و ما هرگز همدیگر را نمی بینیم

من جایی نزدیک محل کار تو زندگی می کنم. تو جایی نزدیک محل کار من.

هرروز صبح من از این در ایستگاه مبدا وارد می شوم و از آن در ایستگاه مقصد خارج؛ و تو مسیر برعکس مرا طی می کنی. 

من سر راه از سوپر همیشگی تو کیک و آبمیوه می خرم و تو آخر وقت ها کتابفروشی پاتوق مرا گز می کنی.

در راه برگشت، مبدا من مقصد تو می شود و مقصد من مبدا تو. در زمان اشتباه، و جهت اشتباه، از یک مسیر رد می شویم. از کنار هم عبور کرده باشیم شاید.

هرروز وقتی روی کاشی های سر پیچ مترو سر می خورم، توی سیل جمعیتی که ناغافل از روبرو به من برخورد می کنند دنبالت می گردم.

دنبالم می گردی هیچوقت؟


+هی....ما سیصد تا شدیم. :) 

۱۸ لایک
۱۵ مرداد ۰۵:۱۹ مترسک ‌‌
خیلی وقتا پیش اومده به چیزی مشابه این پست فکر کنم اما هیچ وقت جوابی برای سوال آخر پست نداشتم :/

یه چیزی تو توییتر خوندم، میگفت یه نقطه تو تاریخ هست که آخرین باریه که یکی بهتون فکر می کنه،و بعد تا ابد فراموش میشید. یخ کردم. 

چقده فلسفی:|
هی مبارک باشه سیصدتایی شدنمون:))

فلسفی نبود، شرح افکار روزانه بود:))

۱۵ مرداد ۰۹:۳۴ آقاگل ‌‌
نمیدونم چرا یاد اون شعر معروف نونوایی افتادم.
نزدیک ترین نونوایی به خونه ام لواش میپزه
تو چی؟
نزدیک ترین نونوایی به خونه ات چی میپزه؟
نکنه تو از اونایی باشی
که نزدیک ترین نونوایی به خونه شون
بربری می پزه...
فوق العاده است مرد
خوش به حالت

از کتاب وزین غورماقه ای روی تیفال.
:)

بربری. آه. حرف زشت به سنگک که ما را از خوردن بربری محروم می سازد.

۱۵ مرداد ۱۰:۲۹ میرزا ژوزف پولیتـزِر
چقدر هی ما سیصد نفر شدیمه به پستت نشست... جدی میگم.... ناخودآگاه چشممو بردی به سمت چپ وبلاگت. بعد دوباره خوندمش.... از دید من مخاطبت واقعا هریکی از این سیصد نفر میتونستن باشن.. که بودند قاعدتا"

همه مون با هم! :)

۱۵ مرداد ۱۰:۳۸ ماهی کوچولو
چقدر دل نشین نوشته بودی
همیشه من به این فکر میکردم چرا آدما محل کارشون رو نزدیک به خونه شون انتخاب نمیکنن؟
جمعیت روز تهران تقریبا دو برابر شب تهرانه
چون خیلی ها از کرج و دماوند و فیروزکوه هم میان تهران سرکار

محل کار من تقریبا نزدیکه، چهل دقیقه راهه. فقط بدیش اینه که با سیل کارمندان صبحگاهی هم مسیرم که اونم چون ساعت کارم منعطفه دیر میرم دیرم برمیگردم برخورد نکنم به پیک شلوغی:دی

۱۵ مرداد ۱۰:۳۹ ماهی کوچولو
راستی 300 تایی شدنت مبارک عزیزم

ممنون! :)

پست رو دوست دارم. جمله ی آخر رو بیشتر.
جواب کامنت اول.‌. منم یخ کردم. هولناک بود.

خیلی. :|

پستت یه حالت گیجی لذت‌بخشی داشت برام!
جوابت به مترسک..
چه ترسناک!

در همین راستا،اتفاقا ماهم 42تا شدیم! D:

مبارکه:))))

۱۵ مرداد ۱۱:۵۵ ✿دخترے از تبارِ غرور✿
کلا موندم با این پست...
بسی بسی در فکر فرو رفتم!

به فکر چی؟ :-"

۱۵ مرداد ۱۱:۵۵ ✿دخترے از تبارِ غرور✿
کلا موندم با این پست...
بسی بسی در فکر فرو رفتم!

چی؟ هان؟ :-"

۱۵ مرداد ۱۴:۴۰ حسان علی آبادی
انیمه "your name" رو پیشنهاد میکنم
جالبه

پوسترشو دیدم با دث نوت قاطی کرده بودنش:))))

۱۵ مرداد ۱۴:۴۴ هَشْتْ حَرفى
از صادقیه هم میگذرید شما؟ :))

اختیار دارید، صادقیه از ما می گذرد! :دی

حسان علی آبادی! :|
این انیمه خیلی آدمو گیح می‌کنه! :|

گیج کننده فقط کد گیاس:|

۱۷ مرداد ۰۰:۲۳ میلیونر
من متوجه نشدم جولیک. پستت راجع به عشقه؟ اگه اره. این حرکتا چیه؟ به نظرم خودت رو عذاب نده.
برو جلو باهاش آشنا شو. اول مثلا برو بگو ببخشید ساعت چنده؟
فردا دوباره برو بگو.
پس فردا هم بگو
پس اون فردا دیگه می شناسه تو رو. اسمش رو بپرس.
:دی
اگه راجع به عشق نیست هم بازم برو جلو.

:)))))

در مورد اینه که من بیماری "اینجا نزدیک خونه فلانیه پس ممکنه تو راه بینمش" دارم:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک