وی در خانواده ای بلاتکلیف چشم به جهان گشود

کاش عادت داشتم به روزانه نویسی. کاش هرروز می نوشتم. کاش یه دفتر 6560 برگی داشتم که ثابت کنه 6560 روز زندگی کردم. که برنگردم به عقب و کل چیزی که یادم میاد قد یه داستان کوتاه باشه.

۲۲ لایک
۱۹ دی ۲۳:۱۵ آقای دیوار نویس
روزانه نویسی تو دفتر خیلی خوبه ولی خب برای هر روز سخته :| نرم افزار مخصوص روزانه نویسی استفاده کنید، تو گوشی، مثل من :|||

من ول می کنم, وگرنه چند بار شروع کردم بنویسم:))

۱۹ دی ۲۳:۲۶ بهروز ...
یعنی 18+7 (شروع دبستان) سال عمر کنی؟

یه صفر میذاشتی جلوش حداقل

تعداد روزهاییه که از تولد هفت سالگیم گذشته:دی یا از وقتی با یواد شدم. یادم نیست دیشب ضرب کردم اذیتم نکنین:))  بدون احتساب کبیسه هاش

۲۰ دی ۰۱:۲۰ بهروز ...
25 ساله ای؟؟؟؟؟

فکر میکردم 23 اینا باشی

25 نیستم, 23 سالم هفته دیگه تموم میشه میرم تو 24

۲۰ دی ۰۱:۳۰ Tamana .....
من چندبار شروع کردم ب نوشتن روزانه ولی متاسفانه از وسطا بیخیالش‌شدم

دقیقا منم همینطور!

۲۰ دی ۰۳:۱۴ آقاگل ‌‌
توی هری پاتر وقتی هری می‌خواست خاطراتش رو ببینه یه جام آب بود مال دامبلدور بود فکر کنم. فکرش رو می‌گرفت می‌نداخت توی اون جام. بعد هری نشست خاطره‌اش رو دید. چرا درست یادم نمیاد صحنه رو؟ فکر کنم جا داره یبار بشینم دوباره ببینم فیلماش رو. :d
به هر حال اونم گزینه خوبیه خلاصه.

جام آب چیه قدح اندیشه بود اون:)))) اونی که توش بود آب نبود افکار قدیمی بود:)))) رشته های نقره ای بودن در کتاب!

#سیزده دلیل برای اینکه فیلم های هری پاتر رو نبینیم

سلام
این پست دوبار توی صفحه اول وبلاگ تکرار شده
برای من فقط اینجوریه؟

نه برای همه اینجوری بود:دی

۲۰ دی ۰۷:۲۴ ♫ شباهنگ
صدات اکو داره انگار :دی

@من...
نه منم اینجوری می‌بینم

بیان خر است:-"

۲۰ دی ۰۷:۲۸ مهرداد
همم
این پست رو دوبار پست کردی
:)
باید افسار زمان رو دستت بگیری....
این دوره و زمونه آدم وقت کم می آره.

نه بابا وقت کم نمیارم خیلی وقت تلف می کنم فقط!

من روزانه های قدیمم رو میبینم هی خودمو به ناسزا میبندم که چرا اینارو نوشتی؟؟ دقیقا چه فکری کردی اینارو نوشتی؟
هیچی دیگه. از اولین باری که همچین چیزی حس کردم، تصمیم گرفتم فقط چیزای مهم رو بنویسم

یکی تو توییتر یه صفحه از دفترخاطرات قدیمیش رو گذاشته بود، اینطوری بود که صب رفتم خرید، شب مهمونی فلانی بودیم، بیساری چقدر موهاش قشنگ شده، فردا امتحان دارم، اقدس خانم قرمه گذاشته...الخ الخ الخ...بعد تهش یه جمله: man landed on moon.

:)))))))
از نظر میزان اهمیت اخبار برای آدمی :))

البته متن کامنت یه چیز دیگه بود، دیگه دیر ارسال رو زدم، پرید :)) خیلی م طولانی بود.
کلا فرایند پست گذاری و کامنت گذاریام خیلی جذاب شده، مثلا در حال نوشتم، بعد یهو رییسمون میاد و میگه ببینم کار چه شکلی شد؟ بعد تا اونو توضیح بدم و اون توضیح بده و من توضیح بدم و بعد دعوامون شه و باز توضیح و توضیح کاری شه اینترنت و هات اسپات گوشیم غیر فعال میشه و اینطوری میشه. حالا اینکه چرا اینترنت گوشیم غیر فعال میشه یه مقوله ایه که هنوز دلیلشو کشف نکردم

نفهمیدم ولی باشه :دی

خب روزانه نویسی یکم خسته کننده س
خاطره نویسی بهتره که من حوصله اینم ندارم :)))

هرروز که خاطره رخ نمیده حالا!

آره دیگه واسه همین میگم خاطره نویسی بهتره چون چند مدت یبار اتفاق میفته

خب ممکنه یه چیزی الان به نظر ادم خاطره نباشه، ولی بعدا خاطره محسوب شه. مثلا الان اینکه مامانم هرروز صب برا من لقمه نون پنیر کره می گرفت دون به دون میذاشت رو میز که من بیدار میشم زودی صبونه بخورم برم مدرسه اون موقع خاطره نبود، الان ولی هست.

اقا داشتم توضیح میدادم که وقتی من سرکارم و کامنت میذارم عموما میپره و ثبت نمیشه، و باید دوباره بنویسم، و باقی قضایا.

آها، می پره. فکر کردم یادت میره چی میخواستی بگی :دی

راستی کتاب نغمه ی آتش و یخ رو اسمش رو شنیدی ؟ قشنگه ؟

همون گیم آو ترونزه, نخوندمش فیلمشم ندیدم:دی

۰۱ بهمن ۱۵:۵۰ شکیبا ...
هعی این از آرزوهای منم بود امان از تنبلی که هرچی می کشم از خودمه :/

هر چیا هر چی

۰۵ بهمن ۲۳:۱۲ پریسا ..
بیا دفتر خاطرات من تقدیم تو باد، از دوم راهنمایی پر از کارتون و صبح پا شدم چی کار کردم و شب خوابیدم فوتبالیست ها داد تا الان که پر است از لیلی (البته بعدش شد فایل word الان یه فایل است روی google docs) :-|

من پنج سالم بود مامانم روم ایده زد که این سررسید را بگیر توش روزانه نویسی کن؛ بعد دقیقا اون برهه از زندگیم بود که دجار دلپیچه های شدید بودم هرروز. آخر هفته سررسیده رو گرفت بخونه, کلش این بود که اینو خوردم دلپیچه گرفت اونو خوردم حالم بد شد, کتاب می خوندم دستشوییم گرفت!! و غیره:)) ناامید شد ازم:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
سکانس ها و بازیگر هایش
یکی رو، یکی زیر
من بیرانوندم!
بدون دعوت
سمت تو آمده ام حال دلم خوب شود
بیل
قانون سوم نیوتن
متشّعرم چه نامم!
از لای ترک ها
وقتی نو بودی
آقای خسته بند
افتر بازنشستگی
سروش یا تلگرام؟
عرض زندگی
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۷ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
قالب: عرفان و جولیک بیان :|