درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

اولَسبِلنگاه (3)

خب تا اینجای کار دیدیم که توپ به تیردروازه برخورده و واکاشیمازو طی یک حرکت ژانگولری اونو مهار کرده و برای تاکشی در اون سوی زمین پرتاب کرده. اینک تاکشی صاحب توپه و کاکرو داره میدوعه که خودشو بهش برسونه.


---

نزدیکای غروب رسیدیم به محل اقامتمون. یه مجموعه کلبه بسیار تمیز، روی یه تپه کوتاه، مشرف به یه دره باحال پر از درخت های بلند که تمامش زیر مه بود. انگار بالای ابرها باشی تو سرزمین لوبیای سحرآمیز! تقسیم شدیم و وسایلمون رو ولو کردیم تو کلبه ها و از اونجا که اونقدر روشن نبود که بشه رفت پیاده روی، و انقدر شب نبود که وقت شام باشه، و انقدر تاریک هم نبود که بشینیم ستاره ببینیم، به اقدامات جانبی مشغول شدیم. ابتدا به ساکن این مساله پیش اومد که گونی پیاز ها گم شده بود. بنابراین از اونجا که ابتدایی ترین مرحله درست کردن تمام غذاها خرد کردن پیازه، نزدیک به یک ساعت جماعتی با دیگ و روغن و رب و نون سرگشته ایستاده بودیم تا پیازا گیر بیاد. در این مرحله ما متوجه مساله جالبی شدیم؛ من و پگاه معتقد بودیم که وقتی من دارم کوله بر پشت از تپه میرم بالا و دستم خالیه چرا یه باکس آب معدنی نبرم که کمک کرده باشم؟ و دخترایی که ما رو تو مسیر میدیدن میگفتن «برا چی داری آب معدنیا رو میاری بالا؟! پسرا باید بیارن!» و خب عملا یه سیلی به برابری جنسیتی و یه لگد به جنبش های فمنیستی سراسر ایران می نواختن میرفتن :))

بعد پلیسای قسمت قبل تا اینجا دنبالمون اومده بودن که «شما که پنجاه نفر رو تو یه وانت سوار کردی، اینجا میخوای چیکار کنی!؟» و هی برادران میومدن تو کلبه ها میگفتن بچه ها خواستین برین بیرون حجاب کنین و اینا. :)) ببینید من یه چیزی میدونم میگم وانت خوب نی. :|

پس از گیر اومدن پیازا رفتن که گوشت هارو بخوابونن تو پیاز که کباب درست کنن و ما بیکار شدیم لذا نشستیم به مافیا بازی کردن. نیمی از جمعیتی که ابراز علاقه کردن مافیا بازی کنن بار اولشون بود، و من که بار دومم بود بار اول تو تولد فراری بازی کرده بودم که انقد سوتی دادم منو گذاشتن خدا که درگیر بازی های پیچیده بینشون نشم :)) و اون رو هم نتونستم درست انجام بدم و مجبور شدن یه نقش جدید تعریف کنن که سروش الهی بود و به من میگفت باید چه جمله هایی رو کی بگم. بنده خدا سروش الهی خودش عضو مافیا هم بود، باید در حالی که نقشه می کشیدن یکی رو بکشن، به منم میگفت حالا چشماشونو ببندن، حالا دکتر رو بیدار کن، حالا فیلان، همه هم بهش مشکوک بودن تنها دفاعشم این بود که من سروش الهی ام :)) خلاصه با همین وضع این دوستانمون بازی رو شروع کردن و از شش تای مافیا، چهار نفرشون تازه کار در اومدن. :| بعد اینا مافیاشون ورژن advanced بود، فقط شهروند و مافیا و دکتر و کاراگاه نداشتن. یه گادفادر داشتن (!) که تنها فرقش با بقیه مافیا این بود که کاراگاه نمیتونست بفهمه مافیاست و شهروند عادی معرفی میشد، و یه ناتاشا هم بود که میتونست یه نفر رو ساکت کنه یه دور و اون یه نفر اون یه دور حق حرف زدن نداشت. من و پگاه مافیا بودیم، و تا آخر هم تنها نقش مفیدمون رای دادن بود :)) و به شکل عجیبی شهروندان دونه دونه خودشونو کشتن و ما با تنها یک نفر تلفات موفق شدیم بر اونها پیروز بشیم. :دی بعد من از اونجا که بلد نیستم استراتژی بچینم کاملا حسی و شانسی رای می دادم و هر سری که رای می دادم یکی از شهروندان که بازیکن حرفه ای بود با پشت دست میخوابوند تو پیشونیش که اینا چرا اینطوری رای میدن من چرا سر در نمیارم :))

پس از شکست دادن شهروندان گاتهام سیتی و صرف شام که کباب و نون و گوجه و ماست تو لیوان بود، برخی چادر علم کردند و برخی رفتند تو کلبه ها که بخوابن. من و پگاه قدری ستاره دید زدیم، قدری با گاو صاحب کلبه ها مکالمه برقرار کردیم و سر انجام رفتیم تو کلبه که بخوابیم. ولی شما اگه رفتید نرید تو کلبه ها. چادر بزنید. ستاره ببینید. صب هم زود بیدار شید طلوع رو از لای ابرا و مه تو دره ببینید. اگه هم عکسی از من به دستتون رسید که چهارزانو کف زمین ولو شده، خوابش برده، مسواکش رو عین توت آنخ آمون به دست گرفته و حتی شال و کاپشنش رو هم در نیاورده، من کاملا تکذیبش می کنم. تنها اتفاقی که اون بین افتاد این بود که رهبر تور در زد، ما در رو گشودیم، یه دست با پنج تا سیخ کباب اومد تو که «اینا زیادی اومده! نفری یدونه بکنین بخورین!» و ما هی از پشت در انکار که آقا ما گشنه نیستیم صاحب دست از اونور در اصرار که بخورین تعارف نکنین :))

صبحگاهان با حمله مسلحانه فرد یا افرادی به در کلبه از جا پریدیم. البته خیلی هم صبح نبود، هفت اینطورا بود. خورشید در اومده بود، بچه ها یه سری رفته بودن طلوع رو دیده بودن، الان میخواستن برن صعود به بالای کوه های پشت سرمون برای دیدن مناظر هیجان انگیز تر. صبحونه نخورده راه افتادیم و با ذکر «بیست دقیقه مونده» «بیست دقیقه ای رسیدیم» و «همین بغله» شیب پیمایی طولانی ای رو آغاز کردیم که تا ده و نیم صبح به طول انجامید. اینطوری بود که یه نفر آمپلی فایر به دست جلو می رفت، یه عده بندری زنون پشت سرش، و من و پگاه در حال لذت بردن از مناظر مستقلا به پیش میرفتیم. :دی از این مسیر تعداد زیادی سلفی موجوده که خب ما توش نیستیم چون  تف به ریا ما دانشجوی بهشتی هستیم و به شیب عادت داریم و تف به ریا تر، اون موقع که ملت خسته میشدن وایمیستادن سلفی بگیرن ما داشتیم میرفتیم بالا برسیم به نوک قله. :دی

لکن ما نرسیدیم به نوک قله. نیم ساعت مونده به رسیدن به اصل قضیه ملت دیگه واقعا بریدن و ایستادیم کلی عکس گرفتیم و برگشتیم پایین. :|


صبحونه پنیر محلی و مربای محلی و نون محلی و چای کیسه ای خوردیم. بسیار خوشمزه و بسیار مناسب :) بعد ملت نشستن پانتومیم بازی کنن و پگاه منو برداشت بریم ماجراجویی. در دانشگاه، پگاه به خاطر کشف کردن مسیر های عجیب و ناشناخته از دانشکده ایکس به دانشکده ایگرگ، به فرد-جرج ویزلی شهرت داره(اگه هری پاتر نخوندید، حقتونه، بهتون توضیح نمیدم یعنی چی تا دلتون آب و جیگرتون کباب شه. :دی) لکن در این مسیر من به این حقیقت پی بردم که وی در واقع یک ایندیانا جونز درون داره که کلا دوست داره به جای عبور از مسیرِ صافِ موجود، مسیرِ ناصاف و پر از پستی بلندی و بعضا غیرقابل عبورِ ناموجود رو بپیمایه. :| با همون آل استارِ کف تختی که ذکرش رفت، پگاه رو در تپه ها دنبال نمودم و از سمت راست تپه رفتیم پایین، تپه بغلی رو دور زدیم، از یه گاو عصبانی فرار کردیم، و از لای فنس های سمت چپ تپه سر در آوردیم که میشد پشت جایی که ملت داشتن سیب زمینی پوست میگرفتن برای ته دیگ نهار. من و پگاه هم که بسیار بچه های کاری و با ویجدانی هستیم، رفتیم کمکشون. مامانِ اون خانواده ای که همراهمون بودن یه ماهیتابه عظیم پیاز داد به من و من بردم که تفتشون بدم، و پگاه هم چاقو جیبیش رو دراورد نشست سیب زمینی پوست بگیره. یه سری هم آبلیمو زیادی آورده بودن میخواستن نفری یه قاشق بدن به بچه ها(!)، شربت آبلیموش کردیم ریختیم تو بطری نوشابه ها و تا خود تهران هم همراهشون بود و فکر کنم تهش یکی برد خونه انقدر زیاد شد:)) یه شیشه آبلیمو رو میخواستن برنگردونن، عوضش سه تا بطری شربت به بارشون اضافه شد:)) نارخاتون هم در آن سوی کادر مشغول درست کردن سالاد شیرازی و تقسیمش در لیوان های یکبار مصرفی بود که نقش کاسه رو بازی می کردن.

نهار ماکارونی بار گذاشتن با ته دیگی که هرگز به دستمون نرسید ( :دی ) و ما رفتیم به پانتومیم بپیوندیم که به جز تشخیص کلمه «سمپوزیوم» ، به شخصه هیچ نقش مفیدی در بازی نداشتم :دی در حین بازی متوجه تور دانشجویی دیگری شدیم که بچه هاشونو رو سوار کامیون کرده، همون مسیری که ما صبح رفتیم رو داشتن جیغ و هلهله کشان به پیش میرفتند. :| بعد بچه های تور ما رو تا ولشون می کردی شروع به رقص می کردن و هر کی از بغل ما - در نقش تدارکات آشپزخونه- عبور میکرد یه نگاه به عروسیِ اونور (:دی) و یه نگاه به ما میکرد و می پرسید «شما تورید یا خانوادگی؟!» و مامانِ جمع سریع میگفت «خانوادگی!» و طرف سری به تاسف تکان داده و رد میشد. نتیجه ای که میگیریم اینه که اگه خانوادگی بزن برقص کنید مشکلی نیست، سعی کنید خانوادگی باشید همیشه. :دی


پس از نهار هم ما رو ریختن تو اتوبوس و تا خود تهران تاختیم-تو مه، تو مه بارش، تو آفتاب، تو ابر، زیر نور ماه- و ساعت دوی صب رسیدیم سر خیابون ما. پگاه رو سوار اسنپ نموده، خودم چاقو جیبی پگاه در این دست و قمقمه آب یخ در اون دست دویدم تا خونه. چون برادرم فکر کرده بود من تا صب نمیام و عوض اینکه بیاد سر خیابون دنبالم، خوابیده بود. :)) نتیجه اخلاقی این قسمت هم اینکه ساعت دوی شب نرید دور دور، شاید یه دختر تنهایی با یه کوله پنج کیلویی داره میدوعه بره خونه و تنها وسیله دفاعی همراهش چاقو جیبی رفیقشه و با دیدنتون زهره ترک میشه. :))


آیا اینطوری سفر رفتن رو توصیه می کنم؟

اگر سخت گیر نیستید، مذهبی نیستید، ضعف بدنی ندارید، پایه بزن برقصید، کفشِ مناسب دارید، عاشق داشتن عکس از خودتونید، آره.


آیا پشیمونم؟

نه. هرچند دلم برای گوشیم تنگ شده. هق.


آیا خوش گذشت؟

بله، صد البته. ولی اگه دوباره برم:

1- اون کوهی که صعود نیم ساعت آخرش رو بیخیال شدیم تا تهش میرم. تا بقیه بخوان برسن پایین و ده بیست تا سلفی دیگه بگیرن، ما سه بار رفته و برگشته بودیم :))

2-خودم دوربین می برم که از مناظر اطراف عکس بگیرم. تقریبا اصلا مورد توجه کسی واقع نشد که ما داریم از یکی از بکر ترین مسیر های شمال عبور می کنیم و با وجود داشتن نزدیک به ده عدد دوربین عکاسی حرفه ای در جمع، تقریبا هیچ عکسِ «فقط منظره» ای بین عکس ها نیست که من بخوام نشونتون بدم. :دی


پی نوشت: گوشی رو باز کردیم، پنیرهایی که توی مدار هاش تشکیل شده بود تمیز کردیم، دوباره بستیم و روشن کردیم، لکن دیگه به اینترنت وصل نمیشه، صداش بالکل از دست رفته، و شارژ هم نمیشه. کلا بیست درصد شارژ داشت که طی عملیات بک آپ گرفتن از دیتای داخلش تموم شد و دیگه روشن نمیشه. روحش شاد و یادش گرامی.

پی نوشت تر: شرمنده که عکس نمیذارم، متاسفانه بیشتر عکس ها حالت سلفی داره، ملت توشن، نمیشه گذاشت! عکسای گوشی پگاه هم که پگاه بهم نمیدتشون. :|

۶ لایک
ماسال عااالی ه... جواهر ده رو هم من خیلی دوس دارم اونجاها، یبارم رفتیم یه جا یه کلبه وسط جنگل و مه بود، یکی از زیباترین فضاهایی بود که تو کل زندگیم درش قرار گرفته بودم. و چون اسم صاحابش کوروس بود، به کلبه ی عمو کوروس معروف شد (بر وزن کلبه ی عمو تام نوشته ی هریت بیجر استو که تو کتاب چندم دبیرستان بود)

+چاقوشو از جیبش دروورد سیب زمینی پوس گرفت؟ :| فککنم شما اعضای مافیای راست راسکی اید :|
سروش الهی :)) ناتاشااااا :))) وای ناتاشا عالی بود. اصغر کُپک نداشتین؟ د

بعد یه بازی آنلاین هم هست به اسم town of salem.
تو همین مایه هاس، من یه زمان شدیییدا معتادش شده بودم. بعد به عنوان گادفادر یا مافیوسو یا قاتل سریالی می تونستی یه نوت بنویسی و فرداش که مردم شهر جسد رو میدیدن نوت تو هم نمایش داده میشد :))
یه نقش مدیوم هم داشت، که میتونس با اونایی که مردن حرف بزنه و فرداش نظراتشونو به مردم شهر انتقال بده. کلا خیلی حال میداد الان اگه نتم حجمی نبود میرفتم بازی میکردم دلم خواس :(((

+سمپوزیوم رو چجوری فمیدی خداییش :| =_=

یه چاقو سوییسی داره، همه جا همراهشه. قاشق چنگال و قیچی و موچین و سوهان و پیچ گوشتی چارسو و انبردست کوچک هم توش هس :دی

چریکی می زیه کلا بچه :دی

به نظرم یه کم دیگه به تخیلشون اجازه بروز می دادیم اصغر کپک و افعی و لئون د پروفشنال هم توشون در میومد :))

+یارو شروع کرد با یه عده خیالی حرف زدن، بعد یکی گفت کنفرانسه؟ اشاره کرد که یه چی تو همین مایه ها. ملت شروع کردن همایش و گردهمایی و مراسم و جشن و اینا رو گفتن، منم سر مسخره بازی گفتم سمپوزیوم؟ گفت آره :)) یه بزرگواری اونجا بود دکترای برق شریف می خوند، یه نگاهِ «تو دیگه از کجا اومدی خداییش» به من کرد وقتی اینو گفتم :)) همونی بود که پیشنهاد داد پرده ها رو بکشیم با اسنایپر نزننمون:))
بعد تازه این خوب بود که، یه سوسپانسیون گفته بودن، افتاده بود به یه روان شناس، نمیدونست چی هس، سعی کرد با سس و پانسیون نشونش بده و خب موفق هم بود. :)) گفتم اگه میدونستی چیه، به شربت معده ربطش می دادی سریع در میومد. :)) یا مثلا زپرتی افتاده بود به یه مهندس برق، بعد داشت با خط کش تی بخش «تی» رو نشون می داد. بابا مگه ما معماری خوندیم آخه؟ تو کجای زندگیت به خط کش تی برخوردی که الان این به ذهنت اومده؟!:)) بعد یکی میخواست زیمباوه رو با میوه نشون بده. :|
از همه بهتر یکی میخواست نمیدونم چی چیِ لاهه رو بگه، و یه جوری رسوند که یه شهر تو سوییسه. و جالب اینکه ملت فهمیدن منظورش لاهه س :)) البته من خودم تا قبل اینکه دوستم تو لاهه بره دانشگاه فکر می کردم لاهه تو عربستانه ولی خب :-"

خیلی خوب بود جولیک
یاد یه اردو دوران کارشناسیم افتادم
با این تفاوت که همه اینایی گفتی بود، به انضمام آب بازی در یه منطقه کوهستانی که به بطری ام راصی نبودن، نایلکس اب میکردن میریختن رو هم، دوش بود رسما
حالا کار نداریم ایده نایلکسو خودم دادم بعد وایستادم تو ارتفاعات نظاره کردم فقط
...
باشد که سفرنامه بیشتر بخونیم ازت

آب بازی رو در قسمتِ اول دنبال کنید. :دی

۱۳ شهریور ۲۰:۵۴ نار خاتون
بابا من عکس از طبیعت دارم... عکاسا گرفتن که دخترم...

رو کن خب قشنگم:دی

من راستش گروه رو رفتم پایین تا دوردست ها، عکسِ منظره ای که توش آدم نباشه پیدا نکردم. همه شون یکی گوشه ش ژست گرفته بود. :دی یه سری هم یکی از بچه ها تو اتوبوس در حال حرکت گرفته بود از اون دره هه که مه پوشونده بودش. دیگه نبود.
پگاهم که عکسا رو نمیده:))

۱۴ شهریور ۰۸:۰۶ میرزاده خاتون
چقدررر عالی. خوش به حالت. دلم برای سفرهای این مدلی تنگ شده، ماجراجویانه‌طور (:
می‌شه بگی با چه توری رفته بودی؟ صفحه یا کانالی تو فضای مجازی ندارن؟

والا، دارن، لکن من از ترس افشای هویت اسمشون رو رو نکردم :دی

از این تور دانشجویی ها بود:دی

۱۴ شهریور ۱۱:۰۱ ماهی کوچولو
هنوز نخوندم
فقط میتونم بگم خیلی جای خوشگلی بوده :دی نارخاتون عکس آبشاره رو نشون داد دیروز :دی

خودشم زیرش بود؟ :| چون من تو عکس آبشار نیستم، با اینکه داشتم قدرتمندانه رو به دوربین دست تکون می دادم :)) فکر کنم وقتی عکاس دکمه شاتر رو فشار داد من زیر آب بودم :)))))

۱۴ شهریور ۲۱:۰۵ ♫ شباهنگ
ادامه ندارد :(

نه دیگه تموم شد:دی

۱۴ شهریور ۲۱:۰۶ ♫ شباهنگ
و سوال اساسی که پسِ ذهنم منو با خودش درگیر کرده اینه که چرا پگاه عکسا رو احتکار کرده.

نمیدونم والا :|


۱۵ شهریور ۰۱:۰۰ مهرداد ارسنجانی
قسمت اولش رو وقتی نوشتی من اصلن انرژی نداشتم، کامل نخوندم ، گفتم بذار فصل تموم شه با انرژی بخونم :دی

حس میکنم این ی مُنولوگ بود که داستان پگاه رو به نمایش کشیده بود ، کاش اونم سفرنامه مینوشت از نگاه اونم میخوندم داستان رو:دی
چقدر خوبه این بشر.
شما هم خوبی ، هوا هم خوب بوده ، فقط تور خوب نبوده :))
من یبار با تور کویر رفتم ، پشیمون شدم ، اصلن نمیتونستم تحمل شون کنم ، همش میگفتم چرا من الآن ی ماشین گان ندارم ؟! :))

پگاه انقد خوبه که من هروقت سرخورده میشم که چرا درس نخوندم رتبه کنکورم برسه به تهران یا شریف به این فکر می کنم که اگه می رفتم اونجاها هرگز پگاهو نمیدیدم و بعد غرغروی درونم دهنشو میبنده:))

 
به نظرم بچه های خوبی بودن فقط من از کامفورت زونم خارج شده بودم و بهم فشار اومده بود کمی:دی

۱۹ شهریور ۱۶:۲۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
سفر خوبی بود. به من که خوش گذشت دی:

مرسی، جات سبز :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک