سوپرنچرال

وقتی بچه بودم قبل همه امتحانای مدرسه دل و روده م میپیچید به هم. بهش میگن سندروم روده تحریک پذیر. یعنی سعی کن استرس نگیری وگرنه کارت تمومه. مادر جان بهارم بعضی وقتا  می اومد باهام، آرومم میکرد.  بعضی وقتا از دم در خونه با ذکر برو من دعات می کنم دلگرمی میداد. حالا شایدم درو می بسته و میرفته پیاز تفت بده برا نهار ها. ولی یه دلآویزی به من میگفت که یعنی نیروهای ماورایی باهاتن و اینا.

عارضم به خدمتتون که جهت دادن امتحان معرفی به استاد سه واحدی دانشگاهم و کارم تمومه.

تنها ام هستم.

ایمانمم به ماورائ طبیعه از کف داده م.

:دی

ویرایش: هیجده شدم خدا سوپرا و نچرالاتونو خیر بده! :دی

۹ لایک
ما برات دعا میکنیم.
خدایا به حق همه ی دفعاتی که ما رو خندونده، موفق بشه!

:)) مرسی واقعا، داشتم فکر می کردم چه نقطه مثبت دیگری در زندگی دارم که به ملت چیزی افزوده باشم و حقیقتا هیچی به ذهنم نرسید:))

۱۵ شهریور ۰۸:۴۵ آرزو ﴿ッ﴾
در راستای نظر اول:
آمیـــــن :)

-صلیب بر خود می کشد-

۱۵ شهریور ۰۸:۴۷ نیمچه مهندس ...
تو خودت یک ماورای طبیعه هستی.
تو میتونی!
و همون که یلدا گفت.

من که بی نظیرم و شکی درش نیست، لکن حالا دیگه خب:دی

۱۵ شهریور ۰۸:۵۸ ماهی کوچولو
نگران نباش عزیزم
درسته دعای مادر جان بهار چیز دیگه است ولی من برات دعا میکنم و آیت الکرسی میخونم

من حقیقتا معتقدم یه چی میگفته من دلم خوش باشه :-" وگرنه اگه اونقد دعا می کرد معراج می کرد اصن :)) هی هرروز هرروز :))

۱۵ شهریور ۰۹:۰۰ احسان ‌‌
ان شاء الله درست میشه :)

18 شدم! ^_^

۱۵ شهریور ۰۹:۳۲ ♫ شباهنگ
ببین اگه درستاتو خوب نخونده باشی نیرو یا شایدم انرژی ارسال شده از طرف ما هیچ اثری نداره :دی



فقط خواستم کامنتم متفاوت جلوه کنه، وگرنه واضح و مبرهن است که آرزوی ما موفقیت روزافزون شماست.

استاد به من گفت این سیستم گلستان رو میبینی؟ - ای شریفی، همانا تو نمیدانی سیستم گلستان چیست. سیستم انتخاب واحد نیمی از دانشگاه های تهران است!- بشین براش متدولوژی بنویس، یه برنامه شیش ماهه بده که بشه یکی عین اینو زد، معماری براش طراحی کن، و بگو برای تضمین کیفیت چه کارایی می کنی. پنج صفحه خروجی میخوام، دو ساعت وقت داری. برو خدا به همرات. 

:|
یعنی میگم اونی که گفته معرفی به استاد بگیرین آسونه، باید از زبون کوچیکه دار زد.

لعنت به ibs

گود لاک :)

واقعا. :|

مرسی:)

کیو بفرستم انرژی بده؟!هری پاتر ؟!:))

هرمیون رو بفرست بابا هری فقط اکسپلیارموس میزنه شتر پتر میشیم:))

به قول شاعر که میگه: هر چی آرزوی خوبه مال تو :دی

هر چی که خاطره داریم مال من؟:))

+همه چی مال من شد >:)

دعاهامونو به سمتت روانه میکنیم :)
موفق باشی همیشه ;)

ممنان:))

من سر کنکور اینجوری شدم :|
وارد جزئیات نمی شم حالا :د

اتفاقا من سر کنکور خوشبختانه و استثنائا اینجوری نشدم. :دی

۱۵ شهریور ۱۶:۴۶ محمود بنائی
:)) خیلی هم عالی!
این معنی استرس برای درس را هیچوقت درک نکردم ولی استرس های دیگر را چرا! کلا هرچیزی که بخواد عوض بشه من اضطرابش را دارم مثل خونه، مثل محل کار، مثل نوع زندگی، مثل دوست و همکار و... :/

من استرس برای همه چی رو درک کرده م. حتی استرس برای کنسرتِ آموزشگاه موسیقی همکلاسیم و اینکه خراب نکنه :|

۱۵ شهریور ۱۹:۴۳ مترسک ‌‌
قابل نداشت D:

:دی

خوشبحالت....واسه من یه سال دیگه مونده :(

متاسفانه اصلا در شرایطی نیستم که همدردی کنم و فقط میتونم بگم یوهاهاها:))

یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|