درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

مثلِ کنه چسبیدن

اولین باری که شروع کردم برای کاری تلاش کنم، پیش دانشگاهی بودم. داشتم تلاش می کردم دین و زندگیم رو برسونم بالای پنجاه درصد. دو هفته میخوندی، تست میزدی، از خودت امتحان می گرفتی، آزمون قلمچیت جوابش می اومد و چهل و هشت درصد زده بودی. می فهمیدی دو هفته اشتباه خوندی. یه روش دیگه در پیش می گرفتی و تلاش می کردی و دو هفته اون مسیر رو می گرفتی میرفتی تا آزمون قلمچی بعد و میرسیدی به چهل و هشت قبلی. گیس هاتو می کشیدی و ناخن هاتو می جویدی و جوش هاتو می کندی و زور می زدی و بالاخره می رسیدی به پنجاه. این بالاخره برای من پنج ماه زمان بود. از بهمنِ 91 تا خرداد 92 من داشتم فقط تست دین و زندگی میزدم و دو هفته یه بار میدیدم کوهی که کندم به شیرین نمیرسه و میرفتم سراغ کوه بعدی.


وسطای ماه سوم یا چهارم فهمیدم اینکه جونش رو داشته باشی یه کار رو تو هفته های متوالی هی انجام بدی ملاک موفقیت نیست. مهم اینه که انقدر بکنی تا برسی به اون قله ای که تو رو به شیرینت می رسونه، و وقتی می فهمی تا الان داشتی مسیر رو اشتباه می رفتی، یا وقتی نمیدونی کوهی که انتخاب کردی همونه که باید یا نه، کلنگت رو پرت نکنی تو دره و ول کنی بری.


اصل کار اون ول نکردنه س، وقتی هیچ نشونی از موفقیت نمی بینی.


+عنوان، اسم کتابیه از مرحوم منوچهر احترامی. با تمام احترامی که برای آقای احترامی قائلم، من هیچوقت نفهمیدم هدفشون از نوشته هاشون چیه. ولی کاریکاتور های زیرش رو دوست داشتم. سلمان طاهری می کشیدشون. خوشگل بودن. :دی

۱۴ لایک
۳۰ آبان ۱۱:۵۲ ملکه بانو
جون میدی برای معلمی.
با این تشبیهای قشنگی که می کنی، بچه ها کامل شیرفهم میشن همه چیزو.

دبیرستان که بودم میخواستم معلم شم:دی الان دیگه نمیخوام!

عالی بود خانوم مهندس

متشکرم - پرده ها بالا می رود-

۳۰ آبان ۱۲:۵۰ آقای دیوار نویس
«اصل کار اون ول نکرده»
عالی بود...

-کف زدن حضار-

اتفاقا امروز صبح داشتم به همین چند بار شکست خوردن و اینکه بعدش بازم ادامه بدی فکر می کردم! داشتم فکر می کردم اگه بازم چیزی که می خوام نشه , می تونم برای بار بعدی هم تلاش کنم چون خیلی این چیز و یا همین شیرین رو می خوام به قول تو :دی
بعد داشتم به این فکر می کردم چرا برای باقی ولی قابل درک نیست! داشتم به این فکر می کردم بقیه بفهمن که نمی خوام دست بردارم به جز مسخره کردن و حرف زدن و سوال پرسیدن و زیر سوال بردن کار دیگه ای نخواهند کرد! ولی بازم دیدم اگه ولش کنم هرچی تا حالا اومدم و هر چی کوه کندم خستگیش تو تنم می مونه :/ خلاصه که زیر نم نم بارون و دستهام تو جیبم و موزیک لایت به گوش درحال دو دوتا کردن و فکر کردن به سمت کلاسمم می رفتم.

لطفا موقع رفتن به سمت کلاست دو دست در جیب موزیک لایت در گوش حرکت نکن. کسی به طرفت حمله ور شه در جا باختی.

حتی اگر چهار سال متوالی به نتیجه نرسه زحماتت بازم نباید ولش کرد؟!
خسته میشه آدم:(

به نظرم شما یه تجدید نظری رو روش هات داشته باش:دی


+موقع انتخابات بود کی بود یکی اومده بود گفته بود درختی که چهار سال ثمر نده باید قطع کرد، یکی اومده بود خاطر نشان کرده بود درخت گردو بعد از...ام...هشت سال؟ ده سال؟ پونزده سال؟ خیلی سال خلاصه، به ثمر میشینه:دی

وقتی فقط یه کلنگ داشته باشی راحت تره...تویی و یه کلنگ و یه کوه که همچینم سف و سخت نیس جنسش.تکلیفت مشخصه با خودت
الان منمُ چندون تا کلنگ سنگین با کوهایی که سر به فلک کشیدن و نمیدونم کندنشون کی تموم میشه .یه ذره میکوبم به این کوه استرس کوه شروع نکرده کناری میگرتم میرم سراغ اون یکی و نهایتا همه کوها سرجاشونن.دست و پای خودمم خونی کردم وسط این کلنگ زنیا :/
حق دارم الان همه کلنگامو پرت بزنم یه گوشه و از کوه بزنم به بیابون؟!
تو دو هفته آدم که نمیتونه چن تا کوه بکنه جولیکککککک - _ -
#کوهی از جنس دینی بالای پنجاه رساندنم آرزوست :دی (خدایی من شماهایی که معضلتون درسی مث دینی یا ادبیاته رو اصصصصلا نمیتونم درک کنم :)))))))) )
#کوهای انباشته خرن.شیمی خر تر.فیزیک و ریاضی که ته خر بازی

چون یه کلنگ داری کوهت شله؟ :))
اون مشکل شما رو در پست های بعدی بهش خواهیم پرداخت. اصن میخوام یه تگ باز کنم، خانواده سبز جولیک :))
من اصلا دین و زندگی رو نمی فهمیدم، یعنی با سوال درگیر می شدم که اصن اینی که تو داری میگی به لحاظ فلسفی تو کت من نمیره :| بعد دیگه مشاورم بهم گفت بشین حفظ کن نمیخواد بفهمی چی میگه. نهایتا هم 78 زدم با همون روش و میبینی که چقدر در نگرش دینی من تاثیر گذار بوده:دی
کی با ادبیات مشکل داره؟ ادبیات به این خفانت :قلب

۳۰ آبان ۲۳:۳۶ نیمچه مهندس ...
تو با نوشتن در مورد چنین موضوعاتی از هزار تا مسئول که این مشکلات رو از سر گذروندن و ننوشتن واسه آیندگان بمونه مسئول تری جولیک.
با عنوان موافقم،مثل کنه بچسبید.

من بی نظیرم! :دی

۰۱ آذر ۰۱:۵۷ المی ...
با انواع روش ها خوندم بابا نشد:)))
شاید باید هفت سال تلاش کنم تا بشه:))

چی رو داری میخونی حالا؟

۰۱ آذر ۰۵:۴۵ مترسک ‌‌
استادم همیشه در رابطه با تمرین کردن به همه هنرجوهاش میگه که زیاد تمرین کردن چیزی رو درست نمی‌کنه، کیفیت تمرین و با عشق تمرین کردنه که مهمه و اگر غیر از اینی، بی‌خیال موسیقی شو و برو دنبال یه کار دیگه

کسی که زیاد تمرین می کنه به غیر از عشق چه دلیل دیگه ای ممکنه داشته باشه برا استمرارش؟ :-/


ویرایش: خودم کشف کردم. وسواس. :))

خوشم میاد دختر سختکوشی هستی وبرا هدفت میجنگی

نه بابا! دقت نکردی دیگه, همونطور که اشاره کردم من تا هیحده سالگی برای هیچ کاری تلاش نکرده بودم:))

۰۱ آذر ۰۹:۲۶ مسـ ـتور
اتفاقا دیشب داشتم با یکی از دوستا درباره ی این که چطور عملکردهامون مثمر ثمر باشن صحبت میکردم!
این پست هم یه نکته ی مهم رو در بر داشت که ما فراموشش کردیم!
ممنون از راهنماییت (هرچند از مکالمۀ ما خبر نداشتی!)
(:

بقیه مکالمه تون رو در اختیار ما بذارید استفاده کنیم حالا!

۰۱ آذر ۰۹:۳۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من همین مشکل رو با شیمی داشتم:|
خیلی موافقم! اصلا تا وقتی زنده ای نباید ناامید بشی.

من هنوزم این مشکل رو با شیمی دارم:))

۰۱ آذر ۱۵:۲۰ مترسک ‌‌
مرسی رپلای به خودی :))

پاسخ بزرگوار, پاسخ!

۰۱ آذر ۱۵:۴۰ المی ...
کنکور میخوندم:)))
الان امسال فعلا بیخیالش شدم خودمو چسبوندم به دانشگام

من هنوز متوجه نمیشم در تحصیلات تکمیلی چی میبینید که میرید کنکور ارشد میدید:-/

۰۱ آذر ۱۸:۰۴ مسـ ـتور
فکر میکنم شما از بَر باشید چیزایی رو که ما نتیجه گیری کردیم (:
مثل:
1- از کم شروع کنیم (رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود، رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود)
2- به ضمیر ناخودآگاهامون چیزای منفی رو القا نکنیم چون هر چی بهش بگیم باور میکنه!
3- هر کاری رو که می کنیم دوس داشته باشیم
4- گاهی دیوونه بودن بهتر از عاقلانه رفتار کردنه!!! (توضیحش سخته!)
5- هدف هامون مشخص و منسجم باشن
و...

برایان تریسی ام مگه:))

۰۱ آذر ۱۹:۵۹ المی ...
کنکور میدادم میخواستم پزشکی قبول شم نشد دیگه:-/
حالا گذاشتم باز ی یکی دو سالی بگذره دوباره کنکور بدم😶

آها، فک کردم داری میری ارشد بگیری:دی

چه جالب تبلیغ این کتابو توی مجله گل آقا میدیدم . اون رمان که نفس های اخرشو میکشید . هیچ وقت خریدمش 😂

ما خریدیم, شبیه همون صفحه بچه ها من هم بازی بود که منوچهر احترامی تو مجله می نوشت. من با خود اون صفحه هم مشکل داشتم ولی برادرم دوست داشت گویا:دی

۰۲ آذر ۱۷:۰۳ پریسا ..
یعنی نمی تونم کلنگ رو پرت کنم ته دره، می دونی بعدش دیوونه میشم :-/

این همیشه هم خوب نیست ها، آدم بعضی وقتا باید ول کنه، پشتکار زیادی هم خوب نیست :-|

بستگی داره شیرینه چقدر برا آدم مهمه خب, وقتی شیرین یکی از هدف های زندگی آدمه نمیتونی ول کنی:دی

یعنی عرشد خوب نگیریم ؟

خب بدون اون که نمیشه دکترا گرفت .

بعد دیگه بهمون نمیگن دکتر ، دکتر ، دکتر ، دکتر ، دکتر ، دکتر ، دکتر ، دکتر ، دکتر ، دکتر ، دکتر ، دکتر ، دکتر و ...


دیدی شلدون چقدر هاوارد رو به خاطر مدرک فوق لیسانسش مسخره میکرد . تازه اون بدبخت تو ناسا بود .

از دست شلدون ها به تحصیلات تکمیلی پناه نبریم یعنی ؟

از دست شلدون ها به خدا پناه ببرید و برا شلدون ها زندگی نکنید.

تازه از ام آی ای ارشد گرفته بودا. بدبخ:)) مامانشم میگفت تو ارشد داری همه ارشد دارن:))

البته مثالتون یکم یه جوری بود ، خب شما دخترید پس اینکه هدفتون رو به شیرین تشبیه کنید شاید اصلا درست نباشه :))

مثلا هیچ دختری توی تاریخ نبوده که خودشو برای یه معشوق به در و دیوار بزنه:دی

تهمینه؟

۰۳ آذر ۱۳:۲۳ پـــــر ی
درباره کندن جوش ها موافقم :))))

درباره چیشون دقیقا موافقی؟

آقای احترامی این قدر می نویسه تا بالاخره دل جولیک ها رو به دست بیاره. هدفش پرت نکردن اون کلنگه است لابد :))

آقای احترامی فوت کرد چند سال پیش. خیلی پیر بود:دی

:))) خدا بیامرزدش. نمی شناسمش اصلا. بالاخره ضمانتی نیست که به شیرین برسی. مهم همون ول نکردنه

یه صفحه تو بچه ها گل آقا داشت به اسم «بچه ها من هم بازی» در مورد یه تک فرزند به اسم جمشید بود و ماجراهای روزمره ش. مثلا این «مثل کنه چسبیدن» داستانش اینه که جمشید میره پیش مامانش که داره آشپزی می کنه و مامانش میگه به من نچسب. میره پیش باباش که داره یه کار دیگه می کنه و باباش میگه انقدر مثل کنه به من نچسب. میره پیش مامان بزرگش و همین داستان و بعد میره پیش بابابزرگش میشینه نگاش می کنه. بابا بزرگش میگه چی میخوای پسرم؟ میگه میخوام مثل کنه به شما بچسبم. بابا بزرگشم میگه باشه. بعد جمشید میره و مثل کنه به بابابزرگش می چسبه و ولش نمی کنه.

:دی

+الان به خاطر آوردم حسنی نگو یه دسته گل رو هم ایشون سروده بوده!

کامنت اول ابیک رو با جوابش باید قاب کرد زد به دیوار :))

برو پسر جان ملت رو مسخره نکن سرت میاد. خوبه کامنت خودتو قاب کنیم بزنیم به دیوار؟

سینا من آیبکم نه ابیک

آی‌بَک، اگه بخوایم راحت تر خونده بشه حتی.
البته باید بگم منم آبیک می خوندم تا اینکه با وبلاگت آشنا شدم:دی

بابا مسخره چیه ! 😂 هرچی خنده داره به معنای مسخره شدن نیست .

+ بله ایبک جان متوجه شدم بعد از ارسال کامنت :)) ابیک رو اخه یه جا شنیده بودم فک کردم اونه ^^

خلاصه که ما حواسمون به همه چی هست!

۰۳ آذر ۱۹:۳۸ پـــــر ی
اینکه می کندیمشون :)))

آها:))

I back :/ 😂

برو از چاپارمیلت خجالت بکش :))

کوفته😂 ظاهر مهم نیست باطن مهمه ! درسته ایمیلم چاپاره ولی الان خودم خارچم :)))

مبارکا:دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک