اولَسبِلنگاه (2)

با تشکر از شما خوانندگان گرامی که یک هفته بنده و توپ و کاکرو رو تو هوا تحمل کردید تا ببینید این هفته کی شوت می زنه و گل میشه، با قسمت دوم سفرنامه در خدمت شما هستیم.


بالای کوه، در حالی که پگاه بر اثر فشار ناشی از صعود همزمان با هل دادن من پاهاش داشت می لرزید و دیگه رمق براش نمونده بود، اعلام کردن که دیر شده و با وانت برمیگردیم پایین. پنجاه و یه نفر، در معیت تعدادی کوله، پشت یه وانت. در اینجا لازم به ذکر می دونم که اولا، سوار کردن ملت پشت وانت، از نظر قوانین راهنمایی رانندگی غیرقانونیه. چه یک نفر، چه پنجاه و یک نفر. دوما، پشت وانت نهایتا بیست تا گوسفند جا میشه، نه پنجاه و یک نفر.

قسم می خورم که مقاومت کردم و نخواستم سوار شم. و پگاه شهادت میده که منو به زور سوار کردن و وقتی ما سوار شدیم، ده نفر تصمیم داشتن پیاده بیان. وقتی نهایتا اون ده نفر هم سوار شدن، من یه پام کف وانت بود، سمت لبه وانت بودم و کمر به بالام به هیچ جا وصل نبود، یه کوله عظیم پشت سرم کف زمین بود که عملا امکان انداختن وزنم روی نفر عقبی رو منتفی می کرد، و آرنج یکی از پسر ها که خدا می دونه چی رو دو دستی نگه داشته بود، وسط جناغ سینه م بود. از اون طرف پگاه سه کنج دیواره و در وانت بود، در همون شرایط، و منو از پسِ گردن گرفته بود که نیفتم. خودش به چی بند بود؟ به هیچی. رهبر تور دستشو دراز کرده بود حمایل کرده بود بین پگاه و فضای آزاد پشتش، و با توجه به اینکه یه نفر بینشون ایستاده بود، هیچ گونه تضمینی نمیشد داد که میتونه نیروی کافی وارد کنه برای نگه داشتنش.

حالا من نمیدونم وانتیه میخواست جیغ ما رو دراره یا توجیه نبود یا چی، ولی با سرعت پنجاه-شصت-هفتاد تا راه افتاد و همه به جهت های گوناگون پرتاب شدن. شاید برای یه عده بامزه یا خنده داره که در حال حرکت از پشت وانت پرت شن بیرون، ولی برای من نیست. من عملا به هیچی وصل نبودم به جز دست رفیقم که منو از ته دره به دندون کشیده بود بالا و خودش جون نداشت هیچ، به هیچ جا هم بند نبود. بسیار سعی کردم اشک بریزم و ادای غش و صعف درارم تا مدیر تور که تو صورت من ایستاده بود بترسه من بمیرم و بندازنم پایین، لکن افاقه نکرد. لذا، چند متر جلوتر که طرف زد رو ترمز که یه عده دیگه رم بچپونه بین ما، من پریدم بیرون.

حالا در اینجا راویان دو دسته میشن: از زاویه دید من، من پریدم پایین، و یکی از رهبران تور پشت من پرید پایین که عه تو چرا پیاده شدی؟ من بسیار محترمانه عرض کردم که شرمنده بزرگوار، من ترجیح میدم دیر برسم پایین، ولی زنده برسم پایین. ایشون عرض کرد که عه خب اگه می ترسی بیا برو جلو بشین. بنده عرض کردم که خیر، شما میخوای یکی دیگه رو به جای من به کشتن بدی، نمیخوام آقا. من پیاده میام. ایشون گفت باو وانت امنه، و در این مرحله من منفجر شدم. با پشت دست کوبیدم به کابین وانت و جیغ زدم این امنه؟! این امنه؟! فیزیک خوندی؟! این امنه؟! سپس در حالی که رهبر تور ماتش برده بود که «فیزیک خوندی چه ربطی داشت؟» من راه افتادم که برم. پگاه هم در حالی که داد میزد «اون دوربین کیه دستت؟ بیا لااقل پسش بده به صاحبش!» دنبالم راه افتاد و رهبر گرامی هم در حالی که عذرخواهی می کرد که بابا ببخشید حالا خودتو ناراحت نکن دنبالمون می دوید. 

از زاویه دید پگاه، من پریدم پایین، دیالوگ بولد شده بالا رو داد زدم، دوربین رو پرت کردم سمت آقای رهبر، و در حالی که جیغ می زدم من یه پام رو زمین بود، دور شدم و پگاه در حالی که آقای رهبر رو بین من و خودش حمایل کرده بود که ترکش هام بهش نخوره، دنبال من راه افتاد. لکن مشخصه که زاویه دید من بسیار معتبر تره.

وانت هم پشت سر ما گازی داد و در حالی که ملت جیغ زنان و خوشحال مشغول سلفی گرفتن بودن، دور شد. هی در طول مسیر پگاه سر صحبت رو با آقای مسئول تور باز می کرد و هی آقای مسئول تور در مورد درختان موجود در مسیر توضیح می داد، لکن من همچون برج زهرمار جلوتر از این دو می رفتم و خشم از وجودم شعله می کشید. بابا آخه گرامی، دیر شده که شده. سر یکی از پیچ های اون جاده اگه یارو یه کم تیز بپیچه نصف حضار پرت میشن پایین. اصلا دو دسته می کردی ملت رو. دو سری میفرستادی. یعنی واقعا هیچ راه حل بهتری به ذهن هیچکس نمیرسید؟ انصافا؟ خدایی؟ وجدانا؟

علی ای حال ما در طی مسیر به یک خانواده از اعضای تور برخوردیم که بی خبر از همه جا جلوتر از ما پیاده راه افتاده بودن و بندگان خدا بسیار هم پروانه ای و آروم حرکت می کردن. به گونه ای که اگه من پایکوبان از کنارشون رد نمیشدم و اون دو تا همراهم دنبالم نمی دویدن، این عزیزان عمرا تحریک می شدن تند تر حرکت کنن و تا دو ساعت دیگه هم به اتوبوس نمی رسیدن:))

تنها مزیت این پیاده روی این بود که ما در طی مسیر خشک شدیم. اشاره کردم که هی گفته بودن سرده و یخ میزنید و اینا؟ آفتاب بود آقا. چه آفتابی. مانتو به تن آدم می چسبید. خود این بزرگواری که دنبال ما حرکت می کرد آستین حلقه ای تنش بود. :)) 


شاید تصور کنید که بعدش اتوبوس راه افتاد و ما رو رسوند ماسال و ما رفتیم ستاره تماشا کردیم تا شب و خوابیدیم تا صبح فردا. لکن زهی خیال باطل. وسط جاده، در حالی که همسفرمان مشغول رقص بودن و من مشغول بافتن موهای خیس پگاه، پلیس نگهمون داشت. دو تئوری اینجا محتمله: الف-بچه ها رو در حال رقص دیده بودن. ب-یکی راپورت وانت رو داده بود. جفتش رو به عنوان دلیل توقف ذکر کردن و هیچکس نمیدونه کدوم صحیحه. :دی آقایون پریدن پایین که ببینن چرا آخه اینجوری شد، و یکیشون که برگشت بالا هر دو تئوری رو مطرح کرد. در اینجا ما کشف جالبی کردیم: تور، مجوز نداشت. :| آقای پلیس اومد تو، یه نگاه به ما کرد، یه نگاه به مدیر تور، و در حالی که میگفت «اینجوری تور میاری توقع داری چی بشه؟» پیاده شد. آقای راهنمای تور دوم پرید بالا و گفت چند نفر با هم فامیلن؟ اگه زیاد باشیم میگیم تور فامیلیه ولمون می کنن. در پاسخ، ما همه به هم نگاه کردیم، و خب تقریبا هیچکس با هیچکس فامیل نبود. یه خانواده داشتیم، یه جفت تازه نامزد، یه خواهر و برادر و تعداد زیادی جوان مجرد بی کس. :)) یه عده از پسرا معتقد بودن هر کی قصد ازدواج داره الان وقتشه، دوست عزیزی تز داد همینطوری یه عده رو خواهر برادر اعلام کنیم و اگه سوالی چیزی ازتون پرسیدن که مطمئن شن و جوابشو بلد نبودید تشنج کنید :))، در ادامه این پیشنهاد مطرح شد که پرده ها رو بکشیم اگه خواستن با اسنایپر بزننمون نتونن ردمونو بزنن و نهایتا هیچ پیشنهاد عملی ای ارائه نشد:)) از اون طرف اقای پلیس دو تا سنگ آورده بود نشون آقایون داده بود که «شما این دو تا سنگ رو با هم بذاری یه جا میتونی تضمین بدی نمیخورن به هم؟» و یکی از پسرا برگشته بود گفته بود «آیا پایه روابط انسانی واقعا اینه؟!» و پلیسه چلیده بود:)) از این طرف پگاه خیلی جدی رفته بود آیین نامه پلیس راهنمایی رانندگی رو دانلود کرده بود که بخونه ببینه پلیسه حق داشته ما رو نگه داره یا نه :| دیگه بالاخره با تو بمیری من بمیرم و سبیل گرو گذاشتن، پلیسه که معتقد بود ما باید برگردیم و عمرا بذاره از این مسیر بریم و دامان پاک و مطهر گیلان رو به لوث وجودمون بیالاییم، رها کرد و ما دوباره حرکت کردیم. بین راه فقط یه دور وایسادیم هندونه بخوریم و سریع همونم جمع کردیم تا برسیم به محل اقامتمون، که مجموعه ای از کلبه ها بود روی تپه ای.


همچنان ادامه دارد!

۱۴ لایک
بعله....
:l

تغییر فاز دادین، تو پست آخر اشک میریزین:))))

واقعا حسابی خوش گذشته:|
تا باشه از این سفرا

حالا بهتر میشه :دی

۰۹ شهریور ۰۱:۴۳ نیمچه مهندس ...
آیا پایه روابط انسانی واقعا اینه؟:))
از پگاهت خوشم میاد.تا اینجا که نقش قهرمان رو داشته و یه آدم قانون مدار که میخواد از قانون به نفع خودش استفاده کنه و نذاره حقش رو بخورن

پگاهمون خیلی خفنه! ^_^ به کس کسونش نمیدیم به همه کسونش نمیدیم!

خیلی زشته من دارم میخندم به بدبختیاتون؟:دی خیلی خوب بود انصافا

نه بابا الان خودمونم می خندیم :))

۰۹ شهریور ۰۶:۵۸ ♫ شباهنگ
سری اول فکر کردم پلیس وانتو نگه داشته. سری دوم که خوندم متوجه شدم. سری سوم شاید نکات دیگری کشف کنم
خب چهارتا عکسم میذاشتی لا به لای حرفات که تصور ذهنی مون تکمیل بشه خب...

گوشیم سوخته بود چطوری عکس میگرفتم بزرگوار؟ :|

۰۹ شهریور ۱۰:۱۱ ♫ شباهنگ
با گوشی نارخاتون، پگاه، حتی با دوربینی که موقع پیاده شدن از وانت دستت بود
صبح بعد خوندن پستت خوابیدم، همه ش خواب تور می‌دیدم. با بچه‌های شریف رفته بودیم مادرید. خیلی هم بارون میومد. دو تا الاغ دنبالم کرده بودن. الاغ واقعی. من زیر بارون خوابیده بودم. بیدار که شدم دیدم همه رفتن نمازخونه و نماز میخونن. یه کتابم پیدا کردم که مال یکی بود که سال 67 توش یه چیزی نوشته بود. نوشته بود اینو با اولین حقوقم خریدم



اگه غلط املایی داشتم عفو کن که هنوز توی تخت خوابم و خوابم هنوز

نارخاتون که مق یه رنجر تنها میگشت، یهو میدیدی بر فراز تخته سنگی در دوردست ها نشسته افق رو می نگره. :|

با گوشی پگاه عکس گرفتم ولی بهم ندادشون:))

بلا به دور :|

من پگاه تون رو از صمیم قلب بابت دانلود کردن آیین نامه درک می کنم :دی
واقعا چطور از همه این حوادث جون سالم به در بردین شماها؟!!

به راحتی و با طیب خاطر:دی

شباهنگ داره حیف میشه با این خواب‌هاش. بشین کتابشون کن اینا رو خواهر من.

والا بوخودا!

خیلی خندیدم واقعا!
راستش من از قسمت اول به تور شما مشکوک بودم!!! #شرلاک

والا ما مشکوک نبودیم، از همه دروازه ها رد شدیم و فک کردیم داریم مجوز تور نشون میدیم که رد میشیم دیگه!

۰۹ شهریور ۲۲:۴۹ حسین مداحی
عخی! دلم تنگ شده بود.
حیف حس فحش دادن ندارم الان. وگرنه آباد میکردم اینجا رو باز میرفتم.
خانمِ آزادیِ بیانِ بی قید و شرطِ نظر حذف کن!
بی تربیت.
عالی بود خیلی خندیدم
الهییی

مرسی:))

۱۰ شهریور ۱۸:۲۶ ماهی کوچولو
واااای عالی بود و حق داشتی پیاده شی :))
من بودم که لیدر کتکم میخورد :/
شوخی نیست که...
اعصاب ندارم من :))
پیشنهادای تو اتوبوس عالی بود :)) انقد خندیدم بابام و دوستش از خواب بیدار شدن :))))

تو راه برگشت ملت جلوی منو میگرفتن می پرسیدن تو همونی که از وانت پرید پایین؟ چرا انقد عصبانی بودی؟ :|

چرا واقعا؟ ایده خودت چیه قشنگم؟ :|

۱۰ شهریور ۱۹:۳۹ حسین مداحی
اوپس!
حذف نمیکنی؟!
تحریک شدم فحش بدم.
۱۱ شهریور ۰۰:۱۵ حسین مداحی
ولی جدی خیلی بی شعوری.
بی تربیت هم هستی.
دو روز ادعای آزادی بیان داری نظرات رو حذف نمیکنی میگی زنده باد منتقد من!
دو روز دیگه نظرات رو حذف میکنی میگی من بر نمیتابم.
ثبات قدم هم نداری. از بس خری.
آدم باش یه ذره.
آقا خیلی خوب خاطره تعریف میکنی!
ولی میدونی من و دوستام توی مسافرتا اول از همه می پریم پشت وانت! به طرز جالبی خوش میگذره، البته اگه خطر جانی نداشته باشه :-))

باو آخه اون همه آدم بدون تعادل؟

۱۱ شهریور ۱۱:۲۲ سفره خاتون
به شدت منتظر اولسبلنگاه(۳) هستم :دی
چقدر توصیفاتت منو یاد آبشار کبودوال میندازه!آقا اونجا هم به زور مارو فرستادن زیر آبشار منتها هوا شرجی بود ، تا یه هفته بعدش هنوز خیس بودیم:|

+ طفلک پگاهتون :دی

آقا من اینو پاسخ داده بودم  شرمنده که نیومده ! :|

خدمتتون عارضم که پگاهمون معتقده بسیار بهش خوش گذشته و منم هنوز وقتی میبینمش از شرم سرخ می شوم :دی
اونجام قرار بود شرجی باشه، ولی خیلی شرجی نبود. البته من مانتوم فقط خشک شد، تی شرت و شلوار و شالم تا شب خیس بود :|

وقتی وضعیت وانتو خوندم اول گفتم حتمن یه ری اکشن این مدلی نشون خواهی داد :))) حس میکنم دارم تو شناختنت ب کمال میرسم :|

مرسی که منو یاد میگیری:))

درکت میکنم
تجربه پشت وانت ایستادن رودارم اونم از بالای یه کوه با یه جاده ی مارپیچ حدود 25 نفر بودیم باورت میشه اصلا نترسیدم

نه باورم نمیشه راستش:|

پلیسه چه جدی سنگ هم آورده :))))

+وای خواب شباهنگ عااالی بود =))

+آخ آخ گفتی وانت، یبار فک میکنم 18،19 سال پیش بود، با یکی از دوستای پدر رفته بودیم آبنیک، اصلیتشون اونجایی بود خونه م داشتن. بعد یادم نیس کجا داشتیم میرفتیم که به دلیل جمعیت بسیار زیاد با وانت رفتیم و عملا رو سر همدیگه نشسته بودیم. بعد برگشتنی نزدیک غروب بود،همینجوری داشتیم پشت وانت تا جایی که نفرات جلویی و عقبی و چپی و راستی و رویی! ویوو رو بلاک نمی کردن از مناظر لذت میبردیم که یهو یه جا پیچ پیچید راننده نپیچید... حالا اونش هیچی، پشتمون دره بود، چرخای ماشین لیز خورد پشتش داشت میرفت سمت دره و لحظه به لحظه داشت بهش نزدیکتر میشد. ینی ما خود به چشم خویشتن میدیدیم که جانمان داره میروه. یه مقداری هم وارد دره شد، ولی نمی دونم چی شد که نجات پیدا کردیم و الان درخدمت شما داریم کامنت مینگاریم و منتظر نشستیم که آب جوش بیاد و صبونه بخوریم بخوابیم :|
جون روبیک ت الان نرو ساعت کامنتو نگا کن :د

خدا بیشترتون کنه:))

عه چرا دوبار فرستاد :|
دومی رو پاک کن وگرنه من شب خوابم نمی بره. شلدن م من چون -_-

انجام شد!

۱۲ شهریور ۱۲:۳۱ مهدی صالح پور
لحنت عالیه :)

خودمم بی نظیرم! :دی

سومیشو ننویس!! دیگه طاقت ندارم این همه بلا سرتون بیاد :)))

باقیش همه خوبه:-"

۱۹ شهریور ۱۶:۱۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
سنگ؟!آخه سنگ؟! نه یعنی سنگ؟!

جانم؟ سنگ؟

۱۹ شهریور ۲۲:۱۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
«شما این دو تا سنگ رو با هم بذاری یه جا میتونی تضمین بدی نمیخورن به هم؟»

برگرفته از وبلاگ پلاکت

اهان:))))

عاااالی بود، کلی خندیدم،خواهش می‌کنم کوتاهی نکن،بازم برو سفر و سفرنامه بنویس.
آقا اصن دفعه‌ی بعد منم میام:))))))))))

چشم چشم:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک