گر تو بهتر میزنی بستان بزن

برای یه جشنی تو دانشگاه، میخواستن جایزه ماگ بدن. به من گفتن طرحش رو تو بزن. طرح هامو بردم براشون و یکیش از طرف مسوول جشن-بسیج خواهران- تایید شد. داشتیم میرفتیم برا چاپ که یکی از بسیج برادران -که نقش عملیاتی هم تو جشن نداشت!-پرید وسط که این چرا لوگوی بسیج روش نیست؟ جشن مال کل دانشکده بود و "جشن بسیج به مناسبت فلان" نبود که. مثل اینه که مثلا انجمن علمی جشن روز دانشجو برگزار کنه جای آرم دانشگاه آرم خودشو بزنه! به شما گفته ن مسوولیت جشنو به عهده بگیر لایسنس اون مناسبت رو نداده ن بهت که.

لکن تو گوشش فرو نمیرفت کلا. چون بودجه دو تا بسیج رو با هم میدن، حس کرده بود موظفه به سهم خودش در تصمیم گیری دخالت کنه چون بهرحال از بودجه مشترکشون خرج میشه. یه لوگوی بسیج گذاشتیم گوشه ماگ و لوگوی دانشکده هم که از اول بزرگ پشت ماگ بود. دوباره طرح رو دیدن و اعتراض که "ما نمیخوایم تو طراحی شما دخالت کنیم ولی اینکه لوگوی دانشکده بزرگتر از بسیجه اخلاقا درست نیست!" خب ساقه کرفس تو اخلاقیاتت. یعنی چی آخه؟ مگه لوگوی دختر شایسته س  که ابعادش اخلاقا درست نیست؟!

ویراستیم، پشت ماگ دو تا لوگو گذاشتیم در ابعاد یکسان، بسیج و دانشکده.

راضی شدن و رفتن. و هرگز هم پیداشون نشد. نه برای کارای بعدی جشن-حتی دکور کردن کل سالن و جابجایی میزها و تریبون و کارتن های ماگ و سطل های گل و بقیه کارهای یدی رو کلا بسیج خواهران انجام داد، همونا که به وقتش ریخانه اند و کار کردن در شانشون نیست!- نه برای حساب کردن هزینه چاپ، نه برای بردن طرح و گرفتن ماگ ها. کلا اومدن گل افشوندن وسط طرح و رفتن.


استاد طراحی وبمون میگفت اگه یه جا رفتیم طرح دادین و کارفرما شروع کرد رو طرحتون تز اومدن که "هدر رو زنم گفته صورتی کن" و "به افتخار لاله های هلند بک گراند رو نارنجی بزن" و از این دست دخالت های ویران سازی، طرح رو بده خودش بزنه و بگو هر چی مطلقا هرچی بزنین من براتون پیاده ش می کنم ولی هیچ مسوولیت بعدی ای به عهده نمیگیرم. حتی شده اسم و کپی رایتتونم تهش نزنید، چون اون طرح دیگه طرح شما نیست.


یه عده هستن، آدم در حال انجام هر کاری که هس میپرن وسط، تز میدن که اینجوری باشه بهتره! اونشکلی قشنگ تره! من بودم فیلان میکردم! چرا بیسار نمیکنی؟ بهمان چیزم ارزش امتحان کردن داره! بعد که کار تموم شد پا رو پا میندازن میگن همانا من بر تو تسلطی نداشتم و فقط تو را وسوسه کردم تو چرا پذیرفتی؟ ابراهیم، بیست و دو!

 اینجور مواقع کار رو رها کرده، بدین دست خود طرف، بگین هر پیشنهادی داری همینجا خودت پیاده کن عواقبشم گردن خودت.

چون بعدش وقتی دریافت دارندگان جایزه ها ماگ هاشونو حتی از جعبه ش هم در نمیارن، بسیج برادران شونه بالا میندازه که "من؟! من که مسوولیت اجرایی نداشتم تو جشن! من فقط پیشنهاد دادم!"

۱۲ لایک
جیگرم حال اومد

از خراب شدن طرح من؟ :))

یکی از افتخارات زندگیم اینه ک هیچ وقت عضو بسیج نبودم :دی

شدیدا با حرف استادتون موافقم

من عضو نیستم ولی رفت و آمر زیاد دارم!

۱۹ ارديبهشت ۱۱:۲۲ هَشت حَرفی
من اصولا سعی میکنم هیچوقت با بسیج وارد معامله نشم :)) قبلا که میشدم واقعا تهش متضرر بودم! شما هرکاری اونجا داوطلبانه انجام بدید میشه وظیفه در قبال فلان چیز! بعد خودشون که باهم دوستن مسئولیتا و مقام هارو بین هم جابجا میکنن. تمام تشکل های هنری و فرهنگی رو طی چند سال با هزار دلیل از بین بردن یا خود به خود از بین رفتن. این تشکل چون مستقیما وصل به بالا بوده، مونده و اسمش هم شده بسیج مردمی. در صورتی که هیچ فرقی با وزارت خونه ها و بقیه ی جاهای اداری نمیکنه. پر کاغذ بازی و رئیس بازیه فقط.

بسیج دانشکده ما واقعا دانشجوییه طفلیا یه پا نوار غزه ان:))

تازه دانشگاه شما یه جورایی در مقابل بقیه ی دانشگاه ها اروپاست . حراستش زیاد گیر نیست . استاد هاش حزب الهی نیستن . کلا جو دانشگاهتون جوریه که وقتی ازش بیای بیرون دلت تنگ میشه . یعنی خود شریف هم بری باز قلبت اونجاست . من اصلا تو کار های اجرایی نیستم . سودی هم نداره . حیف وقت

اروپا که فقط تهران، ما رو با سارافون گیر میدن تهرانیا با تونیک و شال میرن:))

81972 اون دستگاه های قهوه و هات چاکلت میخوام :(( دانشکده ما نداره .
کلا کلاس دانشگاه شما یه چیز دیگه است

راستی خودتون مهندس کامپیوترید ولی خب پیشنهاد میکنم کد امنیتی رو بردارید بهتره . فقط پیشنهاده :)

کد امنیتی رو بردارم نظرا تاییدی میشن، دوست ندارم نظرا تاییدی باشه. قبلا یه بار به نظرسنجی گذاشتیم اینو و قرار شد این کده باشه ولی نظزا بدون تایید باشن!

نمیدونم چرا کد امنیتی رو توی کامنتم نوشتم . حواس ندارم کلا

خسته نباشی هموطن!

آخ آخ یاد تله کابین افتادم . خیلی وقته نرفتم . کلا دلم آب شد وبلاگتون رو دیدم تازه هنوز 10 تا پستش رو هم نخوندم

قشنگ مصداق بارز "دور ریز فردی دستاورد فرد دیگر عست" شدیما:))

من دارم جونمو برمیدارم از اون دیوونه خونه برم:))

بهرااسید از آنهایی که عضو نیستند و رفت و آمد زیاد دارند!! :دی

نفوذی هستند...یوهاهاهاع!

۱۹ ارديبهشت ۱۴:۳۰ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
:/
مردک گلواژه:///
اون بخش ریحانه رو آی گفتی آی گفتی

سر کنفرانس کامپیوتر هم کارای یدی زیادی کردیم که پسرا نمیکردن النگوهاشون نشکنه:دی

من جای تو بودم در نهایت همون طرح خودمو میدادم!!! بعد میگفتم عه! اشتباه شد! :))

طرحو مسوول بسیج میبرد برا چاپ، وا میکرد میفمید:))

کلا و اصولا هر کاری چه پولی | غیر پولی | جدی | شوخی | رفاقتی | و... خواستید بزنید با طرف طی کنید که چی می خوایی توی چه زمانی !

همینجوری برید سر کار قطعا کار نابود می شه ! شک نکنید !

با خودِ طرف هماهنگ بود، با خود-مسئول-پندارِ اتاق بغلی هماهنگ نبود!
دقیقا!

((-:کل پست به طرف اون جمله"ساقه کرفس تو اخلاقیاتت"اونم یه طرف(((-:

اونم همون طرف حتی:دی

دیگه قول میدم از شهید هیونی تعریف نکنم . این آخریشه . تو دانشگاه های دیگه انقدر احترام برای دانشجو قائل نیستن که فضایی به نام لابی برای دانشجو ها در نظر بگیرن و کلا دانشجوها بعد کلاس باد برن بیرون دانشکده بشینن رو چون ! تازه یه کپی هم داشت اونجا و خواهر و برادرها هم مختلط بودن که تف به قبر
مسئولین دانشگاه ما که عرضه ندارن :|

خب دیگه از این به بعد در مورد پست اگه نظری داشتم میگم . به هر حال آیم ساری بابت کامنت های بی ربط

دانشگاه تهران لابی داره. شریفم داره اونجاهاش که من رفتم:دی
تازه ما فقط زیر زمینمون صندلی داره برا نشستن، دانشکده های دیگه در راهرو هاشون صندلی تعبیه شده بتونی بشینی:دی

بشینن رو چمن

بله بله:دی

یادمه اون موقع از لبنان و سوریه دانشجو میگرفت . اولین ترم یه دانشجوی لبنانی بود که همون جلسه ی معارفه وقتی اسم شهید بهشتی رو شنید با لهجه ی عربی به زبان فارسی از بغل دستی اش پرسید شهید بهشتی یعنی چی ؟ اونم اومد براش ترجمه کنه گفت یعنی شهید جنتی . کلاس منفجر شد :))

آره الانم دانشجوی لبنانی و سوری داریم!
شهید رو که میدونن یعنی چی، نمیدونن؟ بهشتی هم ایز هیز نیم:دی

یاد اون دبیر عربیمون افتادم که تکلیف عید بهمون گفته بود یه مکالمه عربی رو حفظ کنیم و وقتی یکی رو بلند کرد ازش بپرسه اسمش چیه، طرف گفت اسمی ایز زهرا. :))

هی داره یادم میاد :| مسیر من جوری بود که سوار تاکسی های پمپ بنزین باید میشدم . بعضی وقتا که خسته بودم چون ما باید سربالایی رو میرفتیم با تاکسی دربست میرفتم توی دانشگاه و از اون در پایین میومد تو و جلوی دانشکده تون پیاده میکرد . حالا این حراست نکبت امیرکبیر یه بار دستم سنگین بود نذاشت تاکسی بیاد تو . کلا ماشین داخل ممنوعه . اساتید هم پیاده میان تو .

حالا که انتخاباته یادمه سری قبل روحانی اومده بود اونجا . بعد فقط یه عده ی کمی رفتن تو سالن . بقیه مون وایستادیم توی محوطه و یه نمایشگر بزرگ بود که وقتی اون شعار میداد تصوریرش پخش میشد بعد ما جلوی نمایشگر سوت میزدیم شعار میدادیم :|||

همچین اوسکول هایی بودیم . مثل اینه مثلا مجری تلوزیون که سلام میکنه اونی که تلوزیون نگاه میکنه جواب سلام بده :))

الکی میگن امیرکبیر سیاسیه . به نظر من اتفاقا شهید بهشتی خیلی سر سبز تر (!) بود . اینجا خیلی آبمیوه نوش (!) داره

خاک به سرم چقدر کامنت گذاشتم :||

برم گم شم :|

دوچرخه و اسکوترم ممنوعه؟ :دی

فعلا که دانشگاه تقیه در پیش گرفته هیچ خبری نی:دی

ببین اتفاقا تا یه حدی نظر خوبه ها، چون کار خودت نیس که صرفا سلیقه ی شخصی باشه، بهرحال داری کار کارفرما رو انجام میدی و سلیقه ی اون مهمتره. اما بستگی به کارفرماش هم داره.
مثلا یه نفر نظر میده چون می خواد کارش خوب و پرفکت شه، یه نفر تز میده که وقتی فلانی و بهمانی دیدن خوششون بیاد و به‌به و چه‌چه کنن و اون طرف هم بادی به غبغب بندازه که "اینجوریاس داداش!"

مورد دوم دهنشونو که باز کردن باید کارو بکوبی تو صورتشون و بگی خودشون انجام بدن یا که بتمرگن و بذارن کسی که بلده درست انجامش بده

نه دیه گفت اگه طرف داره کار رو ویران میکنه اصن خودتونو درگیر نکنید که زشت شد و نوموخوام و فیلان. فوقش بگید زین پس مسوولیتی گردن من نیست!

بعدم این یارو کارفرما نبود که. کارفرما از اول شرح داد چی میخواد منم اتود زدم براش و بعد نهایی کردم همه چیو. بعد اون دوستمون حس وظیفه شناسی مقطعی دست داد بش!

آخ آخ خیلی رو مخه این داستانو..طرف خودش هیچ کاری نمیکنه،بعد هی ادعا میزنه و از کار تو عیب وایراد میگیره:|خب لعنتی اگه خیلی بلدی خودت از اول بگیر دستت کارو-___-

آره دیه وسطاش گفتم بده خودش بکشه :)) ولی کوتاه نیومد وتهدید کارسازی نبود:|

۲۰ ارديبهشت ۰۰:۰۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
همون ساقه کرفس:|

دسته هویج حتی!

عکس ماگتونو بذار ببینیم لطفا، اگه بسیج گیر نمیده :دی

بذا یه نسخه قراره برا خودم چاپ کنن برسه دستم میذارمش:دی

باید همون لحظه ماگ رو میکردی تو حلق اون برادر!
+بد تر از اون آدمایی که میگن فلان جا رو صورتی و یا نارنجی کن آدمایی ان که بهت میگن ما سرمون نمیشه خودت بهتر میدونی هر چی تو بزنی خوبه بعد که کلی خلاقیت به خرج دادی و یه طرح قابل قبول زدی میان میگن عه وا اینو اینجوری کن اونو اون جوری کن
گند میزنن به طراحیت و وقتی که صرفش کردی!

دقیقا:|

من هم یک سری دوست درجه یک تو بسیج خواهران داشتم، ولی زمان ما هم بسیج برادرانشون خیلی رو اعصاب بود

اتفاق جالب این بود که نیمی از بسیج برادران با بسیج خواهران ازدواج کردن در نهایت :-))))))))))

اینااموچوالی اکسکلوسیو متاهنلد اکثرا:))

[ستانده و میزند.]
:دی

#هار

۲۱ ارديبهشت ۲۳:۵۴ نیمچه مهندس ...
یاد یکی از دوستام افتادم.تو بسیح دانشگاه بود و هروقت جلسه داشتن یه دوست دیگه مون با لحن شیطنت آمیز می پرسید:با آقای جلسه زاده جلسه داری؟:))

:|

۲۳ ارديبهشت ۱۰:۴۸ مریــــ ـــــم
واه

والاه!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
به مرور
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک