اینرسی

شروع کردن هر کاری برای من سخت تر از تموم کردن یا ادامه دادنشه. شده ده روز بیکار بیفتم رو تخت چون باید شروع کنم یه چیزیو بخونم و نتونستم برم سر وقتش. هیچ کار دیگه ای هم جایگزینش نمی کنم ها، فقط پشت در بسته ی همون یه کار چهارزانو میشینم و با چشام مسیر باد ر دنبال می کنم:|

اما کافیه شروع کنم یک صفحه از اون موضوع که فرضا قراره بخونم رو مطالعه کنم برم رد کارم. همین یک صفحه خوندن چنان انگیزه ای بهم میده که میتونم کل کار رو دو روزه جمع کنم:))

اینا رو یه جا یادداشت کنید اول هر ترم به من بگید لدفن:|

۲۱ لایک
دقیقا الان دچار همین دردم :/

استامینوفن بخور:|

۲۸ آذر ۰۰:۴۸ رامین :)
دقیقا برعکس من . بعضی وقتا ادامه دادن ( مخصوصا تموم کردنش ) برام یه کابوس میشه :|

دیه وقتی مجبورم انجامش میدم دیه:))

خودت اول هر ترم بیا اینو بخون دیگه، به ما زحمت نده اینقدرررر! :د

شما برو با بچه محلا کل کل کن:))

۲۸ آذر ۰۱:۴۰ . عارفه .
هم شروع کردن سخته هم ادامه دادن، و فکر کنید که چه تنهاست اگر ماهی کوچکی دچار دوتاش شده باشد!
چه فکر نازک غمناکیه خدایی! :|

ماهی؟ ماهی؟ ماهی؟ 

من رو ببخش، کامنت های پست قبل رو بستی که کسی برات ننویسه ولی من نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
الان بیشتر از یک ساعته برای بار چندم دور زدم و نوشته های بهاریت رو خوندم و بارها گریستم. نه از دلسوزی و ترحم و نه اصلا برای تو و مادر جان بهارِ دوست داشتنی!
چند روز پیش مادرم بعد از مدتها اومد من رو ببینه. من دیر وقت رسیدم، رفته بودم تئاتر. ناراحت و نگران بود. به همه گفته بود من نیومدم. همه از دست من عصبانی و من عصبانی ترین بودم از دست مامان. بحثمون شد. البته من بحثم شد. کی شده که مامان صداش بالا بره روی من؟ با بی رحمی تمام حرف زدم باهاش. که انقدر سعی نکن من رو مثل خودت تحت سلطه دیگران کنی. شکستمش. هر بار متن هاتو خوندم یاد اون لحظه افتادم که گفت "من به عمرم هیچوقت دل مادرم رو نشکسته بودم..." و اشکی که از چشمش غلتید. و گریه کردم.
چرا میذاریم دیر بشه؟ چرا؟

پ.ن: هیچکس حق نداره فکر کنه تو سرد و بی رحمی. تو از وجود مادر جان بهارتی، مگه میشه سرد باشه کسی که انقدر عاشقانه همیشه مادر جان بهار از کلماتش میچکه؟

من بهت حسودیم میشه. از طرف من مامانت رو محکم ببوس و بغل کن.

۲۸ آذر ۱۱:۲۱ اسپریچو ツ
ورژن رامین :دی

تو ام اونجوری ای؟:))

۲۸ آذر ۱۴:۴۹ خانم لبخند
درست مثل من :(
آدمای دقیقه نودی اکثرا میتونن تو زمان کم کارو جمع کنن اما استرس زیادی رو متحمل میشن. من خودمو پودر کردم با این استرس :|

منم:|

۲۸ آذر ۱۶:۰۶ پرتقالِ دیوانه
من نه تنها برای شروع کردنش
بلکه برای ادامه دادن
و تموم کردنش هم همینطورم :/
البته کاری که دوس داشته باشمو فِلفور انجام میدم
اما امان اگه دوسش نداشته باشم

بی انگیزه تنبل:)))

۲۸ آذر ۱۸:۴۷ the_ emperor
عه باز آخر ترم اومد.
منم همین مشکلو دارم مث الان ک باید تمرینارو حل کنم و کار خاصی هم ندارم.باز خوبه تو انگیزه فورانی خوبی داری ماشالا :دی
یکی باید به من بگه خخ

خخخ کنندگان به بهشت نمیروند!

آقا چرا انقد خوب مینویسى دقیقا حرف دل مارو میگى.منه مفلوک پشت کنکورى هم اینگونه م..... با تچکر

تنها دستاورد زندگیم اینه که دیگه پشت کنکوری نیستم:))

۲۸ آذر ۲۰:۲۰ نفس نقره ای
عه آره اون استارت کوفتی دو هفته طول میکشه، خودِ کار سه ساعت مثلا :|||

دقیقاااااا!!!

۲۸ آذر ۲۰:۴۵ مونا نِوِشته
پاراگراف اولت توصیف دقیق منه :|
از پاراگراف اول لطفا راهنمایی کنین چطور به پاراگراف دوم برسم، چون من اینرسی ام پخشه در تمام مراحل کار :||

خب تهش باید کاره تموم شه دیگه:| من استدلالم اینه:))

۲۹ آذر ۱۷:۲۹ مهر2خت 69
باچه خودم اول ترم میزنم پس کله ات اینا رو بهت میگم:دی

مرسی عجقم:|

۲۹ آذر ۱۸:۲۴ پریسا ..
من هم اینطوری ام :-(

متاسفانه و خب راه درستش اینه که خودت رو مجبور کنی در کمال بی انگیزگی برای نیم ساعت اون کار رو انجام بدهی :-|

اصلا نتیجه مهم نیست، مثلا این که 5 صفحه تمام بشه یا 20 صفحه یا هر چی...

فقط هر روز سر یک ساعت مشخص متعهد بشی که نیم ساعت اون کار رو انجام بدی، بقیه اش هم که حله دیگه :-)

حالا نیم ساعت انجام دادن منم نود سال طول میکشه:))))

:))))
خب ما متاسفانه از اونجا محله ی خوش آب و هوا با بچه های باحال رفتیم و این جا گیر یه عده پیرزن فضول افتادیم که بچه ی هم سن و سال ما ندارن باهاشون کل کل کنیم! :/

با پیرزنا کل کل کن:|

۰۱ دی ۰۲:۴۹ فاطمه
منم دقیقا همینطور!

حتی شده یک کوه استرس رو با خودم حمل می کنم اما اون کار رو نمیتونم شروع کنم تا زمانیکه دیگه شروع نکردن اون کار تنگناهای اخلاقی به بار میاره یا به اطرافیان و همکارا و .... صدمه ممکنه وارد کنه تا دست به کار بشم و شروع کنم چون عذاب وجدان میاد سراغم اگه شروعش نکنم ... به محض شروع دچار شیفتگی نسبت به اون کار میشم و یک روزه تمومش می کنم .... خارج از ایران رفتم دکتر روانکاو حتی واسه این مشکل بزرگ! بهم گفت به یک سندروم به اسم " سندروم پله / مرحله اول " دچار شدم که ناشی از وسواس فکری واسه کامل و بدون نقص انجام دادن یک کار هست و به مرور این وسواس انسان رو از کمال گرایی به سمت تمام گرایی سوق میده طوری که در آستانه انجام یک کار چنان با چند و چون آن درگیر میشه و هورمون های استرس زا ( که در آستانه انجام هر کار طبیعیه ترشح بشه و بهش میگن استرس مفید و شروع کننده البته حدودی داره که واسه من زیاد بود به دلیل وسواس فکری که داشتم ) تولید میشه که کم کم توان انجام و شروع از او گرفته میشه ... گفت بعد مدتی تداوم ترشح این هورمون ها و تجربه های موازی و مشابه و کارهای انباشته شده تولید یک ترس درونی میکنه که اگه نهادینه بشه پدر آدم در میاد تا از بین میره و همه به دید یک آدم بی عرضه به آدم نگاه می کنند...چندتا تمرین فکری و یوگا و ....داد به اضافه اینکه از کارهای ساده شروع کنم و به بقیه ش فکر نکنم و حتی عمدا یک کار رو شلخته انجام بدم اما انجام بدم! طوری شده بود در روز ده تا پروژه شخصی و کاری و درسی استارت می کردم شلخته وار ... الان کمی بهتر شدم اما یک ترس توی عمق وجودم از استارت کارهای بزرگ دارم ! خواستم بگم نذارید جدی بشه مثل من ... یک حرکت مداوم در روان باعث تولید یک عادت میشه و عادت تبدیل به رفتار میشه بعد مدتی و رفتار آدمی بعد مدتی تولید یک صفت و معنای افزوده میکنه در ذهن اطرافیان ....اینطوریه که ما به بعضیا میگیم ترسو .... کم دقت .... عجول یا پیمان شکن و بدقول ... اینا اولش که اینطوری نبودن طفلی ها !

و من هنوز فرق بین روانکاو و روان پزشک و روانشناس رو نمیدونم، فقط میدونم وجه شباهتشون اینه که یه چیزی رو حدس میزنن از رو اطلاعاتی که بهشون دادی:))

۰۱ دی ۱۸:۲۱ پـامـ ـوک
مصائب دانشجو بودن :)))

زندگی کلا:دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
به مرور
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک