درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

The office

بازیگران:

آقای رییس: وی در گذشته های خیلی دور مهندس برق بوده، لکن برنامه نویسی یاد گرفته و الان یک تیم مهندس نرم افزار را به سمت چاه هدایت می کند.
همکلاسی سابق آقای رییس: ملقب به «آقای علی چشم عسلی میخوام بیام در خونه دون». وی نیز مهندس برق بوده لکن در این زمینه دکترا دارد. 
آقای بغل دستی: وی تمام وقت در حال آواز خواندن است، و فولدری که رویش گیر کرده و رها نمی کند را می توان «شیش و هشت عروسی» نامید.
آقای بغل دستی سابق: علاقه مند به فلافل، و سامورایی.
خانمِ همکار: تنها عنصر مونث حاضر در اتاق به جز من، که وظیفه تلطیف و تحمل پذیر سازی(!) محل کار را در سکوت بر عهده دارد.
آقای بچه فامیل: بچه فامیلِ صاحب شرکت، کودک سالِ جمع.
آقای بغل دستی بچه فامیل: «شعر یادت نره» ی جمع، همواره در حال زمزمه ی نسخه های تحریف شده ای از گلچین ترانه های فارسی.
آقای مهمان: همکارِ خیلی پاره وقت، هر از گاهی برای ارائه دیتا و جوش دادن مدار به ما پیوسته و سپس غیب می شود.

سکانس اول
روز، داخلی، اتاق برنامه نویسی، ماه اول
[صدای کلاکت]

[آقای رییس،همکلاسی سابق آقای رییس، و آقای بغل دستی بچه فامیل در حال آواز خواندن، همه در حال کد زدن]
[صدای زمزمه آقای بغل دستی در سرسر سکانس به گوش می رسد: بیا بنویسیم روی ابر، رو درخت، رو کی بوردِ ملت، رو ابرا]

آقای رییس:اگه یادش بره...!
آقای بغل دستی بچه فامیل: که قورباغه خوشگله...!
همکلاسی سابق آقای رییس: وای وای وای!
آقای بغل دستی سابق: [صدای سامورایی شمشیر خورده در حال مرگ می دهد]
آقای رییس: «آقای علی، چش عسلی، میخوام بیام در خونه دون»!
آقای همکلاسی سابق آقای رییس: نمیخوام بیاااای!
آقای رییس: همه ش چرت و پرت. بشینید کارتونو بکنید.

[چند لحظه سکوت، صدای چندین کی بورد در حال تایپ شنیده می شود]

آقای رییس: علی علی، هنوووزم پیش مایی...که جفتک می زنی، جای تو بااااقی!
آقای همکلاسی سابق آقای رییس[جیغ می کشد]: دااااغغغغااااان!
جولیک:
face palm
[کات]

سکانس دوم
روز، داخلی، اتاق برنامه نویسی، ماه دوم
[صدای کلاکت]

[آقای مهمان مشغول لحیم کردن مدار است، بوی سیم سوخته و پلاستیک ذوب شده و دود در محل پیچیده]
[صدای آقای بغل دستی در سرسر سکانس به گوش می رسد: دکتر دکتر، دکتر! خون و مرگ و، دکتر! دکتر دکتر، دکتر! بنگر که همه، دکتر!]
آقای مهمان[با صدای آقای رییس]: خیلهههه خب!
آقای همکلاسی سابق آقای رییس[با همان صدا] : خیلههه خب!
آقای بغل دستی[ایضا] : خیلههههه خب!
آقای رییس[جیغ می کشد]: دااااااغغغغغان!

[چند لحظه سکوت]

آقای بغل دستی [ با صدای آقای رییس] : مهمان خَ َ َ سته م کردی!
آقای مهمان[با همان صدا]: خیلههههه خب!
آقای همکلاسی سابق آقای رییس [ایضا] : خیلههههه خب!

[آقای رییس وارد می شود]
آقای رییس: خانوما غذای کدومتون سوخته بوش پیچیده؟
جولیک: بوی سیم لحیمه.
آقای رییس:[جیغ می کشد] داغغغغااااان! خیلی جدی اید شما ولی.
جولیک: :|
آقای بغل دستی سابق: نهار چی داری رییس؟
آقای رییس: فلافل!
آقای بغل دستی سابق: هَه! فَلافل...بااااد داره! [صدای سامورایی شمشیر خورده می دهد]
جولیک:


weird look

[کات]

سکانس سوم
روز، داخلی، اتاق برنامه نویسی، ماه سوم
[صدای کلاکت]

[صدای آقای بغل دستیِ بچه فامیل در سراسر اپیزود به گوش می رسد: بی پولی، حالم این روزا، خیلی بی پوله، آخه هر کی رسید جیب ما رو زد و رفت، مهندس به ما، حقوق نمی ده، دیگه بی پولی واسه من جاده ی یک طرفه ست، میمیرم بری، بی پولی!]
جولیک: آقای رییس اسم خیابونِ صلاح الدینِ ایوبی رو تو این صفحه با عین زده ن، درست کنم؟
آقای رییس: از کجا میدونید با الفه؟
جولیک: :| صلاح الدین ایوبی، جنگ های صلیبی، سردار لشکر مسلمانان...؟!
آقای رییس: آهان...باشه. درستش کنین پس.
[جولیک به سمت میزش برمیگردد]
آقای رییس: شما ادبیات چند زدین؟
جولیک: هفتاد و هشت.
آقای رییس: من صد زدم!
جولیک: خب آفرین. :|
آقای همکلاسی سابق آقای رییس: داغااااان!
آقای بغل دستی سابق: [صدای سامورایی شکست خورده ای در پایان مراسم هاراگیری اش را در میاورد]
آقای رییس: خیلی نامردین...تو چند زدی فلانی؟
آقای بغل دستی بچه فامیل: من نود زدم.
آقای رییس: برو بابا عمرا تو یه شعر بلد نیستی مثل آدم بخونی. فلانکسی تو چی؟
آقای بغل دستی: من نزدم...هاهاها.
آقای رییس: بفرما. خانم همکار شما چطور؟
جولیک:
why me

[کات]

سکانس چهارم
شب، داخلی، اتاق خواب جولیک، ماه چهارم
[صدای کلاکت]

آقای رییس[پشت تلفن]: صفحه نماینده ها رو هم بزنین دیگه بی زحمت، اسم و آدرس هاشون تو دستگاه آقای فلانی هست.
جولیک: چشم، فردا میزنم.
آقای رییس: نه بابا همه ش چهل تان وقتی نمی بره که! همین امشب بزنین!
جولیک: باید براش یه قطعه کد بنویسم که از دستگاه آقای فلانی بخونه بیاره وارد کنه دیگه خب. الان که نمیشه.
آقای رییس: نمیخواد بابا، دستی اسم و آدرسشون رو بزنین تو کد!
جولیک: :| بعدا اگه بخوایم هر کسی رو اضافه کنیم من باید دستی وارد کنم اونوقت، اگه آدرس هاشون عوض بشه هم که هیچی! بعد اصلا معماری برنامه به هم میریزه، لایه دیتا نباید تو لایه ظاهری اطلاعات بذاره!
آقای رییس: نه ببینین، این برنامه رو مهندسای برق طراحی کردن، یه کم معماریش با اونی که شما مهندسای کامپیوتر فرض می کنین فرق داره. شما بزنین خاطرتون جمع بشه اتفاقی نمی افته.
جولیک: منم نگفتم اتفاقی میفته، میگم بعدا نگهداری و تغییر دادنش سخته :|
آقای رییس: نه شما متوجه نمیشین الان، بزنین حالا، باید برقی فکر کنین!

[کات]
[یک هفته بعد]
روز، داخلی، اتاق برنامه نویسی

آقای رییس: خانم جولیک این دستگاهی که آدرس نماینده ها رو ازش زدین اشتباه بوده، بی زحمت یه دور دیگه همه رو از این صفحه وارد کنین!
جولیک: این دفعه براش ماژول طراحی کنم بره بخونه دیگه؟
آقای رییس: نه بابا نمیخواد، همه ش شصت تان! دستی بزنین بره!
جولیک: :|

[کات]
[یک هفته بعد]
روز، داخلی، اتاق برنامه نویسی

آقای رییس: خانم جولیک صفحه نماینده ها...
جولیک:ماژول میزنم. :|

[کات]

سکانس پنجم
روز، داخلی، اتاق برنامه نویسی، ماه پنجم
[صدای کلاکت]

آقای رییس: این پاپ آپ ها هنوز مشکل داره؟
جولیک: کدوم پاپ آپ ها؟
همکلاسی سابق آقای رییس[در پس زمینه]: پاپاپا!
آقای رییس:همینا که قرار بود ترتیبشون رو درست کنین برنامه رو نبندن، اونجایی که پاپ آپ ها باز میشن برنامه رو قطع می کنه.
همکلاسی سابق آقای رییس[در پس زمینه]: پاپاپا! پاپاپا!
جولیک: آها، اون پاپ آپ ها رو هنوز دستکاری نکردم...چیکارشون کنم؟ فعلا بردارم از برنامه؟
همکلاسی سابق آقای رییس[در پس زمینه]: پاپاپا! پاپاپا!
آقای رییس: نه فقط یه کاری کنین پاپ آپ ها فعلا غیرفعال شن تا من ببینم چطور درستش کنیم...
همکلاسی سابق آقای رییس[در پس زمینه]: پاپاپا!
جولیک:

idiots


پی نوشت: بله، اوضاع دقیقا همینقدر بغرنجه.
۱۵ لایک
۰۶ آذر ۱۷:۰۶ ماهی کوچولو
اینا چند سالشونه انقد شادن؟ :))
منی که مشکلی ندارم با نمک پرونی جات بودم کلافه میشدم :/ ممکن بود یهو بگم همه ساکت بودن که ناگهان خری گفت :)) شاید یکم ببندن دهن هاشون رو :/

به جز بچه فامیل که سال دوم دانشگاهه و جهشی خونده و نمیدونم چند سالشه، من و خانم همکار دو سال اختلاف سنی داریم، با بقیه لااقل ده الی پونزده سال. زن و بچه دارن همه شون بابا. :|

من یک بار، وقتی رییسم تلفنش رو گذاشته بود رو اسپیکر و داشت با صدای اهنگ پیشواز مخاطبش آواز می خوند، برگشتم گفتم اونو کم کنین من دارم کار می کنم، هنوز که هنوزه هر از گاهی به هم میگن اوه اوه ساکت باشین الان خانم فلانی میزنه شتر پترمون می کنه. :|

۰۶ آذر ۱۷:۱۱ رامین :)
بغرنج ؟؟؟ والا کلمات مناسبتری وجود داره فکر کنم. خیلی صبرتون بالاست. والا منم آدم شوخی هستم ولی حداقل یه حد و مرزی واسه خودم دارم که کجاها اصن باید شوخی کنم :|

من جدی نیستم، ولی خب چیزایی که باهاشون ممکنه بخندم خیلی خنده دار تر از اینان. خانم همکار با همه اینا می خنده ولی. نمیدونم. شایدم من سخت میگیرم. :|

چه همکارای شنگولی داری، همتون توی یک اتاقین؟ سخته تحمل که :-))))
آخرین گیف عالی بود!

آره، هشت نفریم با آقای مهمان میشیم نه تا :دی

یه همکار دیگه هم داریم که معمولا دیالوگ نداره، ساکت داره کارش رو می کنه اگه بقیه بخندن اونم می خنده!

۰۶ آذر ۱۷:۲۴ آقاگل ‌‌
فلذا پیشنهاد می‌کنم یه کمربند انتحاری ببندی کل مجموعه رو بفرستی هوا :-)

به اینم فکر کردم حتی. :|

دفعه آخری که بهم خیلی فشار اومد میخواستم این دیالوگ شرلوک رو بزرگ چاپ کنم بزنم رو در:
https://qph.ec.quoracdn.net/main-qimg-be0016c36321f4edd7bbdf119bcad84e

۰۶ آذر ۱۷:۳۱ محدثه :)
:)))))))))))
خداوند به شما صبر عظیم عطا نماید همانا :)))))

خداوند یکی از بندگانش را مجاب داشت در زمان سفر کرده، هدفون را اختراع نماید. همکنون نیز در حال مجاب کردن یکی دیگر از بندگانش است که در زمان سفر کرده درمانی برای گوش درد ناشی از هدفون بیابد :))

۰۶ آذر ۱۷:۴۴ ♫ شباهنگ
آدامسم رو مانتوت می‌چسبونن لابد :دی

بعله :| مانتوی نازنینم :(

۰۶ آذر ۱۷:۵۱ مترسک ‌‌
خوبه که، خوش می‌گذره :))

خیلی، خیلی!

۰۶ آذر ۱۸:۰۶ نیمچه مهندس ...
صدای سامورایی چطوریه دقیقا؟یه نمونه داری بذاری؟
من اگه اینجا کار کنم قطعا کرم گوش میشه برام:)

اینطوری: هععععععخخخخخخخخخخ - تمام کرده، می میرد-

۰۶ آذر ۱۸:۵۲ آرزو ﴿ッ﴾
این نوای "دکتر دکتر، دکتر!" ریتمش شبیه یکی از آهنگ‌های ملی‌وطنی‌ـه؟ (همون که توش "رگبار مسلسل‌ها" داره :|)
برای چند روز محیط شاد و مفرحیه، فقط چند روز ولی :))

آره آره دقیقا با همون ریتم!

روزای اول که آقای بغل دستی سابق بغل دست من میشست، یهو بی هوا، در حالی که خیلی جدی داشت به روبرو نگاه می کرد و کد می زد، صدای سامورایی شمشیر خورده می داد. بعد من با وحشت برمیگشتم سمتش فکر می کردم چاییش ریخته روش یا برق گرفتتش یا کدش با سوختن لپ تاپ از بین رفته، میدیدم خیلی عادی داره کد میزنه. :| بعد از یه هفته منتقلش کردن یه گوشه ی دور از من:))

۰۶ آذر ۱۹:۴۹ تک مدی
:|
من به ماه دوم نمیرسیدم
...
ایراد کار اینجاس که همتون کنار همین
یه پارتیشنی چیزی
مدار موازی میبست حداقل فضارو

من هنوز درک نمی کنم چطور ممکنه این همه آدم پر سر و صدا به صورت مجزا در کنار هم استخدام شده باشن و همه شون برای یک بخشِ کاری. احتمالش چند در میلیونه؟ :|

یااااا خدا :|
خداییش من جات بودم بعد یه هفته به تک تکشون میگفتم خداییش اخلاقتون همینه یا دارین مسخره بازی درمیارین منو اذیت کنین :|

اتفاقا منم شک کردم، از خانم همکار پرسیدم گفت همیشه همینطورن:دی

۰۶ آذر ۲۰:۱۹ وب کائنات
از همکاره راضیم :)

ویچ وان؟

۰۶ آذر ۲۱:۳۲ خور شید
آقا خیلی خوبن.. من هم‌چنان دارم می‌خندم و فکر کنم هروقت هم یادش بیوفتم کلی بخندم.
به‌نظر من دوست‌داشتنی‌ن.

حاضری به عنوان agent من کار کنی؟ من تو خونه میشینم کد میزنم، تو توی شرکت بشین رییسم کارم داشت به تو بگه. از انتقال مفهوم به صورت کتبی ناتوانه وگرنه من میموندم خونه کدمو میزدم :))

الان تو رو دارم به شکل کیانوش توی شب های برره تصور میکنم .

تصور کمابیش درستیه :دی

بنظرم یه روز یه شمشیر سامورایی با خودت ببر تک تکشونو نصف کن به جز اون آقایی که صدای شمشیر سامورایی درمیاره. بعد بهش بگو حالا فهمیدی صدای شمشیر سامورایی چطوریه؟؟
بعد اونم نصف کن -_-

قبلش طی یه مراسمی یه سری کتاب رنگامیزی کودک و خمیربازی آریا هم میتونی بهشون بدی خوشال شن

اینم ایده خوبیه :اشک

۰۷ آذر ۰۷:۵۴ • عالمه •
:)))
باز اینطوری فان باشن خیلی بهتره تا اینکه حسادت و اذیت کنن (وی تلاش میکرد تا نیمه پر لیوان را ببیند!)

حسادت و اذیت هم می کنن، خودکار کنکوم رو از رو میزم برداشتن هیچکدومشونم گردن نمی گیره آخرش دست آقای بغل دستی دیدمش ولی روم نشد بگم، به پشت مانتوم هم آدامس چسبوندن یه بار :|

۰۷ آذر ۰۹:۳۸ یک آشنا
عجب !
رو مخی داری ها !
چاره هدفون است خخخخ
ولی معمولا فضای برنامه نویس ها همینه ، موزیک ، سر و صدا و شلوغ بازی
میبینم که همه برقی ها جمعند :)

بابا آخه هرروز هرروز همین دیالوگ ها، همین آواز ها، یه کم وسیع بیاندیشین خب لعنتیا :| مثلا این آقای مهمان که میاد پنج دقیقه یه بار ادای رییس رو در میاره مگه خیلههههه خب و بقیه تکرار می کنن، مهد گل های انقلاب نیست که :|

۰۷ آذر ۱۲:۲۲ .: مهتاب :.
توصیفت عالی بود واقعا....
نوشتن رمان،داستان یا داستان طنزو اگه وقت داری تو برنامت بذار:)
من از الان پیش خرید می کنم:))

اینا صحنه هایی واقعی از زندگی من بود :اشک

فقط اون پاپاپا! :)))

اعصاب نمیذارن برا آدم :| آخر به ریییسم گفتم میخواین بریم بیرون صحبت کنیم ایشون نمیتونن خودشونو کنترل کنن!

چرا هیچ کس به ایزما اون وسط توجه نمیکنه؟:)))
من واقعا دوستش دارم

زندگی جدید امپراطور واقعا کارتون خوبی بود. همه ش ها, همه ش:))

۰۹ آذر ۱۴:۳۱ پریسا ..
آقای رییس آبروی جامعه مهندسین برق رو برده :-/

یعنی خیلی صبرت زیاده دخترووو، من روانی میشم در شرایط مشابه، می بینی که کلاً در دورکاری به سر می برم :-)

من فعلا دارم بر اثر زیاده روی در استعمال هدفون کر میشم:))

کاش منم میتونستم دورکاری کنم, ولی با توجه به اینکه رییسم دچار ناتوانی در منتقل کردن منظورشه ناچارم برم بشینم بیخ گوشش و نه حتی یه اتاق اونور تر:(

سلام.. من حدود ۱۰ سال سابقه کاری دارم، سه جا هم کار کردم، محیط کارت خیلی شبیه اولین محیط کاری منه که هنوزم عاشقشم... قدربدون ، خیلی خوبه ، اینجور محیط ها خیلی کم گیر میاد ، و من کلی خندیدم. بخند و خوش بگذرون، حتی اگه خنده ات نمیاد.

والا من محیط کاراموزیم رو ترجیح میدم, بخش بانوانش خاله زنک و پرحرف بودن و بخش آقایونش کسل کننده و پر حرف, ولی لااقل دامنه صحبت هاشون وسیع بود, یه کلمه رو نود و هشت بار در روز دور نمی گردوندن تکرار کنن, کسی آواز نمی خوند موقع کد زدن,  رییسمونم موقع چایی خوردن از قصد صدای لوله نمی داد که همه سرش جیغ بزنن که حالمونو به هم زدی و بخنده. :/ ایده آل من هیچ کدومشون نیست ولی قطعا اولیو ترجیح میدم از نظر محیط و همکارا.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک