سیاره ما دیگر به آدم های موفق نیاز ندارد! این سیاره به شدت نیازمند افراد صلح جو، درمانگر، ناجی،قصه گو و عاشق است.


with love

$$$


بِیب آرزده از اینکه وینسنت مجبور بود برای احترام به پدرش همینطور سرسری جوابی بدهد گفت: «پدر، ببخشین، نمیخوام فضل فروشی کنم، ولی شما و همه ی همسن هاتون گاهی در مورد جنگِ آخر همچین حرف میزنین که انگار بازیِ زشت و کثافتی بوده که جامعه با اون مردا رو از پسر بچه ها سوا می کرده. نمی خوام از این حرفای خسته کننده بزنم، ولی شماهایی که تو جنگِ آخر بوده‌یین همه تون میگین جنگ چیزِ وحشتناکیه، ولی....نمی دونم، به نظرم همه تون چون توی اون جنگ بودین یه جورایی احساسِ برتری می کنین. به نظرم تو آلمانم مردایی که تو جنگِ آخر بوده‌ن همین حرفا رو می زده‌ن و همینطوری فکر می کرده‌ن، واسه همین تا هیتلر این جنگو راه انداخت، نسلِ جوون آلمان سه شماره راه افتادن تا به همه اثبات کنن از پدراشون دستِ کمی ندارن یا اصلا از اونا بهترن.» 
بِیب دستپاچه مکثی کرد. « من خودم به این جنگ اعتقاد دارم، اگر نداشتم می رفتم اردوگاهِ سربازای معترض به جنگ و اونقدر تبر می زدم تا جنگ تموم شه. من به کشتنِ نازیا و فاشیستا و ژاپنیا اعتقاد دارم، چون غیر از این راهِ دیگه ای به فکرم نمی رسه. اما از طرف دیگه واقعا اعتقاد دارم وظیفه اخلاقیِ همه ی مردایی که تو این جنگ بوده‌ن یا هستن اینه که وقتی جنگ تموم شد دهن شونو ببندن و دیگه اصلا اسمشم نیارن. دگه واقعا وقتشه بذاریم مرده ها بی هیچ فخر و اعتباری بمیرن. خدا می دونه که برعکسش تا حالا جواب نداده» بیب زیر میز دست چپش را مشت کرد. « ولی اگه ما برگردیم، آلمانیا برگردن، انگلیسیا برگردن، و ژاپنیا و فرانسویا و باقی مردای دیگه برگردن، و همگی از قهرمانا و سوسکا و سنگرای تک نفره و خون حرف بزنیم و بنویسیم و نقاشی کنیم و فیلم بسازیم، اون وقت باز نسلای آینده محکومن گیر هیتلر های آینده بیفتن. پسر بچه ها هیچ وقت یاد نگرفته‌ن جنگو تحقیر کنن و ازش بیزار باشن، یا به عکسِ سربازا تو کتابای تاریخ بخندن. اگه به پسر بچه های آلمانی یاد داده بودن که خشونتو تحقیر و مسخره کنن، اون وقت هیتلر الان مجبور بود واسه این که خودی نشون بده بره یه غلطِ دیگه بکنه.» *



*هفته ای یه بار آدمو نمی کشه- جی دی سلینجر

+راستی کجای دنیا، کنار قصه های جنگی، کنار مرگ بر هر کجا ها،  اهمیت صلح را در مدرسه به بچه ها درس می دهند؟ کجای دنیا برای بچه ها تعریف می کنند هر بمبی که توی خاک هر کشوری، توی هر شهر و روستایی فرود بیاید، چه آن کشور دشمن کشور شما باشد چه متحد شما، آدم ها می میرند، بچه ها و مادر ها و پدربزرگ ها؟ توی کدام مدرسه به بچه ها یاد می دهند بچه های سراسر دنیا فقط بچه اند ...
۱۵ لایک
چه بگویم جز سکوتی که همه می شناسندش

The sokut

By
Yek ashena
B-)

وای جولینگ! عجب متنی نوشتی!!!
با کامنت نمیشه حسمو بگم!
بیا بوست کنم! :*

بوس بوس:|

۰۲ اسفند ۱۴:۳۲ یا فاطمة الزهراء
باید من رو رهبر جهان میکردن :))
من عاشق جنگم ولی جنگ با بالشت :))
عشقه این نوع جنگ
نه خون ریزی داره نه صدمه به جایی میزنه فقط کل منطقه پر میشه پر :))

تکبییییر:|

۰۲ اسفند ۱۴:۳۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
جنگ، مقدس نیست!!!
جنگ،همه جورش بده.
*با گندم موافقم!

شما هم بوس؟:))

فک کنم چشام مشکل داره.
توی عکس کنار دختر موطلایی یه موسیاه هست که صورتش و سرش انگار وجود خارجی نداره.طبق قاعده باید یه حجمی از سرش معلوم باشه قاعدتا !
دارم دیوونه میشم..
کور‌ شدم؟یا زاویه دیدم ناجوره؟

والا منم همینا رو میبینم:-؟ دقت نکرده بودم کله ش بقیه نداره:-؟

۰۲ اسفند ۱۶:۰۴ مترسک ‌‌
به نام خدایی که صلح را آفرید...

و بعد گرفت خوابید:|

۰۲ اسفند ۱۶:۲۳ اسمم محموده
فکر نکنم هیچ جای دنیا جز این مملکت به بچه ها و جووناش درس جنگ و آمادگی برای شهادت(!) بدن، حتی اگه درس صلح ندن که میدن

چرا بابا به همه ممالک جهان داستان های رشادت های جنگی میگن و تشویق و هورا دارن:|

۰۲ اسفند ۱۶:۳۴ الکس وات
قشنگ بود . از حالا به بچه ها نه فقط بچه های خودتون . یاد بدید . با لجبازی نمیشه به چیزی رسید . با داد و هوار مشکلی رو نمیتونن حل کنن با جنگ و دعوا هیچکس برنده نمیشه . شاید بعد ها بچه های ما واقعا به این آرمان رسیدن . خیلی مساله گسترده و بزرگی که فقط کاش هرکس به اون دیدی که باید برسه و اون فهم و شعوری که این موضوع لازم داره رو بدست بیاره .

بچه نداریم این دور و بر، اولین بچه ای که بیابم میرم تیز بهش اینا رو میاموزم:دی

۰۲ اسفند ۱۷:۲۲ هانی هستم
چه خوب بود این پست

باید برای صلح شعری بنویسم
اما می ترسم
می ترسم در گوشه ی کتابی مفلوک خاک بخورد...

بنویس که لااقل یه چی باشد که خاک بخورد!

جنگ چیز خوبی نیست ولی یه وقتایی نمیشه صلح کرد حتما باید جنگید

همینم بیاموزیم خوبه!

۰۲ اسفند ۱۹:۰۸ دکتر میم
پیری میگفت : "جنگ، هیچ روى خوبی ندارد! هیچ آدم خوبى ندارد، و هیچ نتیجه خوبى."

:-؟

۰۲ اسفند ۱۹:۳۲ . عارفه .
در جواب "." :
درست میبینید یه بچه ی مو مشکی توی تصویر هست ولی زاویه ی سرش طوریه که فرق سرش کاملا رو برو قرار داره،ینی فرض کنید که یک سر رو دارید از بالا نگاه میکنید، به همین خاطر حجمش مشخص نیست

سرش خیلی لاغره که:-؟

در جواب ".عارفه." : ولی هرجوری بیاری بکشی روی نمودار این عکسو با هر طول و عرضی از این زاویه حداقل باید یکم از شقیقه ش پیدا باشه !
با توجه به کش موش !
با این زاویه ای که گفتی موهاش باید یه جوره اویزون یا پهن میبود پس !

شقیقه نه، کلا فرم جمجمه ش الان منو به فکر فرو برد:-؟

حالا این وسط بحث کلا منحرف شد:))

۰۲ اسفند ۲۰:۱۸ . عارفه .
موهاشو گوش خرگوشی بسته
یه کش نارنجی سمت بالا قرار داره یه کش نارنجی سمت پایین

چرا انقد سرش لاغر وکشبده س خب؟

یاد یه فیلمی افتادم به اسم Joyeux Noël، که داستانش در زمان جنگ جهانی اول اتفاق میوفته. فیلم قشنگی ه.
سکانس اولش توی مدرسه بچه ها متنایی رو راجب کشورای رقیب می خوندن که تفکر برانگیز بود. اونارو پست و وحشی می دونستن و خودشونو برتر. جنگ باید از همینجاها شروع بشه...
و شب کریسمس، تمام اونایی که باهم میجنگیدن یه بهونه پیدا کردن برای باهم بودن و بعدش دیدن اونایی که به چشم دشمن میدیدنشون هم مثل خودشونن. پست و وحشی نیستن، زنو بچه دارن و حتی اشناهای مشترکی هم پیدا کردن.... و دیگه دلشون نمی خواس باهاشون بجنگن.

متاسفانه کلمه ی صلح تا وقتی که نفعی برای حکومت ها نداشته باشه هیچوقت به کار نمی ره. ترجیح میدن همیشه چندتا دشمن واقعی و حتی فرضی تو دستوبالشون داشته باشن که گاهی اوقات بتونن کم کاری ها و مشکلاتشون رو بندازن تقصیر اونا

اها شنیده م قصه ش رو. شب عید میرن فوتبال و اینا. :دی

به نقطه:
عارفه جان درست میگه اگر دقت کنی گوش و گونه ی سمت چپ دخترک رو هم میبینی و فککنم راحتتر بتونی تصور کنی زاویه ی کله ش رو.

من خیلی دقت کردم ندیدما:|

خدایا خدایا الان دیگ گریه م میگیره.
میدونم گوش خرگوشی بسته خب.ولی من یه سقفِ کله ش و چتری هاشو با موهای گوش خرگوشیِ اویزونش رو میبینم.اونجایی که باید قطعا یکم از صورتش باشه توی عکسو به جاش دست مرد عکاسه رو میبینم و آستین کوتاهشو

بابا اصن نگاه نکن دختره رو:)) نوشته رو موشک رو باید میخوندی:))

۰۲ اسفند ۲۲:۳۵ . عارفه .
شما نمیتونید هیچ دیدی به خود صورت داشته باشید چون زاویه ش اصلا طوری نیست که صورت دیده بشه
سرشو خم کرده کاملا!
بینید! همون جا که آستین کوتاه عکاس قرار داره، دقیقا گوش دختر بچه ست !

من هیچ گوشی ندیدم. یکی ماژیک برداره خط بکشه دورش:|

۰۲ اسفند ۲۳:۲۲ میلیونر
منم باید این کتاب رو بخونم.

داستان کوتاهه! نشر نیلا رو بخون.

۰۳ اسفند ۰۸:۲۸ پـامـ ـوک
جنگ که تموم نمیشه حالا حالاها پس وارد بحث کله دختر مو سیاه میشم :)
دو تا کش مو داره. خب؟ پایینی رو نگاه کنید کنارش (سمت چپ) یه نقطه ریزی از گوشش معلومه. موهاش هم آویزون شده.
لامصب خیلی خم شده!

انعطافش شایان تحسینه:))

من نقطه ریزی از گوش رو نمیبینم همچنان:《

۰۳ اسفند ۱۲:۲۵ یا فاطمة الزهراء
دختر مو مشکیه اگه خیلی بهش دقیق شی یه مقدار از گوش و صورتش معلومه

دورش خط بکش اگه راست میگی، ما ایمان نمیاریم:))

۰۳ اسفند ۱۲:۲۹ یا فاطمة الزهراء
http://bayanbox.ir/view/6969158547259675560/Capture-2017-02-21-12-26-37.png

توی دایره ی آبی گوشش و توی دایره ی قرمز قسمتی از صورتش معلومه

واقعا شما هممممه تون اینو میدیدید؟!:|

چه عقاب های تیز چشمی منو میخونن :-"

هان؟
خو باشه من قبول میکنم ولی مگه اینکه از روبرو که نگاش کنی از پیشونی تا چونه ش یه چیزی مثه مخروط برعکس وخیلی لاغر باشه.میشه اخه؟
ولی من بازم نمیتونم تصور کنم گوش و گونه‌ش اونا باشه.
تازه اگه اونجوری خم کرده باشه که شما میگی طبق قانون گرانش هم که شده باید موی گوش خرگوشیه‌ سمت چپش با سرش زاویه نود درجه‌بسازه....
بعدشم اون گونه‌ش‌نیس که‌، دست مرد عکاسه س!
ولی بازم مرسی :)

شاید سوءتغذیه داره. این حدس آخرمه:))

۰۳ اسفند ۱۸:۱۰ نار خاتون
زوم کنید لپشه بعد دست مرده رنگشم فرق داره اصن...
بعد میخوایم صلح و آموزش بدیم با این دغدغه های بصری!!:))

چه ربطی به هم دارن خب؟

۰۳ اسفند ۲۲:۳۴ یا فاطمة الزهراء
:))))
همچین تیزبین هایی هستیم ما :))

ملی پوشاااان پیرووووز باشبییییید!

بیا حتی به این فکر کنیم که چرا توی کامنتای این پست آواتار "هانی هستم" پسره و آواتار "اسمم محموده" دختر؟ :|
در راستای توجه به بحران های بصری-جنسیتی به جای بحران های نظامی :|
:|

چون هانی آقاست، اسم برادر مگهان و پسر هادی نوروزی هم هانی عه! 

فکر کنم این هانی با اون honey فرق داره:)) عربیه شاید:-؟
منم اسمم جولیکه آواتار اکثر جاهایی که هستم یه گورکنه با شال گردن هافلپاف:))

۰۴ اسفند ۰۱:۲۴ یا فاطمة الزهراء
تازه غلط نکنم گوشواره گوششه :)) از این گوشواره آویز بلندا چون یه خط سفیدی از گوشش آویزونه :))

تکبییییر:|

۰۴ اسفند ۰۷:۲۶ نار خاتون
خب چون بی ربط بود گفتم:|
من چه ربطی میتونم بدم بین این دو مقوله؟!:))
تازه امنیتم داریم^__^

O wow:))

۰۷ اسفند ۰۲:۱۰ 1 بنده ی خدا
قابل به ذکره اون اقایی ک اون پستو گذاشتن،دچار خلط مبحث شدن.چون اون عکس مال خیلی سال پیشه،وقتی بچه های اسراییلی رو میبردن که روی موشکهاشون که قرار بود توی فلسطین بشینه،چیزی بنویسن.
جنگ منفعتی مقدس نبوده،نیست و نخواهد شد.ولی دفاع میتونه تقدس داشته باشه.

دو تا عکس جداست، بینش اینتر نخورده:) موس رو روش نگه دارید دو متن مختلف میاره.

چقـــدر "+" آخر درست بود و
چقـــدر غم انگیز که ما از اعمال درست خیلی وقته دور افتادیم!

نزدیک شیم خب:)

۲۳ ارديبهشت ۱۰:۴۰ مریــــ ـــــم
با فاطمه الزهرا موافقم
گوشواره داره :)

حالا ای موقع؟!

۲۶ ارديبهشت ۱۰:۱۵ مریــــ ـــــم
ماهی رو هروقت از اب بگیری تازست :|

می میره:|

داشتم دیروز فک می کردم باید غبر از خفه کردن راه های کمتر دردناکی برا صید ماهی می داشتیم!:|

فکرخوبیه
مثلا همون موقع که از اب میگیریمش با یه چاقو تمومش کنیم،مثلا سرشو از تنش جدا کنیم
یا اووووم
اهان
سرشو محکمممممم بزنن به یه جایی
نظرت؟

آقا بعد از چهارسال میاید پای یه پست قدیمی پیام میدید لااقل کامنت قبلیتونم اشاره کنید چیه من الان از کجا بدونم چی رو داری به قتل می رسونی شما؟:))
آره روش های خوبی هستن:دی

چرا عصبانی میشی؟
بیا بزن
ماهی رو میگم دیگه :)

متوجه شدم:))

۱۱ خرداد ۰۹:۰۸ مریــــ ـــــم
خوبه که متوجه شدی

-لایک

همینجوری آرشیو خوندم تا رسیدم به تکراریا!
حس کردم کمی
بیشترش کن لطفا

چشم:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
به مرور
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک