سرنوشت پلوی پست قبل چه شد؟

در قسمت قبل دیدیم که:

جولیک با تولید شش پیمانه برنج شور غیر قابل خوردن، کاسه چه کنم به دست آشپزخانه را ترک می کند. خانواده شام ندارد و خشمگین وی را ترک می کنند تا در اتاقش مانده و به کارهای بدش فکرکند.


فردا، روز، داخلی، آشپزخانه.

پلو را با پیشنهادات دوستان-دلمه، کوفته، برنجک، ته چین، شکر ریختن، فریز کردن و بعدا بهش فکر کردن، آلبالو پلو و آش گوجه! - به دست خواهر و برادر گرامی سپرده و خود راهی شرکت شدم. با توجه به حضور خواهرم احتمال می رفت یک غذای هیاتی درست کنند و کل آپارتمان را شام بدهند و خلاص.

لکن اینگونه نشد.

اصطلاحی در مهندسی نرم افزار هست به نام scope پروژه. یعنی حد و مرز پروژه. یعنی بدانید از اول چی قرار است پیاده کنید، به قصد تولید وب سایت نروید جلو سامانه پیامکی تحویل بدهید!

اصطلاح دیگری هست به نام شکستن اسکوپ پروژه. که یعنی طرف گفته یک سایت میخواهم بیست صفحه ای باشد و این هم لیست صفحه ها، بعد ذره ذره انقدر نظر های جدیدی می دهد که یک سایت صد صفحه ای متصل به یک پرتال جامع کارمندان و اپلیکیشن کاربران تحویل میگیرد. 

خواهر و برادر گرامی اسکوپ پروژه شان را تعیین ننمودند. اول حجم قابل توجهی عدسی درست کردند که عدس پلو بشود. بعد دیدند عه عدسی شان نمک دارد که. توی عدسی سیب زمینی انداخته اند نمک ها را بکشد تو. بعد برنج ها را شستند که نمکش برود-؟!- بعد دوباره دم کردند که آبش برود-!- بعد زرد چوبه افزودند که کوپه درست کنند -...- بعد دیدند کوپه سخت است و رفتند سوسیس و پنیر پیتزا خریدند، پلو ها را پهن کردند کف سینی فر و رویش پیتزا درست کردند.

پیتزا.

بعد خب برنج شفته دو بار دم کشیده یک دور خیس خورده توی فر چی بشود خوب است؟ کته پیتزا! یک خمیر زرد رنگ شل که رویش مواد پیتزا ریخته و با قاشق باید خورد. تازه نامردی نکرده اند و خیلی جدی رب گوجه هم مالیده اند زیر ملات.


+از ایتالیا خبر رسیده برج پیزا سه چهار درجه خم تر شده و هنوز دارد می لرزد.

+تازه آخرش یادشان افتاده که عه عدسی را استفاده نکردند!!

۱۹ لایک
واقعا زیبا مینویسی
پتانسیل نویسنده شدن رو داری

مچکرم، ایشالا مسوولین تلاش های ما رو ببینن و حمایت کنن:))

۰۴ مرداد ۲۱:۲۵ ماهی کوچولو
وااااای جولیک وااااای :)))))))
از شدت خنده اشکم در اومد :))

تنها سوال من اینه که د آخه چرا پیتزا، از کجا پیتزا، چه فعل و انفعالاتی تو ذهنتون رخ داد که بدین نتیجه رسیدید که پیتزا؟! :)))

یا خود خدااااا :||||
خدا وکیلی داداش و خواهرت رو راضی کن خلاقیت هاشون رو توی آشپزی به هدر ندن!!! یعنی این اولین بار تو عمرمه که می بینم یه نفر همچین شاهکار پختنی خلق کرده :|||
:))))

ایشالا آخرین بار باشه به حق پنش تن - با مشت به سینه می کوفد-

+خیلی دل خوش داریم از وبلاگت لینکشم می کنی برامون؟ :|

وای من عاشق خواهرت اینا شدم که! ^__^

بیا ببرشون:)) برادرمو البته نمیدیم، سرقفلیمونن. تا خواهرم اینا رو مجازه ولی:))

=))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

به همین برکت خوشمزه هم شده بود حالا:))))

۰۴ مرداد ۲۲:۵۷ سفره خاتون
جاداره به خواهر و برادر گرام عرض کنم که: خسته نباشی دلاور ، خداقوت پهلوان!
ولی بیا قبول کنیم هیچی از ارزشاشون کم نمیشه :|

هیچی. هیچ:))

۰۴ مرداد ۲۲:۵۷ آقاگل ‌‌
اینی که میگید که تصورشم آدم رو راهی بیمارستان میکنه. روم به دیوار
اینو خوردید آخرش؟
:)

خوردیم و خوشمزه هم بود. فقط چلپ چلپ صدا می داد و خب با قاشق باس خورده میشد تو همین سینی فر، چون قابل کندن نبود:))

برنج و پیتزا! سریعا باید ثبت اختراع بشه :-))

پتنتشو می نویسم خودم:))

۰۵ مرداد ۰۰:۱۵ ماهی کوچولو
:)) البته میشد حداقل با وردنه و یکم خمیر مایع و آرد جدی جدی شبیه خمیر پیتزاش کنن بدم نبود
ولی اگه من خواهرت بودم تا یه هفته باید انواع آش رو میخوردی :))

میشد...میشد ولی نکردن:))

خودمم اگه خواهرم بودم انواع غذا - حالا نه لزوما آش - درست می کردم یا یه وعده بزرگ غذای عادی می دادم به اهل محل:|

۰۵ مرداد ۰۰:۵۴ نیمچه مهندس ...
من با ماهی موافقم.اون برنج قابلیت آش و سوپ شدن رو داشت.البته دلمه هم پیشنهاد خوبیه.

البته پس از شسته شدن، برنجه فقط قابلیت غذای بچه بودن رو داشت از دید من:))

۰۵ مرداد ۰۲:۴۷ الیــــ ــــوت
:))))
این حجم از خلاقیت از کجا میاد؟! :))
پنیر پیتزا معجزه میکنه! به تخم مرغ هم میزدن بچه ها. عجب چیزی هم میشد :)

به واقع از کجا؟؟ کجااااا؟؟؟

حتی میشد شامی برنجی کردش:|

سامان گلریز کلاشو برداشت تقدیم کنه به شما :)))

-کلاه را می پذیرد-

وای عاااااالی بووود =))))
خیلی خوبن اینا، نذار همینجوری هدر برن، برو ثبت ملی شون کن هرچه زودتر

+یاد خودم افتادم وقتی یه دستور غذای جدید پیدا میکنم و تا نیمه های راه میرم میبینم سخته، حال ندارم، استحاله انجام میدم و محتویات بخت برگشته ی قابلمه رو یا با برنج قاطی میکردم تا تخم مرغ. فر و پنیر پیتزا رو هنوز امتحان نکردم دیگه =)))

+بعد آقا، ینی مثه ته چین شده بود؟ من ریختشو نمی تونم متصور شم هرچی می خونم :-؟

نه. مث شله زردی که مونده باشه تو یخچال رویه بسته باشه. یا مث ...هوم...همون شله زرد:))

۰۵ مرداد ۱۱:۳۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
:))))))))))))
حماسه خلق کردید!
یه پست دیگه هم بنویس ببینیم سرنوشت اون عدس ها و سیب زمینی هاش چی شد؟!:))))))))))

هیچی دیگه عدسی بود خوردیم:دی

۰۵ مرداد ۱۴:۰۸ مهر2خت 69
یا روح القدس!!!!:))))))

امام زاده بیژن حتی!

۰۵ مرداد ۱۴:۳۲ مهدی صالح پور
ایشالا نخوردینش که؟! :))

تا تکه آخرش رو هم خوردیم اتفاقا!

۰۵ مرداد ۱۴:۴۵ رضا فتوکیان
ولی انصافا نوش جون دست اندرکاران تهیه اش...
باید چیز جدیدی باشه احتمالا...

جدید و عجیب:|

فقط بخاطر شیش پیمانه برنج،مواد غذایی یه هفته رو دور ریز‌کردیناااا
بابا میریختین تو باغچه گنجیشکا میخوردن

ما هیچیو دور نریختیم تک تک موارد نام برده شده تناول گشتند!

۰۵ مرداد ۱۷:۲۸ مریمی ...
الان فقط میتونم بگم خدایا خودت ظهور کن:)))) خنده م بند نمیاد...

به حق این شبای عزیز!!

خخخخ

:| :| :| :|

۰۶ مرداد ۰۸:۰۵ هانی هستم
هی میگفتم پس عدسی چی شدا :پی

جداگانه خوردیمش! :دی

۰۶ مرداد ۱۱:۲۷ نازنین .
من حتا این فرایندو نمیتونم تصور کنم، چه برسه به خوردن محصول پایانی.
من معتقد به امحای مواد خوراکیِ داغون شده هستم چون.

ما تا جایی که بشه احتمال داد اشخاص میتونن بخورن و نمیرن نمیریزیم دور:-"

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک