مرثیه ای برای تمام عقب گرد های زندگی

فردا تموم میشه.


سررسید سال 92 م رو پیدا کردم؛ مدخل شب کنکور. تا ساعت دو-سه خوابم نبرده. غزال از اکوادور پیام داده فردا خفن باش و تو می تونی-مرسی زمان بندی-! نییر اومده و روحیه داده و گفته بخوابم به هر قیمتی. تا طرفای ساعت سه منتظر موندم الی بیاد یه چیزی بگه، نیومده و منم نگران و استرسی رفته م خوابیده م؛ فردا صبحش چک کردم دیدم گفته دل من باهاته.

خیلی وقته هیچ کدومشونو ندیدم کلا.

مدخل روز ثبت نام؛ به جای در سوم دانشگاه در پایین پیاده شدیم. از میدون شهریاری تا در سوم پیاده رفتیم. آقای احمدی گفت ثبت نامتون نمی کنم و مامان نشوندش سر جاش و گفت حق نداری ما رو بفرستی فردا بیایم چون امروز روز ثبت نام ماست. آخرش حالم بد شد و مامان برام کلوچه و رانی پرتقالی خرید. نشستیم دم بوفه حقوق و من بغض کردم که از دانشگاهم بدم میاد.

هنوزم بدم میاد.

مدخل روز اول دانشگاه؛ از مترو امام خمینی اومدیم. تو خط یک بودیم که فهمیدیم به کلاس ساعت 9 نمی رسم. استرس بر من مستولی شد. نشستم کف ایستگاه و گفتم نمیخوام برم اصن. انگار مثلا دیر برسی میفرستنت دفتر مدیر! ساعت نه و نیم رسیدم. نرفتم تو کلاس. به مامانم اس ام اس دادم که خجالت می کشم برم تو. نشستم لب پله های بغل آسانسور اساتید. مامانم جواب داد بالاخره باید یاد بگیری به خجالتت غلبه کنی. نرفتم تو کلاس. تا ده و نیم نشستم لب پله ها. تنها جلسه ای که حضور غیاب کرد همون جلسه بود و یه جلسه بعد میانترم. هیچ کدوم کلاسای اون روز دیگه تشکیل نشدن. تا عصر یللی تللی زدم و برگشتم خونه.

تو راه گم شدم.

مدخل چهارشنبه ی اول مهر؛ آزمایشگاه ساعت هفت و نیم تشکیل نشد. کلاسای بعدش هم. خشمگین از دانشگاه و استاد، رفتم ولیعصر یه مصاحبه کاری. مصاحبه کاری هم کنسل شد و من با یه بطری شربت آلبالو نشستم ته مترو خط دو و فکر کردم خدا جدی جدی با من شوخیش گرفته.

چه می دونستم سه ماه بعد همونجا میشینم و سرم رو بین دست هام میگیرم و فکر می کنم زندگی بدون مامانم چطوریه.


سررسیدم بعد از اون خالیه.

۲۳ لایک
مادر من مادر من تو یاری و یاور من .
بغضم ترکید.

شما سعی کن از تگ مادر جان بهار دوری کنی :))

من اون شبی که رتبه ات رو بهم گفتی یادمه.
داشتم تست های ریاضی پایه رو میزدم.
و اون روزی که رفته بودی خیلی سبز.

+ :)

و بهم حافظ و کلاه لبه دار و دفترچه و پیکسل دادن :دی
یادم نبود کی رفتم، قبل از چهارشنبه هه بود چون چهارشنبه دقیقا رفتم برا خیلی سبز :دی

سلام جولیک عزیزم، مبارک باشه فارغ التحصیلی، مادر جان بهار هم حتما خوشحاله بابت اینکه کاریو که با هم شروع کردین به خوبی تمومش کردی

سلام، مرسی، ایشالا که توقع معدل الف نداشته بوده باشه ازم :))))

منم جلسه اول دانشگاهو دیر رسیدم!!!! ولی پر رو بودم رفتم سر کلاس!!!!
استاد راهم داد ولی تا برسم به صندلی و بشینم کلی خط و نشون کشید که جلسه‌های بعد کسی دیر بیاد راهش نمیدم! :)))

روح مادرت قرین رحمت باشه عزیزم ♡

نه بابا استاد ما خیلی گوگولی و پروانه ای بود، من خیلی آکبند بودم نمیخواستم تاخیر برام ثبت شه:))
حتی الانشم اگه خواب بمونم کلا نمیرم یونی، نمیگم برم لااقل دیر برسم:))
مرسی:)

۲۶ خرداد ۲۳:۱۹ ســا یــه
:((((
روحش شاد.

حالا این پست خیلی هم در مورد مادر جان بهارم نبود همه تون اشکتون در اومده ها :دی

ی اعتراف بی ربط بکنم:دی
فک میکردم خیلی ازم بزرگتری:-/ مثلا فک میکردم ۲۸ ۲۹ سالته:دی

(آیکون سوت زنان وب را ترک کردن)

that actually happens a lot :))

چه دوستای خفنی داری. من چیزی بخوام بگم دوستام میگن تو یکی خفه شو بذار ما بزنیم تو سرمون که هیچی قبول نمیشیم. :دی همینقدر مهربان و دلسوز.

خب دوستای من هیچ کدوم کنکور نداشتن اون موقع :دی غزال دو سال ازم کوچیکتره مثلا!
البته الان که دقت می کنم تو که غزال رو میشناسی :|

عنوان چه سنگین بود؛ همینجوری نیم ساعت نشستم بهش فک کردم

و نتیجه ش چی بود..؟

اینکه چقد گذر زمان بیخوده!

به واقع بی خوده :|

۲۷ خرداد ۰۱:۲۷ گلبول سفید
من به عنوان خدایگانِ بی اضطرابی، ساعتِ ده شب کنکورم تِلِپ گرفتم خوابیدم و فرداش شیش-هفت صبح با لگد بیدارم کردن که پاشو! خیر سرت کنکور داری! D:

منو هم به عنوان الهه اضطراب ملی میتونن ثبت کنن :))

۲۷ خرداد ۰۲:۳۵ مرتضی خیری
فک کردم فردا میخواید دفاع کنید. درست میگم؟
به هر حال فارغ التحصیلی قریب الوقوع و بالقوه تون به شدت مبارک ;)

نه، آخرین امتحان کتبیم بود. بعدش دو تا پروژه تحویل دادم و دیشب هم تحویل پروژه کارشناسیم تموم شد به سلامتی.

۲۷ خرداد ۰۸:۰۳ هانی هستم
دانشگاه... چقد ماجرا داشتیم...

ما هیچ ماجرایی نداشتیم، کاملا کسل کننده رفتیم دانشگاه :|

۲۷ خرداد ۰۸:۰۹ مریــــ ـــــم
کلا سال 92 سال بی خودی بود

زان پس همه سال ها بیخود بودن!

۲۷ خرداد ۱۲:۰۱ فاطمه نظری
چه عنوان قشنگی ....

:)

۲۷ خرداد ۱۵:۰۱ the moonwalker
فارغ التحصیلى مبارکت؛)

مچکرم!

آخ جولیک
زمان واقعا بازی های بدی داره
روح مادرجان بهارت شاد باشه
منم یادمه نوشته بودی رتبه‌تو یادمه یکم بعدش تو بهشتی عکس گذاشته بودی تو برفا با تگ سارا هستم x سالمه
بعدش بلاگتو عوض کردی به کاما و همون موقع ها من کنکوری بودم و امسال میرم سال 3
اصلا نمیدونم کامنت میذاشتم یا نه
ولی الان که میگی تموم میشه یهو حس کردم که چقدر زود گذشت (و چقدر بعضی جاهاش تلخ )
دفاع که ندارین برای کارشناسی؟ دارین؟

19 سالمه :دی آره، اولین باری بود برف به عمق سی و چهار سانت می دیدم :)) عجب خواننده قدیمی ای کشف کردم!:))
چرا بابا دفاع داریم، دیروز تموم شد!

۲۷ خرداد ۱۸:۰۴ نار خاتون
دیگه بگم بریم بیرون جرات داری نیا:))

:-" شما جرات داری کنسل کن!

۲۷ خرداد ۱۹:۵۲ سارای زنجیربریده
جولیک عزیزم. مبارک باشه فارغ‌التحصیلی‌ت:]

متشکرم!

۲۷ خرداد ۱۹:۵۷ سارای زنجیربریده
چقدر ریتم عنوان خوبه! تازه توجهم جلب شد!

شیش و هشت میزنه؟:))

من روز اول یه وقتی رسیدم دانشگاه که هوا تازه روشن شده بود و همه راهرو ها تاریک بود و تو ساختمون فقط یه پسره بود که از من گیج تر میزد.


چقدر این پستتو دوست دارم. چقدر همه جاش خود خود خودته.‌. اصلا یه چندوقتی بود که جولیکی نبود نوشته های اینجا.

آره، چند وقت بود جولیکی نبود.

یاد اون زمان بخیر که توی امضاتون داخل انیمه ورلد کنکور تو هیچی نیستی بود و وقتی کنکور دادید ، رسید به هشتلی . ^^
ا

عکس پروفایلمو ریوک برداشته بود ویرایش کرده بود نوشته بود این غول عمومیه، اون غول اختصاصی:)))))
و هرگز نفهمیدم هشتعلی با کنکورش چه کرد :|

۲۸ خرداد ۰۵:۱۶ ماهی کوچولو
خدا بیامرزتشون و به تو صبر بده
و امیدوارم موفق باشی تا روح مادر جان بهار شاد باشه همیشه :)
تو با چالش مادرجان بهارت به من خیلی لطف کردی جانم هیچ وقت یادم نمیره لطفت رو

^_^

من روز اولی که رفتم دانشگا کلا هیچکس نبود :|
من بودم و یه پسره ی از من اسکلتر و مسئول کلاسا که هی بهمون میگف بمونید الان استاد میاد. و استاد نه تنها اون جلسه نیومد، بلکه جلسه ی بعدشم نیومد و ما یادگرفتیم که از ترم بعد باید دو سه هفته بعد از شروع صوری کلاسا بریم دانشگاع -_-

چرا تو و خورشید با یه پسره ی از خودتون گیج تر رفته بودین دانشگاه؟ اگه هدفتون جلب توجه نبود پس چی بود؟ :))
+من هر ترمی اول ترم رفتم، تشکیل نشد. هر ترمی از هفته دوم رفتم، دو تا غیبت خورده بودم. کلا |:!

۲۸ خرداد ۱۲:۴۹ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
:(
نه رواست آدمو با دهن روزه به گریه میندازی؟
[با توجه به شدت ریا روزه اش را باز میکند]

ععععع من از ماه رمضون تا الان نیومده بودم یعنی؟!
:|

۲۸ خرداد ۱۴:۳۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
دیروز سالگرد مامان بزرگم بود و حالِ بابام و حرفاش ثابت کرد، دردِ نبود مادر نه خوب میشه و نه فراموش میشه حتی اگه شصت و چند سالت باشه و حتی اگه بیست و چندسال از نبودش گذشته باشه!
روح مادرجانت شاد باشه و خدا به تو و خانوادت صبر بده.

ممنون:) خدا بیامرزشون:)

۲۸ خرداد ۱۸:۴۵ شیمیست خط خطی
من روز اول دانشگاه دیر رسیدم و اون روز صبح رو گذاشته بودن واسه نشون دادن دانشگاه به صفری ها (همون ترم اولیا) وقتی بدو بدو رفتم پیش رییس دانشکده بهم گفت "سالی که نکوست از بهارش پیداست!" و بدون اینکه منو راهنمایی کنه از کدوم طرف برم که به بچه ها برسم رفت تو دفترش!! البته که پیش بینی اون بنده خدا درست از آب دراومد و من از اون وقت تا الانه که سال دوم دکتری هستم همچنان صبح ها دیر میرسم :|
اون روز هم واسه خودم تو دانشکده چرخیدم و با چندتا بچه های ارشد و دکتری دوست شدم که در طول سالهای تحصیل هوامو داشتن :)
البته که از همون فردا صبحش هم کلاسامون با قوت هرچه تمام تر تشکیل شد، کلا ما تو صنعتی از وسط تابستون میرفتیم دانشگاه و قبل از مهر یه میان ترم میدادیم هر ترم! :|

یه پسره ی از خودت اسکل تر تو دانشکده نبود که همراه هم دیر رسیده باشین؟ :-"

حالا من هم که مثلا اگه نری دعوات می کنن، روز اول مهر 8 صبح دانشگاه بودم و اون جشن خیر مقدم ترم اولی ها رو حضور به هم برسونم، حالا هم انگار که مدرسه باشه بعد جشن ها هم اجباری بود مثه راهپیمایی ها که اگه نمی رفتی نمره کم می کردن!! که واسه اون جشنه یه دفعه دیر نکنم :|

خوبی امروزهامون اینه که دیگه در حد اون روزهامون اوشگول نیستیم دیگه :| بعد بعضی وقت ها فکر می کنم روزهای سال های آینده به چه درجاتی ممکنه برسیم که امروزهامون هم اوشگولی به حساب بیاد :|

یادم نیست کی بود تعریف میکرد روز اول مهر دیر رسید دانشگاه و رفت دفتر رییس دانشکده گفت ببخشید من به کلاس ساعت هشت دیر رسیدم الان باید چی کار کنم؟
:))

‎:Dمنم اولین روز دانشگاهو دیر رسیدم،فلسفه داشتیم.استاد حسابی غرق در بحر علم بود و حرف میزد،هنوزم که به حرفای استاد فکر میکنم نمیفهمم چی میگفت‎:D
ایضا از روز اول که وارد شدم تا روزی که خارج شدم و همین الانم از دانشگاه بدم میاد.
دانشگاه بهشتی از موارد تحمل پذیر کردن ایام دانشجویی من بود.

هرگز درک نمی کنم اینایی که بهشتی رو به عنوان بخش مثبتی از زندگیشون میبینن. معاون آموزشی ما به تنهایی برای زهرمار کردن یک استان به آدم کافیه!

۳۰ خرداد ۱۸:۴۹ هَشْتْ حَرفى
دوران ترمکیتون خوب بود؟ :)) لذت بردید ازش؟ فرق میکرد با دوران ترم گنده بودن؟!

من کل دوران دانشگاهم یکنواخت عین دبیرستان بود. کلاس، خونه، تی ای، خونه.
فقط ترم سه که تی ای بودم یه کم فرق داشت، و این ترم که game lab رفت و آمد داشتم! اونم چون سرم شلوغ تر بود. :|

۳۱ خرداد ۱۶:۲۳ مهر2خت 69
:( روح مادرجان بهارت شاد
+شیرینی فارغ التحصیلی:دی

به من جایزه بدین بهتون شیرینی بدم:دی

۰۴ تیر ۱۷:۱۲ پنجره دو جداره
خیلیییییی خوب نوشته بودیییی
من که طرفدارت شدم! عالییی بود!

آم، متشکرم :|

۰۴ تیر ۱۷:۴۶ Tamana .....
اصولا دانشگاه انقدرام ک میگن خوب نیست نه؟
روح مادرت شاد

بستگی داره که با چه هدفی داری میای دانشگاه. میخوای بری سر کار؟ میخوای کلا چهارسال سرت گرم باشه؟ میخوای بری تو انجمن های متفرقه دانشگاه؟ میخوای بعدا ادامه تحصیل بدی؟ میخوای اپلای کنی؟
و بستگی داره هدفتو بدونی یا نه. و جهت درست برای رسیدن به هدفتو پیدا کرده باشی.

من هدف نداشتم. برای هدفم نجنگیدم. وقتی رسیدم به جایی که هدف داشتم، بعد از اون دیدم دانشگاهم برای رسیدن به هدفم فقط سنگ میندازه جلوی پام.

۰۵ تیر ۱۷:۳۸ دخترک ...
مبارک باشه. هم عیدت و هم فارغ التحصیلی :)
ان شالله موفقیت های بعدی
+ دنیا همیشه ما رو به بازی میگیره
۰۸ تیر ۱۷:۴۰ ساده خان
فاارغ التحصیلی مبارک , ما ک ممنوع الخروجیم انگار
نوشته های اینطوریتو میخونم انگار قلبمو مشت میکنن فشار میدن

ممنوع الخروج از کجا؟

حالت خوبه سارا؟

بله بله

۱۰ تیر ۲۲:۵۷ کجایی؟
کجایی؟

جاهای دور!

۱۱ تیر ۱۳:۳۰ مریــــ ـــــم
چرا نیستی

توضیح خواهم داد !

۱۲ تیر ۰۱:۱۴ خور شید
جولیک٬ بابا..
الان کجایی آخه؟ °_o

دوردست ها، far far away!

۱۴ تیر ۰۲:۱۴ مونا نوشته
پست خیلی قشنگ نوشته شده، تقریبا نتونستم هیجی بگم :)
ولی مدت زیادی چک میکنم میبینم نیستی جولیک جان.
ایشالا حالت خوب باشه، ما رو بیخبر نگذار

شرمنده! بازگشتم:)

۱۸ تیر ۲۲:۳۸ خواننده خاموش وبت
کجایی اخه
نگرانیم. . .

شرمسارم!

سلام سارا جان خوبی
چرا نیستی

سلام، توضیح میدم چرا:)

سلام سارا جان خوبی
چرا نیستی

:دی

۲۲ تیر ۰۰:۴۴ شیمیست خط خطی
همونطور که مستحضرید خیر! شایدم من تو باغ نبودم :)

والا تو خاطره های این چنینی کلا یه پسره اون گوشه هس، تا الان که چنین بوده:)) بیشتر فک کن شاید درست یادت نی!

۲۶ تیر ۰۰:۵۹ شیمیست خط خطی
اتفاقا اون دست یاری رسان که منو با دانشکده و بچه های تحصیلات تکمیلی آشنا کرد یه دختر بود، اونم تو دانشگاهی که تقریبا 70درصدش مذکرن :) از خوش شانسی یارجان بوده که بتونه سالها بعد با من آشنا بشه :))
دختره هم از کارشناسی تا پایان دکتری همونجا بود و با یکی از همکلاسی هاش که مثل خودش تمام سالهای تحصیلش همونجا بود ازدواج کردن و بچه دار هم شدن حتی! :)

سلام به یارجان برسون و این مهم رو بهش متذکر شو!

۰۵ مرداد ۱۰:۲۱ ساده خان
ممنوع الخروج از دانشگا , طفل چهار ساله رو دارم پنج ساله فارغ میشم.

ما تو دانشگاه دانشجو داشتیم از سال هشتاد و...ام...هشت؟ هنو فارغ نشده بود:|

۰۷ مرداد ۱۷:۲۰ ساده خان
عه , امیدوار شدم ب خودم :))))
هشتاد و ام هشت هم خوبه :|

:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
به مرور
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک