درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

بیپولیوفوبیا

من همیشه از پول خرج کردن واهمه داشته م. از تصور بی پول شدن و اینکه باید بری از خانواده تقاضای کمک کنی. از فکر اینکه یه چیز گرون بخری و خراب شه و تعمیر نشه و نتونی هم پسش بدی.  هرگز برای دل خودم خرج بزرگ تر از پنجاه هزار تومن نکرده م  و این پنجاه هزار تومن هزینه هفت کلاف کاموا و یک جفت میل شماره دو بوده که رکورد زده. همیشه سعی می کنم ارزون ترین گزینه موجود رو تهیه کنم و دو تا حساب دارم که هر ماه ته مونده حساب اصلی رو که حتما باید بالای پنجاه تومن باشه ولو به قیمت صرف نظر از یک خرید اساسی و ضروری، منتقل می کنم به فرعیه جهت روز مبادا. 

سال مبادای من فرا رسیده و چه مبادایی. یک قمار بزرگ باید با پس اندازم بکنم که یا آینده م رو نجات میده، یا دستاورد چهار سال خودم و پنج سال مادرم رو بر فنای عظما می فرسته هیچ، آینده رو هم منفجر می کنه.

حس می کنم چونان گندالف لب پلی در حال فرو ریختن ایستاده م، دودل که عصا رو بکوبم زمین یا نه.

۱۶ لایک
۰۶ مرداد ۱۰:۲۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
عنوان:)))))))

پروژه کارشناسیم در مورد فوبیا بود، همه چیو به فوبیا ربط میدم. دو نقطه بی جنبه:))

۰۶ مرداد ۱۰:۵۲ مترسک ‌‌
دیگه این قدر سخت‌گیری به خودت هم سر خودزنی حساب می‌شه ها :/

میدونم، مریضیه:))

۰۶ مرداد ۱۰:۵۹ ♫ شباهنگ
به نظر من این دفعه اون پولو مصرف کن.
منم بیشتر پولمو پس‌انداز می‌کنم. ولی دلیل پس‌اندازم اینه که واقعاً نمی‌دونم باهاش چی کار کنم :| کم پیش میاد که یه موقعیتی جور بشه که به فکر استفاده ازش بیافتم. این موقعیت رو قدر بدون! من تو کل عمرم فقط دو بار از تهِ دلم خواستم چیزی بخرم
یه بار تو قطار شدیداً دلم چیپس خواست و البته نداشت
یه بارم فامیلمون پشت ماشینش نوشته بود فروشی و قبل اینکه من بگم میخوامش یه موتوری خواست بخردش
بعدش دیگه هیچ وقت از تهِ دلم چیزی نخواستم

من خیلی چیزا رو میخوام، همین دیروز انقلاب بودم هزاران جلد کتاب و ده ها دستبند مهره ای چوبی و فیروزه ای دلم خواست، لکن خویشتنداری نمودم:دی موقعیت خاص و دنباله دار هالی طوری نی.

۰۶ مرداد ۱۱:۳۴ محمود بنائی
:))) عالی بود، گاندلف آخه؟ بکوب عصا را از هیچی هم نترس!
من برعکس همیشه میترسم بمیرم و اون لذتی که میتنوستم را از زندگی نبرده باشم :/

دیروز پریروز داشتم به اینم می اندیشیدم:|

خب اگه میشه پرس و جوی بیشتری کرد و مطمئن شد عجله نکن..

+گاندالف سپید یا خاکستری؟ :-؟
خاکستریشون خیلی بی اعصاب بود محکم می کوفت

مشکل پرس و جو نیست، باید دید شرایط چطور پیش میره...

خاکستری! :دی

۰۶ مرداد ۱۱:۵۷ ماهی کوچولو
من همیشه پس انداز کردم و همیشه یه روز خرجش کردم واسه یه چیزی که فکر میکردم لازمه فعلا دوباره دارم پس انداز میکنم بعدا با راهنمایی بابام یه کاری قراره بکنم
بابای من میگه اگه میخوای موفق شی باید ریسک رو بپذیری بشرطی که فقط ریسک محسوب شه نه حماقت! تفاوتش رو بدونی و اینا اگه یکم ریسک داره انجام بده حتما حتی اگه 50_50 باشه بابای من میگه انجامش بهتره
نگران پولم نباش خدا روزی رسونه همیشه و حواسش به افراد زحمت کش هست

مساله اینه که اولا پولی که جمع شده مبلغ قابل توجهیه که خدا فقط در صورتی که از هوا هزار دینار برام بفرسته میتونه همچه روزی ای برسونه- :دی- دوما احتمالش تو مایه های همین پنجاه پنجاهه ولی در صورت شکستش ضربه سنگینیه برام!

سارا میخوای با پس اندازت دوربین بخری؟

نه میخوام یه سری سرمایه گذاری ترسناک انجام بدم!

۰۶ مرداد ۱۴:۲۸ حسان علی آبادی
آره بابا ریسک کن حال میده :)

نه هرریسکی، تله کابین که نمیخوام سوار شم:))

نمیشه با نصف پولت این سرمایه‌گذاری رو انجام بدی؟؟؟ که اگه خدای نکرده مشکلی پیش اومد خیلی ضرر نکرده باشی.
در کل ایشالا که اتفاقای خوب بیوفته و عاقبت کارت خیر باشه :)

نه متاسفانه تازه الان کم هم دارم. باید ببینم چی میشه...

برای من هیچوقت اتفاقای خوب نمی افته:)

۰۶ مرداد ۱۵:۱۲ ماهی کوچولو
برای من هیچوقت اتفاقای خوب نمی افته:)

برگرفته از وبلاگ پلاکت

این حرف رو دیگه هییییچ وقت نگو هم دین اسلام میگه منفی گویی نکنید هم قانون جذب و این جور چیزا
بعدم به من اثبات شده واقعا به هر چی فکر کنی اتفاق میفته بعدم ظاهرا کاری نداره تو ذهنت میگی کاش این اتفاق نیفته فقط اتفاق رو میفهمه و می فته برای همینه میگن از هر چی بترسی سرت میاد
اگه دوست داری پیشرفت کنی حتی اگه باعث شه احمق جلوه کنی مثبت فکر کن فقط باور کن معجزه میشه من دیدم معجزه اش رو

من تا حالا معجزه ندیدم. این چیزی که میگی با تمام وجود رو مادر جان بهارم تست کردم. نشد. این چیزا مال فانتزی های سینماییه. نه زندگی واقعی. در زندگی واقعی اتفاقای بد میفته و آدما می میرن و زندگیا از هم فرو می پاشه چه شما هرروز صبح با این تفکر بیدار شی که ملکه جهانِ هستی هستی و همه چیز زیر سایه فرمانته، چه فکر کنی بدبخت ترین موجود روی زمینی.

دین اسلام رو نریزید تو راز قانون جاذبه ها. :دی

۰۶ مرداد ۱۵:۴۷ مهر2خت 69
انشاءالله که حال تم به خیر بشه و ریسکت جواب بده:)

حال که بر فنا رفته س، امیدوارم اون چیزی که در آینده میخوام بهش برسم. :(

بکوب عصا رو بابا :-) محکم هم بکوب ؛-)

:)) چشم مامان پریسا!

من نوع دیگری از این فوبیا رو دارم و اونم اینه که وقتی میرم خرید صد بار کیفم رو چک میکنم که حتما پول داشته باشم و حتما بیشتر از اون مقداری که میخام خرید کنم هم داشته باشم که کم نیاد. مثلا حتی اگه بخوام پفک بخرم هم باید حتما 3 الی 4 تومن بیشتر داشته باشم که یهو برندارم و ببینم پول ندارم و مجبور شم بگم نمیخام چون پول ندارم...!
+منم دقیقا دلم همه چی میخاد!!! لیستی از آرزوهام رو نوشتم دیدم تقریبا همه اش رو میشه با پول خرید. نمیدونستم خوشحال باشم که آرزوهام قابل دستیابی ان یا ناراحت باشم که اینقد سخیف و بی ارزشن که میشه با پول خریدشون!

خاطره: اولین تابستون بعد از کنکورم و اولین گردش تنهاییم رفتم انقلاب پس از دو سال کتاب بخرم. کتاب گرون شده بود دیگه خب:-" بعد منم هنوز کارت نداشتم، با یه تراول پنجاهی رفته بودم. مغازه آخر هزار و هشتصد-یا دویست؟-کم آوردم:)) فروشنده هه به جوونیم رحم کرد گفت برو:))


+شما هر چیزی به جز شاهزاده سوار بر اسب طلب کنی با پول به دست میاد نهایتا:| حتی سلامتی :| حتی خونه ای که لب بامش پر کبوتر باشه و لب پنجره ش پر شمعدونی :| حتی اتاق مخفی پشت کتابخونه :|

۰۶ مرداد ۲۰:۴۳ نیمچه مهندس ...
جوابت به ماهی رو که خوندم گریه کردم.
منم فوبیای پول نداشتن و عدم استقلال دارم.اکثر آرزو هام هم با پول برآورده میشه.
اگه طاقت ریسکش رو نداری انجامش نده.اول یه سرمایه گذاری بی ریسک کن.مثلا سود های 20 درصدی صندوق های سرمایه گذاری بورس.البته اگه تو همون مدت خودت بیشترشو درنمیاری!
کلا سرمایه گذاریت طوری نباشه که سرمایه ی اصلی از دست بره.

گاهی اوقات حس می کنم نوشتنم به سرانه غم جهان می افزایه انقدر که به گریه می افتید :|

نه از اون سرمایه گذاری ها نیست:)) مثل اینه که مثلا، یه پول کلونی خرج می کنی میری یه دوره خاص میبینی برای اینکه بعدا مدرکه رو استفاده کنی، و ممکنه تا وقتی مدرکت رو بگیری از اعتبار خارج شه یا بی نیاز شی بهش :|

۰۶ مرداد ۲۱:۵۰ نیمه سیب سقراطی
من خودم شخصا اصلا اهل ریسک کردن نبودم ولی دور و برم میدیدم چقدر این محتاط بودن من باعث شده عقب بمونم این شد که چند سالی روی خودم کار کردم تا خودمو تغییر بدم و کمی ریسک پذیر باشم ...
یه بزرگی میگه : بزرگترین ریسک کردن، ریسک نکردنه !
پس عاقلانه ریسک کن و برو جلو جولیک ... هر اتفاقی که بیفته به چشم تجربه بهش نگاه کن، آخه آدما توی شرایط پخته میشن، یاد میگیرن ... هر چی که بشه ضرر نکردی شک نکن دختر :)

ضرر کردنم هم مالیه، هم ادامه دار شدن شرایط منفی الانم :(

وگرنه که بحث تجربه ش نیست...

۰۶ مرداد ۲۲:۳۲ نیمچه مهندس ...
من به این خاطر گریه م گرفت که حس و حال و شرایط من رو خیلی خوب توصیف کرده بود اون جواب.خیالت راحت،چیزی به غم جهان اضافه نکردی:)
اگه به خاطر مدرکه که به نظر من نکوب عصا رو.اگه یاد گرفتن یه مهارته که ممکنه به دردت بخوره و از شرایط الانت خارج شی،ریسک کن.

یه چی تو همون مایه های دومی. :-؟

کلی خوشحال و امیدوارم شدم بعد از جواب کامنتم!
پس نگران آرزوهام نباشم؟ مشکلی نی؟!

نه دادا حله!

من آدم سکته ای ای هستم. یعنی اگه جای تو بودم اون کار رو نمی کردم :دی
هرچند که خب گاهی ریسک کردن خوبه٬ من اما این کار رو نمی کنم :/

نمیدونم واقعا چه خاکی به سر:))

۰۷ مرداد ۱۱:۲۹ :. مهتاب .:
آزمون آیتلس می خوای بدی؟ از جوابت به سوالا و برنامه های امسالت که نوشته بودی این طوری برداشت کردم....به هر حال اگه اینه امیدوارم موفق باشی! ( حالا اگه هر چیز دیگه ای هم هست امیدوارم موفق باشی! خخخخخخ)

آره آیلتس رو که میخوام بدم ولی ریسک بزرگ محسوب نمیشه اون:| آینده رم منفجر نمی کنه، فوقش یه میلیون باید دوباره جمع کنم:|

چقدر جوابت به ماهی کوچولو خوب بود. کلا قرار نیست هیچ اتفاق خوبی بیفته. همه چی از پیش تعیین شدست ما زور الکی می زنیم

حالا اینکه از پیش تعیین شده یا نه رو نمیدونم ولی میدونم حس خوب داشتن چیزیو عوض نمی کنه. کلا حس چیزیو عوض نمی کنه. اقدام و عمل.

۰۸ مرداد ۰۰:۴۱ نیمچه مهندس ...
به یلدا شیرازی و جولیک:
من یه بار رفتم پارچه خریدم اونقدر مبهوت رنگش بودم که گفتم یارو برش بزنه و یادم رفت بپرسم متری چنده.بعدش پای صندوق دیدم مقدارش از پول تو کیف وکارتم بیشتر شد.هیچی دیگه،یه مقدارشو دادم،پارچه رو گذاشتم همونجا و گفتم فردا باقیشو میارم و پارچه رو میبرم. بعد از اون سفت شدم در برابر کم بودن پول تو دستم.هرچند عادت چک کردن وجود پول و موبایل از سرم نیفتاده هنوز

چک کردم وجود پول هم بهش مبتلام، بعد از اون سوتی انقلابی:))

یه موقع‌هایی که تو شرایط مشابه این،ریسک نمیکنم بعدا خیلی اصابم خورد میشه!
دوراهی مزخرفیه کلا :|

آخه اگه ریسک هم نکنم مشخص نمیشه اگه می کردم چی میشد:)) خود ریسکه انقدر عوامل عجیب توش دخیله که نمیشه حدس زد اگه مرتکبش نمی شدی یا می شدی کدوم بهتر بوده!

نکوبیدن عصا خیلی زیاد حسرت بار میشه بعدنا :|

ممکنه....هر چند در این مورد بعیده:-؟

انجام نده

چرا؟:)))

۰۸ مرداد ۲۳:۳۸ هَشْتْ حَرفى
من سال ٩٢ وارد بازار بورس شدم و هنوزم دارم بازی میکنم :)) طبق اونچه که دارم حساب میکنم تا شهریور سال دیگه پارس میخرم :|

پژو پارس؟ پولشو بده از این آمریکایی قدیمیا بخر که مث کشتی می مونن. خیلی حال میده:دی

۰۹ مرداد ۰۱:۴۶ یک عدد علی
اگر مدیریت ریسک داشته باشیم ، ریسک کنترل شده یعنی تا حدی دست به آزمون و خطا بزنیم که اگه پولمون از بین رفت بازم انرژی و انگیزه داشته باشیم که بریم دنبال ریسک یا حداقل یه کاری با درامد بیشتر.این ریسک برای زندگی لازمه.
کلا دو نوع نگاه به پول در آوردن هست به نظر من ، نگاه حداقلی یعنی پس انداز کردن و وام گرفتن ، نگاه حداکثری یعنی ریسک کردن و سرمایه گذاری، که ثروتمند شدن با نگاه دوم امکان پذیرتر هست.

نمیخوام ثروتمند بشم آقا، خیلی پیچیده تر از ایناس:))

۰۹ مرداد ۲۲:۳۹ . زیزیگلو
چون چیزی که میخوای انجام بدی خیلی مهمه واست، هر کاری از دستم بر بیاد میتونم بهت کمک کنم. اگر بلد باشم و در توانم باشه، میتونی روی من حساب کنی

ممنونم زیزیگولو، متاسفانه گلادیاتور طوری و تنهاییه:(

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک