه وقتایی هنوز تو موقعیت تصمیم‌گیری نیستیم. یعنی برنامه‌مون دراز مدته. سؤالت خوبه، این که چرا دارم این کارو می‌کنم، ولی یه وقتا مکالمه زنجیره‌ایه:
- که پولدار شم.
- که چی؟
- که مستقل شم.
- که چی؟
- که خوشحال شم.

مثلاً می‌گم ینی، اینطوری هم در نظر بگیرش.😁

میدونی من خیلی خیلی خیلی حال می کنم که به کتابت میگی کوارتت؟ مث اینا که خاله شدن و اسم بچه رو انتخاب کردن:)))))

خب...آره. به نوعی اینطوری هم درسته :دی

۲۱ دی ۰۰:۱۶ خانومی ...
و من برم سیزده دلیلم رو بنویسم خودمو بکشم خلاص شم :||

من کلا یه دلیل دارم، اونم اینه که خودکشی کنی که چی بشه، میخواد عزیز کی بشه. :دی یعنی بیشتر از اینکه چرا زنده ام واسه چرا نمیمیرم دلیل دارم!

۲۱ دی ۰۱:۳۴ نیمچه مهندس ...
مرده شور این پستارو ببره که آدمو دوباره بدبخت میکنن:|

:مرده شور می رود

۲۱ دی ۰۶:۰۴ مترسک ‌‌
من که اصولاً یادم نمیاد غلطِ نکرده‌ای نه یعنی چیزه... کارِ نکرده‌ای، داشته باشم؛ هر هدفی داشتم تلاشمو براش کردم، اگه بهش رسیدم که «آخ جون!» و اگه هم نرسیدم «فدای سرم!» چون بعدا، بهم ثابت شده که «همون بهتر که بهش نرسیدم»! :)

من اگه نرسم که خودمو دار می زنم، اصن اون که هیچی :|

منتها الان منظورم اینه که فرض کن شما میخوای بری دانشگاه یه لیسانس جدید بگیری. ازت میخوان که توضیح بدی چرا لیسانس اولت رو انتخاب کردی و چرا این یکی رو میخوای بخونی. یعنی هدفه رو داری، ولی فلسفه پشتش رو نمیتونی توضیح بدی عموما چون نداری :دی

۲۱ دی ۰۶:۵۷ آقاگل ‌‌
چه فکر می‌کنی؟
جهان چه آبگینه شکسته‌ای‌ست
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت.
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت..

همین و دیگه هیچ

پادشاه فصل ها پاییز :|

۲۱ دی ۰۷:۰۸ مهرداد
والو شغلتون یعنی حرفه تون هیجان داره، برنامه نویسی هیجان داره...
زبان سخت افزاره دیگه، یعنی می تونی با یه موجود ماشینی ارتباط برقرار کنی ، ب حرفش بیاری ....وکلی کار هیجان انگیز دیگه در راستای شغلی که دارین....
هک برای فان خیلی هیجان داره..😊😊😊 خدای من اصلا آخرشه

موقعیت برنامه نویسا از دور قشنگه، از نزدیک شبیه مامانیه که یه بچه بدقلق داره و داره سعی می کنه یه قاشق فرنی بذاره دهنش ولی بچه کاسه فرنی رو خالی می کنه رو کله ش، رو کله مامانش، می پاچه به منظومه شمسی و دست آخر با کلی گیر و دار یه قطره فرنی به خوردش میره. :))

۲۱ دی ۰۷:۱۳ مهرداد
یادم رفت، البته در کنار در آمد اصلی ، ربات بسازی، یا یا تجهیز پزشکی خاصی که تا الان ساخته نشده ..خدای من این ها همه خوبه .....
چرا چاق، باشگاه هم نه ، همین خونه میتونید با رژیم و حرکات خونگی فیت نس بشین....به خدا 😃😃

منظور کلی رو بگیرین دیگه حالا ایح:))

۲۱ دی ۱۰:۲۲ ماهی کوچولو
خب خدا رو شکر من میدونم دارم چیکار میکنم منم مثل خورشید خیلی اشتباهات و خرابکاریا داشتم خیلی مسیرهای غلط هم رفتم یه قسمت های زندگیم ولـــــــــی الان :) شکر خدا افتادم تو مسیری که واقعـــــا دوستش دارم و از نشونه های دوست داشتنش اینکه بخاطرش تقریبا هر روز خوشحال بیدار میشم

مسیر آینده ت چیه؟

۲۱ دی ۱۰:۵۶ مسـ ـتور
دقیقا منم به همون زبان وا مانده و نگاه هاج و واج رسیدم و تغییر مسیر دادم...
الانم خیلی حس خوبی دارم!

خب من فعلا تغییر مسیر نمیدم ولی دارم فکر می کنم چطور دلیلمو برا تغییر مسیر شرح بدم:دی پلن بعدیم چیه به قولی!

۲۱ دی ۱۱:۴۶ دست نویس
سلام
بی هدف بودن واقعاً سخته
اگه حس می کنید کارتون خوبه و دوستش دارید، در واقع اذیت نمی شید سعی کنید در وقت های آزاد هنر یا حرفه ای دیگه یاد بگیرید و برای خودتون هدف درست کنید.
امیدوارم به هدف زندگیتون برسید

خب من ایده آلم این بود که الان مثلا در حال طراحی چیزی مفید تر از رابط کاربری یه اپلیکیشن جینگول باشم. :))

۲۱ دی ۱۳:۳۲ خانومی ...
عاشقتم ^_^

من قصد ادامه تحصیل دارم:)))

۲۱ دی ۱۵:۴۸ مهرداد
جهت تلطیف فضا بود.:)
خوب ادما با توجه به امکاناتشون و استعدادشون اهداف مختلفی میتونن داشته باشن....
همین سوال برا دوستم ایجاد شده بود...
یه شب تو ماشینش بهم گفت نمیخوام از این دنیا برم و الکی بمیرم میخوام یه کاری انجام بدم که بعد از مرگم همچنان از فایده اش مردم استفاده کنن البته ایشون مذهبی نیستن واین کار رو صرفا به خاطر خودش و انسانیت می خواست انجام بده ....
کلا به نظرم مقوله ی ساده ای نیست. یه کم پیچیده اس.....

بله بله

من اوضاعم خیلی قاطی تر از اینحرفاس فککنم باید یه پست بنویسم براش دیگه.

ui همون یوزر اینترفیس ه؟ الان مثلا تو میگی نههه منظورم هوش مصنوعی در جنین موش بوده -_- (نه که تو ازینکارا کنی، مثال گفتم)
اونروزی سرکلاس فیلمسازی یارو گفت overlap، گفتم ما وقتی دوتا لایه قیرگونی روی هم قرار میگیرن بهش میگیم اوورلپ، شما به چی میگید؟ :/
یا یبار دندون پزشکم به دستیارش گفت یه کامپوزیت درست کن، گفتم کامپوزیتش طرح چوب باشه :D و خب ظاهرا شوخی بیمزه ای بود جفتشون پوکرفیس نگام کردن

در کل خیلی جذابن این کلماتی که معنیشون تو رشته های مختلف فرق داره :د

اره همونه:))

ما وقتی دو قسمت حافظه با هم تداخل دارن هم میگیم overlap :دی مثلا اومدی بخش سی تا چهل حافظه رو گرفتی برا ایکس, سی و پنج تا شصت رو گرفتی برا وای. فکر کنم فقط تو ریزپردازنده داشتیمش:-"

۲۱ دی ۱۹:۱۹ کوالای پیر
چقدر بی هدف بودن مسخره اس :((
هر روز صبح دارم به این فکرمیکنم که یعنی من هدفم اینه فقط هر روز پاشم برم یه دانشگاه آزاد درپیت تا واحدامو بتونم پاس کنم که بعدش یه لیسانس درپیت تر بگیرم اونم از رشته ای خودم عاشقانه دوسش دارم اما انقدر زدن تو سرش که هیچ جا ارزشی نداره:( آخرشم که مدرکمو بگیرم لابد باید بشینم منتظر اینکه یه دیوونه بیاد زنگ خونه مونو بزنه منو بگیره ببره خونشون و من درکمال خوشبختی بچه بزرگ کنم هر روز صبح با عشق قرمه سبزی بپزم و هر روز برم آرایشگاه تا یه وقت شوهرم نره زن دیگه ای بگیره -_- و اگه اون دیوونه نیاد من تا آخر عمرم سیاه بختم://

این پستا چیه آدمو افسرده میکنه :/

چند وقته که تصمیم گرفتم هدفمو مشخص کنم اینکه چی دوست دارم به کجا میخوام برسم و چیکارکنم اما اصلا به هیچ نتیجه ای نمیرسم:(

تا از این افسرده تر نشدم برم برای امتحان شنبه درس بخونم :))

من شرمنده م:)))

من از زیاد بودن هدف هام رنج میبرم :دی

بابا باهدف:دی

ولی یه چیزی . اگه مثل اون بازیه دو تا پزشک بتونن قبل از مردن آدم ها بهشون این احساس رو بدن که از اول زندگی کردن اما این بار به هر چی که خواستن رسیدن .

اون وقت چه فرقی میکنه که واقعا به اهدافمون رسیده باشیم یا نه ؟

انگار کلا همه چی به ذهن ما بستگی داره نه اتفاقی که واقعا میفته .

چمد روز پیش یه لیوانی رو محققان ساخته بودن که با برقی که به زبون میداد عصب ها و حس چشایی رو فریب میداد . یعنی آب میخوردی اما مزه ی آب پرتقال میداد . چند تا نوشیدنی بود که مقدار برقی که براش استفاده میشد فرق داشت .

خب چه فرقی میکنه که تو واقعا آب پرتقال بخوری یا دقیقا حسش کنی ؟

اگه یه روزی اون تکنولوژیه به وجود بیاد همه میتونن راحت بمیرن. در دراز مدت ممکنه نسل بشر منقرض بشه چون پیشرفت ها همه تخیلی میشن و هیچ اتفاقی توی واقعیت نمیفته ولی چه اهمیتی داره ؟

فلسفه ی پشت مواد مخدر هم همینه یعنی یه جورایی درکشون میکنم . اگه مواد مخدرمون پیشرفته بشه و بتونیم اونجوری که میخوایم بمیریم ، دیگه زندگی کردن به چه دردی میخوره ؟

بستگی داره که داری آب پرتقال رو می خوری برا مزه ش یا برا ویتامیناش یا برا کم کردن جمعیت پرتقال های بلااستفاده جهان. اگه هدفت این باشه که مثلا تو سیستان مدرسه بسازی تا ده نفر اون تو درس بخونن و زندگی راحت تری داشته باشن و دعا به جونت کنن, اگه بهت توهم ساحته شدن مدرسه رو القا کنن شاید تو در توهمت شاد باشی ولی اون ده نفر همچنان دارن تو خرابه درس می خونن. 

۲۱ دی ۲۱:۳۲ پـــــر ی
اوضاع منم بی ریخته

به اوضاع خود برسید خب چرا درس نمیگیرید پس؟

۲۲ دی ۰۹:۵۹ گندم بانو
بر اساس دو سه تا کامنت اول بذار یه چیزی بهت بگم...
من عاشق کارم بودم!! بی نهایت لذت میبردم از قدم زدن تو ساختمونای نیمه کاره یا بالا پایین کردن نقشه‌ها، حتی یاد گرفتن آجر چینی و ماله‌کشی و...!!! و حس میکردم تنها چیزی که این وسط داره تو کار من خلل ایجاد میکنه دختر بودنمه!!! فک میکردم باید به خودم و همه بقبولونم که دختر هم میتونه تو ساختمون باشه.
حقیقت اینه که دخترا میتونن تو ساختمون باشن. یه عالمه مهندس زن داریم تو اجرا و نظارت و ...
اما چی شد که من نموندم؟؟؟ حقوق کم!
وقتی به ازای کاری که میکنی به اندازه کافی پول در نیاری، کم‌کم دلسرد میشی.
وقتی میبینی با فلان دوستت هم‌زمان رفتین سر کار. ولی بعد یه سال اون تو حساب بانکیش بیست میلیون داره و تو سه میلیون از کار کردن خسته میشی.
واقعا حقوق چیز کم اهمیتی نیست.
اگه حقوق شغلت باعث رضایتت میشه نگهش‌دار. در کنارش کارای دیگه هم بکن.
یه دوست خانوادگی داریم. یه خانمیه که متخصص بیهوشیه. در کنار شغلش نقاشی میکنه، چرم دوزی میکنه، گل و گیاه پرورش میده و....
کلی هم شاده :)

خب من میخوام جهانو تکون بدم نمیخوام ته حسابم بیست میلیون پول باشه برا کاری که جهانو تکون نمیده!

۲۲ دی ۱۰:۳۲ ♫ شباهنگ
شعار من، یا بهتره بگم اصلی که بهش پایبندم اینه: اگه در حال حاضر کاری که دوست داری رو انجام نمیدی، کاری که انجام میدی رو دوست داشته باش

تو این اصل، تحصیل، تفریح و حتی خوابیدن هم زیرمجموعه‌ی لفظ کاره

+ در کل هر چه پیش آید خوش آید طور زندگی می‌کنم

جمله متعلق به جرج برنارد شاو است گمونم:دی

۲۲ دی ۱۰:۵۰ فاطمه
بذار بهت فحش بدم
خب آخه جولیک لامذهب حتی اگه من به این نتیجه برسم که در حال انجام دادن غلط گنده ایم، خب که چی؟
چه اهمیتی داره؟ حتی اگه من دوست داشته باشم خر گنده ای بشم و بشم. جراح بشم، نویسنده بشم، رییس جمهور بشم، خب آخرش که چی؟ وقتی من و همه ی کسایی که هستیم تا صد سال دیگه نیستیم و هیچی به هیچی، چه اهمیتی داره؟
چه چیزی تو این خاکبرسر سرا اهمیت داره؟
حقیقتا که هیچی

این چیز اهمیت داره چون شما میتونی تو اون بیست سال باقی مونده ای که هستی پزشک شده باشی و جون بیست نفر رو نجات دادی باشی. یا معلم شده باشی و به صد نفر چیز یاد داده باشی. یا نویسنده باشی و برا هزارنفر حکمت پخش کرده باشی.

اگه آلن تورینگ میگفت خب من برا چی رو طراحی کامپیوتر کار کنم شما الان داشتی با دود به من پیام می دادی:دی یا اگه الکساندر فلمینگ پنی سیلین رو کشف نمی کرد ممکن بود الان جفتمون به دنیا نیومده باشیم چون اجدادمون بر اثر بیماری قبل از ازدواج مرده ن:)) 

بعد حالا اصن این هیچی شما چون میدونی صد سال دیگه قراره بمیری میخوای این صد سال رو نکبت وار بگذرونی؟ تو این صد سال باید به یه کاری که دوس داری بپردازی دیگه بهرصورت :|

۲۲ دی ۱۲:۰۰ ماهی کوچولو
مسیر آینده ی من تبدیل میشه به چند قسمت زندگی کاری
که قراره یکی از این دو تا باشه 1. آزمایشگاه خودمو داشته باشم 2. تو انستیتوپاستور یا مرکز رویان دارم کار میکنم البته یه احتمال سومی هم هست که باید روش بیشتر فکر کنم چون مسیر سوم محدودیتش زیاده ولی مزایای زیادی هم داره
مسیر عاطفی و زندگی شخصی که خب الان میدونم دقیقا میخوام چیکار کنم با این بخش و چه چیزی ازش میخوام تا به رضایت برسم و به قسمت زیادیش رسیدم
مسیر مربوط به دوران بازنشستگی :دی که مسیر نهاییه اونم تصمیم دارم برم از شهر :) راحت و آسوده زندگی کنم

خب چرا این مسیر رو انتخاب کردی؟ چرا تو رویان کار می کنی؟ چرا مثلا تو حوزه های دیگه نه؟

۲۲ دی ۱۲:۱۹ ماهی کوچولو
علاقه ی شدید به این کار
و هدفی که دارم :) میدونی که من یه بیماری مادرزادی دارم و دوست ندارم کس دیگه ای بخاطرش رنج بکشه میخوام درمان قطعیش رو پیدا کنم و نه فقط یه پیشگیری از روند رشدش چون شاید به نظر خیلی بیماری بدی نیاد ولی واقعا چیز آزار دهنده ای برای فرد و اطرافیانشه
و خب دوست ندارم از ایران برم و یکی از بهترین مکان هایی که میشه به این هدف برسم اینجاست :)

مرسی. کلی ایده گرفتم:)

خب اگه همچین تکنولوژی ای داشته باشیم اصلا مشکلی باقی نمیمونه . حل نمیشه ها . صورت مسئله کلا پاک میشه
یعنی اون ۱۰ نفر هم میتونن توی رویاهاشون توی استنفورد درس بخونن و نوبل هم بگیرن و به صد ها نفر توی دانشگاه درس بدن و پولدار باشن و بمیرن .

اینجوری همه میرن میمیرن یا میرن توی رویا و دیگه دلشون نمیخواد که برگردن ولی چه اهمیتی داره وقتی همه خوشحالن ؟

میدونم اینا تخیله و همچین چیزی ساخته نمیشه ولی کلا فکر میکنم اگه با تخیل بشه رفت به ماه چرا واقعا بریم ؟

به هیچ تیم تحقیقاتی اجازه نمیدن مواد روان گردان رو به صورت رسمی بسازه ولی اگر اجازه میدادن و تمرکز آدما روی همچین چیزی بود شاید الان تا حدی بهش رسیده بودیم

هر چی فکر میکنم ضرر همچین چیزی چی میتونه باشه وقتی همه خوشحال هستن . به نتیجه ای نمیرسم

به نظرم اگه حوصله داری بشین ناروتو رو ببین یا بخون. یکی اونجا هس دقیقا مث تو فکر می کنه:))

۲۲ دی ۱۳:۰۱ گندم بانو
خب این کاری که قراره جهانو تکون بده چیه دقیقا؟ :)
ضمن اینکه تو خیلی خوش شانس بودی که تو این وضعیت بی کاری الان یه شغل با درآمد خوب داری!
ولی با همه این حرفا، اون کاری رو بکن که فک میکنی درسته. اگه فک میکنی باید بری دنبال یه کار دیگه ، برو. چون اگه نرفتی تا آخرین لحظه عمرت میگی اگه رفته بودم ال میشد و بل میشد!!

مثلا پروژه کارشناسیم رو درمان فوبیا کار کردم با شبیه سازی موقعیت فوبیا تو واقعیت افزوده. دنیای کامپیوتر خیلی وسیعهئ تو حوزه سلامت هم ورود کرده. یکیو پیدا کرده م رو اسمارت فون برای افراد نابینا کار می کنه, رابط کاربری مناسب براشون می سازه مثلا!

۲۲ دی ۱۳:۳۵ فاطمه
خب من نگفتم نشستم دارم مگس می کشم، به شدت آدم برنامه ریزیم، ولی سوالم فلسفی بود، حالا اگه با دود به هم پیام می دادیم، یا من مرده بودم یا تو مرده بودی، چه فرقی می کرد؟ چه فرقی می کنه که کیفیت زندگی اومده بالا، چه فرقی می کنه که دیگه مادرا موقع زایمان نمی میرن و تا صد سال زندن و میرن دور دنیا. فی الواقع منظورم اینه اصلا زندگی کردن به چه دردی می خوره؟
اگه چخوف اینجا بود یه لگد حواله م می کرد.

زندگی کردن که به هیچ دردی نمیخوره, همونطور که حموم و گردگیری و مرتب کردن تخت به درد نمی خورن, ولی خب حالا که زنده ایم باس خوش بگذره, تو حمومم حباب بازی می کنم من:-"

۲۲ دی ۱۵:۵۰ فاطمه
امیدوارم هر چه سریعتر از این فاز خارج شم.
من آدم پرانگیزه ای بودم و هر جا می نشستم از لزوم تلاش و هاردورک و ناامید نشدن حرف می زدم، از همین حرفای خوشمزه که نور گیو آپ، حتی وقتایی که بدجوری به دیوار خورده بودم از لزوم وجود لحظه های سخت حرف میزذم و با کمال میل غم و غصه رو بغل می کردم، الانم از این حرفا می زنم، منتها خوشحالی و غم و مشکل و راحتی یه چیزه و این یاس فلسفی یه چیز دیگه. تو رو هم گیر آوردم یه لحظه، وگرنه به توام نمی گفتم.

متوجهم منظورت چیه، تهش قراره بمیریم و خب اصن چه کاریه تلاش کنیم. :دی من تو پستِ خسته ی درون هم اشاره کردم دیگه، من در این حد به فاز چه کاریه تلاش کنیم رسیدم که به نظرم اینکه یه سری کارا هست که هی باید تکرار کنیم و چرا تموم نمیشن واقعا مساله مزخرفیه و مثلا من در هزاره سوم نباید مجبور باشم هرروز غذا بخورم یا هفته ای سه بار برم حموم و پس دانشمندان دارن چی کار می کنن :| ولی خب حالا که مجبورم، لااقلش اینه که هر سه وعده نون سنگی نمی خورم، یه چی میخورم حال بده. :دی

به همین منوال، اگه قراره سی سال عمر کنم، تو اون سی سال میخوام یه کار مفید کرده باشم، و به خودمم خوش گذشته باشه!

۲۲ دی ۱۵:۵۲ ماهی کوچولو
خواهش میکنم عزیزم :)

فقط دعا کن در راه رسیدن به هدفم خل نشم :)) پست آخرمو بخون :دی می بینی چی میگم

تو میتونیییی!

۲۲ دی ۱۸:۴۹ .: مهتاب :.
این اصلا منصفانه نیست که می تونی تند تند پستایی بذاری که انقد خوب توش توصیف کردی قضیه رو:)
من دایناسورها.... کلاس دوم ابتدایی مامانمو محبور کردم « پیدایش و مرگ دایناسورها» ی بنفشه رو برام بخره (از مجموعه چرا و چگونه محبوب اون دوره) و هنوزم قلبم می تپه براشون:)

مرسی مرسی :آب می شود :دی

وای منم بچه بودم دایناسور دوست داشتم...نمیدونم چرا علاقه م از بین رفت. گمونم وقتی خوندن یاد گرفتم و دیدم نمیتونم اسماشونو بخونم خورده تو ذوقم. :|

۲۳ دی ۰۰:۴۱ هانیه
سلام به نظرتون سرکار کردن کار خاصی نیست؟به هر حال اونجا کار مفید انجام می دید از بیکاری بهتره

نمیدونم به نظرم کاری که صرفا بعد صنعتی داره باب میل من نیست. دوست دارم مخاطب کارم گروهی از افراد باشه که داره بهشون کمک می شه. مثلا ترجیح میدم تو کارخونه ویلچر کار کنم تا کارخونه پنجره.

۲۳ دی ۰۸:۴۲ پـــــر ی
واقعا چرا؟

to be? or not to be? ها؟ ها؟؟؟

۲۵ دی ۰۹:۲۱ مونا نوشته
با بیشتر پستهایت خیلی همذات‌پنداری میکنم جولیک، بسیار هم کار درستی و بسیار هم نویسنده :)

بعنوان کسی که جوانی اش رفت و دارد دنبالش هنوز در همین فازها میدود (نگارنده سعی کرد خودش و دوست داشتنی‌هایش را پیدا کند ولی تا هنوز که دهه سوم زندگی را گذرانیده موفق نشده)، باید بگم همین احساس رو داشتم. بهتره کاری که میکنم به درد زندگی کسی بخوره تا بشه یک مقاله ای دوتا استاد درباره اش حرف بزنند یا بشه یک وسیله‌ای که قراره جزئی باشه از یک سیستم مخابراتی مثلا( کار رسیده بود سر دکترا به جایی که به خودم سر زمستون میگفتم کار این کارگرهای شهرداری که میایند شاخه درختها رو میبرند و هردمبیلی مثلا هرس میکنندشون مفیدتره تا من که در جایی مشغول ریسرچی تو خالی‌ام!).

و بود کارهایی مثل ساز زدن که لذتش هم "فقط" برای خودم بود و هنوز هم زندگی ایده الم صبح تا شب ارزوی همینه. و بود کارهایی مثل معلمی که وقتی با بچه ها سر و کله میزدم و کمکشون میکردم (کردم به جان خودم برای 4 سال) خیلی حس خوبی داشت ولی هنوز اینکه ببینی خودت یک کاری رو میکنی یا همون وسیله مخابراتیه رو میسازی فرایندش برایت به نوعی دیگر رضایتبخشه تا سکویی باشی برای پیشرفت شاگردهایت.

و هست همچنان چیزهایی که بخواهی، آدمهایی که دوست داری رو بهشون کمک کنی، کتاب بنویسی، بقول تو دنیا رو تکون بدی. ولی من آخرالامر به این نتیجه رسیدم که این اخلاقا یک جایش ایراد داره که من تمام اینها رو بخواهم، یا بقول یک استاد نازنینی (استاد ردیفم) آدم باید یک یار داشته باشه. خلاصه اینکه من هنوز هم در حال مکاشفه و پیدا کردن اینکه من چه هستم و که هستم هستم :) و جوانی هم طی شد :) و هستند ادمهایی که به خودم گفتن کمکشون کردم یا پروژه هایی که به دردی نهایتا خوردند ولی دنیا را از دریچه چشم من نتکوندند. کلا نیتت نبایست تکوندن باشه، باید راه دلت رو بری و دنیا خودش تکانیده میشه به نظر من!

اگر نظر من رو بخواهی نوشتن رو حتما جدی بگیر و ادامه بده، بخصوص وبلاگ.

و حرف آخر هم اینکه بیشتر از هرچیزی، عمیق شدنه که زیبا و ماندگاره. کاری کنی که بتونی بری توی عمقش، نخواهی درجا بزنی یا هزار تا حیله بکار ببندی که بخواهی تاپ بشی. دید داشته باشی، اصلا زمینش مال خودت باشه. فکرهای معمولی ات هم خوب دربیاد توش. حالا مهم نیست نوعش چیه. مثلا تو میتونی پزشک باشی ولی فقط دکان و دستگاه باشه کارت. یا پزشک باشی و واقعا به درد مردم برسی. هردوش میشه.

مرسی از لطفت:)

دقیقا، دقیقا، من دوست دارم مشکلی که دارم حل می کنم تاثیر مستقیم ازم بپذیره، ببینم یه چیزی تغییر کرده، نه اینکه تو خط تولید یه پیچ باشم که صد سال دیگه قراره آلن تورینگِ شماره دو استفاده ش کنه یه چیز بزرگی بیافرینه . لااقل پیچه رو اختراع کرده باشم :دی
میدونی، پارسال یه چالش راه انداختم که ماماناتونو خوشحال کنین، نزدیک به سی نفر شرکت کردن و من به نظرم رسید که همین، یه ذره دنیا رو تکون دادنه. سی تا مامان یه روز خوشحال شدن و سی تا بچه یه روز ماماناشونو خوشحال کردن و همینم خیلیه دیگه، ها؟ نمیخوام حتما جهان هستی رو متحول کنم، ولی میخوام تاثیری که میذارم، بیشتر از پیچ سفت کردن باشه. حتی اگه عمیق ترین و حرفه ای ترین پیچ پیچ (به معنی کسی که پیچ را می پیچاند) ِ منظومه شمسی باشم.

۲۵ دی ۲۰:۰۰ مونا نوشته
خب در زمینه‌ی پیچ حق با خودته :) این هم که آگاهی داری نسبت به چیزی که میخواهی و نمیخواهی هم خیلی خوبه. ولی همه تجربه‌هایت تا الان، چه مرتبط چه غیرمرتبط میتونه به کارت بیاد که با روشی مخصوص به خودت دنیا رو تکون بدی.

یادمه یادمه چالش مامان‌ها رو. درسته اون خیلی کار بزرگی بود :) ریشه‌اش احساسات قوی و شناخت عمیق خودت و اینکه درباره این موضوع خیلی فکر کرده بودی و هنوز هم توی فکرته هست. کلی حرف داری برایش.

آهان، درباره عمیق شدن منظورم این نیست که به زور برسی به مرکز زمین، منظورم اینه که هرچیزی زیبایی خودش رو داره که از اولش معلوم نیست، بعد که باهاش انس میگیری و رفیق میشی و بیشتر میشناسی‌اش خوشت میاد و ازش لذت میبری. عمیق شدن یعنی شناخت زیاد.

به هرجال موفق باشی و باز هم بنویسی و فکرهای خوبت رو بیای بگی :)

آره، شاید بعدا کشف کنم با همین چیزایی که هستم میتونستم دنیا رو تکون بدم و یه لرزشی بدم :-؟


مرسی :)

۰۱ بهمن ۱۵:۵۲ شکیبا ...
خب موضوعات انشای ما دقیقا همونایی هست که به شما هیچ وقت نگفتن بنویسین
ولی بازم فرق نمی کنه! چون سلیقه ی معلما تغییر نکرده! هرچی آرایه هایت ثقیل تر باشه بیشتر مورد توجهی! البته معلم پارسال من اینجوری نبود! عجیب بود! هرجوری که بودیم و با قلم خاص خودمون می خواستمون و دوستمون داشت

من هدفم این بود که معلمه هدفش این بوده باشه که در بحر تفکر مستغرق شین😑

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
من بیرانوندم!
بدون دعوت
سمت تو آمده ام حال دلم خوب شود
بیل
قانون سوم نیوتن
متشّعرم چه نامم!
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۷ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
قالب: عرفان و جولیک بیان :|