درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

زلزله ندیده ها

اول-اندر معایب اضافه وزن
تو آپارتمان ما همه واحد های اینور با هم فامیلن. طبقه بالای اتاق من اتاق پسرداییمه که بسیور هم هیکلی و سنگین وزنه, مثل پدرش. وقتی زلزله اومد, خونه ما نلرزید. بلکه یه سمت خونه ضربه خورد. انگار پسرداییم پرت شده باشه کف اتاقش. یکی دو ثانیه سکوت شد, بعد اونور خونه ضربه خورد. انگار داییم هم سقوط کرد کف هال.
تنها واکنش اهل منزل از جانب من بود: واعت؟! بعد صدای جیغ اومد و همه اینجوری بودن که: آم, خب, گمونم زلزله بود. نه؟!

دوم-اگر آن خانواده شیرازی بدست آرند دل ما را
شما رفتین بیرون؟ اهل منزل ما یه کم نگران شدن, بعد خوابیدن. حتی به خودشون زحمت ندادن کیف بردارن مدارکشونو بذارن توش. من پاشدم رفتم کنسرو و بیسکوییت و چراغ قوه و کبریت و مدارک خودم و برادرمو جمع کردم گذاشتم تو کیف بغل در. صبحش کوله هه رو آوردن تو اتاقم که: وسالتو تو خونه پخش و پلا نکن!! دیشبم رفتن سینما. یعنی شما روز روزش بخوای از در سالن سینما خارج شی نود و یک نفر لگدت می کنن, فکر کن تو اون تاریکی اگه زلزله بیاد بخوای راه خروج رو پیدا کنی چقدر شانس داری زنده بیای بیرون؟ بعد حالا اصلا ما خانوادگی سینمابرو هم نیستیم که بگیم روتین خانواده مون به هم میخورد اگه نمیرفتیم, فی الواقع حتی روتین خانوادگی هم نداریم که به هم بخوره.

سوم-محدودیت هایی که توشون ستاره نمیشی
آدم میتونه برادرش رو بقچه کنه بذاره تو کوله ببره بیرون. میتونه ماگ تاردیسش رو بذاره لای یه عالمه یونولیت و بسپاره به قوانین فیزیک. میتونه هارد حاوی آخرین عکس های مادر جان بهارش رو توی هفت لایه پلاستیک و پارچه بپیچه بذاره تو کوله مدارک. ولی بعد متوجه میشه آلبوم قدیمی ها تو اون هارد نیستن, قلاب بافی ها و بچه قالیچه های مادر جان بهار جاشون امن نیست, کاغذدیواری هایی که با عشق و محبت برگزیده نمیشه کند گذاشت تو کوله, و نهایت کاری که ازش بر میاد اینه که انگشتری مادر جان بهارشو بندازه گردنش که مطمئن باشه اگرم رفت زیر آواری جایی, جاش امنه.
بنابراین: 
   الف-به مال دنیا دل نبندید.
   ب- یادگاری های پرتابل, ترجیحا قابل ذخیره در فضای ابری از خودتون به جا بذارید.
   ج-قبل از بچه هاتون نمیرید.
۲۳ لایک
من که برای اینکه شب یلدا پیش خانواده باشم تهران نبودم کلاً. ولی اگر بودم هم بیرون نمیرفتم، تا جایی که یادمه آلودگی هوا وقتی داشتم از تهران خارج میشدم از هر پس لرزه و پیش لرزه و زلزله ای کشنده تر بود :/

داییم فرداش شماره حسابشو فرستاده برامون زیرش نوشته کمک به زلزله زدگان تهران؛ منتظر یاری سبزتان هستیم :)))))

من آلودگی هوا روم تاثیری نداره هیچوقت, ولی تایید می کنم میداد دید افقیم به شدت محدود بوده:دی

همسایه های ما ریختن تو کوچه و شب تو ماشین بودن:دی

۰۱ دی ۱۵:۴۱ ماهی کوچولو
والا منم اول نفهمیدم زلزله است بعدم که فهمیدم دیدم اووو کی حال داره 5 طبقه بره پایین بعد من هیچی اصلا من مهم نبودم میرفتم اما بنده خدا خاله ریزه هم از بس نشسته پا به پای من غذا خوردن تپل شده و هم آسم و بیماری قلبی داره دو تا پله هم میره نفس تنگی میگیره بعد به این آلودگی هوای شدیدم اضافه کن یقینا به طبقه اول نمیرسید با پله ... اگه هم میرسید تو حیاط از شدت آلودگی غش میکرد خلاصه ما موندیم و دورهمی دیدیم به جز ما هم هیچ کسی تو ساختمان ما خارج نشد حتی همسایه های یهودی مون که همیشه به شوخی میگیم ای جون عزیزها و فلان و بیسار

آخه نلرزید اصلا, فقط یه تکون شدید خورد. من کاملا منتظر بودم پسرداییم افتاده باشه, یا کمد افتاده باشه روش:))

من ساختمون خودمونو نمیدونم ولی از پنجره مشخص بود سه ساختمون روبرویی ریخته ن بیرون و تو ماشین خوابیدن:دی

من داشتم یه بازی ترسناک میکردم به نام until dawn دختره رفته بود لبه ی پنجره روش به سمت اتاق بود یهو شیشه ی پنجره شکست و دو تا دست گردن دختره رو گرفتن کشیدن بیرون دقیقا همین لحظه زلزله اومد .

یعنی از ترس داشتم سکته میکردم حالا کل چراغ های خونه هم تاریک بود که مثلا ترسناک تر بشه :/ حالم بد شد واقعا

ای مرگ:| چه زمان بندی ای:|

آره واقعا شانس ندارم . اینم سه تا عکس از اون لحظه

http://s8.picofile.com/file/8314888992/especial_pod_halloween.jpg

http://s8.picofile.com/file/8314889034/e96ca5b322f078105f9e30f8b1afc078.jpg

http://s8.picofile.com/file/8314889042/maxresdefault.jpg

بازی رو نصفه ول کرده بودم وقتی برگشتم ادامه ی بازی رو انجام بدم دیر شده بود :(( اون تاخیر باعث شد قاتله دختره رو ببره :|

چه بازیای هیحان انگیزی می کنین ملت, ما نهایت خلاقیت گیمریمون neverhood بود!

فقط مورد دو :))))))
مورد سه:غمگین و واقعی و غمگین :(

بله دیگه...ایژور.

۰۱ دی ۲۲:۰۳ نت فالش
آقا چرا همه می‌گن صدا نشنیدن و لرزش آن‌چنانی نداشتن؟:| آقاااا :| من هنوز یادم میوفته حالم بد می‌شه :/ بعد کلا هیچ دلیل دیگه‌ای واسه این تفاوت وجود نداره جز این‌که خونه‌ی ما واقعا به تف بنده. :))))
حالا زیاد نبودا، ولی این‌قدری که شما می‌گین هم 《 هیچی 》 نبود چرا؟-_-

به تعداد طبقات خونه و مکانش هم بستگی داره. پگول ما طبقه ششم ساختمونی در انتهای غربی تهران, اونقدر لرزش رو حس کردن که مامانش از صندلی پرت شده پایین!

خونه ما کلا دو تکون خورد ولی:دی

۰۱ دی ۲۲:۲۹ آقاگل ‌‌
200 سال دیگه می‌تونن بیان آمار وبلاگ‌های بیان رو در اواخر آذر چک کنن و بعد بفهمن در اون روز یحتمل زلزله‌ای بخشی از نواحی تهران و حومه رو تکون داده بوده. :))

200 سال دیگه اگه آثار تاریخی دیگه از بین رفته باشه قطعا سرور های سست و نامطمئن بیان هم پوکیده ن:))

۰۱ دی ۲۳:۵۳ هوپ ...
من تا به حال زلزله ای احساس نکردم. نه که شهرمون نیومده باشه زلزله، چرا اومده ولی انقدر خفیف بوده که بیدارم نکرده یا بیدار بودم احساس نکردم.
کاش جل و پلاسش رو جمع کنه بره از ایران.

دوست ما هم خوابیده بود عین کودک! صبحش خبردار شده بود:| کلا در احساس کردن زلزله هم فاصله طبقاتی داریم:دی

۰۲ دی ۰۰:۰۷ یک عدد علی
زلزله اونقدرم شدید نبود ، ولی وقتی یکی جوری فریاد میزنه که پناه بگیرین انگار حمله موشکی شده همه به سمت در دویدن ، ولی یدفعه تو رودرواسی گیر کردن هیچکی سریع نرفت پایین :).دو ساعت تو ی بلوار سی متری خلوت با دو تا ماشین بودیم ،بقیه مون رفتن. بقیه مردم هم به ترتیب پارک کرده بودن. اول من اومدم اوضاع رو چک کنم ، همراها هم چند دقیقه بعد خسته شدن اومدن بالا ، دیگه ازشب زلزله ی گوشه نسبتا امن پیداکردم که چیزی پرت نمیشه رو آدم موقع خواب . ولی کلا دو روز نتونستم درست حسابی بخوابم . D: الان هم کیف مورد نظر رو گذاشتم بالا سرم

اینجایی که تخت منه بالاسرم مهتابیه, بالای تخت کمده که البته چون تخت تاج داره بعیده از اینور بیفته روم, در راستای افق تخت هم یه کتابخونه س که طبقه بالاش دقیقا میفته رو من:)) یا باید کل دکور رو عوض کنم, یا برم تو هال پیش داداشم بخوابم, یا دیگه بسپارم به بخت و اقبال:دی

۰۲ دی ۰۱:۴۵ المی ...
اینجا که زلزله اومد(از بس زلزله اومده همه خاطره داریم دیگه)
من صبحش کتابخونه بودم بعد طبقه پایین مسجد بود رفتیم نماز اونجا یکی از روحانیون گفتن که امروز احتمال داره اینجا زلزله بیاد
بعد مردم بدشون اومد ای بدوبیراه گفتن ای گفتن چرا استرس وارد میکنین اینا

هیچی مام برگشتیم شب ساعت یازدهونیم یه زلزله خوشگل اومد تابلو های خونه داشت میوفتاد رو سرمون

و اینجوری شد که حرفشون درست درومد:دی

اوشون از کجا فهمیده بود ممکنه زلزله بیاد؟:|

ما یلدامونو اونشب گرفته بودیم، بعد دقیقا همون موقع داییم داشت حافظ میخوند با کلی غلط، همه داشتن شلوغ میکردن و هرکی یه تیکه ای بهش مینداخت و پسر خاله ی 5 ساله م اون وسط داشت تلاش میکرد گوی لوستر رو بگیره و با هر پرش یک الی دو سانت تیر سقف واحد پایین رو جابجا میکرد، دوتا بچه ی دیگه داشتن موهای همدیگه رو سر اینکه کی بلندتر شعر میخونه میکشیدن همراه با افکت صوتی، و مادراشون هم درحال تهدید و تلاش برای جداسازی بودن و شرایط زلزله که هیچی، محشر صغری بود اصلا -_-
برای همین ما هیچی نفهمیدیم و وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم دیدیم ملت تو خیابونن، و فکر کردیم که وااااا چشونه اینا؟ :| بعد من تلگرامو باز کردم و با انبوهی از پیامهای خوبییییییییییییییییییی؟؟ زنده ایییییییییییی؟؟؟ مواجه شدم و در پی ش توییتر رو چک کردم ببینم کجا چی شده و خلاصه اینطوری بود که ما اینجوری.

البته اینکه ما سمت شرق بودیم و غرب زلزله شدیدتر بوده هم بی تاثیر نبود.

بعد همسایه پایینی میزبانتون رو هم چک کردین که زنده س یا به کشتن دادینش؟:))

۰۲ دی ۰۶:۱۱ مترسک ‌‌
خدا رو شکر فکر می‌کنم بیش‌ترین حجم خاطراتِ کلود (کلاد؟ یا شاید هم کلاود؟) توی فامیل متعلق به اینجانب باشه :|

من کلاد ندارم, باید بسازم یه جا اکانت به زودی...

+همون کلاد بگو شما:دی اینجا که انگلستان نیست:))

الان سرچ کردم چقدر neverhood جالبه . انگار با خمیر بازی درستش کردن. بعدا باید بازیش کنم حتما

آره واقعا با خمیر درست شده گویا. استاپ موشن طور:دی ته بازیش یه قسمت داشت با سازندگان صحبت می کردن و نشون می دادن روند ساخت رو...بامزه بود:دی

مرحله اول برو زیر زمین هی از صندوق نامه بردار تهش جالب میشه:دی حتما بریا! 

۰۲ دی ۱۱:۰۸ المی ...
نمیدانم:-/ :)))

خب برو ته و توی قضیه رو درار:))) این عدم کنجکاویت کشت مارا:))

خونه مامانبزرگمینا بودیم، اونجا هم همه خودی ن تو ساختمون، واحدای دیگه به جز یکی، دایی ها هستن و اون یکی هم آشناس و رفته بود شهرستان پیش خانواده.
خلاصه خیلی "یه بِیبی! تهران مال ماس!" طور، از این شرایط استفاده کردیم و منکری که نکردیم و مسکری که نخوردیم. البته منظور خوردنی های شب یلدا و ایناستا، انار و کدو و تخمه و ... :-" تخمه عاقااا تخمه! دلم خواست الان -_- بگیرم بیارم تو شرکت اینا یه صفایی به زمین تازه تی کشیده بدن -___-

خب خوبه پس, با اون توصیفی که کردی من حتی شک کردم زلزله کار خودتون باشه:))

عهههه نِورهود رو یادته؟ :))
آهنگاش عالی بود. چقدر اونجا که باید لیوانه رو پر میکرد گیر کردم -_- البته به این دلیل که لیوانه رو پیدا نکرده بودم یا چی :-؟ یادم نیس.
ولی خیلی باحال بود داستانش. و خیلی فلسفی طور.
من عاشق ویلی بودم خیلی خر بود :د

بعله که یادمه, پونزده شونزده سال طول کشید تمومش کنیم:)))

قضیه لیوانه رو یادم نیست ولی یادمه یه معجونی بود می خوردیم کوچیک می شدیم و اینا🤔
ویلی خیلی خوب بود:)))) ما برا آدم آهنیه و خرسش گریه کردیم:))))))))

۰۲ دی ۱۳:۰۳ المی ...
ها نیگا اصن من میخواستم راجبه پستت نظربذارما نصفه گفتم:))))(ینی میخاستم یه جوری بگم که ربط داشته باشه یا یه همچین چیزی)

بعد هیچی دیگه وقتی زلزله اومد شدید بود خب طولانیم بود همه داشتن میدویدن لباس میپوشیدن وسایل برمیداشتن دقیقا چهار پنج روز بعد زلزله کرمانشاه بود همه خاطره بدی داشتیم
بعد من با همون ست گل گلی بیژامه ایم داشتم دور خونه دنبال اعضای خانواده راه میرفتم این قضیه که اوشون پیش بینی کردنو تعریف میکردم
بعد اعضای خانواده هم بدون هیچ توجهی حاضر شدن رفتن درم روم بستن:-/
بعد تازه یادشون اومد برگشتن کلید انداختن میگن چرا واستادی وسط خونه حاضر شو بیا دیگه:-/

+دفعه بعد که رفتم مسجد ته توهشو درمیارم غصه نخور:)))

راجع به فرزندم. راجع به!


عجب خانواده فمیلی گای طوری دارین:)))

۰۳ دی ۱۰:۵۶ Shakiba Bahar
خب شما تنها نبودید! ما بعد از این که به این نتیجه رسیدیم که قطعا لوسترا دارن می لرزن به خاطر دویدن بچ های همسایه بالایی بوده، گرفتیم خوابیدیم!:/
بعد هم که متوجه شدیم زلزله بوده بازم گرفتیم خوابیدیم!:/
ولی واقعا نمیشه به یادگاری ها دل نبست:((((((

ما یه دوستی داریم به نام پگول که منتهای غرب تهران می زیه. تا زلزله کرمانشاه رو هم به ما خبر میده. یعنی میاد جیغ میزنه زلزله، دو ثانیه بعدش ما می لرزیم :)) یعنی اگه لوسترامون نلرزه هم بهش اعتماد می کنیم:دی

بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
کامنت های بعضی ها که نام نمیبرم انقدر رو اعصابه که فقط میتونم بگم خدا بهت صبر بده. بلاک هم فکر کنم نمیتونی بکنی .

کامنتم رو اینجا گذاشتم که *** *** یه وقت ناراحت نشه .

راستش منم نفهمیدم چی میگه . حالا تو وبلاگش بیشتر از ۲۰۰ نفر دارن دنبالش میکنن و هر چی سعی کردم بفهمم اون ۲۰۰ نفر دقیقا دنبال چی هستن نفهمیدم

میتونم همه کاربران رو بلاک کنم، لکن نمیخوام هیچکسو بلاک کنم. چون دستم به بلاک آزاد شه دیگه یهو همه تونو بلاک می کنم. هشتگ، خویشتندار :))


+از اونجا که مطمئنم دیده میشه، اسم رو سانسور کردم. :دی

:دی

تو بیان میشه بلاک کرد ؟

آره، ولی باید طرف تو بیان اکانت داشته باشه.مثلا تو رو نمیتونم، نفر قبلیتو میتونم:دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
شوهر مناسب در زمان مناسب
آقای زلزله
گرم باشید و نرم
سین بدون جیم
چرا تحریم؟
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
تگ ها
بایگانی
دی ۱۳۹۶ ( ۱۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک