درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

داستان کوتاه ترسناک

نیم ساعت پیش رسیدم خونه. برادرم رو تو خیابون دیدم که داشت میرفت، گفت پلو تو پلوپز گذاشتم برو بخور. کسی خونه نبود هنوز؛ اومدم تن ماهی گشودم که با پلوی برادرپز بخورم و وقتی یه قاشق رفتم بالا...چشمتون روز بد نبینه، پلوش جوری شور شده بود که هنوز حلقم می سوزه. زنگ زدم بهش و وحشتزده پرسیدم چند قاشق نمک ریختی؟! گفت در نمک پاش شکسته و نمک ها پاشیده تو پلوپز و در نتیجه مطمین نیست.

ساعت چند؟ هفت و نیم.

پلو چی؟ شور.

غذا چی؟ نداریم!!

پریده م پلوپز رو خالی کرده م، برشته های کفش رو با قاشق کندم، شستم و خشک کردم، سه پیمونه برنج بی نمک نهادم که قاطی کنم با اون شورا و شیش پیمونه برنج نرمال به دست بیارم. زور هم که چی؟ ندارم. خود عملیات جدا کردن ته دیگ ها یک ربع به طول انجامید. پاک کردن برنج و شستن و غیره بماند.

پلو رو ریختم تو پلوپز و ساعت تازه شده پنج دقیقه به هشت.

بابام تو راهه.

ما هشت شام می خوریم.


+هرگز نمیتونم درک کنم خانم هایی که هم میرن سر کار و هم بچه داری می کنن.

۲۰ لایک
۰۱ مرداد ۲۰:۰۸ ماهی کوچولو
اولش گفتم چه داداش خوبی :)
ولیییی بعدش به این نتیجه رسیدم پسر رو چه به کار خونه؟ :))

بابا واقعا دستپختش خوبه. فقط وقتی اتفاقای ناگهانی پیش میاد مدیریت بحران بلد نی. الان شماها برادر بیست ساله دارین نقش مامانتونو بازی کنه؟ ندارین که. من دارم. بهشم افتخار می کنم. زنشم نمیدیم اصنشم.

۰۱ مرداد ۲۰:۱۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
هم درس بخونی، هم بری سرکار، هم غذا بپزی، هم بچه بزرگ کنی، هم با دوستات بری گردش!!!! یعنی ممکنه بشه؟!!

نه. پدر بچه دارد چه غلطی می کند پس؟!

۰۱ مرداد ۲۱:۱۸ ♫ شباهنگ
پیارسال یکی دو روز برنامه‌م قروقاطی شد؛ هم می‌رفتم دانشگاه هم شرکت هم خرید مایحتاج
وقتی برمی‌گشتم شب بود و من ناهار هم نخورده بودم
زمستون بود... هوا سرد بود... سر کوچه که می‌رسیدم دلم می‌خواست زنگ بزنم به چایی و بهش بگم من دارم می‌رسم عزیزم، سریع حاضر شو

سریع حاضر شو:))))

ای وای :| خیلی شرایط استرس زاییه واقعا :|
بعد جالبه که خودشم قضیه ی نمکو به روش نیوورده اصن :))

منم اون وقتا که میرفتم سرکار ساعت 7 و نیم تازه میرسیدم خونه و تا تعویض لباس و شستن دست و رو میشد 8، تند تند یه چیزی درست می کردم که پسرا گشنه نمونن. اوایل کلی غر میزدن که شوره و بی نمکه و ربش کمه و فلان، بعد برخورد قاطع کردم که هرکی ناراحته پاشه نیمرو درست کنه -_- بعد یبار اومدن نیمرو درست کنن پرده ی آشپزخونه رو آتیش زدن که خب دیگه منتفی شد اونم.
بعد شامو که میخوردیم جمع می کردم بعدش عملا بیهوش میشدم، منم واقعا متوجه نمی شم چطور ملت در توانشونه تازه بعدش غرغرشوهر و جیغ جیغ بچه تحمل کنن و از هم نگسسن

پسرا کی ان؟تو تک بچه نبودی مگه؟!

۰۱ مرداد ۲۱:۴۲ פـریـر بانو
ای وای :|

:: می دونی چیه؟ منم همش به این سوال آخر فکر می کنم. واقعا چطور بعضی از خانوما هم میرن سرکار و هم خونه داری می کنن و هم بچه داری؟ :|

واقعا چگونه؟

خب بقیه ی اعضای خانواده هم کمک می کنن دیگه. همه چیز گردن خانم نیست. به قول بابام زندگی مشترک اسمش روشه، مشترکه! مثلا من خودم پیشفرض ذهنیم از بچگیم این بوده که باباها ظرفای شام و روزای تعطیل رو می شورن یا تی می کشن یا غیره.
+یه چیزی با این مضمون پی نویس کردم برای سوال پیامد های اشتغال زنان تو درس دانش خانواده، ازم نمره کم کرد استاد:-|

چه ایده آل:|

چه خوب که هشت شام می خورین :/
امضا: یه خورشید که ساعت ده شده و هنوز شام نخورده چون والدینش در این لحظه پسرا رو بردن سلمونی و معلوم نیست کی برگردن و عادت داره زود بخوابه.

خارج طور:))

با توجه به عنوان فکر کردم الان یه خون آشام می آد خونمو می مکه! :|

اصولا خانوما شاغل پرستار می گیرن برا بچه هاشون...یا اگه بچشون بالا یک سال باشه، می فرستنش مهد کودک! :)
آشپزی کردن له می کنه! :(

والا ما تو فایل پدریمون همه خانما شاغل بچه دار خانه دار همزمان بوده ن بدون پرستار، نمیدونم واقعا:))

۰۱ مرداد ۲۲:۰۴ آقاگل ‌‌
ما تازه ده یادمون میاد باید شام هم میخوردیم! :|
یکبار هم یک بنده خدایی برنجش ته گرفته بود همه رو ریخته بود تو سطل آشغال. باز برنج پخته بود. باز به شما لااقل نریختی بره برنج رو. :)

حیف بود خب. سهههه پیمونه!

من حتی برام سواله خانمای غیر شاغل چجوری همه کارای خونه رو میکنن؟!!! خیلی سخته واقعا! :))

با کوشش و تلاش:|

۰۱ مرداد ۲۳:۰۹ محمود دوم
خب پلوپز رو میزاشتی خیس بخوره تو یه قابلمه ای چیزی برنج میشستی :|

برنج شستن رو که تو پلوپز نکردم، برنج پختنو توش انجام دادم!

لازم بود خودش خودشو مدیریت کنه و قابلمه تنها نمی کنه این کار رو!

۰۲ مرداد ۰۱:۳۶ نیمچه مهندس ...
انتظار داشتم پستت یک خطی باشه:)
هعییی،از کار خونه نگو که یاد خیلی چیزای ناراحت کننده میفتم.اصلا شاید راجع بهش پست گذاشتم.

موراکامی بیست صفحه داستانو به عنوان داستان کوتاه قالب می کنه من چیم از اون کمتره؟:))

۰۲ مرداد ۰۸:۵۸ مریــــ ـــــم
خب اخرش پلوا خوب شد؟

نع. شیش پیمونه پلوی شور به دست اومد!

۰۲ مرداد ۱۰:۲۹ میرزا ژوزف پولیتـزِر
:)) گفتی داداشم پلو و فلان..... میدونستم باید یه جای کار بلنگه. آخه نه اینکه ما خودمون یه پا داداشیم، از اون جهت

آشپزیش خوبه. ولی در صورتی که اتفاق غیرمترقبه نیفته!

فک کنم شما هری پاتری بودی نه؟
من که نیستم اما اینو دیدم یاد شما افتادم:
https://shop.rangirangi.com/product/baste-posti-rangirangi

مرسی:دی

۰۲ مرداد ۱۷:۴۷ مهدی صالح پور
خیلی سخته دهنشون سرویس میشه!

بله بله -تجربه عملی-

۰۳ مرداد ۱۲:۵۰ الیــــ ــــوت
اول چشَم خورد به خط آخر (ما هشت شام میخوریم) از این داستان ترسناکا هست مثلا میگه:
"عکس خودمو در حال خواب تو گوشیم دیدم
من تنها زندگی میکنم"
فکر کردم از ایناست :))

+زنداییم بچه دو ساله داره، سر کار هم میره (اونم پرستاری)، تفریحم میکنه ولی هیـــــچگونه اعتقادی به خواب نداره :))

من به روزی هشت ساعت خواب معتقدم!

۰۳ مرداد ۱۵:۲۶ حسان علی آبادی
هرچی فکر می کنم نمی تونم نظر خاصی بدم
:/

با تشکر از صداقت شما:))

۰۳ مرداد ۱۵:۵۹ مهر2خت 69
:)))
منم واقعا
با آقای پدر چی کار کردی؟!:دی

دعوا شدم و نمیدونم چی خورد.

۰۳ مرداد ۱۸:۱۸ مترسک ‌‌
بیام کمک؟ :))

هعی آقا هعی

۰۴ مرداد ۰۰:۴۶ میلیونر
نمی شه شام رو از قبل درست کنی بری؟ صبح زود یا شب که میای؟ بعضی روزا هم از بیرون بخر برای استراحت.
یا هم ببین یه تیکه از غذا رو بپز بذار فریزر. ادامه ی اون غذا رو یعنی بیست درصد باقی مونده رو وقتی می رسی بپز. مثلا لپه رو بپز بذار جایخی. آب مرغ بذار جایخی. گوشت پخته شده. بعد اینا رو قاطی کن یه ساعت آخر یه ذره با هم بپزن بشن قیمه. :))))

نه متاسفانه.

یه بار خوابگاه که بودم عجله داشتم و ساعت دو کلاس داشتم و نمازمم نخونده بودم
ساعت یک و نیم بود، برنج گذاشتم بپزه سویا گذاشتم خیس بخوره
پیاز تفت دادم، سویا اضافه کردم رب زدم گذاشتم بپزن کمی با حرارت کم، رفتم نماز، برنجو برداشتم توی سه دیقه سفره پهن کردم داغ داغ چن قاشق غذا خوردم، دو و پنج دیقه سر کلاس بودم :|
(البته قبلش یه کلاس دیگه بودم و لباس بیرون تنم بود)
(#گربه‌شورطورانه)
:|
(اونوقت تو خونه یه ماکارونی رو به راحتی حداقل سه ساعت طول میدم)

وقتی سه نفر طفیلی تو باشن نمیتونی چنین کنی!

۰۴ مرداد ۱۶:۴۱ بانوچـ ـه
واقعا کار سختیه خانم های شاغلی که همه ی این کارها رو باید انجام بدن

و آقاشونم مث بز تو خونه پا رو پا میندازه منتظر چایی:|

۰۴ مرداد ۲۲:۳۷ ماهی کوچولو
خب پس من حرفمو پس میگیرم تحسینش میکنم

^-^

۰۴ مرداد ۲۳:۲۵ محمود دوم
بله منظورم از شستن داخلش این بود که نهایتا بعدش توش پخته بشه :|
بله بله، شما از پلوپز باز هایی پس

وقتی وقت ندارم و خسته و کوفته از شرکت میام طبیعتا بله:دی

شما گفتی تو یه قابلمه دیگه برنج میشستی خب من از کجا بدونم:|

من؟ تک بچه؟ نبابا -_-

چرا من فک می کردم یدونه ای؟ :-؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک